تبليغاتX
در هر حال از دست رفته ايم....
پرسه های یک ولگرد...

در نهایت این واقعیتهاست که تو را میزند زمین هرجوری که هست... به هر صورتی که بتواند... حتی اگر لازم باشد برایش که چنگ بزند روی صورتت و انگشتانش صورتت را لمس کند و بعد ناخنهایش فرو برود در گوشت صورتت... خراش بدهد لبانت را و بعد تکه پاره شود چهره ات...
در نهایت این تو هستی که مثل همه مثل تقریبا همه تسلیم میشوی... تسلیم همین زندگی... تسلیم همین واقعیتهایی که هرجوری باشد در نهایت آنها هستند که خودشان را تحمیل میکنند به من به تو به همه... و در انتها چه راهی میماند مگر دست کشیدن از آرمانهایت... مگر دست کشیدن از رویاهایی که باهاشان زیسته ای شبانه روز و همه چیزت را تشکیل داده اند... رویاهایی که هر کارشان کنی رویا هستند...

در نهایت چه راهی میماند؟... اگر بروی دردناک است... اگر بمانی دردناک است... حتی اگر چشمانت را هم ببندی و سرت را بگذاری روی میز به موسیقی ملایم سلانه گوش دهی که میزند مثل زندگی آنهم درست خود زندگی سلانه میزند درست مثل خود زندگی و سلانه میزند علیزاده میزند رو سلانه اش درست درست درست مثل خود زندگی با همان ریتم جاری زندگی... نه مثل تارش در لاکپشتها پرواز میکنند که در نهایت میفهمی نه جانم لاکپشتها خیلی بتوانند غلطی کنند یک وری نشوند روی لاکشان که هنر است همین کار برایشان...

در نهایت میشنوی ابی را که میگوید: من هنوزم خواب میبینم/ که دوره دوره ی وفا است/ که اعتبار عشق بجاست/ دنیا به کام آدماست/ من هنوزم خواب میبینم/ که این خودش غنیمته/ برای دیگرون یه خواب/ برای من حقیقته/ من هنوزم خواب میبینم...

اینجاست که دستهایت را بالا میبری و چشمانت را میبندی و میگویی... نه هیچ نمیگویی... ترس تو را فرا میگیرد... و ترس و سکوت... اینجاست که وقتی ری اوتا میگوید: هیچکس سخن نگفت/ نه میزبان/ و نه میهمان / و نه گلهای داوودی... یعنی حتی نمیتوانی آنچیزهایی که در ذهنت یا در دلت است را بگویی و سکوت... سکوت سرشار از ناگفته ها میشود برایت...

دستهایت را میبری بالا برادر... چرند نگو... ناچاری مثل همه بجوی کاههای جزوه را و وقتی که میگویند عر عر کن خب تو هم عر عر میکنی ... عر عر نکنی چه غلطی کنی؟... ببین زندگی همین است... مقاومت میخواهی بکنی که چه... مینشینی مثل احمقها سر جلسه و بعد توی ورقه ات مینویسی که استاد ببخشید من چون اعتقاد به پیمایش ندارم  جواب نمیدهم به سوالات پیمایشی... ۶ سوال را جواب نمیدهی که چه؟... که مثلا چه چیزی را ثابت کنی؟ .... چه چیزی عوض شد با این حرکت انتحاری ات جز نمره ات؟

نه برادر... بتمرگ سر جایت و مثل همه باش... مگر همه چه غلطی میکنند؟... بتمرگ مثل خیلی ها الاغ خوانی کن و بعد عین همه دختر بازی ات را بکن و عیاشی ات و آخر سر هم با معدل خوب کوفتی فارغ  التحصیل شو... در نهایت هم میشوی یه استاد هر چه دلت خواست رمان میخوانی... و بعد هم با یکی مثل همه ازدواج میکنی و بچه و همین برادر...

با خودم میگویم اگر من هم همین کارها را بکنم به خودم خیانت کرده ام... اما... اما... باید چه غلطی کرد؟ کسی میداند؟ هیچکس برادر چون همه مثل هم زندگی میکنند با دستهای بالا...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 4:37 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

نوشتن برایم تبدیل شده است به یک مالیخولیا که اگر نباشد همین نوشتنهای بی سر و ته گه گدار که رها میکند آدمی را از خیالات و هجمه ی فکرهای مختلف که سرریز میشوند روی مغزت مثل محتوای یک ظرف سس که میریزندشان توی مهمانیها روی سالاد... میچسبند این فکرها روی مغزم درست روی مغزم و رها هم نمیشوند و اصلا مگر میشود شستشان؟ پاک نمیشوند مثل همان لکه ای که بچگیها ریخت روی لباسم و مادرم هم گفت که از بی فکری خودت بوده است و امروز من هم میگویم تمام این مشغله ها از روی بیفکری خودم است... پاشیده شده است روی صورت روحم این صحنه ها و چسبیده است روی مخم این خاطره ها و هی مثل گاو از معده انباشته تا خرخره ی مخم پس میاورمشان و بعد دوباره نشخوارشان میکنم... خاطره ها و خاطره ها و خاطره ها و خاطره ها و ... لعنت به این خاطره ها...
اصلا راهم را عوض میکنم... نه نمیشود... مگر میشود سه سال را فراموش کرد؟ میزنم خودم را به کوچه علی چپ... برگرد بشین سر جایت احمق به همین سادگی؟.... مغزم به دوران افتاده است...

مثل اکارینا میماند او... اکارینا یا شاید هم فلوت بلغاری... اکارینا را میسازند در همان آمریکای لاتین و از گل پخته است مثل یک تکه انجیر بزرگ... از همان انجیرهای خوش طعم روزهای باغ نوردی شهرستان و کودکیهای گم شده در اعماق خاطرات... وقتی میدمی در اکارینا صدایش بلند است. اصلا نمی آید به این ریزه گی... چقدر نرم است صدایش... میبرتت به خواب و تو هم به همان خواب دلخوشی و هرچقدر هم سعی میکنی جدی باشی باز هم صدایش میزنتت زیر بغل و میبرتت به خیالات دور... یا فلوت بلغاری که عجب حس نوستالوژیکی برایت دارد. میماند صدایش عین رمانهای رمانتیک قرن نوزده... از همانها که آخرش همه چیز به خیر و خوشی تمام میشد و تهش همه باهم فامیل در می آمدند... کاش زندگی هم اینجوری بود...

mp3 هم باتری اش تمام شده و من هی این پهلو آن پهلو میشوم که خوابم ببرد که نمیبرد... فقط صدای ویولون آندره باور است و گاه هم صدای ویولون دیگیر که نمیدانم مال کیست... صدایش را هی بلندتر میکنم که از خودم رها شوم و فکرها رهایم کنند که نمیکنند...

باید از مادرم بپرسم حلال سس چیست که ریخته است روی روحم و رها هم نمیکند...  شاید بگوید بهم فلوت بلغاری شاید هم نه...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 11:27 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 
دیشب به ذهنم رسید که هر کسی مثل یه سازه:

منیژه مادرم درست خود پیانو است. با همون پیچیدگی... پر از کلید... خیلی سخته پیدا کردن راه زدنش... یعنی سختیش بخاطر وسعتشه... بزرگه... تو خونه هر کسی نیست. هر کسی ندارتش. شجاعت میخواد کنارش بشینی. وقتی میزنه صدا خیلی پرطمطراقه... سنگینه... تاثیر گذاره... ته هارمونیه... اینجایی نیست... زنونه است!...
بهمن گیتاره... اونم از نوع کلاسیکش... از اونایی که خیلی خوب میزنه... نه از اون گیتارهایی که یه مشت جوجه سر از تخم در اومده میزننش ... نه... یه گیتار فلامینکو اصل خود کشور دوست و برادر اسپانیا... با کلاس... ضربا آهنگ سنگین و پیاپی... رسمی... از اونهایی که موقعی که میزنه باید فقط گوش بدی و حالش رو ببری... دوره... باهاش دوستی ولی یکم غریبی... کارش درسته... سنتی و اصیله...
بابک خود خود چنگه... غریبه... دیگه توی این دوره زمونه مثلش پیدا نمیشه... صداش فقط مال خودشه... نه مثل گیتار یا تار یا تنبک مال کاسش... نرمه... وقتی میزنه میتونی راحت دراز بکشی و آروم بشی... سادست... ترکیب فقط سیم و یه تیکه فلز... مال فرشته هاست... صمیمیه... خالصه... ایرانیه...
علی بزرگه تاره... پیچیدست... تک نوازیش دلچسبتره... اصلا تکیش خوبه... ریتمش تنده... سخته ساختنش... راحت صداش میچرخه و بازم قشنگ میمونه... سنگین میزنه... آرومت میکنه... محترمه... همه میزارنش توی جعبه...
عباس سه تاره... مثل تار... فقط یکم تیزتر و کوچیکتر و صمیمیتر...
علی کوچیکه دنبکه... شاده... مال خوشیهاست... مثل سازهای دیگه فاصله نداره... درست تو بغلته موقع زدن... هر جور بزنیش باهاش میشه رقصید مگر اینکه با تار و سه تار ترکیبشه... صداش بلنده... بمه... باحاله... ته صمیمیته...

من هم فکر کنم ویولونم... صداش پیوستست... تیزه... اگه بد بزنیش صداش وحشتناک میشه... هم میشه باهاش ایرلندی و شاد زد و حتی رقصید و هم آلمانی و غمگین زد و باهاش کلی فکر فلسفی کرد!!!... هم موقع عزا میزنن هم موقع عروسی... تکیش خوبه... ولی هر سازی کم میاره باهاش میزنه... بیشتر از ۱۰ دقیقه نمیشه بهش گوش داد!!! مداومه...ایرانی نیست... در بدترین شکل ممکنه روی تن قرار میگیره!!! اصلا نافرمه... کوچیکه ولی اصلا صداش بهش نمیاد... هیچ بندی نداره... مثل تار و سه تار نیست که بند داشته باشه که بدونی واسه نتاش انگشتات رو باید کجا بذاری... خیلی سخته زدنش... یکم بد بزنی صداش غیر قابل تحمله... ولی من که حال میکنم با صداش!!!  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

صدای قطار ممتد در گوشم گشت میزند.... تلق ... تلق... تلق... تلق... تلق تلق... تلق ... تلق...تلق... تلق... تلق تلق.... چپیده ام یک گوشه صندلی که دوباره پشتی ام در نرود و مایه ی خنده دختران پشت سرم نشوم. پسر آشفته موی محکم میزند با قلم رو موبایلش... یادش می افتم و بغض گلویم را میگیرد... سرم را فرو میبرم داخل کتاب و برایم خودم به خریت میزنم خودم را و بلغور میکنم پرت و پلا نوشته های داخل کتاب را...

مادرم میگفت: سعی نکن دنبالش باشی اگر بخواهد کسی پیدا شود خودش پیدا میشود اصلا بی آنکه تو بفهمی. میگویم:شجاع نبودم. باید میگفتم. شاید که میشد. میگوید: دوست داشتن بدست آوردن نیست مادر جان یکی شدن است. میگویم شکست خوردم دوبار در دوست داشتن... یعنی این همه حرف من و آنها دروغ بود؟ یعنی اگر بازهم به کسی بگویم دوستت دارم دروغ است؟ میگوید: خودت باش... رل بازی نکن... همان نباش که او میخواهد و نخواه که او آنی باشد که تو میخواهی... یکی شو با دیگران اما خودت باش... ما شوید نه مجموع دو من... ما اینها نیست مادرم... میگویم: چرا حماقت کردم. نمی ارزد بخدا... اینهمه میگذاری زندگی را وسط و بعد چه؟ میگوید: دوستش بدار حتی اگر نمیگویی بهش... فدا کار باش خوب یک کم... اگر معتقدی خودش است دوستش داشته باش و مهم نباشد که گفته ای یا با تو هست یا نه... میگویم: نمیدانم... از کجا باید مطمئن باشم که واقعاْ دوست دارمش... ممکن نیست اشتباه کنم؟ میگوید: صبر کن پسرم... تو صبور تر بودی از آنچه اکنونی... صبر کن...صبر کن... زمان خودش به انسان میفهماند... اگر میخواهی بشناسی کسی را دوستش داشته باش بی هیچ امیدی...

از ورامین رد میشویم و گلوله باران برف است... زمین یکدست سپید شده... پنجره قطار را میگشایم. دختری پشت سرم خیره شده در چشمانم. آنقدر محکم نگاهش میکنم که سرش را می اندازد پایین. چشمان هیچکس را محکم تر و سختر از چشمان خودم ندیدم و سردتر و گرمتر به وقتش مگر چشمان مادرم... هوای سرد و برفاب میزند توی صورتم... صورتم ترگونه میشود و گونه هایم تر... نیم خیز میشوم و میپایم مسیر قطار را در سیاهی شب و سپیدی برف...باید کدام را باور کرد؟

میخواستم برگردم از مدرسه که ماشین پیدا نمیشد. ۲۰۶ زد کنار گفت: بیا بالا ... گفتم:ا... گفت بیخیال داداش... هوا سرده... بپر بالا... من هم پریدم بالا...رسیدم پارک وی با راننده و چقدر زیبا بود حرکتش... یک راننده ی ناشناس ۲۰۶ خاکستری چقدر معنا یادم داد...

گفتم: زد زیر گریه... مادرم گفت : و تو؟. گفتم: یخ زدم... و باز مادرم پرسید: چه کردی؟ گفتم: دستم را کشیدم روی صورتش و گفتم پسر محکم باش که سرش را فرو برد میان سینه ام و زد زیر گریه آنهم بلند بلند ...اول چند دقیقه ای فقط صدای گریه اش را شنیدم و بعد که آرامتر شد گفتم: چه شده ... پسر گفت : آقا مادر پدرم میخواهند جدا شوند... دائم خدا دعوا میکنند ... آقا... من را نمیگذارند از اتاقم بیرون بیایم ... آقا هفته به هفته هم رنگ خیابان را نمیبینم...صورتش را گرفتم میان دستهایم و گفتم: آرام باش پسر... مرد که گریه نمیکند... گفت : آقا شما نمیدانید... گفتم: من هم ... دهان پسر باز ماند از تعجب وقتی یه نیم ساعتی برایش از زندگی خودم گفتم... بعد کمی که درد و دل کرد بلندش کردم و بردمش دست و صورتش را بشویم... مادرم لبخندی روی لبانش نقش بست...من اما آن لحظه که پسر از دردهایش میگفت  سخت نبود دردهایی که میجوشید در درونم را فراموش کنم و پسر را دریابم... معلمی فقط درس دادن و مشق گفتن که نیست...

غژژژژژژژژژ..... تقققققققق.... دختر کوچولویی میاید داخل واگن... مثل دختر کوچولوی همسایه مان که بابک نقاشی یادش میدهد و من هم شعر میخوان برایش... زندگی به همین لحظه هاست...

مادام بوآری را که صفحه ی آخرش مانده بود بستم و آهنگ ابی را آوردم... میخواندم داستان را خط به خط و ابی هم میخواند... تو را نگاه میکنم که دیدنی تویی... و از تو حرف میزنم که گفتنی ترین تویی... مرا ببر به خواب خود که خسته ام از همه کس... که خواب و بیداری من هردو شکنجه بود و بس... مادام بوآری تمام شد... ابی هم خواندش را قطع کرد... غرق لذت بودم... نشئه ی نشئه... چه کسی باور میکند؟

وارد سالن که میشوم آدمها را میبینم که همدیگر را بغل میکنند و میبوسند... مسافرها میرند در آغوش منتظرانشان... و من بغض گلویم را میگیرد... تنهایی دسته ی ساکم را میگیرم و سرم را می اندازم پایین و میروم بیرون از سالن زیر برف... تنهای تنها... توی یک شهر درندشت... ابی میخواند... تنهایی شاید یه راهه... راهیه تا بینهایت... قصه ی همیشه تکرار ... هجرت و هجرت و هجرت...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

برگه امتحان را که جلویت میگذارند همه اش را بلدی. شروع میکنی به نوشتن اولین جمله... دومین جمله... سومین جمله... به هفتمین جمله که میرسی ناگهان مغزت بی اختیار از کار می افتد... واژه ها رژه میروند از جلوی چشمانت اما بلدشان نیستی... قفل قفل قفل میشود مغزت... چشمانت را میبندی و باز میکنی اما... کار نمیکند مخ لعنتی ات... هر چه فشار می آوری کلماتی را که هر روز در خلوت کنج اتاقت بلد بودیشان ترجمه کنی یادت نمی آید... از ۲۰ کلمه فقط ۲ کلمه یادت می آید و خشمگین میشوی بی اختیار... فحش میدهی به خودت... دائم خدا فحش میدهی به خودت... تا صبح نخوابیده بودی یک هفته و بعد به این سادگی مغزت از کار می افتد!!! مسخره ات می آید بنشینی... میدانی بنشینی شاید یادت بی آید... لبخند استاد روی صورتت نقش زده شده است... حالت تهوع دست میدهد بهت و بلند میشوی میزنی بیرون... میدوی توی سالن و بعد که در را باز میکنی و برفها میخورند توی صورتت همه اش یادت می آید!!! گند بزنم به این ذهن....!!!! جهنم و ضرر... یکی هم می افتی دیگر...!!!

چشمانت را که میبندی واژه ها دوباره از پیش چشمانت رژه میروند... خود را به رخت میکشند... میچرخند جلوی رویت و تن نمایش میدهند... کلمات برهنه میشوند جلویت بعد میخندند ... دستت نمیرسد بهشان... بر میگرند و خندان دور میشوند واژه ها...

میروی توی برفها به راه رفتن... چای را که میخوری حالت کمی جا می آید... به درک... با خودت میگویی... زندگی ارزش این حرفها را ندارد... خنده ات میگرد... میخندی توی صورت برفها و واژه ها هم همراه تو میزنند پقی زیر خنده... چقدر لوس میخندند...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 11:55 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

ماشین لغلغو که راه افتاد راننده پرسید بلیتت مال چه ساعتی است گفتم ۸ گفت پس هنوز فرصت هست من این خانمها را برسانم. گفتم:... هیچ نگفتم وقتی دخترها را دیدم که پشت سرم ریسه میروند از خنده و راننده هم که نیشش تا بناگوش باز است. دندانهایم را کلید کرده بهم گفتم: نه ... مشکلی نیست...

غژژژژژژژژژژ..... تق... در که باز میشود پسری دست دختری را میکشد که پا به پایش بیاید و من سرم دارد منفجر میشود. پسر مو آشفته می آید کاپشنش را بپوشد که آستینش میخورد توی صورت دختر بقل دستی اش که از اول مسافرت ساکت و آرام نشسته است. دخترک به سر اخم میکند اما وقتی جوان آشفته مو صورتش را برمیگرداند لبخندی از سر رضایت میزند. میخواهم بالا بیاورم. غژژژژژژژژژژژژژ... تق....

مادام بوآری را که کنار می اندازم میروم سراغ نظریه رمان لوکاچ که عجیب سخت است و عجیب زیبا... ابی میخواند همچنان... اما تو این راه که همراه.... جز هجوم خار و خس نیست... کسی شاید... باشه شاید... کسی که دستاش قفس نیست... چشمم را میبندم به هجوم کلمات و وقتی بازشان میکنم سرم به دوران افتاده است از معنا... پاره پاره گی کلی... تفاوت حماسه و رمان... ناتوانی سوژه از اشاره تام و کامل به کلی... سوژه در جستجوی درون... رمان و درون بود... حماسه و تلاش برای نمایش کلی... چای را میریزم توی لیوان همیشگی ام و مینوشمش... قلب تو قلب پرنده... پوستت اما پوست شیر... زندون تن رو رها کن... ای پرنده پر بگیر... ابی میخواند مثل همیشه...

برهنه ی برهنه میشوم. شیر دوش را که باز میکنم هجمه ی آب داغ است روی سر و صورتم. چشمهایم... گوشهایم... عضلاتم... شانه هایم... پاهایم... همه ی بدنم خیس میشود... صدای ابی از بیرون به گوش میرسد... تحمل کن عزیز دل شکسته... تحمل کن به پای سرو خاموش... کنار گریه ی من... به پای دلخوشی های فراموش... وقتی که مطمئن میشوم مادرم صدایم را نمیشنود میزنم زیر گریه... اشکهایم ناخود آگاه میریزد و با آب داغ مخلوط میشود... تنم تا میخورد و مچاله میشود توی وان. آب جوش شره میکند روی من و وان و آب داخلش که یکی میشویم با هم... مشتم را گره میکنم. آنقدر میزنم توی آب داغ که دستم سرخ میشود. میشکنم... بخاطر مادرم... بخاطر خودم ... بخاطر دوست داشتنهایی که توهم بود و نشد هر چه که تلاش کردم ... بخاطر آرزوهایی که هیچ ندارمشان... بخاطر بیکسی... بخاطر تنهایی ... بخاطر انسانهایی که هنوز هم هیچ ندارند و من هم هیچ کاریشان نمیتوانم بکنم... بخاطر پیرزنانی که هر روز جلویم را میگیرند و گدایی میکنند... بخاطر دختران جوانی که توی پسله های یک شهر درندشت خود فروشی میکنند جلوی چشمانم به پیرمردها... گریه ام که تمام میشود بلند میشوم و می ایستم... با همان صورت بی احساس همیشگی... با همان چشمهای سرد... می آیم بیرون از حمام  و میشوم همان آقای سمنانی محکم و استوار... درونم اما ... چقدر آشفته است...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 11:34 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

میبوسم مادرم را و بعد بغض گلوی هردویمان را میگیرد. ساکم را که بر میدارم مثل همیشه سنگین است و دستانم را خسته که نمیکند. عادت کرده ام. بعض گلویم را میگیرد که دستان دکتر جواب کرده و لاعلاج مادرم حتی نمیتواند مرا در آغوشش فشار دهد. گردنش را که نمیتواند بلند کند و چشمانش را بیاندازد در چشمانم. پیشانیش را میبوسم و میبویمش و میروم... از خانه که خارج میشوم توی هوای برفی میخواهم بزنم زیر گریه اما سرمای هوا امان نمیدهدم و مرد هم یادمان داده اند گریه نمیکند. دستانم را که بلند میکنم ماشین لغلغوی پیر می ایستد. میگویم راه آهن راننده سر تکان میدهد و میگوید بیا بالا...

غژژژژژژژ.....تق.... در سالن واگن قطار محکم باز و بسته میشود... صندلی از پشتم در میرود و فرو میرود در قسمت جلو. دختری که تکیه اش به پشت من است با دوستانش میزنند زیر خنده. اعصابم بهم میریزد. بقل دستیهایم بلند بلند ترکی حرف میزنند و من هم که نمیفهمم. صدای تار علیزاده را هرچه بلند میکنم به گوشم نمیرسد. آنطرف پسری نشسته است با تیپ آشفته. موهای درهم ریخته و ریش بلند. درست مثل آنهایی که ادای دانشجوی هنر بودن را بازی میکنند. دائم خدا با قلم میزند روی موبایلش. نرم و سبک اما انگار میزنتش توی مخ من. غژژژژژژژژ... تق....

بدو بدو و نفس زنان رسیدم به مدرسه. همه جا تاریک بود. فقط اتاق معاون خرده  چراغی روشن داشت که معاون و کتابدار چپیده بودند از سرمای برف تویش... معاون گفت مدرسه تعطیل است چرا آمده ای؟ وارفتم.  مگر رادیو گوش نمیکنی پسر؟...

غژژژژژژژ...تق.... دختر کوچولو وارد سالن میشود. بغل دستی ام شوخی میکند. دخترهای پشت سر بلند بلند میخندند. صدای آهنگ موبایلشان را بلند تر میکنند. میخواهم بلند شوم بروم محکم یک کشیده توی گوش همه مسافرها بزنم که... پشتی صندلی ام در میرود از پشتم. میخواهم صافش کنم که چشمم می افتد به جوان آشتفته مو... نگاهم میکند و لبخند میزند... نگاهش خیلی خالی است از همه چیز... غژژژژژژژ .... تق.... کتاب جامعه شناسی هنر را بلند میکنم که بخوانم.......غژژژژژژژ .... تق... لعنت به... کتاب را دوباره میگذارم داخل کیفم...

صدای اس ام اس موبایلم که بلند شد دویدم طرفش. مال ایرانسل بود. دعوت به قرعه کشی نمیدانم چه کوفتی. چشمم که افتاد به صورت مادرم از چشمانم خواند که چقدر غمگینم... و ناراحت... و شاید هم عصبانی... چشمانم هرچقدر هم که قوی باشد به پای چمشان مادرم نمیرسد... با یک نگاه هر دو از درون هم آگاه شدیم... هر دو غمگین بودیم...

تق.... صدای تیر بلند شد و سر لیز خورد روی شیشه و بعد افتاد روی شانه ی مرد. مرد دستانش را انداخت دور گردن زن و خون دید. تلفن زنگ زد. گفتم خفه اش کن داریم فیلم نگاه میکنیم... بوی سیگار در هوا بلند شده بود. داشتم خفه میشدم ولی فیلم می ارزید به خفه شدن...

مادام بوآری را انداختم رو رف و دراز کشیدم. ابی مثل همیشه شعر میخواند... تنهایی شاید یه راهه.. راهیه تا بینهایت... لحاف را کشیدم روی سرم و یادم افتاد که اگر میدانستم مدرسه تعطیل است اصلا نمی آمدم تهران تا جمعه. لعنت به این شانس. 

غژژژژژژژژ.... شتلقققققققق.... گند بزنم به این قطار. انگاری طویله است. صدای گریه بچه می آید. در درونم سر تمام مسافران داد میزنم که خفه شید... ای مرض... بابا لامسبا ما آرامش میخوایم توی این وامونده.... غژژژژژژژژژ تق...........

سوار تاکسی میشوم. همان شمالی است که آندفعه هم مرا سوار کرده بود. سیگار تعارفم میکند. لبخند که میزنم میگوید اهلش نیستی؟ نگاهم جوابش را میدهد. شانه بالا میاندازد و خودش یک نخ میگذارد لای لبهایش و یکدستی ماشین را توی برفها میراند... میگوید کجا میروی؟ میگویم کوی دانشگاه...

( ادامه دارد...) 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

خانه ام... و در اتاقم نشستم و مینوسم در این ساعت شب... مادرم به حماقتهای تلویزیون میخندد... مادرم کوه استوار اراده... میخندد بی آنکه بتواند گردنش را چندان تکان دهد... مادرم در آغوشم میکشد و مرا میبوسد بی آنکه بغض هردویمان از برای اینهمه دوری بشکند... هر دو کوه شده ایم...

امروز رفتم سلمانی قدیمی که همیشه میرفتم. جوانکی بود که نشناختمش. از سر اجبار گفت بروم و چند ساعت بعد بیایم. وقتی چند صباحی از شهرت دور میشوی دیگر برایت همه چیز رنگی از غربت میگیرد. رنگی از نا آشنایی...

مثل همیشه گشتم لای کاغذهایم و وای... اینهمه نوشته... اینهمه شعر... اینهمه داستان نیمه کاره... اینهمه دست نوشته های پراکنده... اینهمه عکس... لای یک خروار خاک... وقتی میخواندمشان میگفتم اینها را من نوشته ام؟ میدانستم آری... از روی کاغذشان میفهمیدم مال چه موقعی هستند... لای این انبوه چه چیزها که به چشمم نمیخورد... لای این همه خاطره... رمانهای کودکی... عکسهای بچگی با دوستان دبستانی و صورتهایی که برخلاف امروز چقدر تند و عمیق میخندیدند... دوران اضطراب نوجوانی و شعرهای ضعیف اما خبر دهنده از درونی پر اضطراب و مشوش... و امروز...

آمدم که فراموش کنم خیلی از خاطرات کهنه ی گذشته را... خاطراتی که باید یک روز ازشان گذشت و دیگر بیاد نیاورد...

اول دبستان... بازگشتن به خانه و رفتن به اتاق و دیدن... وحشتناک بودن زندگی یک مرد...

آنماه محرم سال اول راهنمایی... آنروز عاشورا... دوری از مادر. لحظه ای آمیخته با ترس از دست دادن... صورتی که زیر پا له شد... تنی که آنچنان پرتاب شد به میان شیشه  ها  که روحش خراشیده گشت...  بلندترین گریه ی کودکانه...

سال سوم راهنمایی... آنروز آبان ماه ... آمدن به خانه... روی شیشه تنها یک جمله نوشته شده بود... پدر بزرگ مرد... دویدن میان خیابانها...زیر تند ترین رگبار باران... دیدن حجله و گریستن آنقدر بلند که...

اول دبیرستان... مرگ مادر بزرگ... بغضی که هیچوقت نشکست برای خاطر مادری که نباید میگریست...

و...

آنروزها گذشت... میخواهم آرام آرام فراموش کنم... این زخمها کهنه شده اند... باید رها کرد...باید دیگر فراموش کرد...

اینک در آستانه ی بیست و یک سالگی... باید برگردم از بینهایت رنجهایی که رفتم... باید محکم بود... اینک خسته ام اما هنوز با شوق ادامه میدهم... زندگی ادامه دارد...  

و چه شعرهایی... بگذارید یکیشان را برایتان بخوانم...

(( خار برآمده از خاشاک و خاک

بیابان خداست اینجا

نه ابر مهمانش

نه باد

سر بر آستانش

سوت و کور و برهوت

وسعتی از هیچ

بینهایت نداشتن

تنها آسمان پرستاره بر سرش

و چشمانی که خیره مانده اند

به فاصلها اینهمه دراز

کویر است و

بینهایت نداشتن

وسعتی از هیچ

بیابان خداست اینجا

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 
میدانستم سرانجام

روزی از این راه میبایدم گذشت.

با این همه دیروز از کجا خبرم بود

که روز موعود امروز است؟ ( تاری هارا)

 

دروازه ی خانه را بسته بودم و

چفت در را

ای عزیز از کدامین در درآمده ای

تا به رویای من اندر شوی؟ ( تاری هارا)چ

 

هیچ یک سخن نگفتند

نه میزبان و نه میهمان و

نه گلهای داوودی ( ری اوتا)

 

سکوت

سرشار از ناگفته هاست

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشقهای نهان

و شگفتیهای بر زبان نیامده( مارگورت بیگل)

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 9:19 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

سکوت سرشار از ناگفته ها است...

برای اولین بار من پرحرف سکوت کردم... خیلی بد موقع هم سکوت کردم اما... میدانم که راه دیگری نبود. نمیشود خیلی حرفها را زد... ناچاری درد بکشی ... آنقدر زیاد که...

باید بروم یک جای دور.... یک جایی که هیچکس مرا نشناسد... جایی که فقط خودم باشم و خودم و خودم و گریه کنم... بلند بلند گریه کنم... آنقدر بلند که صدایش همه جا را پر کند...

میروم فردا سمنان... سرم را میگذارم روی زانوی مادرم و فقط اشک میریزم... فقط اشک میریزم... بغضی که سه سال است روی سینه ام است و هر جوری سعی کردم خودم را به هر بهانه ای گم کنم در روزمرگی آدمهای روزمره اما امروز دیگر توان ندارم درون گلویم نگاه دارم... دلم میخواست بگویم ... بخدا دلم میخواست بگویم... اما من مدتها است که دیگر به خودم فکر نمیکنم... بگذار آدمها راحت زندگیشان را بکنند... اگر آدمی را دوست داشته باشی حس مرا درک میکنی... میخواهی راحت باشد... همین که صدایش را میشنوی با همه ی راحتی اش برایت کافی است... همین که میخندد دنیا را به تو داده اند.... همین که ... حالا صدایش با تو مهربان نیست... جهنم... برای تو شادی او کافی است ... بگذار از دور پرواز پرنده را نگاه کنی...

کاش میتوانستم ماسکم را بکنم و فقط فریاد بزنم... فقط فریاد... آخر چرا من... اینهمه درد بخدا بس است... بخدا دیگر نمیتوانم بخندم... بخدا دیگر ادامه دادن محال است... بخدا طاقتم تمام شده ... بخدا دیگر نای حرف زدن ندارم... بخدا از نقش بازی کردن خسته ام... بخدا...

شادمانیش برایم از هر چیز مهمتر است... همین که او شاد است کافی است...

من به درد کشیدن عادت کرده ام... بگذار او شاد باشد...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

دست آِخر به این نتیجه رسیدم که گور بابای تمام دنیا...

منم خرمها!!! ول کن این آدمهای احمق چرند رو.... بخدا!!!

ازین به بعد میخوام حالش رو ببرم... زندگیم میشه وقف رویاهام... کتاب... جامعه شناسی... دانش... مادرم و همین....

اصلا حالم از همه بهم میخوره.... به جهنم که تنهام.... ولش کن بابا... منم خرم بخدا.... میخوای چیکار این آدمهای... رو؟

بزن بریم بابا!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... |