![]() |
![]() |
|
| پرسه های یک ولگرد... |
|
الان خیلی سخته واسم که توی این ساعت شب دارم مینویسم . توی سایت دانشکده چند نفری نشستن سرگرم کار خودشون و منم دارم به هزار روش مختلف یه جوری خودم رو سرگرم میکنم. دارم مینویسم که اگه تو نوشته هام حرف نزنم به خدا خفه میشم... توی این ساعت از شب تنهام... مثل تمام شبها و روزهای دیگم... تقصیر خودمه... فقط تقصیر خودمه که تنهام... اینکه هیچ دوستی ندارم که توی این ساعت با من باشه... خب من دیگه دارم کم کم تنهاییم رو میپذیرم... کار دیگه ای میشه کرد؟ فکر نمیکنم بشه... من همینم... همین آدم بدخلق... مغرور... غیر قابل پیش بینی... شهرستانی.... احساسی... بی جنبه... پر سر و صدا... فعال... یک دنده... لجباز... تک رو... گاهی بیفکر... با کلامات عامیانه... اهل یه سری فکر خاص... که یکسری ها رو آدم حساب میکنم و یکسریها رو نه...و البته یکسریها هم من رو آدم حساب میکنن و یکسریها نه!!! بچه تر که بودم از دخترا فرار میکردم... فکر میکردم اگه به یه دختر سلام کنم توی آتیش جهنمم... بعدش به خاطر شرایطم اونقدر در خودم فرو رفته بودم و قکرم مشغول بود که اصلا نمیفهمیدم آدمهای دور و برم چیکار میکنن به خاطر همین یه رفتارهایی میکردم که همه رو ناراحت میکرد... چراغهای سایت خاموش شدن بقیش باشه بعدا... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 6:29 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
پرداختن به این که معنای زندگی چیست و اینکه حقیقت را باید در کجا پیدا کرد و نوعی اندیشه مثلی افلاطونی که حقیقتی ورای جهان روزمره وجود دارد تفکری است که شاید به نظر می رسد بزرگترین توهم اندیشیدن درباره ی زندگی انسانی است. زندگی اولین حقیقتی که دارد خودش است یعنی زندگی و این البته آخرین حقیقتش هم هست. زندگی به تنهایی و با تمامی دردهایش باز هم زندگی است که اگر نبود و ما واقعا اعتقاد داشتیم زندگی پوچ است خود را خلاص میکردیم. اینکه هنوز داریم زندگی میکنیم با تمام حرفهایی که در مورد پوچ بودن زندگی گاه گداری میزنیم یا ژست روشنفکر مابانه است یا نتیجه ترس و ناتوانی ما... من هر روز بارها با آدمهایی برخورد میکنم که از بیهوده و پوچ بودن زندگی حرف میزنند اما همیشه به آنان میگویم خوب اگر زندگی اینقدر گند است چرا خود را خلاص نمیکنید...؟ مطمئنا زندگی چیز فوق العاده زیبایی نیست ولی من پذیرفته ام زندگی همین است با تمام روزمرگی هایش زندگی همین است... همین چای خوردن یا وبلاگ نوشتن یا کتاب خواندن. اشتباه نکنید منظورم بی ارزش بودن زندگی نیست... منظورم این است که همین کارها به تنهایی آنقدر مهم و ارزشمند است و آنقدر حقیقی است که بنظرم هیچ حقیقت عجیب و غریبی نمیتواند از این ملموستر باشد... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 1:27 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
مشکل وبلاگ داشتن و بروز کردنش با کامپیوترهای دانشکده اینه که وقتی حسش هست که بنویسی کامپیوتر نیست... وقتی کامپیوتر هست حسش نیست... وقتی هردوش هست اونوقت وقت نداری...!!! و یا به قول حامد طیبی وقتی وقت داری هر دوش نیست!!!! بالا سرم وایساده و داره مثل یه آدم کثیف متن وبلاگم رو میخونه ... منم کلی چرت و پرت واسش مینویسم که صداش در بیاد....!!!
خوب بازم حالش رفت... فعلا... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 11:54 قبل از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
خوبا اغلب خودشون خودشون رو میکشن/ تا خلاص شن/اونائی ام که می مونن/ اصلا درست نمی فهمن/ چرا همه/ می خوان/ از دستشون/ خلاص شن.
( چارلز بوکوفسکی) |
| پیوندها |
|
دکتر فکوهی فواد خاكنژاد احمد طالبي مجتبی بیات دکتر عباس کاظمی زهرا مينايي هادي دوست محمدي كورش عموئي قورقور ساجده زارع پور سلمان سعادت طلب سودابه |
|
RSS
|