تبليغاتX
در هر حال از دست رفته ايم....
پرسه های یک ولگرد...

چادر نمازش سرش بود و داشت با زبان روزه و تازه اونهم بدون سحری نماز میخوند. با همون چادر نماز گل گلیش که تمام خاطرات بچگیم یه جوری بهش وصله میخوره...

امروز روز تولدش بود و من دستام مثل همیشه خالی...چشمام پر از غرور یه آدمی که تازه رفته سر کار. عهد کردم با اولین حقوقم چیزی رو که همیشه دوست داشت واسش بخرم... یه صندلی ننویی... از همونهایی که باهاش کنار شومینه میخوابن...

امروز روز تولد برادرم هم بود... مادرم و برادرم تو یه روز متولد شدن.... ۲۹ شهریور...

بهش تبریک گفتم.

عشق سالهای وبا  گابریل گارسیا مارکز رو این چند روزه خوندم... متنی در مورد عشق و آدمها... آدمها وقتی که هستن و وقتی که نیستن...

مادرم یه روز نخواهد بود... همینطور برادرم و ... تمامی کسانی که دوستشون دارم... یا من نیستم و اونها هستن...

وقتی مادرم بره من چه حالی میشم؟ حتی فکرش هم الان اشکم رو درمیاره... بغض مثه یه گرادب تویه گلوم میچرخه اما نمیزنه بیرون...

پسرخالم رو دیدم... چقدر قیافش عوض شده بود. رفیق سالهای بچگی. همراه شرارتهای کودکیمون. همبازی من و برادرهام...

اونم بزرگ شده. مردی شده. و ما...

من دیگه بزرگ شدم. دیگه نمیتونم گریه کنم جلوی دیگرون... دیگه نمیتونم همبازی دخترا بشم  مثل بچگیها... دیگه ما باید مثل بزرگترها بازی کنیم... چه بازی گندی...

من عاشق بازی بچگیهام... وقتی نسبت به کسی احساسی داشتی بی پرده میگفتی... اگه چیزی داشتی با دیگرون قسمت میکردی... دنیایی سر شار از کارهایی که دوسشون داشتی نه اینکه مجبور به انجامشون باشی... دنیای دیونگیها...

عزیزانم یه روز میرم و من دیگه بچه نیستم... نمیتونم زار زار گریه کنم... باید جدی وایسم یه گوشه و به تسلیتهای دیگرون سر تکون بدم...

گند بزنم توی این بزرگ شدن... دنیایی که همه زندگی میشه بازی تکراری نقشهای احمقانه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 10:16 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 
خوب دیگه ما هم شدیم آق معلم!!!!

بیچاره دانش آموزهایی که من باید معلمشون بشم! امیدوارم گند نزنم!!!

میدونین معلم شدن یه حس قشنگ و در عین حال یه حس بد داره. حس قشنگش اینه که شما درس میدین و خودتون کلی حال میکنین. حس گندش اینه که بچه ها مثل بچگیهای شما ممکنه حس مزخرفی نسبت به شما داشته باشن. مثلا وقتی که فکر میکنین که توپ ترکوندین نمیدونین که توی مخ بچه ها چی میگذره!!! مثلا ممکنه باخودشون بگن چه چرندیاتی یا اینکه بگن بسه دیگه... مرتیکه ببند... مثل خود ما ها که یه وقتهایی میخوایم به معلمها و استادهامون بگیم و مثل من که یه وقتهاییی واقعا بهشون میگم...!!!

ولی وقتی داشتم قرارداد میبستم حسی وحشتناک بدی داشتم... حس خیانت به خودم ...به دوستام ...به هم فکرام... به بچه هایی که باهاشون همکلاس بودم... به مدرسه دولتی که توش درس میخوندم و مثل ۴۰ تا دانش آموز دیگه تویه کلاس فکسنی ۶ متری روی هم مثه خرما میچپیدیم و به معلمهایی که کلی گچ میخوردن تا به هزار جون کندن به ما یاد بدن که تو دنیا چه خبره... به یاد مدرسه ای میفتم که آبخوریش فقط آب جوش داشت... خبری از اعذیه فروشی هم نبود... تویه شهرستان... بدون داشتن حتی یه کامپیوتر ... یا حتی یه کتابخونه که ۴ تا دونه کتاب توش باشه... من اگه چیزی شدم اونجا شدم...

حالا باید برم تویه مدرسه درس بدم که توی بهترین نقطه شمال شهر تهرانه... کلاسهاش ۱۶ نفرست... به اینترنت پرسرعت دسترسی داره... با کلی اردو و امکانات ویژه... با ناهار... سرویس ایاب ذهاب ویژه... و کلی والدین که فقط کافی یه بچه بگه آ... تا پاشنه در مدرسه رو بکنن...

من زمانی که درس میخوندم... مادرم کار میکرد اونم شب و روز... اصلا شاید خیلی وقتها فقط سالی یه بار فرصت میکرد بیاد مدرسه... معلمها ما رو میزدن... حتی توی دبیرستان... تفریحمون بازی با برگهای کاج بود و با سنگ فوتبال بازی میکردیم و ظهر وقتی میومدیم خونه و لباس عوض میکردیم روی پاهامون پر جای برخورد سنگ بود... کتاب واسمون مقدس بود... مگه به این سادگی میتونستیم یه رمان خوب پیدا کنیم!!! اینترنت...؟ برو بابا... دلت خوشه... سالن ورزشی...؟ نه داداش توی حیاط مدرسه یه آجر میگذاشتیم و بسم ال... آره من تویه شهرستان و تو یه مدرسه دولتی بزرگ شدم... هر چند یه چند سالی تو مدارس غیرانتفاعی و تیزهوشان درس خوندم ولی من زمانی چیزی شدم که رفتم مدرسه دولتی... اونجا درس خوندن جنگ بود نه تفریح...

وقتی میبینم مدرسه بچه های بالاشهر چطوری میفهمم چرا اونا نمیتونن درست و درمون جامعه شناس بشن... چرا نمیتونن بفهمنن مارکس چی میگه... یا وبر یا دورکیم یا هرکی دیگه...

آره من دانش آموز یه مدرسه دولتی بودم...

گند بزنم به هرچی مدرسست... 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

چگونه میتوانم شجاعتش را توصیف کنم؟ جسارتش را؟ صداقتش را؟ نفسم میگیرد وقتی به دو روز پیش فکر میکنم... دستانم برای اولین بار نلرزیدند... نفسم نگرفت... صدایم... چشمهایش... باید گفته میشد این حرفها... باید...

راه آغاز شد... بی آنکه بدانیم انتهایش در کجاست... بهتر بگویم. در هرکجا که میخواهد باشد...

 ناگهان پاهایم خستگی را فراموش کردند... چشمهایم دیگر تار نمیبینند... دستانم نمیلرزند... صدایم گرم بود؟ نمیدانم... و نفسهایم به شماره نیفتادند...

زندگی ادامه دارد... سخت است؟ شاید آری اما چشمهایش...

آسمان را در چشمهایش دیدم...

در چشمهایش خیره شدم و گفتم...

در چشمهایم خیره شد و گفت...

چشمها هرگز دروغ نمیگویند...

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

افسوس... معنای عميقی دارد اين واژه. معنايی نزديك به بينهايت، متعلق به گذشته، دردناك و رنج آور، يادآور تاريخ و تلخی...

پيرمرد را دوست داشتم... اگر بيش از جان معنای اشاره ای داشته باشد.

در بستر مرگ ميديدمش و صورتش را و صدای ناله هايش را و رنجي كه ميبرد و حرفي كه نميتوانست بزند و جمله های ناتمام را كه به فرياد ميمانستند و چشمهايش... و چشمهايش...وچشمهايش...

پيرمرد داشت ميرفت به ملكوت. جايی كه عاشقانه دوستش داشت. اگر كه عشق به ملكوت را بتوان نشان داد، حتما او نشانش بود، نمادش بود...

پيرمرد پدربزرگم بود و شايد تنها لمس من از پدر با تمام وجودش... گذرا... كوتاه... مثل خواب... مثل رويا... مثل روزهای كودكيم...به همان تكرار ناپذيری... به همان سرمست كنندگيش...

 شب قبل از كوچش بود... تا درگاه در رفتم و بعد... بازگشتم. سرش را بوسيدم. التماسش كردم كه بماند تا فردا بازهم ببينمش... گفتم صبر كن می آيم... چشمهايش تا درگاه در همراهم بود...

همان شب رفت.

چشمهايش را يادم هست...

ظهر زير شيون آسمان به خاك سپرديمش... چشمانش اين بار بسته بود...

...

گفت كه مثل آنروزها كه ميديدمت... گفتم خسته ام... گفتم...ديگر...

گفت چرا؟... چشمانش... صورتش... ابروهايش كه پرسان شده بودند و تك تك اجزای صورتش... و لحنش كه آنقدر آرام و عميق بود.

آن لحظه برايم به ابديت پيوند خورد...

پاسخش را ندادم...

جسمي كه خسته است. روحي كه ديگر توان رفتن ندارد اما...

...

پدربزرگ را با دستان خويش به خاك سپرديم... پارچه رويش را برداشتند و به من دادند و با كفن سپيدش دفنش كردند... هنوز بوی كفن يادم هست... بوی از دست دادن، بوی آنكه ديگر نخواهی ديدش، بوی آنكه بايد به ياد سپرد همه چيزش را، صدايش را، خنده هايش را، چشمهايش را...  اشكهايم با خاك چسبيده به كفن يكی ميشد...گِل...گِل...بغض سخت شكست اما آرام نميگرفت... چشمانم را به خاك ميسپردم...روحم فسرده شد وديگر آرام نگرفت... و روزهای بعد ... و هر روز عزيزی را به خاك مرگ يا خاك فراموشی سپردن... همه رفتند... تنهايی عميق... ژرفای بي كسی... سرمای اتاقم...

...

چشمانش تنها چيزی بود كه باز مرا به شوق رفتن بازميخواست... مثل چشمان پدربزرگ... همانقدر آرام بخش...

گفت چشمانت را ببند... گفت نگاهم نكن...

...

پيرمرد چشمانش بسته نميشد. گفتند چشمانش چون عمل شده است بسته نميشود. مادربزرگ اما گفت منتظر است، منتظر ديدن كسی، انتظار بنابر افسانه­های مردمان من چشمان مسافر را باز نگه ميدارد بايد كسی را كه در انتظار است ببيند، اينگونه چشمانش آرام خواهند گرفت...

دختر برادرش آمد، از شهری نه آنقدر دور... دختر كه از كودكی يتيم بود و در دامان عمويش میبالید... پدربزرگ ما... همو كه وقتي ميديدش پر ميگشاد... همو كه مثل فرزند عزيزش بود...

چشمان پيرمرد بسته شد... حال برای كوچ آماده بود...

چشمان بسته­ی پيرمرد حكايت از آرامش داشت... آرامشي از ديدن كسی كه به انتظارش بود... چشمانش براي رفتن بسته شد...

رفتن سرنوشت مسافر است... بايد چشمها را بست...

با چشمان بسته...

تا چشمانش بايد رفت...

بايد آرام گرفت از ديدن چشمهايش...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

... و سفر راهی برايم بود تا خويشتن را بجويم. خويشتنی كه گمشده بود در های و هوی خيابانها و ساعتها. خويشتنی كه از نفس افتاده بود و همراه تن نميشد. خويشتنی كه وامانده بود به خويش. وامانده بود به سفر. وامانده بود به راه. سفر بي انتهايي راه را نشان ميدهد. هر چه ميروی جاده ها تمام نميشوند. رهايت نميكند وسوسه باز هم دورتر رفتن. و آنقدر ميروی كه ديگر فرصتی برای برگشتن نخواهد بود. آنقدر ميروی كه ديگر نفسی نميماند برای بازگشتن و باز خويش شدن. جهان با همه زشتيهايش و با همه تلخيهايش اما باز هم براي كودكان زيباست و براي كودك بودن. براي آنكه بزرگ نشوی و هياهوی ماشينها و چرخ دندهها تو را در خويش فرو نبرند و زندگيت تكرار مكرر روزهای يكسان نشود. آنقدر در زندگی و در روزهايت غرق ميشوی كه يادت نميماند زندگی را لمس بايد كرد.

لحظه های سفر تكرار نميشوند. انتهاي سفر را رها كن. انتها هر چه كه هست اما لحظه های سفر به خودی خويش زيبا است. بی آنكه دلواپس انتها باشی سفر كن.

قطار صدايش هميشه يكی است. صدای قطار صدای سفر است. صدای واكندن. صدای گذشتن از هر آنچه كه پشت سر است. صدای تكرار و تكاپوی. صداي قطار صداي حركت روح است در بستر بديع زندگی. بستری كه ما به عادت زيباييش را در نميابيم و زشتيش را نميبينيم. بستری كه فراموشمان شده است.

20 سال گذشته است. معلوم نيست چند سال يا چند ماه يا چند روز يا حتي چند ساعت مانده باشد. مرا با پايان چكار؟

واكندم از اتاقم و سفر كردم در جستجوی خويش. در جستجوی بهتر بودن. در جستجوی زيباتر شدن. اما...

... گفت حرفهايت زيباست. گفتم نه. گفت از كجا ميدانی؟ گفتم...اِاِاِ.. هيچ نتوانستم بگويم.

اتاقم زيباست. همين اتاق كوچك كه زينتش همين كتابهای كهنه است. همين كتابهاي دست نويس و چاپ سنگی و كتابهای نويی كه هنوز بوی مست كننده كاغذ نو را ميدهند. همين فنجان چای كه همدم است و همين تصوير جوانی مادرم به یاد روزهای خوشمان و يادگارهای برادرانم كه رفته اند و من..

دلخوش به همين چای و كتاب و ...

... و كسانی كه دوستشان دارم. كساني كه در قلبم جای دارند. دوستان خوبی كه به يادم هستند و من هم به يادشان هستم. دوستانی كه هميشه به منند چون در قلب من هستند.

... گفت حسم كن حتی وقتی نيستم. گفتم نميشود. اما...

... اما اكنون حسش ميكنم؟... با آنكه نيست كنارم اما هنوز صدايش را گاهی ميشنوم و... و حتي آنروز که ديدمش... چهره اش میان آنهمه انسان در رفت و آمد...در جستجوی چهره آشنایش... و صورتش را وقتی پرسید: چرا؟... حالتی از نفوذ به ژرفای درونم... چشمانش آنقدر مطمئن بود که میشد بیخیال سقوط بر آنها سوار شد و بر ابرهای خیال آرام خوابی عمیق کرد... آرام شدم... پس از مدتها...

بعد از اينهمه سال... چهره اش همان بود... هنوز... راستي اين چند سال چه ميكرده؟ چه شد؟ چرا؟ من؟ او؟

...

گاهي يا كه نه... هميشه...آدمي از انتها ميترسد... انتها را ميبيني مثل يك غار مخوف چشم واكرده است و تو را ميخواهد ببلعد اما...

اما... وقتی گفت چشمهایت را ببند... آنها را بستم... بی هیچ واهمه...بگذار با چشمان بسته دستانش را بگیرم... بگذار همراه را با چشمان بسته بشناسم... بگذار دستانش مرا به سوی نور ببرند... بگذار اعتماد برایم اعتقاد شود... بگذار برویم... شاید که خطا کنیم... زندگی خطا است...و خطا زیبا است... انسان از سیب آغاز میشود...

اینجا است که عقل واهمه میکند...

من سالها پیش عقل را دست به سر کرده ام... زندگی من همیشه با عقل ناساز بود... خرد در روزگار من درماند... زندگیم من جز با ایمان و قلب هر گز طی نمیشد... این دره های مخوف را هرگز عقل زهر پریدن نداشت... دلی میبایست دریا... کویر به خیال ستاره زنده است... باران را رها کن... کویر را عقل باران نخواهد داد اما خیال کویر را ستاره میدهد...

... ايمان بايد داشت... به اينكه بهترين خواهد شد... به اينكه چشمانش... به اينكه...

من ايمان داشتم اما هيچكس باور نكرده بود. من ايمان داشتم به پايان اما همه ميخندند به من... اما... خنده هایم را باور نداشت. گمان نمیبرد من هم روزی بخندم. گمان نمیکرد روزی کنار هم... بعد از این سالها... و شاید من هم... زندگی داستان زیبایی است.

گامهايم با تمام روزهايي كه گذشت ليك هنوز راسخ است. به گام برداشتن ايمان دارم. به رفتن... رفتن خود زیبا است... زندگی به رفتن معنا میگیرد...

بايد رفت... بايد رفت... حتی اگر در پایان ببینیم که...

ايمان بايد داشت... ایمان به رفتن...  

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 
سفر به اتمام رسید

سفر بی آنکه بدانی به کدامین سوی میروی...

هرسین شهر لکها... با جنگلهای زیبایش و چای تمشک که میان جنگل رودخانه چوپانها محیا میکنندش

کرمانشاه سرزمین کردها... و دیوارهایی که یادمان فتوحات پادشاهان اعصار گذشته اند...

بیستون... دیوارهای تراش خورده... یکی برای بزرگترین پادشاه جهان ... به یادگار از قلم زنان گمنام... روایتی از سرکوبی مخالفان... دستان پادشاه و چه بسیار سخنها به زبانهای گونه گون... که من... دیگری دیواری تراش خورده... صاف چون قلب فرهاد کوه کن... بی هیچ نوشته ای و علامتی...گویی سکوت عظمت فرهاد تراش را بیشتر خواهد کرد... وقتی نگاه میکنی عشق را میبینی و قدرت را... هر دو به توان کوه را زخمه میزنند... یکی مانده در کتابهای تاریخ و اسیر دست باستان شناسان سمج که استخوانهای پوسیده تن خسته تاریخ را هم رها نمیکنند و دیگری... لالایی هر شب کودکان کوه...کودکانی به رویای فرهاد شدن... این حکایت دو زخم است بر صورت بیستون...

پاوه... شهر گلوله و خانه هایی به هم فشرده... پاوه... شهر بلوطهای وحشی و غرور... پاوه شهر مردمان کوهستان... با نشانهایی بسیار بر تن از زخم بیگانگان... پاوه سرزمین مردمان کرد... مردمان کوهستان... مردمان مقاومت در روزهای سخت... پاوه شهر زیبایی دوست داشتن دیگری... به رایگان دادن سقف خانه ات به دیگران...

همدان... دروازه تاریخ این سرزمین... شهر بوعلی و باباطاهر... شهر کوهای سرسبز... شهر سرمای تابستان... شهر یهودیان خیره به قبر ناجیشان... شهر استر... شهر گنجنامه... شهر حماقت مسافران که خود را با گرفتن عکسی به خیال در کنار کتیبه ها ثبت میکنند... شهر به یادگار گرفتم عکسی ز یادمان... شهر گردشگران که همگی عباس آباد را میشناسند و غار علیصدر... اما استر و مردخای را هیچکس نشانی ندارد...

و گدا که همه جا هست... از آدامسهای فروشهای تربت حیدریه... تا گندم فروشان مشهد... زعفران فروشهای کرمانشاه... و دعا فروشهای همدان... و اسپند فروشهای سمنان ...

کودکان کار... کودکان امید سخت به روزهایی که همینگونه خواهد بود... کودکان خواب در کنار خیابان... کودکان به رویایی فرهاد شدن... کودکان بیستون زندگی تراش... بی آنکه تیشه ای باشد... کودکان ترس...

سرزمین زیبای من... سرزمین زیبایی دیگران...

من هنوز به خواب گندمزارهای اورامانات را میبینم... رویایی بیستون... خیال استر زیبا..

 دیشب صدای تیشه ... از بیستون نیامد...

شاید به خواب شیرین... فرهاد رفته باشد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... |