تبليغاتX
در هر حال از دست رفته ايم....
پرسه های یک ولگرد...

میخواستم امروز راجب شکستن دست علی و مسخره بازی های ۴ ساعته تو بیمارستان و چیزهای جالبی که دیدم و یا مسائل مدرسه و جریان احساس پسری که ۳ بار رفته بود لاس وگاس بنویسم ولی نمیدونم چی شد که امروز گربه سفید دانشکده رو دیدم و کلهم نظرم عوض شد.

گربه رو که نگاه میگکنی میاد کنار سلف و کلی سر میکشه تا شاید یه لقمه گیرش بیاد. مجبوره به ساز ما برقصه . میشه یه شی که ما بهش نگاه میکنیم واسه اینکه سر گرممون کنه یا اینکه حس حیوون دوستیمون رو تحریک کنه یا واسه بعضیها هم که کمکی است برای هضم غذای چرند دانشگاه... میشه یه تیکه شی و جالبه مثل یه مجسمه وای میسه تا ما بهش غذا بدیم...

ما هم گاهی مثل همون گربهه عمل میکنیم... وایمیسیم و دلقک میشیم و التماس میکنیم که دوسمون داشته باشن... بهمون غذا بدن.. نمره بگیریم... کار پیدا کنیم... دستگاه عابر بانک نزنه الان دستگاه پول مقدور نمیباشد... دکتره بهمون مثل همون جوری که مثلا به ما تو بیمارستان جواب میدادن جواب سر بالا ندن...

واقعا ما گاهی با اون گربه توی دانشکده فرقی داریم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

نگاهشان که میکنی آدمهای اطرافت به آشنا نمیمانند که تو هم غریبه ای هستی میانشان. غیبه ای که در موقع شنیدن هست و دیده میشود وقتی نیاز به بودنش نه نیازی از سر منفعت که نیازی از سر آنکه غریبه است و غریبه میتواند باشد برای شنیدن یا گفتن آنچیزی که دیگران میخواهند اما دیده نمیشود وقتی که قرعه به نام او زده میشود و قرار است دور دور او باشد... غریبه دد میکشد وقتی چهره ها را میبیند اما نمیتواند بگوید آنچه را که در ذهنش میگذرد و غریبه انباشته میشود از حرفها و حرفها و حرفها... نشسته ای کنارشان اما گویی نیستی و البته هم که نیستی و حلقه ی رقصی است این حکایت به مثابه حلقه رقصی که کوندرا میگفت و وقتی که جدا افتاده ای از آنها دیگر راه بازگشت نیست و کاش بود و کاش نمی افتادی و هر چند افتادن خوش است اما سرنوشت را خودت نخواسته ای و شاید هم خودت خواستی که از آدمهای دور و اطرافت بکنی و حاشیه نشینی کنی. عجب معمایی است زندگی آدمیان... عجب معمایی است... نه به خواست تو است و نه به خواست تو نیست...

آدمها از کنارم میگذرند ولی گویی مرا نمیبینند و من هم آنها را ... هر آنچه در ذهن است را در جنون وار ترین جملات میگویم و خب همه فکر میکنند متوهمی هستم و داغان شده... که شاید هم هستم...

ویتگنشتاین راست میگوید ... بخدا راست میگوید وقتی کتاب خود را با این جمله آغاز میکند که میگوید براستی معنای یک کلمه چیست...؟ انجاست که مال دریافته نمیشویم زیرا که کلماتمان دریافته نمیشوند... زیرا که راهها جدا هستند...

اندیشه آدمیان همانگونه که کگور میگوید مثل ریختن برگهای پاییزی نیست... کما هیچوقت از صفر شروع نمیکنیم... آبشخور ذهن و افکار ما دیگرانی هستند که هر کاری بکنیم از آنها تاثر پذیرفته ایم...

من بدبخت چکار کنم که تنها شروع کردم... چه چاره از تنها ادامه دادن... وقتی یافته نمیشوی و نمییابی... 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 5:33 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

پسر دایی را خانه که میروم میبینم. میخواهد بیاید تهران دانشگاه را ببیند که چه خبر است. مادر را میبینم نگرانم  است. برادر درگیر افکار خود. سرم گیج میرود دائما و مغزم که داغ شده است و بخار کرده و میخواهد شره کند فکرهایم از سرم بیرون که وای لباسم خیس افکار مغشوشم شده است... شانه هایم خیس فکر است راستی فکر من چه رنگی است؟ مثل تهوع سبز است؟ گمان کنم....

پسر دایی می آید. میرویم خوابگاه جلوی در با ۳ انار سوغاتی رد میشویم. نگهبانها خوشحال گرفتن یک انا و شب چره هستند. چه اشکالی دارد نگهبانها هم انار سوغاتی ما را بخورند... پسر دایی پیش دانشگاهی است... بهترین سال عمر... همه هوایت را دارند و نگرانت هستند... سرم گیج میرود و تلو تلو میخورم... برای دوستی مینویسم خزئبلاتی را که گاهی دلم میخواهد کسی به من بگوید که شک سراپایم را با وسواس دارد میکاود مثل موریانه های در چوبی خانه مادر بزرگ که دیده نمیشدند که اگر مادرم میدید با نفت دخلشان را می آورد... کاش میتوانستم مغزم را با نفت شستشو دهم... یک کبریت هم بکشم و خلاص...

ارتفاع پنجره اتاق زیاد است خودم را که بیاندازم پایین فقط چند ثانیه... گند بزنم به این ترس از ارتفاع...قرص هم که جواب من را نمیدهد که بدن عادت کرده است... سرم گیج میرود...

پسر دایی از مغازه سوناتهای بتون و موتسارت و  قطعات پیانو را میخرد ... بچه مایه داری و داشتن پیانو... من حسرت میخورم که یک عمر آرزوی موسیقی داشتم  و بی پول ساز... پسر خاله ساز میساخت و یک سه تار شکسته محض نشکستن دلم به من قرض داد که استادم همان روز اول آب پاکی را ریخت روی دستم که این هیزم چیست؟ سه تار را بدون سیم بم میزدم...!!!! نداشتم سیم را بیاندازم و دست آخر هم عطایش را به لغایش بخشیدم و حالا که دارم حالش را ندارم و در حسرت زدن آرشه روی ویولون یا فشرد کلیدها پیانو... بچگیها شیطنتم زدن کلیدهای پیانو دختر دایی بود... سرم گیج میرود.. شیر موز را در مغازه که از سر ضعف خوردم ریخت روی لباسم و گند زد به مغازه...

سرم گیج میرود و نزدیک است بیافتم روی ریل مترو که پسر دایی مرا میگیرد و میگوید حواست کجاست؟ میگویم فرق کرده ام میگوید نه... حال قهقه زدن را ندارم... فقط لبهایم را کمی تکان میدهم مثل دلقکها...

زن سفید پوش خونم را میگیرد و میگوید جای آمپول را فشار بده و بعد برو دستشویی و این لیوان و... بعد خودش بیخیال میشود و آب قند میدهد دستم. میگویم زنده میمانم؟ زن شوخی ام را متوجه نمیشود و خشک میگوید آره... تا حالا آزمایش خون ندادی؟... کاغذ میدهد دستم که علائم زیر را داشته اید؟ و من همه اش را دارم... گمان میکنند شوخی کرده ام!!!

توی ترن دختر جوان سوار میشود... سر جوری از پش به لباسش زل میزند که میترسم لباسش را با نگاه بدرد... حیوان شده ایم... آقای را در سایت میبینم از دور نگاهش میکنم و بعد از چند دقیقه تازه یادم می آید آشنا است و کیست... سرم گیج میرود... علی میگوید برو دکتر... حال ندارم که بگویم حال ندارم... لباسم خیس خیس فکر شده است... لباس آبیم سبز شده...

عکاس میگوید لبخند... چلیک... کاش همه کارهای زندگی به همین آسانی بود... عکاس بدبخت سه یار مجبور شد از اول بگیرد...

بانک میگوید پولت حاضر است ۱۰ آبان بیا بگیر!!!! اگر حاضر است چرا  ۱۰ آبان... حالش را ندارم بگویم پول عکاسی را ندارم بدهم و عکسهایم در عکاسی خواهد مان اگر دوباره قرض نگیرم... گند بزنم به حقوق سر برج... هیچکس باور نمیکند ۴۰۰ هزار تومن داری ولی نمیتوانی تا ۱۰ آبان بگیری...

چند نفر با لباس کردی سوار ترن میشوند... چند خارجی هم حرف هیچکدام را نمیفهمم چه فرقی میکند کجایی باشند و شناسنامه شان از کجا...

باید کم کم بروم سر کلاس مدرسه... بخدا حالش را ندارم ولی...

چرا ارتفاع پنجره زیاد نیست...؟ کم است؟ زیاد است؟ نمیخواهم دست و پا شکسته خودم را مایوس کنم...

سرم گیج میرود... دانشجویی سال پایینی میپرسد چرا وبر میخوانیم...؟به چه در میخورد..؟ میخواهم بگویم مرتیکه... آخه نفهم... حالش را ندارم... میگویم تو راست میگویی ۲ تا فحش هم میگذارم روی جامعه شناسی...

خزعبل میگوید مغزم که دیگر کنترلش دستم نیست... خودم هم شگفت زده میشود... استاد هم... بیرون کلاس کلی تشویقم میکند... لبم برا تبسم باز نمیشود... فکر میکند چقدر جدی هستم...!!!

سرم گیج میرود... باید لباسم را عوض کنم... ویران شده ام... ذهنم پاره پاره دارد میشود... کجاست ماسک بهروز اشرف سمنانی... بخدا صورتم زشت است... سرم گیج میرود... سرم گیج میرود...سرم... سرم... سر... سر... س... س...س...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 10:14 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

نشسته ای دوست من و اشک میریزی و واگویه های تلخی از دخترکی که ما میشناسیم به روحی بزرگ و زبانی جسور و سری نترس و اما شعرهایش که چه گرم است از سوز سرمای کلامش و کلامش که همیشه دوستانش را گرم میکند...

به همين سادگي دوست من؟ به همين سادگي؟ و ديگر گرم نخواهي شد...؟ چرا سردت است؟ نفهميدنت...؟ نشناختنت؟ كدامها؟ آنان نشناختنت؟ و تو از آنان دلگيري و از براي سوز سرماي آنان ميلرزي؟ آن آدمهايي كه ما ميشناسيم و چه خوب ميشناسيم... براي آنان؟

سبكت اين است...؟ و چه خوب است سبك تو... دوست من... دلبري كارت نيست... دلبري كار آن آدمهاي هميشگي است كه هر روز شادند به بودن خويش و از فحواي چرنديات و هزليات هر روزه خويش گرم ميشوند... دوست من... هزالي و جلافت و غوغاي هست و نيستشان...با آن شانه هاي خميده و گامهاي بلند كه گويي زندگي آدمكهايش كه نه ممكن است وقت غذايش دير شده باشد...!!! و نميفهمند و تو براي نفهميدن انسانهاي نفهم سردت است؟ واي ... واي... دوست من تو ديگر نه... با شعرهايت هميشه دوستانت را گرم كرده اي... دوست من تو ديگر نه...

دلبري ميكني با قلمت... چه عشوه اي ميدهد اين ني باريك لغزان لغر نويس ناغلط طناز غلغله گر بي هيچ انتظار از قيل و قال غوغا گراني كه به غوكها مي مانند دوست من... به غوكهايي كه وغ ميزنند در مرداب هميشگي زندگي بي خويشتنشان... دوست من غوكها را رها كن... كارت نيست... بخدا غوكها نميفهمند... رها كن...

و چه كسي ميفهمد...؟ و مسالتاْ دوست من... اصلا چه انتظار از فهميدنشان...؟ اگر قرار بود تو را بفهمند كه تو هم غوكي بودي ميانشان... زبان غوكها را ميداني؟ غور ... غور...غور است زبان غوكها... آنها را چه به شعرهاي لطيف!!!... دوست من ... ميدانم... خوب ميدانم... ما بيخويشتني نكنيم نخواهند شناختمان... بخدا اين قوم بوي لجن بودن ميدهند...

دوست بدار دوست من دوستانت را... همين بخدا بس است...

بخدا هر روز صبح كه از خواب بر ميخيزم صورتك احمقانه اي را به صورت خويش ميچسبانم كه نفهمندم... اصلا نميخواهد كسي بفهمد كيستي تو را... صورتك را ميچسبانم كه اگر بردارمش اين قشر خنده مصنوعي را ...!!!! آنوقت حتي نميتوانم سلام دهم ديگران را...

تو را نخواهند فهميد... اصلا به جهنم... دوستت نخواهند داشت و عجبي هم نيست اگر دوست داشته شدن را نفهمند آدمهاي لنگ دراز و سر به در ساي كج و كول...

دوست من گرماي شعرهايت به هزار دلبري مي ارزد براي دوستانت...  و چه دوستان خوبي داري تو... بخدا حسرت برانگيز است اين همه دوست خوب... من كه هزار بار آرزو داشتم...

براي خويش گرم باش... فقط براي خويش... بخدا نمي ارزند اين غوكها...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

چقدر سخت است که میفهمی تنهایی... پرده ها کنار میروند و میبینی هیچکس نیست که بشنود هیچکس نیست که بگوید... هیچکس نیست که دوست بدارد... هیچکس نیست که دوست بداری....

درد میکشی... درد... درد...درد...

هر کسی سرنوشتی دارد و سرنوشت من هم تنهایی است... برهوت تنهایی آنقدر وحشتناک است و سرد که خدا هم به حالت اشک میریزد و چشمانت که فقط افق را میبیند... افقی بی هیچ انتظاری برای سوار...

دیگر تمام شد... تمام شوق بودن...

هستم نه بخاطر زندگی... که بخاطر آنهایی که دوستم دارند و دوستشان دارم...

کاش مرگ مرا صدا میکرد... کاش... مرگ بهتر از تنهایی است...

تنهایی آخرین راهی بود که تلاش میکردم برحذر باشمش اما... گاهی...

 حالا من مانده ام و من... کتابها... چای... دوستانی در اتاقی کوچک... شاگردانی گاه مشتاق آموختن و گاه مشتاق شیطنت که تاریخ می آموزمشان و انسانیت و تلاش اگر بشود...

وقتی خود را پیدا کردم در این بیابان برهوت وای...

سردم است... سردم است... سردم است... آخرین بند اتصالم به دنیای آدمیان پاره شد...

تا آسمان چقدر راه است...؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... |