![]() |
![]() |
|
| پرسه های یک ولگرد... |
|
امشب می خواستم یه مطلب دیگه رو بنویسم ولی نمی دونم چی شد تصمیم عوض شد...خب آدمه دیگه!
شما به چی میگین زندگی؟ یا اصلاْ رک بگم از زندگی تون راضی هستین؟ تا حالا شده از زندگی تون خسته بشین؟ یا بگین این دیگه چه زندگیه؟ یا اصلاْ تا حالا شده به از زندگیتون بدتون بیاد؟ یا برعکس تا حالا شده با زندگیتون خیلی حال کنین؟ یا فکر کنین از این بهتر دیگه نمیشه؟ ما چند سال می خوایم زندگی کنیم؟ ۱۰ سال؟ ۲۰ سال؟ ۵۰ سال ؟ ۸۰ سال ؟ خوب فکر کنین! چند سالش گذشت؟ ۱۰ سال؟ ۲۰ سال؟ یا...؟ چند سال مونده؟ ۲۰ سال از عمر من گذشت و رفت... دیگه هم بر نمی گرده. معلوم نیست چقدر دیگه فرصت داشته باشم. شاید یه روز ..شاید ۱۰۰ سال... ولی رو راست باشیم ۵۰ سال بیشتر نمیشه ! میشه؟ خب من که بدم نمیاد بشه!!! ولی حالا همین یک ذره رو هم بخوام هدر بدم...؟ زندگی یعنی... زندگی یعنی شب عید هر چقدر که می خواد دیر وقت باشه... یعنی سفرهفت سین کنار خانوادت حالا هر چقدر که می خواد کوچیک باشه... یعنی گرفتن یه هدیه از یه عزیز یا دادن یه هدیه به یه عزیز هر چقدر که می خواد کم یا زیاد باشه... زندگی صحبت با یه دوست خوب هر چقدر که کوتاه باشه... زندگی یعنی به فکر کسی بودن هر چقدر که می خواد دور باشه... زندگی یعنی خوندن یه کتاب هرچقدر که می خواد سخت باشه... یعنی یه چای قند پهلو هر چقدر که می خواد داغ باشه!!!... زندگی یعنی یه هم اتاقی یه رفیق هر چقدر که می خواد خسته باشه... زندگی یعنی روزهای خوب دانشجویی هر چقدر که می خواد پر دردسر باشه... زندگی یعنی هر روزی که می گذره و چقدر هم سریع... زندگی یعنی لذت از لحظه ها و ثانیه ها... زندگی یعنی یه خاطره که از همین لحظه های کوتاه میمونه هر چقدر که می خواد تلخ یا شیرین باشه... به دور و برتون نگاه کنین... فکر نمی کنین چقدر زود گذشت... آره ... همون شبهایی عیدی که تا صبح نقشه می کشیدین واسه عیدیاتون...واسه اینکه کجا میرین و با کیا بازی می کنین... واسه چهارشنبه سوری و واسه سیزده بدر... واسه لباس نو... واسه سبزی پلو ماهی... واسه اسکناس نو دست بابا بزرگ...واسه... واسه... واسه... آره... فکر نمی کنین خیلی زود گذشت...؟ دلتون واسه اون روزها تنگ نمیشه...؟دلتون نمی خواد دوباره کوچیک بشین و برگردین به روزهای خوب گذشته...؟ البته اگه روزهای خوبی بودن... خب... گذشت... با هر خوبی و بدی که بود... با هر سختی و راحتی که بود... با هر کم و زیادی که بود... من عاشق زندگی ام... عاشق هر لحظه و هر ثانیش... از مرگ نمیترسم ( یعنی زیاد نمیترسم! ) چون ... خب می دونین... اگه بمیرم کلی خاطره خوب هست که ازم میمونه... امسال هم گذشت ... سالهای بعد هم می گذرن... و ما... هی بزرگ و بزرگتر میشیم... زندگی یعنی همین... منه که میگم باید جرعه جرعه نوشیدش... من که این کار رو میکنم...شما رو نمیدونم... دیر وقته منم بی خوابی زده به کلم... خوب عیدتون مبارک... همین...بیشتر از این؟... همین یه تبریک عید یعنی یه دنیا... عید رو ( پیشاپیش...) به همه تبریک میگم... به مادرم... به برادرهام و همسر برادرم... به دوستهای خوب سمنان... حامد... مجتبی...و... خب همین... تعداد دوست سمنانی که بیشتر ندارم!!! به دوستهای دانشگاهم... علی و اون یکی علی... به عباس عزیز... به حامد ... به امید و سلمان... به ناصر به ...احمد و محسن و سجاد... به هادی و فرشاد خوبم... به کورش ... به برو بچ ترم بالایی... قاسم... علی ... وحید... رضا... مجتبی... سعید... ابوالفضل... سینا... دیگه؟ آهان ... فرهاد... به بر و بچه های خوب... خانم یحیایی... میمنت... سمیه... سپیده...زهرا ... معصومه... شهین... زکیه...رزا... آیدا... فریناز ... ریحانه ... ثریا... فرزانه... بهاره... و...؟ کی یادم رفت؟... خب... اِاِاِ... و البته به همه استادهای خوب... دکتر اباذری... دکتر صدیق...دکتر حسینی...دكتر فكوهي... دکتر شریعتی...دکتر غفاری... دکتر هاشمی...دکتر امیری...دکتر لاجوردی...دکتر کاظمی...دیگه؟؟؟؟ سال نوی پر خیر و برکتی برای همه ی عزیزانی دارم که باهاشون لحظه های زیبایی داشتم... و با هم دیگه خاطرات زیادی به جا گذاشتیم... در سال نو جای همه اونهایی که رفتن خالی... به خصوص جای پدر بزرگ و مادبزرگ مهربانم...که هیچوقت فراموششون نمی کنم... سال نوی زیبایی داشته باشین...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 1:43 قبل از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
امروز حالتون چطوره ؟ خوب ؟ بد ؟ بي حال ؟ خوشحال و سرحال ؟ خسته ؟ بي حوصله ؟ مريض ؟ يا ... من ؟ حالم بد نيست. دست شما درد نكند كه حالم رو پرسيدين . راستش خيلي وقت بود كسي حالم رو نپرسيده بود.نمي دونم چرا ولي انگار تو ايندور و زمونه كس يديگه احوال كسي رو نمي پرسه.اگه بخوايم زيملي نگاه كنيم توي جامعه ي مدرن همه دوست دارن غريبه بمونن. ولي با اين همه حال هنوز رسومات قديمي مثل مهموني رفتن و هماسايه بودن يه كمي باقي مونده هرچند مهموني هاي امروز بيشتر عوض اينكه مهموني باشن جاي نمايش و بازي گافمني شدن. ادمهايي كه سعي مي كنن قيافه گافمني بگيرن ، آدمهايي كه به صورت فوكويي در اسارط تن واقع شدن . تني كه اسير كنترل اجتماعيه اونهم در حداكثر ممكنه. يادم مياد يه بار توي يك كتاب تاريخي خونده بودم كه در عصر ويكتوريا اينكه يه خانم فنجون قهوه رو با كدوم انگشتش برداره نشانه تشخص اجتماعي اش بود.تعجب نكنين ! مگه ما امروز اينجوري نيستيم؟ توي مهموني هامون بايد بشينيم دور هم و يكريز چرند بگيم. غيبت كنيم ، خالي ببنديم ، از افتخارات بچمون بگيم كه دانشگاه پيام نور شاسقول آباد ميخونه اونم آبياري گياهان دريايي! بعدم كلي غذا و بركت خدا رو اصراف كنيم تا چشمهاي مهمونها از حدقه بزنه بيرون. ولش كنين . زياد چرند گفتم چون خودم هم توي همين مهموني ها شركت مي كنم ! هرچند حالت خفگي بهم دست ميده!!! براي امروز مي خوام به خاطر يك دوست خوب كتابهايي از و درباره ي وبر رو معرفي كنم. اخلاق پروتستان رو كه مي شناسين.دو تا ترجمه از اين كتاب هست كه قديمي تره از روي ترجمه انگليسي پارسونز و جديدتره از روي ترجمه انگليسي گيدنز چاپ شدن كه دومي بهتره. كتاب اقتصاد و جامعه رو هم انتشارات سمت منتشر كرده كه الحق ترجمه خوبيه. كتاب مفاهيم اساسي جامعه شناسي كه در واقع مقدمه اقتصاد و جامعه است رو هم نشر مركز چاپ كرده كه بد نيست.روش شناسي علوم اجتماعي اش هم چاپ مركز كه چاووشيان ترجمش كرده و بد نيست.كتاب شهر در گذر زمانش رو يادم نيست كدوم انتشارات ولي خيلي افتضاح چاپ كرده نخرين!.در مورد وبر كتابهاي زيادي چاپ شده كه بهترينش به توصيه دكتر اباذري كتاب راينهارد بنديكس كه اگه اشتباه نكنم نشر ققنوس منتشرش كرده.دكتر اباذري ميگه اين كتاب از خود كتابهاي وبر بهتر انديشه هاش رو توضيح داده.كتاب يان كرايب هم خوبه چون انديشه هاي وبر رو با ديگران مقايسه كرده.كتاب ارون هم خيلي قديميه ولي بد نيست.يه فصل كتاب جديد بودون هم در مورد وبره كه اگر بخونين خالي از فايده نيست. براي رمان هم ايندفعه ريشه هاي آسمان رومن گاري رو بهتون پيشنهاد ميكنم. برنده ي جايزه گالينگوره . كتابش رو عيد پارسال خوندم و بهم خيلي حال داد.وقتي اين كتاب رو مي خوندم همش ياد استادهاي خوب دانشكده مي افتادم . مثل دكتر اباذري و چپ گپش. اگه مي خواين بفهمين منظورم چيه حتما اين كتاب رو بخونين. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 5:34 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
زندگي خيلي باحاله ... چاي قند پهلو... كتاب ... آهنگ ... و دوباره چاي قند پهلو... چي مي خواين از اين بهتر؟...
الان توي اتاقم در سمنانم... نزديك تعطيلات عيد و من هم دو در كردم اومدم خونه هرچند دانشكده هم كه تق و لقه...خيلي نيازي به پيچوندن كلاسها نيست. نمي دونم شما واسه ي عيد چه برنامه اي ريخته ايد... من كه كلي كتاب واسه خوندن دارم.جامعه شناسي آبرامهامز كه مي خوام نظريات ميد و كولي را از توش بخونم.يه كتاب از وبر به نام روش شناسي علوم اجتماعي... تعبيير خواب فرويد كه دكتر اباذري سفارش خوندنش رو به بچه ها داده است...يه كتاب از تودوروف به نام بوطيقاي ساختارگرا... يه كتب در مورد گافمن ... رمان دون كيشوت از سر وانتس... قمار باز و جنايت و مكافات داستايوفسكي و... البته فيه ما فيه مولانا و مثل هميشه يه نگاهي هم به تاريخ بيهقي مي اندازم و كمي هم شعر مي خونم... آره قبول دارم شايد به نظرتون يه كم پراكنده خوني باشه ولي خوب بي خيالش...! مي خونيم ديگه...من اصلا اعتقاد به خوندن منظم در دوره ي ليسانس ندارم . آدم تو دوره ي ليسانس بايد هر چي دم دستش مياد بخونه تا بفهمه با چي حال ميكنه... راستي مي خوام از اين به بعد به برو بچه هاي جامعه شناسي يه كتاب و به بقيه يه رمان معرفي كنم كتاب نظريه هاي جامعه شناسي دكتر تنهايي كتاب اين دفعه است. دكتر تنهايي از معدود جامعه شناساني هست كه مي دونه مكتب كنش چيه ( منم كه كشتم با مكتب كنش !) .كتاب نظرياتش رو بگرين . چاپش خيلي افتضاحه و شايد خيلي بخش هاي اولش به دردتون نخوره ولي فصول مربوط به ميد ، بلومر و مكتب كنش و اتحاديه آيوا رو جاي ديگه گير نمي آريد كه اينقدر خوب توضيح داده شده باشد. نثر استاد تنهايي خيلي دلچسب و منسجم نيست ولي اون دو بخشش به خاطر اينكه دكتر تنهايي شاگرد بلومر بوده عالي و كمياب است. براي رمان هم اين دفعه شوخي كوندرا را به شما معرفي مي كنم. خداييش عاليه . به چند نفر پيشنهاد كردم اونها هم خوندن و كلي حال كردن. سانسور شده است ولي بازم مي ارزه...كوندرا نگارش عالي داره زواياي ديد متفاوت ... پردازش عالي شخصيت ها اونهم به صورت ديدگاه نزديك به باختين يعني نبود اقتدار نويسنده و وجود گفتگو هاي متفاوت و همچنين زماني كه نويسنده كتاب را نوشته يعني قبل از مهاجرتش به فرانسه اونهم در اوج دوران كمونيستي به جذابيت كتاب اضافه مي كنه... اين كتابها رو حتما بايد با يك ليوان چاي معطر داخله صرف كنيد...!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 9:15 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
خوبا اغلب خودشون خودشون رو میکشن/ تا خلاص شن/اونائی ام که می مونن/ اصلا درست نمی فهمن/ چرا همه/ می خوان/ از دستشون/ خلاص شن.
( چارلز بوکوفسکی) |
| پیوندها |
|
دکتر فکوهی فواد خاكنژاد احمد طالبي مجتبی بیات دکتر عباس کاظمی زهرا مينايي هادي دوست محمدي كورش عموئي قورقور ساجده زارع پور سلمان سعادت طلب سودابه |
|
RSS
|