![]() |
![]() |
|
| پرسه های یک ولگرد... |
|
چقدر از زندگی خودتون راضی هستین ؟ خیلی؟ اصلا ؟ کاملا؟ یا...؟ هیچوقت شده دلتون بخواد جای یکی دیگه باشین؟ اگه شما می تونستین می خواستین جای کی باشین؟
فکر می کنین چند نفر می خوان جای شما باشن؟ خیلیها ؟ هیچکس ؟ همه ی ابنای بشر؟؟؟ چقدر از وجود خودتون و از همینی که هستین راضیین؟ خیلی ؟ عمرا اگه راضی باشین؟ یا...؟ اصلا چقدر دیگران برای شما مهمن؟ دلتون می خواد سر به تنشون نباشه ؟ عاشق همه ی بشریتین؟ بابا شما دیگه کی هستین!! تا حالا شده از کسی متنفر باشید؟ اونقدر که هر روز آرزوی مرگشو بکنین؟ یا کسی اونقدر ازتون متنفر باشه که آرزوی مرگتون رو بکنه؟ فکر کنید تازه اون آدم می بایست عزیزترین کس شما هم باشه؟! چقدروحشتناکه ؟!! خیلی ؟ تا حدودی؟ یا اصلا؟ تا حالا روی این چیزها فکر کردین؟ یا دلتون می خواد فکر کنین؟ خیلی ؟ برو بابا حال نداری؟ جمع کن کاسه کوزه رو داداش؟ یا...؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 10:4 قبل از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
سلام یعنی می خواهم با تو سخن بگویم. سلام واژه ای است برای آشنایی ها برای دوستی ها. سلام یعنی دوست دارم با تو حرف بزنم. دوست دارم از خودم بگویم و از تو بشنوم . سلام یعنی آغاز یک راه از من به سوی تو و از تو به سوی من .سلام یعنی باهم بودن به از تنهایی دستهای یخ زده ی ما در شبهای بلند زمستانی . سلام یعنی بیا غنچه ی ناشکفته ی ذهن یکدیگر را ببوییم. بیا تا لبریز شویم از صدای گرم زندگی. سلام یعنی بیا زندگی کنیم در اوج سادگی چشمهایی که لبالب از سخنند اما ...
اما سلام امروز آدمیان به یکدیگر جز این نیست که تکرار هروزه ای است سلام کردن. که وظیفه ای است برای ما که باید با تکان دادن تکه گوشت خفته در کام انجامش داد . سلام امروز ما چه حقیقتی را پنهان داشته است جز آنکه سرد است هوا و آه ... عجب ... توهنوز زنده ای ؟؟ سلام امروز ما طعم شکوفه های احساس را ندارد و مزه مزه نمی دهد مثل آب چشمه ها مثل صدای قناری هایی که خبر از زندگی و مژده شادمانه زیستن را می دهند نیست. سلام امروز ما تکراری است که هیچ طعمی ندارد جز طعم تلخ خستگی های روزها و شبهای ما و مگر نه این که تمام واژه های من مثل نه سلام ما که همه ی سخن هر روزه ی ما بوی کهنگی تکرار را می دهد؟! و چه باید گفت وقتی اینهمه تکرار و تکرار وتکرار را می بیند آدمی؟ جز سخنی درباره ی نیکی سکوت و لام تا کام بستن و دم برنیاوردن و... کاش می شد هروز با صدای گرم سلامی تازه شد... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 4:42 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
باید تشکر کرد از انجن علمی پژوهشگری ( هرچند که از نقدهای وارد بر آنها هم نباید گذشت) برای برگذاری جلسه بحث دیروز پیرامون واحد مبانی جامعه شناسی.
جلسه ی دیروز فارق از تمامی حرفهایی که در آن زده شد ولی آوردگاهی شد برای بیان نقدی که دانشجویان واساتید از خودشان واز یکدیگر داشتند. انتقاداتی که همیشه مستتر می شد در انواع بی خیالی ها و ولش کن حال داری ها و بگذار بگذرد های مرسوم میانمان.نقدی که با تمام کمی ها وکاستی هایش قابل توجه بود برای دانشجویانی که هزار و یک مشکل و مسئله دارند و هیچ کس تلاشی نمی کند برای حداقل گوش دادن به آنها که همه مشغولند به حل هزار و یک مشکل خویش جلسه ی دیروز جایی شد برای گفتن بسیاری از حرف های ناگفته اما سوال اینجاست که این نقد ها آیا می توانند گره ای از کار دانشجو و استاد بگشایند ؟ آیا روابط حاکم میان ما و بزرگتر هایمان تفاوتی خواهد کرد و یا بهتر بگوییم نقد از وادی حرف به سمت وادی عمل خواهد رفت؟ به نظر من این سوالی است که باید به آن پاسخ داد و باید گفت هم دانشجو تا حدی می داند مشکل چیست وهم استاد اما چرا این روابط تغییر نمی کنند ؟ و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم. بیایید دستکم در اندرون خودمان به این مشکلات پاسخ دهیم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 9:26 قبل از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
خوبا اغلب خودشون خودشون رو میکشن/ تا خلاص شن/اونائی ام که می مونن/ اصلا درست نمی فهمن/ چرا همه/ می خوان/ از دستشون/ خلاص شن.
( چارلز بوکوفسکی) |
| پیوندها |
|
دکتر فکوهی فواد خاكنژاد احمد طالبي مجتبی بیات دکتر عباس کاظمی زهرا مينايي هادي دوست محمدي كورش عموئي قورقور ساجده زارع پور سلمان سعادت طلب سودابه |
|
RSS
|