![]() |
![]() |
|
| پرسه های یک ولگرد... |
|
امروز بد نبود. یه مهمونی کوچیک دوستانه با رفقا شهرستان که بد نبود.
خب از چی بگم که حال بده؟ااااااااااااااااااا! امروز چندتا رمان دستم رسید که باید بخونم. اگه اشتباه نکنم عقاید یک دلقک بل و یه کار از داستایوفسکی به نام یاداشتهای زیرزمینی و کار محاکمه کافکا که یک بار نصفه ولش کردم. کارهای بل خوبن تا حالا قطار به موقع رسید و نان سالهای جوانی و یه کار دیگه که اسمش یادم نیست رو ازش خوندم. کارهاش اغلب کوتاه و رئالیستی هستند. سیر زمانی کوتاه ( هر سه داستان کلا در یک یا حداقل چند روز میگذرند ) ارباط نزدیک به فضای آلمان پس از جنگ و بررسی و واکاوی مسائل شخصیتی و اجتماعی هم از دیگر خصایص کارهای بل هستند که از از این نظر میشه کارهاش رو با گونتر گراس مقایسه کرد. اصلا چطوره امروز راجب کارهای مربوط به جنگ دوم حرف بزنم نه؟ جنگ تاثیرات عمیقی روی جامعه مدرن اروپایی گذاشت. جامعه اروپایی که میرفت به کعبه آمال بدل بشه تبدیل شد به قبرستان کلی آدم و اونهمه تلفات. داستانهای بعد از جنگ توی همین حال و هوا هستن. جامعه آشوب زده و بی سرو سامان و واکنش و همزیستی آدمها با این فاجعه. چه قبل چه در حین و چه بعد از جنگ. آدمهایی که از نظر ذهنی فروپاشیدن. یعنی معیارها و ارزشها در هم ریختن و وشع اقتصادی هم بسیار فاجعه بار. شخصیتهای رمانهای جنگ شخصیتهای در بحران هستن. کارهای رومن گاری نمونه خوبی در این زمینه هستن. تربیت اروپایی رومن گاری داستانی در مورد جنگ دوم و آدمهای درگیرش. کودکانی که مجبورن بجنگن و مردمی که در بحران جنگ وارد شدن. رمان رختکن بزرگ هم راجب به جامعه آشفته فرانسه بعد از جنگ و آدمهای درگیر اون به خصوص نسل جونه. ریشه های آسمان هم که شاهکار گاری و جایزه گالینگور رو برده هم راجب همین آدمها است که حالا توی آفریقا برای بشریت و طبیعت میجنگن و البته جنگشون خیلی فرق داره. کارهای گونتر گراس هم در این رابطه اسس مثلا رمان بر گامهای خرچنگ که در مورد آلمانیها قبل و بعد از جنگه و آشفتگی اونها رو نشون میده. و کارهای بل هم که در این زمینه است. قطار به موقع رسید که در مورد سربازهای از نظر روحی ویران شدست و دو کتاب دیگه که در مورد آدمهای درون بحران اجتماعی و اقتصادی جنگه. بعدا بیشتر در این مورد صحبت میکنم. دیگه باید برم!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 10:59 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
صبح ساعت حدود ۵ بود که از خواب پریدک و حس بیهوشی بهم دست داد. من قبلا صرع داشتم که با چند سال مصرف دارو خوب شده بود. دکتر گفته بود اگر بازم بهت دست بده دخلت اومده... خب ۵ صبح بدون هیچ دلیل حال بدی بهم دست داد... خیلی بد و مثل بیهوشی... میدونید احساس اینکه تا چند لحظه دیگه ممکنه دخلتون بیاد چه جوریه!!! خب یکم ترسناکه!!!! بیهوش نشدم ولی بازم داشت دخلم میومد. حدود ۱۰ یا ۱۲ بار حالت تهوع و دوتا آمپول ناقابل و سرم و... خب خدا رو شکر دخلم نیومد!!!! مادرم کمکم کرد و من شرمندش شدم. همیشه شرمندش هستم همیشه خدا. آدمها همیشه شرمنده هستن اونم شرمنده مادرشون. دو تا پیغام داشتم اولی رو قبول دارم ولي پيدا كردنش سخته. نه؟ فكر ميكنم پيداش كردم!!! چند وقتي ميشه. خب خيلي خوبه و هميشه با مه و خيلي هم فداكاره ولي مشكل آدم اينكه هميشه دلش ميخواد بار رو از دوش ديگران برداره نه اينكه خودش باري باشه رو دوش ديگران. بخصوص من كه هميشه سعي كردم بار نباشم. دلم ميخواد ديگران بهم تكيه كنن ولي من هميشه از اينكه به ديگران تكيه كنم ميترسم. فكر ميكنم ديگران دوست ندارن من هميشه از مشكلات بگم... ولي از وقتي اوني رو كه ميخوام پيدا كردم خيلي راحتر هستم. خيلي... ولي پيغام ميناز. خب من درهم و برهم ميگم اينجوري راحتر هستم ديگه!!! ولي خوبيش اينكه بالاخره هركس يه چيزي كه بدردش بخوره پيدا ميكنه!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 8:57 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
امروز یه روزه مثل بقیه روزها و همهی روزهای دیگه. روزهایی که میگذرن بدون اینکه تفاوتی با همدیگر بکنن. چیکار میشه کرد؟ شاید هیچی. مثل هر روز بلند شدم. تا اومدم به خودم بجنبم دیدم مادرم داره سبزی رو خرد میکنه. اعصابم بهم ریخت. آخه من هر چقدر هم زود بلند شم اون از من زودتر بلند میشه و من نمیتونم جلوش رو بگیرم که کار نکه. پدرم در اومد تا خریدها رو انجام بدم. بعد کلی کار و بعدش پوست کندن بادمجان و بعد... کار واسم مهم نیست. هر چقدر که زیاد باشه نگرانم نمیکنه. پوستم کلفت تر از این حرفها است ولی... آخه وقتی من نیستم چی؟ چیکار باید بکنه. دادشم اس ام اس زد که اون یکی داداش کارش درست شد؟ میخواستم بگم... ولش کردم. یه چیزی نوشتم که خیالش راحت شه! بدبختی اینکه آدمها تو وبلاگشون هم نمیتونن همه چی رو بنویسن. آخه خوانندهها ممکنه حوصلشون از درد و دل سر بره! گند بزنم زندگی رو که حتی واسه یه سری خواننده که نمیدونی کین هم نمیتونی حرف بزنی! هیچکس به حرفات گوش نمیده و یه سوال واست پیش میاد. اونم اینه که اصلا کسی باید به حرف کسی گوش بده؟ فکر نمیکنی همه عالم به صورت کاملا نیچه ای تنها هستن؟ گند بزنم نیچه رو و هر چی فیلسوف چرند گو که یه بار تو عمرشون شب با هر تکون مادرشون بیدار نشدن و فردا صبح بدون اینکه درست خوابیده باشن مجبور باشن ترجمه کنن یا تایپ یا اینکه درس بخونن واسه آینده شون که شاید بتونن یه کسی بشن که مادرشون سرش رو بالا بگیره! عمرا نیچه مجبور نشده تا ... ولش کن. اصلا حوصله اینکه از خودم بگم رو ندارم. اصلا. صبحها که بلند میشم باید یه لایه خنده مصنوعی بکشم رو صورتم و... خسته شدم از اینکه تو بیست سالگی کلی از بارهای زندگی کلی آدم رو دوشم باشه. آخه منم آدمم. دلم میخواد بچه بشم. دلم میخواد گله کنم. دلم میخواد گریه کنم. دلم میخواد یکی نازم رو بکشه. دلم میخواد یکی واسم... امروز میخواستم راجب باختین حرف بزنم و در مورد تک گفتار درونی بیشتر توضیح بدم ولی اصلا حالش نیست. باشه بعدا... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 8:46 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
اوضاع داره سخت میشه.
امروز داداشم یه مرخصی گرفت و از سربازی اومد خونه تا یه کم استراحت کنه. بهش سخت گذشته بود. خیلی. سربازی واقعا... مادرم دستش وحشتناک شده بود. خفن درد میکرد. بخاطرش تو گرمای سمنان کولر رو خاموش کردیم تا اینکه من یه راه حل پیدا کردم. خوب کانال کولر اتاقش رو کیپ کردم با یه تیکه مقوا!!! تازه امروز سبزی هم پاک کردم!!!!!! دارم یه پا کدبانو میشم. اشکال نداره. من به شدت موافق تقسیم کارم ولی یه جورایی دارم کم میارم. آخه پشتیبانی روحی همه با منه. من خودم از همه بیشتر به حمایت روحی احتیاج دارم ولی باید پای درد و دل همه بشینم. داداشام. مادرم. دوستای شهرستان که همه یه جورایی داغونن. درس خوندن افتاده یا اول صبح یا دم ظهر یا آخر شب. خوابم رو کم کردم تا به درسام برسم. اوضاع خرابه!!!!!!!. رمان هم که پیدا نمیشه. هر چی دور و برم هست یا خوندم یا مزخرفن. داستایوفسکی هم که حال نمیده. واقعا کلاسیکها ارضا نمیکنن. یه رمان خوب اگه کسی سراغ داره به دستم برسونه که حالم جا بیاد. یاد بچهگیها افتادم و روزی که پدر بزرگم فوت کرد. مخم قاتی کرد. ناتور دشت رو تو ۸ ساعت پشت سر هم از ۱۲ شب تا ۸ صبح خوندم!!!! خدایش حالم جا اومد!!!!! الان مدتها است البته نه این چند وقته چندتا رمان باحال خوندم. جنگ آخر زمان که مال اون پروییه... صبر کن... آهان یوسا بود رو خوندم که خوب بود... و ... چند تا کار کوندرا که تقریبا همه کارهاش رو خوندم و یه کار از ساراماگو به نام جزیره ناشناخته که کلا ۲۰ صفحه ولی محشر بود. هدیش کردم به بهترین کسی که میشد هدیش کرد. همینجوری. بدون بهانه!!!! من نمیدونم چرا باید همیشه یه بهانه پیدا کنیم تا بخوایم به کسی هدیه بدیم. من که هر وقت حال بده هدیه میدم. هر چی که بشه. عکس یا کتاب ارزون ولی توپ یا ... یا یه شعر... راستی یه پیشنهاد واسه رمان خونهای خفن دارم. یه کار توپ... همه نامهای ساراماگو... کارهای ساراماگو رو همش رو خوندم ... البته جز دو سه تا... این عالیه. البته از بالتازار و بیلموندا بهتر نیست. اسم اصلی بالتازار و بیلموندا بنای یاد بود صومعه است که نمیدونم چرا مترجم گند زده تو ترجمه عنوان!!!! اینجا حقوق نویسنده یعنی کشک!!!! همه نامها در ادامه بقیه کارهای ساراماگو است. تک گفتار درونی رو که دفعه قبل واستون توضبیح دادم اینجا بهتر از همه حس میکنید حتی به نظر من از جویس هم پخته تره. اونجایی که آخر کار با دیوار در مورد شخصیت گمشدش صحبت میکنه واقعا تکه... من رو منفجر کرد... واسه همین بود که ۱۰ ساعت هم کتاب بیتر تو دستم نموند. نتونستم معطل بمونم!!!!! بخونیدش... حتما... اگه شما هم رمان خوب سراغ دارین بگین.... خوشحال میشم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 0:16 قبل از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
دیشب باهاش حرف زدم
واقعا خوشحالم از اینکه هنوز هست. واقعا خوشحالم امروز مادرم دلش میخواست کیک درست کنه. کمکش کردم. یعنی من کیک رو درست کردم. بد نبود. یه جورایی بهتره بگم در واقع افتضاح نکردم! دردش زیاد بود. خیلی... یه وقتهایی نمیدونم باید واسش چیکار کنم. یا بهتر بگم اصلا کاری نمیتونم واسش بکنم باهاش فیلم ادوارد دست قیچی رو نگاه کردم. خوشش اومد. فیلم قشنگی بود. نمره هام بد نیست ولی ایده آل هم نشد. تابستان بدی نیست. ولی خب... رمان جنایت و مکافات رو داشتم میخوندم بد نیست. پر از تک گفتار درونی و یک نگاه پرسپکتیوی. رئالیستی. یه جور رئالیست بالزاکی ولی خب با یه سری ویژگیهای نسبتا نو. مثلا همین تک گفتارهای شخصیت اصلی با خودش که بعدا این روش رو تو رمانهای جویس در اوج میبینیم. جویس پخته تر کار کرده. اما داستایوفسکی یه کم... یه کم... میدونید زمانی که این رمان رو مینوشته هنوز رمان رئالیستی در قید و بند یه جور ساختار بوده که کوندرا بهش میگه استوري. استوري يعني يه خط سير مشخص در داستان با يه سري قواعد خاص. مثلا قواعد لوكاچي مثل برتري روايت بر توصيف و غيره. زمان داستايوفسكي در واقع عصر حاكميت استوريه. كار جلال رو هم دادم مادرم خوند. سنگي بر گوري كه از بهترين دوستم يادگاري گرفتم. خوشش نيومد. گفت كتاب بي پروايي يا اينكه خيلي شخصيه. خب نگاهش به رمان با اينكه رمان خونه خوبيه ولي به كم كلاسيكه. ولي خب برام مهم اين بود كه سرگرم بشه. هرچند خوند براش خيلي سخته ولي خب از اينكه كار ديگه اي نه خيلي بهتره. ديشب... خيلي عالي بود. اصلا فكرش رو نميكردم. دستپاچه شده بودم ولي خب خيلي خوب بود. يعني واقعا از من بهتر بود. بايد ازش خيلي تشكر كنم....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 10:3 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
وحشتناک بود... تا حالا اینهمه صبوری به خرج نداده بودم... خدایش واسم سخته!!
غذا پختن با من بود. کتلت و اونهم ۲ ساعت سر پا بودن..!!! بعد خیس عرق که نشستن مادرم شروع کرد به خوردنشون... خیلی حال داد... اخلاق پروتستان و روح سرمایه داری.. آخرشه... کتاب فوق العاده است. محشره... فیلم مهر مادری... بد نبود... قبلا هم دیده بودم. گاهی فکر میکنم جامعه شناسی یه چیزی در حد حشره شناسیه. آدمها رو می زاریم زیر یه چیزی تو مایه های میکروسکوپ و بدش در موردشون نظر میدیم. مثلا میگیم این بچه در خرده فرهنگ خشونت بدنیا اومده یا... نمیدونم ولی این راهش نیست. یعنی... ولش کن... چقدر نظر داشتم امروز...!!!!! وقتی وبلاگهای دیگه رو میبینم از خودم ناامید میشم. میگم بابا خیلی... ولی مهم نیست. شاید اینجوری راحت تر باشم. هر وقت بخوام میام و هر وقت بخوام میرم. یه تفریحه. بقیه روز... چی ... خب بزار فکر کنم... چای کتاب چای کتاب چای کتاب چای کتاب کتاب کتاب چای کتاب چای چای کتاب ... در کل بد نبود... بهش فکر کردم. حق داره یه جورایی از دستم کفری باشه. آخه گند زدم!!!. دفعه اولم هم نیست. خب باید امیدوار بود. احمقانه است. خیلی کارم احمقانه است. یه اس ام اس احمقانه!!!! خدای من. دیگه اشتباه نمیکنم. عمراْ!!!!!!!!!! من رو میبخشی؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
واسه مادرم!
فقط واسه مادرم! همه چیزم. همه کسم. هم پدرم هم مادرم. هم دوستم هم مراقبم. هم هوادارم هم منتقدم. بهترین همدمم. رفیق بی کلکم. کسی که همه چیزم رو بشه مدیونم. امروز روز مادر بود. چیزی نخریدم چون دوست نداره. یعنی همه چی داره و میگه دوست نداره کسی واسش چیزی بخره. بوسیدمش. صورتش رو. دستاش رو. ولی... امروز درد داشت. خیلی. هیچ کاری نمی تونستم واسش بکنم. هیچ کاری. خیلی سخته. خیلی... دستاش رو نمی تونست درست حرکت بده. بهش گفتم هیچ کاری نکنه. ولی باز رفت برام شام درست کرد. چی می تونم بگم؟ چی کار می تونم بکنم؟ جز دعا چه کاری از دستم بر میاد؟ هیچی... عمل فایده نداره چون فقط ۲۰ درصد احتمال خوب شدن داره تازه با کلی درد و دردسر و تو بیمارستان خوابیدن... خیلی سخته آدم تو روز مادر درد مادرش رو ببینه. خیلی سخته... واسش دعا می کنم همین... هر کاری که واسش می کنم کمه... خدایا... یه وقتایی حالم از کارایی که می کنی بهم می خوره! آخه چرا مادر من؟ اون که زندگیش به فعالیت وابستست. حالا حتی دستش رو نمی تونه حرکت بده. چون یخزدگی شانه گرفته... آخه این چه وضعشه؟ امروز روز مادر بود... مسخره است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 11:0 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
امروز دقیقا وسط امتحانات وایسادم! نصف دادم و نصف مونده. تا یه ساعت دیگه باید امتحان آموزش و پرورش بدم که امان از دکتر توسلی! خدا آخر عاقبتش رو بخیر کنه!
امتحاناتم بد نبود ولی خودمونیم کلی وزن کم کردم! ولی خوب داره تموم میشه راجع به امسالتون فکر کردین؟ اینکه چطور گذشت و خوب بود یا نه؟ اینکه سال قشنگی بود و با دوستاتون و دانشکده و اصلا زندگی کلی حال کردین یا نه همش حال گیری بود و اصلا صفا نداد تو بمیری؟ شب امتحان که میشه آدمها همش میگن کاش میخوندم! بابا خریت کردیم! تا حالا چند بار تو زندگیتون فکر کردین که دارین تو امتحانش رد میشین! تا حالا چند بار پشیمون شدین از اینکه یه فرصت رو از دست دادین یا تا حالا چند بار شده که از یه کار پشیمون یبشین و بگین کاش یه کار دیگه میکردم؟ اصلا پشیمونی تو زندگی به درد میخوره یا نه؟ شاید گاهی آره و گاهی نه. گاهی آدم به خاطر اشتباهاتش چیزهایی رو از دست میده که عمرا بتونه جبرانشون کنه. اونوقته که باید همش بشینه و بزنه توی سر خودش که... وقتی یه فرصت رو زندگی بهتون داد از دستش ندین شاید دیگه براتون همچین فرصتی دست نده. اگه یه روز خدا یه کسی رو گذاشت سر راحتون نگین بیخیالش یکی دیگه یا نه بعدا یا اصلا ما که الان... یا اینکه غد بازی در بیارین و منتظر بشین تا یکی لقمه رو بجوه و بعد بهتون بده یا خر نشین که ما کلاسمون بالاتر از این کارها است یا من بگم؟ من؟ عمرا یا اینکه بگین بابا ما که جرات نداریم. اگه یه روز خدا یه شانس بهتون داد دو دستی بچسبینش... چون خدا آدمهای زیاد دیگه ای رو تو صف منتظر داره و ممکنه این آخرین یا شاید بهترین فرصت شما باشه... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 9:29 قبل از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
خوبا اغلب خودشون خودشون رو میکشن/ تا خلاص شن/اونائی ام که می مونن/ اصلا درست نمی فهمن/ چرا همه/ می خوان/ از دستشون/ خلاص شن.
( چارلز بوکوفسکی) |
| پیوندها |
|
دکتر فکوهی فواد خاكنژاد احمد طالبي مجتبی بیات دکتر عباس کاظمی زهرا مينايي هادي دوست محمدي كورش عموئي قورقور ساجده زارع پور سلمان سعادت طلب سودابه |
|
RSS
|