تبليغاتX
در هر حال از دست رفته ايم....
پرسه های یک ولگرد...

چقدر حرفها هست که همیشه توی گلوی آدم باقی میمونه مثل بعض... مثل یه زخم میمونه توی صورت آدم ... زخمی که هر چند وقت یه بار درد میگیره و میسوزونه تا ته روح آدم رو... و بعد... درد... درد...در...

یه وقتهایی که یادم میاد و به گذشته نگاه میکنم که چقدر سخت گذشت و...

الان در دردناکترین روزهای زندگیم هستم... روزهایی که تنهای تنها...

چقدر مسخره است... نه... نه... چقدر درناکه که اینهمه خواستم تنها نباشم ولی...میدونیئ یه وقتهایی آدمها سرنوشتی دارن که نمیتونن ازش گریز کنن... سرنوشتی محتوم و من محکومم به تنهایی و تنها ماندن و... درد...درد...درد... نه تقصیر هیچکس جز خودم نیست...

زندگیم مثل کشیدن پا اونم لخ لخ رو زمین شده... ولی میکشمش... ناچارم بخاطر رفقا و دوستام...

نمیتونم دخل خودم رو بیارم چون دوستایی دارم که اگجه بزنم دخل خودم رو بیارم...

دلم واسه دیدن مادرم بدجوری گرفته... کاش یه شونه بود که میتونستم سرم رو زبارم روش های های بلند بلند گریه کنم... کاش....................... میشد مرد............

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 5:49 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 
یه زمانی زتدگی برام معنا داشت. زندگی چیزی بود... امیدی بود... خانواده ای بود و ...

امروز زندگی برام بیمعنا شد... دیگه زنده موندنم هیچ معنایی برام نداره وقتی...

مشکلم فقط وجود مادرمه وگرنه همین الان خودم رو خلاص میکردم.... تا مردن راهی نیست... کاش مرگ مرا  در بر میگرفت....

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

نوشتن نوعی زیستن است و شاید اگر ننویسم دیگر دلیلی برای زیستن در این جهان سراسر حماقت نداشته باشم. جهان روزمره آدمیان که اصلا معلوم نیست آیا معنایی دارد یا خیر اما زندگی را باید کگوری نگاه کنم آن لحظه که میگوید اگر براستی زیستن آدمی همچون ریختن برگ درختان بی هیچ تفاوتی در گذار زمان ادامه میابد و آنگاه که میگوید اگر همه چیز تنها در خلا و بیهوده بود آنگاه زندگی چسان تهی بی آرامش بود. راست میگوید زیمل آنزمان که مینویسد در جهان امروز زندگی بدون داشتن ایده مسلط در نوعی بیشکلی بسر میبرد. این بیشکلی اما همواره بد و زیانبار نیست ولی تبلور اندیشه ها هر چند درست....

ببخشید الان یه دوست خوب کنارمه که باید با هم یکم گپ بزنیم... بقیه اراجیفات باشه بعدا!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 6:11 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... |