![]() |
![]() |
|
| پرسه های یک ولگرد... |
|
میلان کوندرا در کتاب آهستگی خود به نقد دنیای سریع امروز آدمیان مدرن می پردازد.دنیایی که در آن خبری از آهستگی و آرامش در اندیشه و رفتار آدمیان نیست.کوندرا شاید درست می گوید.دنیای ماشینی و سریع ما و آدمیان برساخته ی آن ( که البته باز همین دنیای ماشینی برساخته ی عمل همین آدمیان است!) دنیایی است مبتنی بر بیشترین استفاده از کمترین زمان . فلسفه ی دنیای امروز آن است که آدمی باید اعمال خود را به گونه ای نظم یافته در قالب ساختی منسجم و منظم در زمانی کوتاه انجام دهد.
اما سوال اینجاست : آیا می توان یک فنجان چای داغ خوش طعم را در ظرف کمتر از یک دقیقه نوشید؟ آیا آدمی می تواند در هوای سرد زمستانی لبوی داغ را به خاطر آنکه وقت ندارد ذره ذره مزه مزه نکند؟ آیا آدمی می تواند آرام آرام بر روی برگ های پاییزی قدم نزند و از خواندن شعر با صدای بلند و گرم در هوای سرد و شبهای کوتاه خود داری کند؟ زندگی چیست؟ سعی کنیم این را بیابیم . به نظر من زندگی هرچند از نگاهی باید منظم و منسجم باشد اما از نگاهی دیگر انسانهای این زندگی شادند به همین بی نظمی های خود خواسته. آدمی این است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 4:23 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
گاهی آدمی دوستیهای را که سالهاست بدانها عشق می ورزد به آسانی از کف می دهد.گاهی آدمی نمی اندیشد به آنچه که دارد و داشتنش به هر روی بهتر از نداشتنش است.گاهی آدمی می خواهد سخنی بگوید اما بغض های واخورده ی روزها و ماهها و سالها پس می زند تارهای آوا و پودهای ذهن را و کلام میمیرد بی آنکه متولد شود.باید چه گفت وقتی که یارای تکان دادن لبها را نداری؟ وقتی که هزار بار مردن را به از لمس سخن می دانی؟
و دوستی ها به همین آسانی میمیرند و تو نای سرزنش خویش را هم نداری که فریاد بزنی برسر حتی خودت. و صداقت می خشکد وقتی از صافی تعقل می گذرد و اندیشه فریاد می زند نگو که سخن شاید به مرگ دوستی بیانجامد. و تو نمی گویی. آیا اینچنین باید؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 9:51 قبل از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
گاهی وقتا دل آدم میگیره بدون اونکه بدونه چرا یا اینکه چش هست. گاهی وقتا آدم از دست خودش کفری می شه بدون اینکه کار اشتباهی کرده باشه . گاهی وقتا آدم با یکی که خیلی با هاش حال می کنه بدون اینکه بدون چرا دعوا می کنه . گاهی وقتا آدم بدون اینکه بدون چرا خسته می شه از تمام آدمای دور و برش. و گاهی وقتا آدم میمیره بدون اینکه کاراش تو این دنیا تموم بشن.
زندگی یعنی همین . یعنی اینکه گاهی وقتا از توی یه چرخه ی تکراری میای بیرون و میری توی حقیقت زندگی. زندگی به تازگی های که داره زنده است حتی اگه این تازگی ها تلخ باشن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 8:26 قبل از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
برنامه ی آمریکا به مثابه نشانه دیروز برگزار شد . نمی دانم شرکت کنندگان از برنامه تا چه حد راضی بودند. هیچ بقالی نمی گوید ماست من ترش است و مطمئنا من هم نمی گویم برنامه بد بود ولی الحق قابل قبول که بود.به نظرم می رسد که اکثر شرکت کنندگان چه اساتید و چه دانشجویان دوست دارند این برنامه ادامه پیدا کند چون خیلی از حرفها نزده باقی ماند.تمام تلاش من برای پیگیری این برنامه به کار خواهد رفت. در ضمن به همه ی دوست داران قول می دهم که متن و نوار سخنرانیهای انجام شده در این برنامه را در وبلاگم خودم یا جای دیگری در دسترس دیگران قرار دهم.
اگر نظر خاصی در مورد این برنامه دارید حتما به من و دیگر اعضای انجمن خبر دهید. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 11:0 قبل از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
خوبا اغلب خودشون خودشون رو میکشن/ تا خلاص شن/اونائی ام که می مونن/ اصلا درست نمی فهمن/ چرا همه/ می خوان/ از دستشون/ خلاص شن.
( چارلز بوکوفسکی) |
| پیوندها |
|
دکتر فکوهی فواد خاكنژاد احمد طالبي مجتبی بیات دکتر عباس کاظمی زهرا مينايي هادي دوست محمدي كورش عموئي قورقور ساجده زارع پور سلمان سعادت طلب سودابه |
|
RSS
|