![]() |
![]() |
|
| پرسه های یک ولگرد... |
|
الان تا شروع کلاس یه کم فرصت دارم و میتونم بنویسم.
خب... اردو یزد خلی حال داد. چون هم بچه ها با حال بودن هم برنامه احمد توپ توپ بود هم دکتر صدیق گذاشت به ما خوش بگذره. نشریه رشق هم که داره بیرون میاد و ای بدک نیست. این شماره میخوام یه مطلب در مورد زمان و نظم بنویسم. دیگه... آهان!ژ داشتن یه دوست خوب خیلی حال میده. همیشه فکر میکردم دوستها مزاحم کار آدمن و اگه تنها باشی بهتر به کارات میرسی ولی اشتباه بود. دوست خوب میتونه برات کاری کنه که بهترین بشی. خب کلاس داره شروع میشه بهتره برم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 9:28 قبل از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
ناگهان میبینی که داری از دست میدهی و آنوقت است که ترس تو را در آغوش میگیرد. ترس از دست دادن و دیگر بدست نیاوردن.
باید چه کرد؟ آنزمان که می شنوی همه چیز تمام شد دوست من. مگر نه آنکه قدمهایت سست می شود؟ شاید اشکی بر چشمانت بنشیند و دیگر هیچ روزنه امیدی برایت نماند. تسلیم می شوی؟ همیشه تسلیم برای من آخرین راه بوده است و هرگز نشد که این آخرین راه را امتحان کنم. می شود امتحان کرد. می شود جنگید. دوباره و دوباره تا آخرین نفس. گاهی پیروز بودن مهم نیست. جنگجوی خوبی بودن مهم است. گاهی شکست خوردن مهم نیست. بلکه تا آخرین نفس مقاومت کردن مهم است. و فکر می کنم که اگر این کورسوهای امید برای ماندن برایم نماند حتی اگر خیالی باشد و شاید حتی اگر مطمئن باشم که شکست خواهم خورد باز هم خواهم جنگید. برای من چاره ای جز رفتن نیست. و شاید برای هیچکس... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
خوبا اغلب خودشون خودشون رو میکشن/ تا خلاص شن/اونائی ام که می مونن/ اصلا درست نمی فهمن/ چرا همه/ می خوان/ از دستشون/ خلاص شن.
( چارلز بوکوفسکی) |
| پیوندها |
|
دکتر فکوهی فواد خاكنژاد احمد طالبي مجتبی بیات دکتر عباس کاظمی زهرا مينايي هادي دوست محمدي كورش عموئي قورقور ساجده زارع پور سلمان سعادت طلب سودابه |
|
RSS
|