تبليغاتX
در هر حال از دست رفته ايم....
پرسه های یک ولگرد...
بسیار سفر باید تا پخته شود خام

باز هم یک سفر دیگه ... اینبار به غرب کشور

کرمانشاه و شهرهای اطرافش بخصوص هرسین

دعوتی از جانب دوستان لک و کرد...

سرزمینهایی که دوست داشتم ببینمشان و مردمانی که دوست داشتم همنشینشان شوم...

زندگی به همین دوستیها استوار است. دوستانی یکرنگ و یکدل و روزهایی که با دوستان یکرنگ میگذرد روزهای زیبایی زندگی آدمی است. امیدوارم زیبایی دنیای غرب ایران و سرزمین کردها را بتوانم در عکسهایم نمایان کنم.

به امید روزهای خوش

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

گاهي شخصيتهاي رمانها مرا مجذوب خود ميكنند. احساس ميكنم كه ميتوانم آنها، احساستشان، رفتارها و گفتارهايشان را درك كنم. احساس ميكنم ميتوانستم همانها باشم. همزاد پنداري حس غريبي است كه ممكن است نسبت به يك شخصيت رمان پيدا كنيد.

لوك در تريلوژي شهريار آينده اثر جان كريستوفر، شخصيت اصلي رمان نگهبانان باز هم اثر جان كريستوفر، شخصيتهاي اصلي رمانهاي گاري

چه رمان ريشه هاي آسمان و چه رختكن بزرگ، شخصيت اصلي ناتور دشت سلينجر، شخصيت اصلي رمان همه نامهاي ساراماگو. شخصيت اصلي شوخي كوندرا و چه بسيار شخصيتهايي كه احساس ميكنم به نوعي دوستشان دارم و آنها جزئي از من هستند، جزئي از من كه به قول كوندرا كشف نشده اند.

لوك، جواني است كه براي ماموريتي كه خودش انتخاب نكرده مبارزه ميكند. ماموريتي كه با تمام وجود به آن متعهد است چون برايش ناخواسته هزينه داده است اما هم او بارها اين ماموريت را به نقد ميكشد. مادرش، پدرش، برادرش، خاله اش، همسر برادرش، دوستانش و شهرش و حتي حكومتش را از دست ميدهد بالاتر از همه دردناكتر آنجا است كه كسي را هم كه دوست دارد به بدترين شكلي از دست ميدهد. اما اوج داستان خواب آخر لوك است و آخرين جمله داستان كه ويران كننده است. لوك خسته از همه چيز اكنون كه توانسته است آرزوي اربابان خود را بر آورده كند، در يك جمله ميگويد من پسري نخواهم داشت. گاهي لوك را نماد انسان عصر روشنگري ميبينم. انساني كه در راه رسيدن به دانش و ترقي كه شايد خود هم نخواسته است همه چيز خويش را از دست ميدهد. هر آنچه كه دوست دارد. و در نهايت وقتي به هدفش رسيد آنگاه احساس ميكند هر چند به آرزويش رسيده است اما... اما هيچ چيز برايش باقي نمانده است و هيچ كس.

شخصيت اصلي رمان گاري، ريشه هاي آسمان، بر خلاف لوك ميجنگد براي آنكه در اين دنيايي كه همه چيز در حال تغيير است، چيزي بماند بدون دست خوردن كه بكر بودنش به آدمي آرامش دهد. او ميجنگد براي فيلها و تراژدي در همين نهفته است كه هيچكس باور نميكند او واقعا براي فيلها ميجنگد جز دختر بدكاره ي يك رستوران محلي در دورافتاده ترين نقطه آفريقا كه شايد فقط او را به نوعي درك ميكند و نه آنكه بفهمدش.

گاهي احساس ميكنم چقدر دردناك است كه انسان به هدفش برسد اما بعد از رسيدن به هدفش احساس كند چه هزينه ي سنگيني داده است. از دست دادن همه چيز براي... هدف...

تنها بودن آيا نياز رسيدن به يك هدف است؟ آيا لوك ميبايست تنها ميشد؟ گاهي از خودم ميپرسم چرا مثلا لوك اين كار را كرد يا آن كار را؟ و بعد از هزار بار خواندن اين رمان احساس ميكنم چقدر شبيه او هستم.

سوالي كه هميشه از خودم ميپرسم چرا اينقدر تفاوت است ميان انسانها؟ هدايت و سهراب هميشه تنها مانندند. نيما و شاملو و اخوان با كساني ماندند كه شايد هيچوقت نتوانستند به عمق تفكر آنها نفوذ كنند. دانشور و جلال يا گلي امامي و دكتر امامي، يا زرين كوبها با هم مانند تا آخرش و هردو به هدفشان رسيدند و ژان پل سارتر و دوبوآر هم به روش خود.

و اما سوال ديگر درد كشيدن است. آيا لوك بدون اين دردها ميتوانست همان لوكي شود كه قهرمان است؟ آيا درد كشيدن لازمه­ي رسيدن به هدف است؟

گاهي ميمانم در اينكه تمام جامعه شناسان پزرگ چه دردهايي كشيده اند. كنت مدتها در بيمارستانهاي رواني بستري بود، وبر هم همينطور و زيمل كه هميشه فقير ماند مثل ماركس و هر دو چه مصايبي بردند. شايد مراد فرهادپور درست ميگفت. همان روزي كه در دانشكده در مورد كانت سخن داشت و لازمه ي رسيدن را درد كشيدن دانست.

ولي... لوك... لوك... دردهايش را چگونه تسكين خواهد داد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 9:38 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 
بچه که بودم شاید انیمیشن پری دریایی کوچولو که در ایران پری دریایی خوانده میشد را هزار بار دیده باشم. اما چند وقت پیش که سر فرصت باز نگاهش کردم و توانستم کلماتش را ترجمه کنم احساس کردم  چیز دیگری را در درون دیالوگهایش میبینم.

پری دریایی کوچک قصه پری است که پدرش سلطان دریا است و این دختر که کوچکترین فرزند پدر است به نوعی عزیز دردانه او هم هست.

پری دریایی کوچک عاشق انسانها و زندگی آنها است. به دنبال جمع کردن وسایل انسانی است که در درون دریا و کشتی های شکسته جا مانده اند. پدر مخالف است و همینطور تمام ماهیها و موجودات دریای دیگر. داستان را تعریف نمیکنم و به بزنگاهای مورد نظرم میپردازم.

در صحنه ای پری دریای کوچک در درون دخمه ای همراه با دوست کوچکش که یک ماهی است مشغول تماشای گنجینه کوچک خود که مجموعه ای از اشایی انسانی هستند است. ترانه ای که همراه با دوست کوچک خود میخواند اعجاب انگیز است. او دختر انسانی را موجودی میداند که پا دارد پس میتواند برقصد و به میهمانی برود. دختر انسانی میتواند خورشید و ماه را ببیند و میتواند بازی کند. دختر انسانی همه چیز دارد.عین یکی از ابیات اریل پری کوچک این است: دختر کسی که همه چیز دارد.

پیفتگی اریل نسبت به انسانها و دنیایشان که به نظر او در واقع مظهر کمال است شگفت انگیز است. نه برای ما که برای موجودات دریایی دیگر. سباستین خرچنگ شخصیت بامزه و در عین حال عمیقی که از طرف پدر اریل موظف است او را تعقیب کند در ترانه ای به نام زیر دریا ( قبل از واژه دریا حرف د تعریف را میبینیم که نشان از شناسا بودن دریا در نظر سباستین است یا به نوعی سباستین دارد دریای را بازگو میکند که در نظرش اریل باید بشناسدش) از زیباییهای دریا میگوید.

تضاد عمیق اریل و شیفتگی او ما را به شگفتی وا میدارد. دو دنیا در تقابل با هم. دنیای زمینی که در نظر دریاییها نماد خشونت و قساوت است زیرا آنها گوشت ماهی میخورند در برابر دنیای دریایی که با تمام ویژگیهایش برای اریل جذاب نیست.

جادوگر دریا فارغ از نقشه اش به اریل اجازه میدهد که به جای باله پا داشته باشد. به شرط اینکه صدایش را از دست دهد. اریل میتواند به زمین برود اما اجازه حرف زدن نخواهد داشت. اسرار دریا و زمین هرکدام باید پنهان بماند. اریل قبول میکند و صدایش یگانه عنصر نقادانه اش را از دست میدهد. صدایی که با آوازش به دریا و زمین میپردازد.

ارتباط عمیقی را درمیابم میان اریل و ادوارد در فیلم ادوارد دست قیچی. یادمان نرود تیم برتون سازنده ادوارد دست قیچی خود انیماتور هم بوده است.

ادوارد هم عنصری نقاد دارد. چشمهایش. ادوارد با چشمهایش که همه چیز را میبیند و با شگفتی هم به آنها مینگرد دنیای انسانی را نقد میکند. با این تفاوت که ادوارد از دنیای قصر تنهایی خود بیرون آمده است اما اریل از درون دریا. ادوارد نماینده آینده است در برابر امروز و اریل نماینده گذشته در برابر امروز.( این تعبیر خود من است!) اریل از دریا می آید و باید سکوت کند اما ادوارد از دنیای آینده می آید از جایی که یک مخترع انسانی میسازد. ادوارد دست ساخته به اجبار یک فروشنده به دنیای انسانی می آید اما اریل به میل خود و عاشقانه پا به زمین میگذارد. زمین اریل زیبا است و عشقش در قصری زندگی میکند. اما ادوارد زمین را زشت تکراری مصنوعی و احمقانه میبیند. اریل در زمین میماند اما ادوارد به درون قصر خود که مخروبه است فرار میکند. اریل با عشقش و حقیقتی که به آن رسیده است زندگی میکند اما ادوارد با خاطره یک عشق زندگی میکند و آنرا به جای برگ در یخ به تصویر میکشد. ادوارد پس از دیدن حقیقت انسانها این حقیقت را به جای از خیال بر روی چمن به تصویر کشیدن از حقیقت و بر روی یخ نقش میزند.

هر دو قبل از روبرو شدن در حقیقت در خیال واقعیتی را که زیبا میپندارند مزه میکنند. هر دو برای زمینیان مایه تعجبند. و هر دو از زمین متعجبند.

امروز واقعیتی است که باید با آن روبرو شد اما احساس میکنم کشورهای جهان سوم اریل هستند و در تضاد اریلی به سر میبرند. امروز در نظر آنها به خصوص اریلهای جوان جادویی است. اشیا برای آنها گویی همان زندگی انسانی را به ارمغان می آورد اما... کشورهای فرا صنعتی در تضاد ادواردی هستند. تضادی غم انگیز و به اجبار. تضادی که در نهایت به نوعی ویرانی روانی میرسد. اریل زمین را نماد و ملجا عشق و احساسات میپندارد. اما ادوارد دنیا را محل توطئه نامرادی و سوء استفاده.

اریل با عشقش ازدواج میکند و ادوارد به قصر مخروبه اش فرار میکند. اما آیا اریل هم اگر بیشتر پیش برود احساس ادوارد را خواهد داشت؟ نمیدانم... واقعا نمیدانم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 8:59 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 
خب یه اتفاق ساده توی یه سفر تفریحی به ییلاقهای شهمیرزاد سمنان...

ماشین دایی داشت کلی گرد و خاک میپاشید به جاده که یهو دایی یه پیرمرد روستایی رو دید و سوارش کرد...

پیرمرد از خودش گفت و از اینکه مداحه به قول خودش اهل بیته و کلی باهامون حرف زد و نصیحتمون کرد که چه جوری زندگی کنیم...

وقتی ازش پرسیدیم چنتا بچه داره گفت ۱۹ تا که ۵ تاش مردن... دوتا هم زن داشته... و تازه هنوز در سن ۸۳ سالگی ۴ تا بچه تو خونه داره... پیرمرد از روستایی به روستایی دیگه میرفت و نوحه میخوند... صداش نشون میداد که گلوش دیگه کار نمیکنه...

خب.. یه کم فکر کنین... چی میگین؟... کی رو مقصر میدونین؟ بچه هاش...؟ توی این سن باید ۴ تا بچه توی خونه داشته باشه...؟ اون بچه ها چیزی از اون زندگی میفهمن...؟ خودش...؟ زنش...؟ این زندگیه..؟ تو رو خدا نگین آره... نسبی گرایی هم حدی داره... گور بابای مرامهای پست مدرنیستی... بالاخره من لیبرال هم صدام در میاد... به چه حقی اون آدم ۱۹ بچه کاشته...؟ دولت نباید کاری بکنه...؟ حمایتی..؟ باید اون پیرمرد هنوز هم تو سن ۸۳ سالگی با اون گلو روضه بخونه...؟

یه نفر یادداشت گذاشته بود که مذهب عبادت خشک و خالی نیست...

کدوم عبادت...؟ تو رو خدا یکی به من بگه اون آدمهایی که توی حرم امام رضا بودن و کلی بچه رو میدیدن که کنار حرم گدایی میکنن و بعد پولشون رو گندم میخریدن و میدادن به کفترها یا سوغاتی میخریدن...  یاچه میدونم هر غلط دیگه ای با پولشون میکردن در حال عبادت بودن...؟

نه... به خدا نه...

اون پیرمرد که از دین میگفت خودش به چی معتقد بود...؟ به خدا...؟ اگه به خدا معتقد بود باید میگفت من ۱۹ تا بچه دارم...؟ و تازه با غرور میگفت بچه هام هیچی نمیگن و صبورن...؟

این دینه...؟ این خدا است...؟

من به هیچکدوم از این به اصطلاح عبادتها معتقد نیستم... اگه خدایی هست اون رو نه توی گنبد و ضریح طلا که باید توی چشمهای اشکبار کدا کوچولوهای کنار حرم دید... بچه هایی که دستها خیلی راحت میتونست لمسشون کنه... راحت تر از اسمال طلا که واسه آب خوردن ازش آدمها صف کشیده بودن... راحت تر از کبوترهای حرم میشه بهشون رسید... اگه دینی هست باید به داد اون ۱۴ بچه باقی مونده برسه... که از گشنگی و بدبختی نمیرن... نه اینکه روضه برقرار باشه که ما اشکی بریزیم... کدوم اشک...؟ که چی...؟ امام حسین با اشکاهامون زنده شد...؟ امام حسین اگه الان بود چیکار میکرد...؟ نمیخندید بهمون که بچه یتیمها و گرسنه ها و بدبختها رو ول کریم و میریم مشهد به بهانه زیارت و ...!!!

ما کجا هستیم...؟

تو رو خدا یکی به من بگه...

حالم از همه چی داره بهم میخوره...

از خودم...

از شهرم ...

از داشنگاهم که اسمش دانشگاه تهرانه و بعد از اینهمه سال که راه افتاده هیچ غلطی واسه مملکت نتونسته بکنه...

ار رشته ام ... گند بزنم توی جامعه شناسی که نخبه هاش هنوز بعد از سالها دارن جیگر همدیگر رو واسه ۲ قرون پول یامفت بیت المال پاره میکنن...

گند به زنم به خودم که مثلا دانشجوی جامعه شناسی هستم... ادعا... ادعا... ادعا...

خدا عاقبت همه رو بخیر کنه...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 
خسته و با حال گرفته... خب معلومه توی خونه بودم دیگه بابا!

زدم بیرون. رفتم تربت حیدریه پیش بهترین رفیق عالم! علی نجار

میدونین ۱۵ ساعت نشستن توی اتوبوس حتی اگه ولو باشه یه جورایی خیلی سخته!!!!

کلی حال کردم. کلی عکس گرفتم واسه دل خودم از هر جایی که دوست داشتم. و کلی جا رو با بهترین رفیق عالم گشتم.

علی خیلی حالیشه. از هر کسی که دیدم بیشتر. و از معدود آدمهایی که میدونه واسه چی اومده دانشکده و خدا وکیلی یه جورایی از همه آدمهای مدعی دانشکده بیشتر میخونه و میدونه....

گند بزنم تو دانشکده ای که اینهمه بچه توشه مثل من...

با هم یه سفر رفتیم مشهد...

حرم  و باغ نادری و ....

کلی گدا داشت این شهر. جلوی هر هتل گرون قیمت گدا نشسته بود و بچه هایی که واسه فروختن یه چیز بی ارزش مثل آدامس یا برای گرفتن یه کمک آویزونت میشدن... واقعا حالم از خودم بهم خورد و از هر چی که ...

یه حرم و ایهمه پول و کلی آدم که میان مشهد و شیکمها رو با چلوکباب زعفرانی برادران کریم پر میکنن و میرن چناران و طرقبه و اینهمه گدا و روستاهایی که باید میدیدینشون تو دل کویر که حتی یه...

چی میشه گفت؟ از ایمان؟ از ما که طلب بخشش میکنیم و بعد میایم بیرون حرم و سوار بهترین ماشینها این بچه های کوچیک رو نمیبینیم؟ و بعد دم از دین میزنیم؟ دم از ایمان؟ دم از انصاف؟ دم از ایدئولوژی؟ دم از عدالت؟ دم از یتیم نوازی؟ دم از حضرت علی؟!!!!!!!!!!! اونمه تزیین حرم و اونهمه گدا؟

چی باید گفت؟ من حتی نتونستم تو فشار جمعیت درست نفس بکشم. ولی تو اینهمه جمعیت اشک ریز یکی نیست بگه توی این دنیا چه خبره؟ چرا اینهمه گدا؟ چرا اینهمه خونه خراب توی شهر هتلهای لوکس؟ وقتی عربهای پولدار خارجی رو میدیدم که به گداهای ما...

مذهب؟ دین؟ ایمان؟ خدا؟ آخرت؟ به کدومشون اعتقاد دارید؟

نمی خوام توصیه به ایمان کنم چون اصلا آدم مذهبی نیستم. ولی دیگه گندش رو در آوردیم...

من که ادعای دین نکردم. اونی که بهش معتقده لطفا یه کم روش فکر کنه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 
داستان درخت دوستی شل سیلوستر استاین رو خوندین؟

یه درختی بود و یه پسری. درخت با پسر بازی میککرد و پسر هم با درخت. با هم قایم موشک بازی میکردن و وقتی پسر خسته میشد توسایش میخوابید و از میوهاش میخورد و درخت خوشحال بود. پسر رفت و بعد از سالها اومد. درخت گفت بیا بازی کنیم ولی پسر گفت من دیگه بزرگ شدم بازی نمیخوام ولی اگه میشه بهم میوه بده تا بفروشم و روزگارم رو باهاش سر کنم. درخت گفت باشه و همه میوهاش رو داد. پسر رفت و سالها بعد اومد. درخت گفت بیا پسر باهم بازی کنیم. پسر گفت نه واسه بازی دیره من میخوام پاخ و برگهات رو ببرم و باهاش واسه زن و بچه هام خونه درست کنم. درخت گفت باشه بیا. سالها گذشت و باز پسر اومد و به درخت گفت تنت رو میخوام تا باهاش یه قایق درست کنم و برم سفر. درخت گفت باشه و خوشحال بود. همیشه واسه پسر بهترین رو میخواست. سالهای پیری شد وقتی اینبار پسر اومد درخت نه میوه داشت نه تنه نه شاخه. پسر گفت من دیگه هیچی نمیخوام. فقط میخوام روی تنت بشینم و استراحت کنم. درخت خوشحال بود که پسر روی تنش میشست...

دوستیهای ما اینجوریه؟ نه. دوست داشتنهای ما چی؟

وقتی دوست داشتن رو آغاز کردم فکر نمیکردم اینجوری بشه. حالا که تموم شده به دنبال مقصر نمیگردم. گاهی هیچکس مقصر نیست. هیچکس... فقط باید تحمل کرد تا زخمهای روح بهبود پیدا کنه...

میدونید وقتی کسی رو سعی میکنید دوست داشته باشین و اون خیلی راحت بهتون میگه هرچی گفته روی رو دربایستی بوده و واسه خلاص شدن از لجاجت شما یعنی چی؟

میشه بازم کسی رو دوست داشت؟ آره... فکر نکین دوست داشتنم دروغه ... نه ... آدم همیشه میتونه بی دریغ یه نفر و فقط یه نفر رو دوست داشته باشه... حالا هر کسی که میخواد باشه... آدم میتونه همیشه دوباره عاشق شه؟ ... فکر میکنم چون به عشق بدون تعهد اعتقاد ندارم ... نه نمیشه... میشه بارها کسانی رو دوست داشت... ولی فقط زمانی که همسری داری میتونی بگی عاشق کسی هستی... نه سنتی نیستم ولی تعهد اساس عشقه و فداکاری و درخت دوستی بودن یعنی عاشقی نه این چرندیاتی که ما در روز هزار بار میگیم...

فکر میکردم دوست داشتن فاصله ها رو برمیداره... ولی... نه ... بر نمیداره.. حتی عشق هم فاصله ها رو نمیشکنه... انسانها باید همدیگر رو درک کنن نه اینه بخوان دیگری مثل خودشون داشته باشن... این حقیقتیه که من درک کردم... نباید بخوای یکی مثل خودت پیدا کنی یا مجبورش کنی که مثل تو باشه... باید کسی رو درک کنی با تمام وجود...

بازهم دنبال یک همسفر خواهم گشت... میدونم که عاقبت پیداش میکنم...

شاید فکر کنین که اینهمه مهر ورزیدن به چه درد میخوره... اینهمه واسه دیگران بودن... خب این منم... به قول داییم باید از خود بودن لذت برد...انتظار اینکه دیگراهم اینجوری باشن بیفایده است هر چند من هم گاهی از دیگران انتظار دارم که واسم فداکاری کنن ولی این حق رو ندارم که همچین توقعی داشته باشم...

من باز هم روزهای دیگری رو در پیش دارم... زندگی سخته ولی ادامه داره...   

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 10:46 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 
حال نوشتن چیز خاصی رو ندارم...

آدم که همیشه حرف نمیزنه!!!!!!!!!

خب روز پدر رو به مادرم تبریک گفتم! آخه هم پدرم بوده هم مادرم. یه دسته گل کوچیک که خیلی خوشگل تزیین شده بود. دیگه...؟

یه سفر تهران... کلی بدبختی و...

یه اتفاق جالب

سوار اتوبوس داخل شهری شدم و روی یه صندلی نشستم. بعد قسمت خانمها خیلی شلوغ شد. یه خانمی بچه بقل بود بهش تعارف زدم و خب اونهم نشست. وقتی وایسادم تو دلم گفتم : طرف یه تشکر خشک و خالی نکرد. چند دقیقه که گذشت صندلی کنار دست خانمه خالی شد. وقتی خواست تعارف کنه متوجه شدم لال هست...

میدونین به دو نتیجه رسیدم: ۱- گاهی آدمها خیلی حرفا واسه گفتن دارن ولی نمیتونن بگن و ...

۲- شوهر اون زن یا پدرش یا مادرش یا بچش هیچوقت نمیتونن بشنون که اون زن بگه دوسشون داره...

گاهی آدمها نمیتونن احساساتشون رو بیان کنن ولی خب ....

آدمها... من که فکر کنم وقتی یه آدم بخواد به یکی بفهومنه دوسش داره حتما میتونه. شما چی میگین؟

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... |