تبليغاتX
در هر حال از دست رفته ايم....
پرسه های یک ولگرد...

وقتی هنوز چشمانت گرم نشده خوابت تمام میشود... وقتی هنوز رویاهایت آغاز نشده حتی بی آنکه پایان بیابد میمیرد... مردن که نه... میرود... میرود به جایی؟... نمیدانی... حتی این را هم نمیدانی... فقط میدانی خیلی چیزها عوض شده... آدمها... صداها... اتاقها... بوها... نگاهها... دستها...خاطره ها... که نه... خاطره ها هیچوقت عوض نمیشوند... نه برای بابک خاطره آن لحظه ای که انگشتانش را دستگاه بلعید و بعد تکه گوشتهایی چسبیده به آهن سرد و بندهای خونین درست و درست جلوی چشمانش... نه برای تو که وقتی بعد از تا صبح بیدار ماندن ها برایش و کنارش و زمانی که او فریاد میکشید از درد بازگشتی به اتاقت... توی خوابگاه کوی و شیشه های شکسته و درهای خرد شده و دیوارهایی... کتابخانه عظیم زیر رو رو شده... کامپوترهایی که به صف خرد شده بودند... مثل روح تو و خیلیهای دیگر... مثل صدای بچه ها که بیرون نمی آمد از ته حلق... شهری که دیگر شهر نبود... شهر تو که از اولش هم نبود... جای تو که هیچوقت نبود و تو مثل دوستانت به قول همان استاد... بچه های پاپتی بودید که نهایتا خیلی که دیگران به شما فکر میکردند.... به پرسه های شما... به حرفهای شما میان یک اتاق خیلی که بود دو متر در دو متر و کتابهای روی هم چپیده که حالا نیستند و آنوقت فهمیدی هیچوقت که اصلا از ازل جای شما نبوده است آنجا... حالا آن یکی باید برود جایی در شهرستانی کوچک و گرم میان تکه های گوشت و ژوست و خون گوسفندان آنهم نیمه های شب عرق بریزد و آن یکیها بروند آن سر دنیا درس بخوانند و ادامه بدهند و تو هم که مانده ای این وسط که چه؟ که آخرش چه؟ گیریم که رفتم بالا و بالاتر و بعد یک دست جلوی سینه ام را میگرد و یک آدم بدعنق از من میپرسد پدرت کیست و اهل کجایی و نه اصلا... چقدر داری؟... حالا تو باید غصه روزهای از دست رفته را بخوری یا یک نیم ستاره ی کوچک روی شانه ات را که آخر هم نفهمیدی چه شد و کی به کی بود و بعد بنشینی میان اتاق خودت... میان همین کتابهایی که به هزار زحمت خریدی و نخوری کردی و نپوشی کردی و بادمجانهای شهرت را سق بزنی که هرکاریش کنی این سمنانی چسبیده است ته اسمت و بد هم نیست... یعنی هست دیگر... حالا تهرانی یا نیویورکی هم میچسبید توفیری نداشت چون شپش میان جیبهایت قاپ می اندازد... و قصه ی کلوچهای نیم پخته افتاده ته تنور که یک روز نوشتی توی همان دفتر سبزت؟... سبز تیره که مادرت اول راهنمایی خرید برایت که شعرهایت را میانش بنویسی که بعد تغییر کاربری داد به دفتر خاطره و بعد شد دفتر همه چیز... و رورزی هم که بمیری میشود دفتر هیچ چیز... همانطور که وقتی تو نبودی و دفتر نبود هم هیچ چیز بود...

یادم آمد جمله زیبایی را که بهروز وثوقی گفت... نه آن که توی قیصر جلوی خان دایی دست کوبید روی دیوار گفت دایی جون حرف از مردی و مردونگی نزن که حالم بهم میخوره... نه... آن یکی که میگفت ثانیه های آخر فیلم گوزنها  به رفیقش با خنده: نمردیم و گلوله هم خوردیم!!! شاید... شاید بمیرم و گلوله هم نخورم یا بخورم... دیگر چه فرق دارد؟...مردن وقتی توی همین اتاق باشد دیگر چه فرق دارد؟....

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 5:51 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

نه... اتفاقا اصلا هولدن آدم عادی نبود... مثل 1900... یا مثل خیلی از شخصیتهای رمانها و فیلمها و نمایشنامه ها و اصلا خود زندگی... که نه... عادی نبودن... نمیتونستن باشن... اینکه دختره میاد تو اتاقش تو هتل و بعد اون به جای خوابیدن باهاش میخواد باهاش حرف بزنه.. اونجا که میگه چطور دوستش خودکشی کرد یعنی پرید از بالای پنجره و صورتش خرد شد... آؤه منو درست یاد خود زندگی . عادی نبودن آدمهای توش میندازه... و اینکه بعضیها عادی نیستن... شخصیت اصلی رمان ریشه های آسمان... اون جونش رو گذاشت واسه فیلها... آره راست جونش رو گرفت کف دستش فقط واسه فیلها... اونجا وسط همون داستان که هیچ داستانی داستان نیست و هست هم هیچکس باورش نکرد... هیچکس باور نکرد اون واقعا واسه فیلها میجنگید ولی اون واقعا واسه فیلها میجنگید... یا مثل 1900 که پیانوش همچیش بود... اون نمیتونست از کشتی بره بیرون... اون مال کشتی بود... مثل لورکا که بین مردن و ننوشتن مردن رو انتخاب کرد ون نمیتونست ننویسه... خب کی میتونه؟ کدوم آدم عاقلی میاد بین مردن و ننوشتن اولی رو انتخاب کنه؟ کی میتونه ون گوگ رو درک کنه وقتی دوس داشت نقاشی کنه اونجوری که خودش میخواست و بیخیال همه چی شد... پول.. خانواده... همه چی... میدونی این عشقه... این پریدنه... این پروازه... عشق خیلی پیچیده نیست... عشق به هرچی... اتفاقا خیلی هم سادست... و از شدت سادگی سخته... عشق جنونه... از نوع شکسپیریش... عشق یعنی بودن یا نبودن... یا بقول کگور پریدن یا نپریدن... تو باهاس بخوای... همه اون چیزهایی رو که آرزو داری... مگه آدمها آرزو نداشتن پرواز کنن؟ خب بالاخره پرواز کردن... به همین سادگی... برادران رایت نترسیدن... اونا پریدن... میدونی؟ پریدن... راست وسط آسمون... همه اونهایی که داشتن تماشا میکردن میگفتن خل بازیه... ولی اونا پریدن... یا آرمسترانگ وقتی پاش رو گذاشت رو ماه... نگذاشت؟ این هم مگه رویا نبود واسه همه آدمها؟... اگه رویاهامون نبودن الان ما هنوز میمون بودیم... نبودیم؟... عشق هم یه رویاست منتها باهاس واسش جنگید... باید بدستش آورد... و باهاس ایمان داشت بهش... به کاری که میخوای بکنی... همین... و همین سخت ترین کاره عالمه... ایمان داشتن...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

چشمهایم را میبندم... لحظه ای ... و بعد..

قرابت معنایی جهان شمولی هیچگاه اعتقاد نداشته ام که وجود دارد میان تفکرات مردمان مختلف در گوشه و کنار جهان. نه... این همسانی که که میخواهم بگویم هیچ بدان منظور نیست که تلاش کنم منظر واحدی را به آدمها نشان دهم. همانطور که باختین میگوید هر کس از زاویه دید خودش به جهان اطرافش نگاه میکند یا گادامر که میگوید هرکس افق دیدی دارد و حالا اینکه این افق دید چگونه ایجاد میشود بماند و هیچ هم قرار نیست الان در موردش حرف بزنم... این متن برای ولگردها نوشته میشود...

بوشیدو آیین ساموراییها است. کسی که بخواهد سامورایی باشد باشد باید مو به مو به قوانین بوشیدو احترام بگذارد. مثل اینکه وقتی یک سامورایی واقعی اشتباه میکند یا شکست میخورد باید خودش را در طی مراسم هاریگیری بکشد.... چاقو را بر طبق آیین فرو میکنند راست میان شکم حدوداً بالای ناف و بعد به چپ و راست میکشند و خلاص... قاعده ی دیگر بوشیدو تصمیم گرفتن است در فاصله فرو رفتن و بر آمدن سه نفس... در این فاصله باید مهمترین تصمیمها را گرفت... این لحظه کوتاه نیست... زمان زیادی طول میکشد... گویی زمان از حرکتش می ایستد و سامورایی با تمام وجود وارد جهان درون خودش میشود و تصمیمش را میگرد... قانون دیگر بوشیدو این است که وقتی ارباب یک سامورایی بمیرد او تبدیل به یک رونین میشود... رونین در واقع یک ولگرد است.... پرسه زن کوچه ها و پس کوچه ها و شهرها و مثل لوطیهای ایرانی یا کابویهای پرسه زنی که جا و مکانی ندارند و دائما جا عوض میکنند... برای این... برای آن... بدون قانون مشخص وفاداری به جایی... منظور مکان است... میشوند همان پرسه زنی که بودلر تلاش داشت بشود و شد... مردی غریب. در کوچه پس کوچه های شهرهایی که داشتند مدرن میشدند و او در آنها نوعی احساس عدم تعلق میکرد. بود و نبود. او جسما ًبود اما روحا ًگویا مال جای دیگری بود. جایی که هیچ کجا نبود و نمیتوانست باشد. او میدید. مغازه ها را آدمها را ...همه چیز را و بعد در ذهنش رسم میکرد... بودلر در قید و بند نبود... قید وبند لباسش که حالا مد روز هست یا نیست یا چطور است یا چطور نیست یا مورد پسند کسی هست یا هرچه... او تنها به دنبال دیدن بود... دیدن هر آنچه که باید بیند... در فلسفه غرب این روش اتفاقا اصلا از سقراط به نظرم نرسیده است.... سقراط همواره در پی اثبات کردن بود... میخواست به تو در این پرسه زنی ها بفهماند که مثلا باید چگونه سخن را فرموله کرد یا چطور حرف زد... یا چطور به یک مفهوم نگریست... او لوگوس را جایگزین میتوس کرد.. امر عقلانی انسانی را به جای نگاه خدایان گذاشت اما یک جای کار اشتباه بود... این عقل همواره چاره گر کارها نیست... یعنی همواره ما با مسائل عقلانی سر و کار نداریم... ماجرای الاغ بوریدان است. وقتی یک الاغ با دو توبره که به اندازه مساوی از کاه یک دست پر شده اند و فاصله او از هر دو توبره یک اندازه است و خلاصه همه جوره  همه چیز مساوی است اگر بخواهد تا ابد عاقلانه ماجرا را سبک و سنگین کند دست آخر تلف میشود...نه... این سبک از تفکر را که اصطلاحا آیزا برلین آنرا رمانتیسم  نام میگذارد که عجالتا به نظر میرسد باید بعدها یک اگزیستانسیالیسم هم پهلویش گذاشت از هامان شروع میشود... یعنی از هامان که نه ولی بالاخره باید یک جای کار را بگیریم وگرنه تا تهش دور خودمان میچرخیم... هامان هم به همین صورت زندگی میکرد ... شلخته... شلخته شاید واژه درستی نباشد.... منظور راحت بودن است... نبودن در قید و بند سنتهای دست و پا گیر اما به شدت متعهد به همان زندگی و همان تفکر کردن... چیزی که با کیر کگور ادامه پیدا کرد... ( از من اصلا نخواهید که برگردم به ریشه های ایرانی اسلامی و در آنجا این چیزها را جستجو کنم چون اعتقادی ندارم که میشود آن چیزها را آنجا یافت مگر در شوریدگانی چون شمس و یا در زوایای دیگری باید به این مکتب رجوع کرد که حرفها دارد برای گفتن) کگور در ابتدای کتاب ترس و لرز مدعی است که کتابش اصلا برای مخاطبان نیست. او برای معشوقش مینویسد که مجبور است او را ترک کند و سعی میکند برایش توضیح دهد که دلیل عملش چیست. او در عمل خود ناچارا مجبور است امر اخلاقی را به نوعی به تعلیق در بیاورد...او باید از امر اخلاقی بگذرد . هر چند این امر اخلاقی منظور امر اخلاقی نیچه ای که در پیوندی عمیق با قدرت است نیست. اخلاق در دیدگاه کگور برخلاف نیچه است... در تناقض نیست. به نوعی در برخی از مسائل متفاوت است... در هر حال کگور از شکاف صحبت میکند... شکاف میان رفتن و ماندن.... دره ای عمیق که سرگیجه آور... ترسناک و نابود کننده است.... شجاعت می طلبد و هیچ اعتمادی نیست که فرد بتواند از آن در موقع جهشش گذر کند که احتمالا سقوط خواهد کرد. این سقوط همواره باید در ذهن فرد آماده پریدن باشد... و اتفاقا با تمام ترسش به پرش دست بزند... قوانین بوشیدو مختص افرادی است که پریده اند... وقتی شما به بوشیدو معتقد میشوید دیگر پریده اید و آنوقت میتوانید در فاصله چند نفس تصمیم بگیرید و وقتی رونین میشوید یعنی زمانی که اربابی ندارید آنوقت میتوانید ولگردی شوید که توانایی هر کاری را دارد. ولگردمیتواند به همه جا سرک بکشد.... بماند... برود... بنشیند و بلند شود... هر جا خسته شد در کنار جاده به غروب آفتاب چشم بدوزد در میان بیکرانه صحرا... یا تنش را به اقیانوس بزند یا پرواز کند. بی آنکه دیده شود.... بی آنکه حس شود.. اینجاست که بحث ایمان آغاز میشود... رونین ایمان دارد به چیزی که باید ایمان داشته باشد... به عملش... به عشقش... به آرمانش... به خدایش یا به هر چیز دیگری... دیگری نه ترس از صلیبی هست یا چارمیخی یا حتی اینکه ناگهان 40 نفر بریزند بر سرت و تو بخوابی عمیق بی آنکه هر لحظه ترس از تکه تکه شدن داشته باشی... آدمها همواره در تلاشند این دره را پر کنند... با شراب... با سیگار... با ادا... با مواد... با بستن چشمهایشان... آدمها وقتی عاشق میشوند میترسند و با تمام توانشان سعی میکنند نترسند یعنی شکاف را نبینند... اتفاقا باید شکاف را دید و پرید و باید دانست هر لحظه امکان سقوط است و این صورت است که امکان رسیدن به آن سو وجود دارد... چه کسی میتواند ادعا کند که آرزوهایی نداشته است؟ چه کسی میتواند ادعا کند عاشق نشده است؟ چه کسی میتواند بگوید به تمام اینها شک نکرده است؟ و چه کسی میتوانمد بگوید ترسش آنقدر تا سر حد مرگ نبوده است که نپرد بماند آنطرف دره... میان انسانهای هر روز و همه روز... اما این به معنای تعلیق کامل عقل نیست... عقل محاسبه میکند اما نه شکاف را... نه فاصله را... عقل ایمان را هم نمیسنجد... عقل خاموش نمیشود... عقل با روح یکی میشود... در اینجا احساس عقل میشود و عقل احساس... نوعی امزجاج کامل تن و روح... چیزی که دنیای مدرن از ما گرفته است و مداوما هم سعی میکند از ما بگیرد... جدایی تن و روح... جدایی عقل و احساس... هر دو همسویند... یعنی باید باشند...بدین ترتیب میتوان به تمام آرزوها رسید وقتی بدانی که میپری و بعد پریدی... اینگونه است که نازلی سخن نمیگوید یا علی کوچیکه با ماهی آب صحبت میکند...یا نیلوفر شادمانه در مرداب میروید... با جهش... جهش از روی زیستن به سمت زندگی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 9:31 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

چشمهايت را ميبندي و گوش ميسپاري به صداي نرم سايش ساده باد به موهايت... موهايت گشوده ميشوند و مشامت به بوي خوش پونه هاي وحشي آغشته ميشود. راه كه ميروي گامهايت سبز ميشوند به سبزي سبزه هاي سبز دشتي سرسبز... دستهايت را ميگشايي و ميخواهي همه دشت را در آغوش بكشي... همه تك درختهاي گردو را... همه باد را ميخواهي شاخه اي بكني از گلهايش و بگذاري ميان لبهايت يا فرو كني ميان گيسوانت و ميدوي و ميدوي و ميدوي و بعد چشمانت را كه باز ميكني آسمان ابري و نيم آفتابي و سايه اي كه روي سبزه ها انداخته است و اسب كه آندورها دارد ميچمد براي خودش و سگي كه پارس ميكند و بوي آتش كه نيم گر گرفته است لاي چوبها... همه چيز را فراموش ميكني... فراموش ميكني دردها را... فراموش ميكني رنجها را... دلت ميخواهد تا ابد همانجا زير باران بماني و بچرخي و گوش بدهي به صداي جيل جيل گنجشكها... و بعد...

و بعد حتي اين را به خواب هم نميبيني... خوابت كابوس هست و ديگر هيچ... وقتي هم كه بيدار ميشوي توي همان اتاقي... همانجاي هميشگي... تنهاي تنها...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 
بارن كه بيايد چه فرق ميكند چه كسي ايستاده باشد گوشه خيابان. خيس ميشوند همه... حتي آنها كه كراهتشان ميشود حتي از باران كه نكند گوشه لباسشان تر شود كمي. مثل سنگ قبري است كه براي همه مان هست. براي يك بيشتر و بزرگتر و براي يكي كوچكتر. حالا چه فرق ميكند براي استخوانهاي پوسيده ات وقتي كه كوچك باشد آن يك تكه سنگ يا بزرگ؟... همه مان وقتي بدنيا مي آييم نميخواهيم كه بياييم بيرون و به زور ميشكندمان بيرون بعد ميزنيم زير گريه... آنقدر ميزنند پشتمان تا فراموش كنيم كه نميكنيم هيچوقت... سنگ كه به سر بخورد ميشكند... آتش كه به موهايمان بخورد ميسوزاند... ديگر چه فرق ميكند كه مرد باشيم يا زن يا سياه يا سفيد... سيگار دود ميكند.... حالا چه فرق ميكند وينستون باشد يا تير؟.... آتش هم ... حالا آتش زغال بساط ترياكيهاي گوشه خفته خيابانها شبهاي سرد باشد يا گر گرفته گوشه آلاچيقي در صحراي تركمنها....
وقتي تنهايي مرا ميگرد چه فرق ميكند در اتاقم باشم يا در خيابانهاي گر گرفته تشنه لب شهرمان يا شهرتان يا شهرشان؟... وقتي مريض ميشوم چه فرق ميكند بيمارستان باشم و جواب نه بشنوم يا خانه باشم و بازهم همان جواب؟ وقتي مينويسم ديگر چه فرق ميكند كاغذ سفيد باشد يا كاهي؟ مهم دردي است كه شره ميكند... مهم صدايي است كه از ته حلق بيرون نمي آيد... مهم خوره اي است كه به جان افتاده... مهم طعم تلخي است كه بر زبانم است... مهم صدايي است كه بود و حالا ديگر نيست...مهم فريادي است كه شكسته است درگلو... مهم بغضي است كه راهش بسته مانده... مهم تن رنجوري است كه نايش رفته...مهم... مهم؟...مهم!!!! ديگر مهم است اين اهميت؟... وقتي فرقي نميكند مهم است اين مهم بودن؟ 
+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 1:32 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 
روز سختي است امروز... روز سختي است... روزي كه همه رفتند و من مانده ام... همه قبول شدند و من هم اما يكي دو تا ستاره آمدن يك جورهايي چند وقت قبل و ... حالا بايد ماند... بايد يكسال صبر كرد... قبول شدم اما قبول نشدم... قبول نشدم و ماندم توي همين اتاق و شايد هم بمانم... شايد هم بمانم هميشه توي همين اتاق... شايد هم اصلا ميخواهم كه بمانم هميشه توي همين اتاق... توي ... همين... اتاق... اگر هم سردم شد با همين كاغذها خودم را گرم ميكنم... با همين... كاغذ... ها... عجب دردي كه قبول بشوي با رتبه خوب و نتواني بروي ارشد مجبور بشوي صبر كني يكسال... شايد سرنوشت  ميخواهد ببيند او سرسخت تر است يا من... و من ميگويم او.. به حتم او...
+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 1:3 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

كوچه باغ هنوز روشن بود كه من واردش شدم. عطر شكوفه هاي روزهاي بهار بود يا ياد طعم شيرين توتهاي باغهاي نيم خشك و نيم سبز كه مرا خيز داد به سوي كوچه ها؟ نميدانم... براي خودم ميرفتم و ميرفتم و ميرفتم و دست را كه دراز ميكردم توتهاي شيرين بودند و آلوچه هاي ترش و گاهي هم كه خسته ميشدم ميرفتم از لاي درهاي بي كلون ديوارهاي گلي ميان علفزارها و گندمزارها و دراز ميشدم روي بوته هاي خشك و گوش ميسپردم به آواز ياكريم ها و كاكلي ها و گنجشكها و ساقه بلند علفي ميان لبهايم و اگر كه خيلي هم دلم ميگرفت ميزدم زير آواز و خوش بودم. آدمي نميديدم ميان كوچه باغها و اگر هم ميديدم انگار كه نه من او را ديده ام و نه او مرا... مثل همه آدمها... هر چند كوچه ها تنگ بودند و تنها به تنها ميساييد و من از اين سايش چاره نداشتم و هيچ خوشم هم نمي آمد اما گذري بود و عبوري و بعد هم مهم نبود اصلا... دنياي كوچك خودم بودند اين كوچه باغهاي ديگران كاشته و من برداشته... هيچ خيالم نبود كه بهار ميگذرد و من بايد برگردم و تفريح روزي تمام ميشود و تفريح ميان كوچه باغها و گشت گذار شد هزارتوي بي بازگشتي كه وقتي ميان ملال تابستانهاي كودكي و پاييز نوجواني خسته شدم راه بازگشتن را ديگر نجستم... راهي نبود انگار.. همه راهها مثل هم بودند... همان جوي آب... همان خارها رسته بر كناره ي ديوارهاي گلي و آدمها هم كه رد ميشدند به صدايم هيچ پاسخ نميدادند كه : (( آقا راه برگشت كجاست؟)) يا (( خانم، من گم شده ام... راه خانه ي مرا ميدانيد؟)) همه دست در جيب يا به انگشت اشاره­اي ميكردند به يكي از هزاران كوچه يا لبخندي ميماسيد بر لبهايشان يا شانه اي كه بالا ميرفت يا... انگاري كه آنها هم گمشده بودند... انگاري كه آنها هم ميخواستند از من بپرسند كه بايد از كجا بروند؟... شب شد... ميان همهمه زمستان شب شد و من نفهميدم ديگر دارم كجا ميروم؟... فقط ميرفتم و ميرفتم و تنها ميخواستم گرمايي باشد كه تنم را گرم كند و نوازشي... بعد يكهو كه چشم را باز كردم فهميدم ميان بيابانهاي خشك و بي آب و علف و درست وسط كويري كه پايت فرو ميرود در خارها و شب هم بود سوز رخنه كرده بود ميان تن پوشه هاي بهاري ام... ديگر نميدانستم كجايم و نميدانم كجايم؟... تنها ميدانم ديگر حتي كوچه باغها را هم گم كرده ام.... ديگر حتي راه بازگشت به  باغها را هم نميدانم... ديگر نميدانم... من فقط ميدانم كه ديگر هيچ نميدانم... جز آنكه سردم است و هيچ وقت خدا هم شايد گرم نشوم... چون من فقط راه خانه ام را گم كرده ام... آنقدر كه انگار هيچ وقت خانه اي نداشته ام... اصلا من خانه اي داشته ام؟... يادم نمي آيد... هيچ يادم نمي آيد... ديگر هيچ خاطره را به ياد نمي آورم... ديگر هيچ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 8:57 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

نگاهش كه ميكنم دلم به قول پيرزن آشوب ميشود... رنگ زرد و بوي تهوع آوري و بايد دم بكشد خوب توي آب جوش و درد كه واقعا دارد از حد ميگذرد و ناچارم ميكند بعد از آنهمه قرصهاي رنگ وارنگ و بيفايده يكم از اين معجون دم كرده نميدانم چي چي بريزم بالا و بعد طعم قي بپيچد ميان گلو و برگردد و دوباره بيايد بالا و دوباره برود پايين و در همين گير و دار بايد نگاهم بچسبد به صفحه كتاب و بفهمم كه بالاخره فلان نظريه پرداز بالاخره چه خاكي بر سر من يا خودش يا نظريه اش كرده است و بعد بنشينم يك ساعت زور بزنم كه خب كه چه دست آخرش چه شد؟... هنوز كه هيچ گره از كار جهان گشوده نشده است كه پدرم...حرام كرده ام بيرون رفتن از خانه كه چه عرض كنم از اتاق را هم و چسبيده ام يكسره به كار و اين حبس خانگي را خودم بريده ام براي خودم كه خودم كردم كه لعنت بر خودم باد و مزخرفاتي از اين دست... خوبي حبس خانگي البته نديدن قيافه آدمهاست... آدمهايي كه ديگر ازشان متنفرم كه همه وجودم البته براي همين آدمها و آرمانهايشان هست و بعد تازه خودم هم اول يكي از آنها هستم به قول مرحوم مغفور اراسموس كبير كه در ستايش ديوانگي وقتي دارد ميزند زير بناي كل عصر خودش، خودش را هم يكي ميپندارد از جمله همه ديوانگان... بيكار كه ميشوم و ميخواهم مغزم را خلاص كنم ميزنم توي اينترنت و بر ميخورم به آدمهاي كه دست بر نميدارند از ريا و دروغ و دروغ و دروغ و سر و ته همه شان را كه بزني و جان به جان همه شان بكني ( از جمله شخص شخيص خودم!) آدم نميشوند و دروغ ميگويند تو روز روشن و اسم غلط و رسم غلط و عكس و شرح احوال هم و بعد هم همه از دروغ بدشان مي آيند و منتظرند و نميگويند اين قلنبه هاي روي دل را كه بابا غرض از اينهمه ولگردي... است ديگر! وقتي جامعه را ميبندند از همه طرف نتيجه اش همين ميشود... يكزماني ملت ميرفتند لب چشمه ديد ميزدند و حرف ميزدن وقتي كه رمه ها ول بودند توي دشت و ... يا توي پس كوچه ها في المثل چادر را باد ميبرد اتفاقي كاملا و بعد ميپسنديدند و نامه را ميگذاشتند زير فلان سنگ به فلان نشان و حالا امان از اين تكنولوژي!!!! آخه كاري هم ميخواهي انجام بدهي خب درست انجام بده... مثل بچه آدم حرف بزن... واي... معده ام دارد ترش ميكند الان است كه هر چه خورده ام سر ريز كند روي صفحه كليد!!! بخدا همين سرباز شوايك را بخوانيد... ها ... همين كه كوندرا خودش را ميكشد برايش يا همين ديدرو فقيد با آن ژاك قضا و قدري ... نه اقلكم توي اين مايه ها نيستيد سوت دلان مرحوم حاتمي را كه نميميريد نگاه كنيد... تازه بهروز وثوقي بزرگوار هم ايفاي نقش ميكند... خداييش ايران است و يك بازيگر واقعي كه همان بهروز خودمان است!!! واي حالم ديگر دارد از حد بدي ميگذرد... برم يه كاري بكنم گلاب به روي همه!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 0:31 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

دستم را قلاب كردم و پايت را اول گذاشتي ميان انگشتان پيوسته بهم و بعد رو ي شانه و پريدي روي ديوار گلي باغ و پايين كه آمدي از آنطرف صداي ريز خنده ات را شنيدم و صداي خش خش گامهايت به روي بوته هاي خشك و علفهاي نرم و نسيم بوي موهايت را آميخته بود با بوي پرتقالهاي باغ و من مست شده بودم از بوي پرتقالي موهاي تو و نشستم همانجا زير تيغ آفتاب و چشمهايم را بستم و صدايت كردم ... جوابي نيامد... باز صدايت كردم و جوابي نيامد از آن سمت ديوار و فقط نرمش لبهايت كه به تبسم باز بود به روي صورتت و ميدانستم در خيالم كه ميدوي و چرخ ميزني ميان باغ و بعد سيبهاي ترش را ميچيني از روي درخت و گاز ميزني و چشمهايت از ترشيشان بسته ميشود و بعد قطره اي از كنار لبهايت آرام شره ميكند و من تكيه داده ام به ديوار گلي و هرم داغ آفتاب صلاۀ ظهر و مني كه منتظر و صداي خنده ات مي آمد و من هم به خنده ات خوشحال بودم كه بايد ميبودم و همين خنده را ميخواستم و بعد يكدفعه چشمهايم را باز كردم... شب بود... هوا تاريك... به خيالت خفته بودم... صدايت كردم از پشت ديوار... جوابي ندادي... باز هم بلندتر... هيچ صدايي... هر چه بلندتر فرياد ميزدم سكوت بلندتر جوابم را ميداد... ديگر بوي پرتقال نمي آمد و بوي موهاي تو هم... تنها بوي خاك مي آمد... بوي خاك نم خورده ي دلمه بسته روي صورت من كه از گريه خيس شده بود... خيس خيس..... و يك ديوار گلي ... فقط يك ديوار گلي بين ما و خواستم بيايم پي ات كه گفته بودي نه و من صدايت كردم و حالا آنقدر صدايت كرده ام كه صدايم گرفته است... كه ديگر صدايم هم بلند نميشود... ديگر منم و شب و همين كوچه باغ با ديوارهاي بلند گلي....

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

خشونت تاريخ ندارد. مبداي هم. از همان ابتدا بوده است. به ياد آوريد فيلم اديسه 2001 استنلي كوبريك و صحنه هاي ابتدايي آنرا كه ميمونهايي را نشان ميدهد كه با استفاده از استخوان به عنوان ابزار، استخواني كه از تن خويش برگرفته بودند به يكديگر حمله ور ميشوند. جريانهاي بزرگ تاريخ همواره با خشونتهاي وحشتناك همراه بودنده اند. از كشتارهاي بي رحمانه ي آشوريان كه در جشنهاي خود كودكان اسير را زنده زنده ميسوزاندند تا بردگان بسته به غل و زنجيري كه در مصر باستان از ابتدا تا به انتهاي عمر خويش در يك سكوي كشتي مينشستند و پارو ميزدندو همانجا هم ميمردند يعني درست جايي كه غذا ميخوردند و ادرار ميكردند و بعد هم جسدشان به ميان آبها پرتاب ميشد تا قتل عامها و جنگهاي وحشتناك ميان ايرانيها و روميها، روميها و ژرمنها، گلها، سلتها، انگلها، ساكسونها، گوتها... از جشنهاي خونين وايكينگهاي شمال اروپا كه بهشت برينشان والهالا يا دالان نبرد بود، از چينيهايي كه نبردهاي خونين و برده داري را خوب ميشناختند و مغولاني كه ديگر شهره آفاقند... از جنگهاي صليبي 200 ساله تا جنگهاي صد ساله و سي ساله و فتوحات ناپلئون و جنگهاي اول و دوم... از قربانيهاي چند ده هزار نفري آزتكها براي خورشيد بر روي معبدها تا قتل عامهاي وحشتناك سرخپوستان و سفيدها بر عليه يكديگر و يا جنايات فاتحان اسپانيايي آمريكاي مركزي و جنوبي... با آغاز رنسانس و وعده جهاني بهتر اما هيچ چيز بهتر نشد. خشونتها ادامه يافت. به جاي دادگاههاي تفتيش عقايد كليساي كاتوليك گيوتين انقلابيون فرانسه آمد! اما آيا خشونت فقط در قالب جنگ به ديده مي آيد؟ نه... برده داري وحشيانه اي كه سابقه به قدمت نوع بشر دارد. و حتي دموكراسي يوناني هم آنرا به رسميت ميشناسد و اديان آسماني هم در كتب خود... خشونت بر عليه زنان و كودكان در عرب جاهلي محدود نبود... بستن انگشتان زنان چيني، قفل زدن بر پاي دختران سرخپوست، رسم ساتي هنديان، رسم خودزني پس از مرگ شوهر بوميان آمريكا، خشونت بر عليه كودكان چه؟ رسم نديدن كودك پسر تا 5 سالگي توسط پدر در ايران باستان، نوزاد كشيهاي تاريخي در كتب عهد عتيق و عهد جديد... نسل كشيهاي روآندا و سيرالئون...آيا خشونت به مرگ خلاصه ميشد؟ داغ كردن اسرا در بسياري از به اصطلاح تمدنها! رسم تجاوز به مغلوبين، سوزاندن خانه­ها و وسايل زندگي انسانهاي مغلوب، شكنجه هاي وحشتناك افراد به اتهامهاي مختلف از جادوگري تا زندقه و كافري... خودمان چه؟ خودمان هم رو سفيديم در تاريخ! ار قتل عامهاي خونين داريوش در سركوب شورشها كه سند زنده اش را چسبانده است به سينه بيستون تا جنگهاي خونين با روم، كشتار مانويان و مزدكيان توسط انوشيروان عادل! سوراخ كردن شانه هاي اسرا توسط شاپور ذوالكتاف، و بعد از اسلام هم همين كه رويمان نميشود از خودمان بگوييم... از زندانهاي مخوف خلفاي عباسي و اموي... از قتل عامها و تجاوزگري هاي سنگين محمود غزنوي و شيعه كشي هايش و سني سوزيهاي اسماعيل صفوي كه پادشاه شروانشاه را دها قطعه كرد و هر قطعه را به قسمتي از بلاد ايران فرستاد براي چشم جا انداختن! فحش هاي پدر سوخته و پدر در آوردن هم از همين جنازه پدر از گور در آوردن و آتش زدن اسماعيل صفوي آمده است! و يادمان ميرود انگار و قد نميدهد حافظه تاريخي كه بدانيم آدمخورهاي شاه عباس را كه وقتي به آنها فرمان ميداد فردي را مفتخر كنند به سر و روي او ميرختند و زنده زنده او را ميخوردند! سرب داغ در گلو ريختن، با چكش گلوله پارچه اي در حلق كردن، در روغن داغ انداختن و اخته كردن مال ما بوده است اگر وايكينگها هر دست فرد را به درختي ميبستند و رهايش ميكردند تا دو شقه شود و ساسانيها فرد را به زير پاي پيلان و شتران مست مي انداختند يا موي زنها را به دم اسب ميبستند يا ژرمنها در ميان جنگلهاي تاريكشان فرد را با چشم بسته دو نيم ميكردند و به درون مرداب مي افكندند و يانكيها سرخپوستها را قلاب كش ميكردند و سرخپوستها پوست كله سفيدها ميكندند و  فرانسويهاي لويي مآب دست و پاي فرد محكوم را به چند اسب ميبستند و در چند جهت ميكشيدند و بدنش را پاره پاره ميكردند و خلفاي عباسي خاطي را از طنابي آويزان كرده و مدام به آب جوش مي انداختند و در مي آوردند و دوباره... همينطوري محض جذابيت نميگويم... براي همه اينها سند و كتاب دارم كه ميشود ساعتها راجع به آنها حرف زد... اما اكنون چه؟ خشونت متوقف شده است؟ ما به جهاني عادلانه و آرام رسيده ايم؟ نه... فاشيسم ميتازد... ميتازد اما با بمب اتم و هيروشيما و ناكازاكي و آشويتس و صبرا و شتيلا و سارايوو و غزه و هلمند و برجهاي دوقلو و پخش ده است مثل يك ويروس... حالا هر كسي اسلحه را مثل آب خوردن ميتواند از يك بقالي بخرد يا نه بمبي را در خانه درست كند و بعد هم هيچ فرق نميكند كه هنوز مقتولين انسانهاي عادي هستند و شكنجه شده ها هم... چه بسيار از بعثيها كه بعد از اشغال عراق بخشيده شده اند يا اگر نه زندانهاي كوتاه مدت و زن و بچه هاي كه بيرون تكه پاره عقايد فاشيستهاي اينوري و آنوري شدند... ملا عمر و بن لادن هنوز ول ميگردند و بر كوههاي افغانستان حكم ميرانند و جرج بوش هم سرجايش راحت نشسته و اين سربازها هستند كه ميميرند و زن ها و بچه ها... مثل همان زمان كه فاتحان گاه سلاطين را نميكشتند اما از تجاوز و تعدي نميگذشتند... اما... اما تفاوت عمده در پاك بودن دستهاي امروزيها است... اگر خواجه تاجدارمان با انگشتان خود چشمان لطف علي خان زند را درآورد و دستور داد چهل هزار چشم جلوي پايش بريزند در كرمان حالا مگر اوباما يا ملا عمر جنازه مقتولين خود در آنسوي جهان را ميبينند؟ حالا كه تصاوير رسانه ها پر شده از تصاوير زنهاي زيبا و مردهاي خوشتيپ هاليوودي و اينكه كي دوست دختر يا دوست پسر كيست ديگر فرصتي براي توجه به تصاوير مبهم، پرت و كوتاه از نايروبي و غزه و سين كيانگ و... نيست. حتي وقتي تصاوير برجهاي دوقلو را نشان ميدادند به جاي تصاوير جنازه ها تصاوير ساختمانها و گرد و خاكها را نشان دادند. خوني در كار نبود. شمعهاي روشن... مردماني تابلو بدست و مجسمه آزادي. فيلمهايي كه از عراق ميبينيم مرداني مسلح در خيابانها را نشان ميدهد. مرداني تر و تميز و با عينكهاي براق دودي... نه تصوير جنازه هاي انبوهي كه هر روز در دجله و فرات ريخته ميشوند. نه تصاوير گوشت و خون هاي تكه پاره شده. سانسوري كه خشونت را ميخواهد كتمان كند. لبخند اوباما يا ساركوزي يا ملك عبدالله يا هر دولت مرد ديگري در سرتاسر جهان حتي اينجا در همين حوالي هم... مسدود كردن واقعيت عيني خشونت است.ب ه قول اسلاوي ژيژك فيلسوف معاصر مركبهاي قرمزي كه با آن حقيقت را مينويسند ناياب شده اند. بنگاههاي خبري ديگر حاضر نيستند پولي براي ثبت خشونتها بدهند و به جايش تصاوير هنرپيشه ها كفايت ميكند و حتي تصاوير مبارزين هم به ابتذال كشيده ميشود... تصوير چگوارا در اتاق هر... آنهم در حال كشيدن سيگار برگ نه بر روي تخت مرده شور خانه با گلوله هايي در تن...كدام حقيقي تر است؟ ما با سانسور روبرو هستيم اما بزرگتر از آن ترس است... ترس از مواجه با حقيقت كه نميگذار يك وقت فيلمهايي مثل كاتن، ارواح گويا، ليدي و دوك، فهرست شيندلر، آپوكاليپتو يا دارو دسته نيويوركيها را ببينيم. به جايش خوب جومونگ است كه در اينهمه قسمت نميدانم اصلا يك قطره خون يا يك جنگ واقعي ديده ايد؟ نبردش را مقايسه كنيد با فيلم ژاندارك در آن لحظه كه پشت ديواره هاي شهر اورلئان در حال جنگند...حذف انيميشنهاي رئاليستي و سريالهاي واقعي براي كودكان اكنون جاي خود را به انيميشنهاي كوتاه، تكراري و بيمزه اي داده است كه هيچ در خود ندارند... خاله اي مي آيد و عروسكي احمقانه و حرفهايي چون عجب هواي بهاري خوبي ! يا بچه خوبي باشيد... حنا دختري در مزرعه فراموش شده است يا بچه هاي مدرسه آلپ يا رنجهاي مهاجران يا با خانمان و يا بينوايان جاي خود را به كارتونهاي فضايي و بي سر و ته و جنگهايي داده اند كه هيچ واقعيتي را نشان نميدهند مگر بازتوليد وقاحت (( همه جا امن است)) يا ابر قهرمانها به دادتان ميرسند بچه ها!. اما وحشتناكتر از همه بيان خشونت با فانتزي است. دست و بالهاي رنگ كرده، بادكنكهاي رنگي، تصاوير انسانهاي زيباروي معترض بر روي مجله ها، يا تصاوير مقتولين لبخند بر لب هرگز واقعيتي را نشان نميدهد. فانتزي را بايد حذف كرد. خشونت را بايد با تمام كراهتش پذيرفت به آن اعتراف كرد و آنرا به مبارزه طلبيد و آنرا در تمام وقاحتش به نمايش كشيد نبايد گذاشت تصاوير خون آلو محو شوند و جاي آنها را تصاوير شكيل بگيرند. بايد پاسخ خشونت را داد... چگونه؟ با خشونت؟ اين سوالي است كه جوابي ندارد. خشونت خشونت مي آورد شك نكنيد اما... خشونت با خشونت چه تفاوت دارد؟ شكنجه با شكنجه؟ مهم اصل ديگري است...تا قدرت وجود دارد خشونت هم هست و قدرت البته نابود نميشود ...مهم اين قدرت يا آن يكي نيست... منظورم اصل قدرت است... اصل گرگ درنده قدرت... اصل حذف خون از خشونت و اخته كردن آن... مثل حذف صحنه هاي پيچيدن تنها در هم از روابط عاشقانه و مختصر كردن ماجرا به يك بوسه و بعد كات... درست مثل مختصر كردن رابطه ما با هنرپيشه بسيار زيبا به وسيله يك خنده در يك قاب عكس... درست مثل گازهاي كشنده كه بويي ندارند... متوجه وقاحت خشونت نميشويم ديگر... خشونت نامرئي شده است و چشمان ما هم البته تحمل ديدنش را ندارد...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... |