![]() |
![]() |
|
| پرسه های یک ولگرد... |
|
يادم نمي آيد اولين بار كي مادرم را بوسيدم و يادم نمي آيد اولين بار كي رفتم بخوابم توي تختخواب و بعدش غلط زدم روي زمين و ولو شدم... يادم نمي آيد اولين بار كي بستني خوردم و اصلا اولين بار كدام بستني را خوردم... يادم نمي آيد اولين بار كي خوردم زمين يا وقتي كه خوردم زمين پايم زخم شد يا دستم اوخ شد يا بخاطر اينكه تند دويدم خوردم زمين يا به خاطر اينكه زمين ليز بود يا بخاطر اينكه زمين كج بود يا به هزار مزخرفات ديگر... من هميشه در همه ي كارهايم فاحشه ام... هزار بار هزار جاي مختلف زمين خوردم... از خواندن هزاران كتاب لذت بردم... هزار بار هزار نوع بستني مختلف خوردم... به هزاران نفر سلام كردم... در مورد هزار مطلب مختلف نوشته ام... هزار بار به هزار نفر فحش داده ام.... اين هزار كه نه اين عدد تكثر مدام مي آيد در مغزم... گند بگيرم آن شاعر را كه راست مي گفت هر گلي رنگ و بوي خود را دارد... چرت گفته است؟ بخدا نميدانم... اصلا ديگر خيلي وقت است كه هيچ نميدانم يا نميتوانم بدانم... مسخره بازي در مي آورم سر كلاس و بچه ها ميزنند زير قهقه خنده... آنچنان دلقك وار شوكولاتم را ميخورم كه بچه ها ريسه ميروند و بعد بهشان تحكم ميكنم كه سرهايشان روي كتاب باشد و ميدانم كه زير زيركي دارند ملچ و ملوچ من درآوردي من را نگاه ميكنند بعد از خوردن تك تكي كه يكي از شاگردان به همه تعارف كرده است... بگذار بخندند به من... به يك فاحشه... آنها هم به زودي فاحشه خواهند شد و هزار كار خواهند كرد... اولين شوك به آدمي در دنياي بزرگسالي همين است كه ميفهمد فاحشه است... هزار بار هزار كار كرده است و هزار كار ديگر بايد بكند... فاحشه ام... اما جسمم را ميفروشم نه روحم را... هزار بار با هزار كس حرف ميزنم... هزار بار زمين ميخورم اما هزار بار روح را نميتوان فروخت كه شايد هم ميشود... روحت را ميفروشي و به جايش يك جسم را ارضا ميكني... روحت را ميفروشي و بعدش يادت ميرود كه كه بودي و از كجا آمده اي... روحم را بخدا نفروختم... من همانم... همان پسر بچه لجباز و يكدنده كه يك ايل از پسش بر نيامدند... همان پسر بچه كه وقتي تنفر وجودش را گرفت حتي مادر هم نتوانست او را برگرداند از تصميمش... همان پسر بچه ي تخس كه وقتي نوجوان شد هرگز نميخنديد از ته دل و هنوز هم... شاگردانش ميگويند آقا تو رو خدا يك روز بخنديد... همان كه صورتكش را بر نمي دارد مگر براي كسي كه بخواهد و ميداند كه بعدش فرار ميكند و ميرود كه بگذار برود آني كه تو را بدون صورتك نمي تواند ببيند.... همان پسر بچه كه حالا بزرگ شده است و ميخواهد دوست بدارد اما روحش را نميفروشد... همان است... من هرگز با ما شدن از منيت خودش خالي نخواهد شد... همان پسر بچه كه ديوانه است... ديوانه ي كار كردن... موسيقي... مادرش... رمان... خواب شبانه وقتي كه عميق باشد... صداي دريا... رانندگي در شب... مسافرت با يك كوله پشتي و بي هيچ دلواپسي... همان كه هيچوقت نميتوانست تنهايي كار كند و هميشه تنها بود... همان تيز زباني كه وقتي شروع ميكند پايانش با خدا است و همان كه وقتي ميخواهد با زبانش بكوبد چه جور ميكوبد... همان كه رفقايش زمين تا آسمان فرق ظاهري دارند و نه... اصلشان يكي است... رفقايش قبل از هر چيز رفيقند به معناي درست چاله ميداني اش.... يكرنگ... لوطي... تا ته خط... از جان مايه گذار... همان است كه هر كه مي آيد مي پذيرتش و آزمونش ميكند و دنبال اين است كه رفيقي پيدا كند تا ته خط... حالا صدتا چاقو هم كه بزنند مي ارزد كه يك لوطي پيدا شود و مرهم بگذارد پشتش... نه... ما همه فاحشه ايم... نه من روحم را نميفروشم... نه من اگر خواستم روزي لبي را ببوسم اول صاف توي چشمانش نگاه ميكنم... بدنها يكي است كه گور باباي بدن و اما چشمها نه...من آغوشم را باز ميكنم اما هيچوقت بدون آنكه هرم گرم نفسها را حس نكنم نخواهم بستش... فاحشه ها هم يك شب جمعه اي دارند و معشوقه اي... فاحشه ها هم عاشق ميشوند... فاحشه ها هم خدايي دارند... فاحشه ها هم بالاخره يك چشم را بيشتر از همه چشمها ميخواهند... فاحشه ها هم... گاهي ميشود كه دوست داشته شوند... فاحشه ميدانند گاهي تنهايي پيدا ميشوند كه تكند... فاحشه ها هم گاهي بعد از هماغوشي حالشان بهم ميخورد... بالا مي آورند... فاحشه هام گاهي برايشان يكي فرق ميكند... اما نه همه فاحشه ها شايد... نه همه شان... نه....نه....نه... من با بطالت پدرم هرگز بيعت نميكنم.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 5:5 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
چقدر سختم بود میدمش که دستانش پر است از هر چه که خوشحالمان میکرد و او هم از خوشحالیمان پر میزد... مادر بودن بخدا سخت بود برایش... وقتی می آمد در سرمای زمستان خانه و سرد بود چکمه هایش و چقدر سخت در می آمد از پایش... میگذاشتشان توی آب جوش و زق زق میکرد پایش حتم دارم زق زق میکرد پایش... میخندید به رویمان ... مگر مادری مثل او چه میخواست؟... حقش این نبود بخدا نبود حقش این همه دردی که کشید که اگر ما نبودیم بخدا کمتر میکشید اینهمه درد را بخدا کمتر میکشید درد را اینهمه... دستش پر بود همیشه خدا ... پر بود دستش همیشه خدا پر بود دستانش که بوسه باران میکردم دستهایش را و چقدر ناراحت میشد بخدا وقتی بوسه باران میکردم دستهایش را... چشمانش محکم بود و نمیشناسم هیچوقت محکمتر از چشمهایش را بخدا و چقدر درد کشید بخدا چقدر درد کشید بخدا چقدر درد... دستانش چقدر زود چروک خورد ... صدایش چقدر زود خسته شد.... چقدر زود دستانش... چقدر زود دستانش بخدا چقدر زود دستانش چقدر زود دستانش بخدا چقدر زود دستانش... دیگر بیحرکت ماند دستانش بیحرکت ماند دستان... بخدا درد است زندگی فقط درد است زندگی بخدا درد است زندگی.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 5:49 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
بلند میشوم از روی تختم که بالشم خیس است نه اشتباه نکن از اشک نیست از عرق است... از ترس نیست ... از اضطراب است که همیشه همراه است با من یا نه فکر کنم جا خوش کرده است توی تنم ... مثل همان فراموشی و درهم ریختگی همیشگی ذهن پاره پاره شده که برایش وقتی بلند میشود صورتم از روی بالش که آنهم خیس از عرقهای پیشانیم است باید همان صورتی نزدیک به قهوه ای را بخورم که میگویند یکجورهایی گیاهی است و مفید به فایده برای تمرکز و اینکه گیج و ویج نخورم. وقتی که از خواب بلند میشوم که هنوز بلند نشده باید آن یکی قرمزه را بیاندازم بالا که قلبم آرام تر بزند از اضطراب... بعدش میروم دانشکده و از در که میروم داخل از همان اولین پیچ صدای اکارینا می آید توی گوشهایم زنگ میزند... رینگ.. رینگ... و بعد چشمانم میچرخد دنبال اینکه چه کسی یک تکه انجیر مانند از گل پخته که ساکنین آرژانتین یا نمی دانم کجای آمریکای لاتین میزنندش و صوتی بلند دارد مثل فلوت بلغاری و زننده اش هم شکل خود اکارینا است ... خودتان تصورش کنید که اکارینا چه شکلی است ... (شکلی که نوستالوژیک است برایم و یادم می آورد خیلی چیزها را و کوچک است و جمع و جور و محکم و متین و نه چندان آرام و صدایش چقدر نرم است که از آن صداهاست که میشود بیخیال تکیه زد بهش و رفت تا خیالات دور و شاید هم نه چندان دور که همین روزها است که طاقتم طاق شود و بروم فلوت را بردارم و بزنم آنقدر بلند که خدا میداند و)... و بعد وقتی یافتم منبع صدایش را باید سرم را بیاندازم پایین و بروم رد کارهای روزانه ام مثل همیشه... چای را که میخورم تند و تند... بعد رمان است و بعدش چه غلطی میکنم؟ مینشینم کنار پنجره و علیزاده تار میزند یا ابی میخواند و من آرام آرام می اندیشم به همه چیز آنهم پاره پاره و پراکنده... فکرم را مشغول کرده است عجیب این اکارینا... می اندازم سفید را بالا بی هیچ لیوان آبی و شاگردی میپرسد چیست این آقا... و من سکوت میکنم... میترسم از چشمهایش وقتی که نیست... قصه که داشت میگفت تند و تند خیره شدم در مردمکهای چشمهایش که میچرخیدند چقدر زیبا در جای خود... درخششی بود در چشمهای اکارینا و صدایش میبرد مرا و او داستان میگفت برایم و من غرق شده بودم در تند و تند صدای مردمکهایش وقتی که بودند با روایتی که اصلا گوش نسپردم و بعدش که تمام شد مثل بچه ها زدم زیر خنده از ذوق و چشمهایش که تعجب زده خیره ام شدند و من هم... میترسم از چشمهایش وقتی که نیست حتی هر چه از آن قرمزها و صورتیها و قهوه ای ها و سفیدها و سبزها بخورم... میترسم از چشمهایش وقتی که نیست... میترسد از چشمهایم وقتی که نیست؟ مردمکهایش میشود آینه صورتم که نقش زند در مردمکهایش وقتی که نیستم؟ ... کجا است آن سفیده ... باید بالا بیاندازمش کمی... صدای اکارینا قاطی شده است با فلوت و ویولون... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 4:15 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
به خطشان کرده ام جلوی تخته و بلند بلند ازشان درس میپرسم... گاهی جواب میدهند و اکثر اوقات هم که نمیدانم و آقا ببخشید.... و آقا نخوانده ایم و بهانه های دیگر... سرم را تکان میدهم و میگذارم روی دستانم. صدای هیس هیسشان را میشنوم که میگویند به هم آقا معلم ناراحت است عصبانی است از دستمان که واقعا هم عصبانی هستم ولی نه از دست آنها. از دست این کتابهای چرند تکراری... از دست این مهملات روز مرگ شده... آخر این بچه فینگلیها هر چقدر هم برایشان بگویم حق دارند در نهایت بپرسند که آقا به ما چه که چه میدانم اسکندر در n سال پیش چه غلطی کرده است یا مثلا ۴۰۰۰ سال پیش یک عده آنطرف دنیا توی چین و ماچین چه غلطی میکردند؟ چشمانم را چند لحظه میبندم ... کت سنگینی میکند بر تنم مثل خود زندگی که چقدر سنگین است و من هم باید مثل یک مرد تحمل کنم... مثل یک مرد... خنده ام میگیرد بخدا... بچه که بودم مادرم میگفت هر وقت قدت برسد به کلید چراغ وقت مدرسه رفتنت میرسد... قدم نرسید به کلید چراغ و مادرم گفت باید بروی مدرسه... گفتم آخر هنوز وقتش نشده... بخدا نشده بود وقتش و تا چهارم دبستان که قدم رسید به کلید نفهمیدم چرا میروم مدرسه و البته هنوز هم... زود مرد شدم... سال دوم دانشگاه هنوز درست و درمان تمام نشده بود که شروع کردم به پول درآوردن و هر روز پیشرفت کردن... و الان هم خیلی زیاد در می آورم و خیلی خوب درس میخوانم و خیلی چیزفهم شده ام و مثل ریگ مقاله مینوسم و هزار چه میدانم غلط دیگر ولی... زود نبود اینهمه بار زندگی؟... بار عاطفه ای که باید برای خانواده و دوستان و هزار کس دیگر باید خرج کرد و پولی که باید به هزار زخم هزار نفر مثل خودم زد... ۲۰ ساعت تحصیل کنار ۲۲ ساعت کار مستمر... شانه هایم مثل یک مرد فروافتاده است... مسخره است در سن ۲۰ سالگی... بخدا هنوز قدم نرسیده است به کلید چراغی که وقتی برسد مرد بشوم... هرچند گله ای نیست برایم... زندگی میگذرد... شده ام مثل آن شخصیت شازده کوچولو که میخواره بود چون می میخورد و می میخورد برای آنکه فراموش کند که میخواره است... اتاق که میروم اول لباسم را بیرون می آورم دوش میگیرم که خستگی رها کند تنم را که نه رها نمیکند... بیصدا میخزم زیر پتو و کتابی میگیرم به دست که یا رمان است یا یک فلسفه ای... جامعه شناسی ... چیزی... و بعد غذای کوفتی خوابگاه و فکر کردن و چیز خواندن و گاهی کاغذ سیاه کردن کردن در سکوت کنار دوستان یا تنهایی وقتی که دوستان نیستند و خیال پردازی... با یک عالم قرص سفید و سبز و قهوه ای و قرمز است که کمی جسمم کمی آسوده تر میشود... تن خسته است مثل روح و بیشتر... وقتی میگویند آقا معلم خنده ام میگیرد... اخم میکنم... چه زود آقا معلم شدم میان این همه سادگی کودکانه... |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم بهمن 1386ساعت 5:2 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
قلم را میگذاری روی صفحه کاغذ. جوهرست که سریز میکند از نوکش روی پودها و خیس میشود قطره...قطره... قطره.... و بعد... دستانت فرز و چابک میرقصند. گام اول به جلو... دوم به جلو تا دهم و بعد پاهای انگشتانت بر میگردند عقب و هی خط میزنند و بعد دوباره از نو شروع میشود لزگی رقصیدن انگشتانت روی کاغذهایی که در این سرمای زمستان درونت چه خوب یخ زده اند... قلمت چابک میرود و می آید... از ذهنت روان میشوند کلمات و جسته و گریخته درست عین بازی تداعی میرسند به گوشهای انگشتانت و بعد پچ پچشان میکنند... وقتی که خوب ملتفت شد قلم لبش را میچسباند روی صورت کاغذ و بوسه بارانش میکند... آب دهانش میماسد روی صورت کاغذ... درنهایت مثل یک کودک تازه راه افتاده ی گریز پا قلمت تف میزند گاهی و یکوقتهایی هم سریز میکند آب دهانش شرشره وارو کاغذ هم تحمل میکند.... کاغذها را خط میزنم... غلط... درست... درست .... درست ... درست و نه... بازهم غلط و شش هفت ساعت تمام همینجور هی برگه ها را تصحیح میکنم و خط میزنم و بعد با یک خودکار خوش نوشت که شاید خط یک آقا معلم را بهتر نشان بدهد برای شاگردانش که هر کدام ایستاده اند توی حیاط و برف پارو میکنند و بعضا از روی شیطنت برفی هم میزنند به سر صورت همدیگر که اگر شیطنت نکنند چه کنند نمره میدهم و یک امضا و دوباره بعدی... هر نیم ساعت بلند میشوم میروم کنار پنجره... چه خلوت است حیاط ... پر از خالی بچه ها... انگشتانم خسته میشوند وقتی که نمره میدهم درست مثل وقتی که مینویسم... وای اگر کاغذ همدمم نبود چه میکردم؟ انگشتانت را گره میکنی و مشت را میچپانی زیر چانه ات که چه؟ ماتم گرفته ای چرا؟ بس نیست؟ بخدا بست نیست؟ بلند میشوی و میروی لب پجره که بازش میکنی سرما گر میکند توی صورتت... هی فوت میکند آسمان توی صورتت ... گاهی هم که آب دهانش یخزده میزند توی چشمانت... تن بی رمق... ذهن اما سرشار... به خستگی اش می ارزد بخدا زندگی... ۲۰...۱۰...۱۸.۲۵....۱۷...۱۵.۲۵... و کلی عدد دیگر که ردیف میشوند در بیمعنایی تمام... جلوی چشمانم و معاون که حظ میکند وقتی اینهمه نمره عالی میبیند... شاهکار کرده ای آقا معلم... بیرمق میخندی... مثل همانوقتهایی که دستانم شالگردن بافت انگشتان مادرم را محکمتر میپیچند روی صورتم... خسته است تن زندگی اما... چه سکوتی... به ملالت تن چسبانده ام به جای تن کسانی که دوستشان دارم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 4:30 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
خوبا اغلب خودشون خودشون رو میکشن/ تا خلاص شن/اونائی ام که می مونن/ اصلا درست نمی فهمن/ چرا همه/ می خوان/ از دستشون/ خلاص شن.
( چارلز بوکوفسکی) |
| پیوندها |
|
دکتر فکوهی فواد خاكنژاد احمد طالبي مجتبی بیات دکتر عباس کاظمی زهرا مينايي هادي دوست محمدي كورش عموئي قورقور ساجده زارع پور سلمان سعادت طلب سودابه |
|
RSS
|