تبليغاتX
در هر حال از دست رفته ايم....
پرسه های یک ولگرد...
امشب بعد از دو رکعت نماز همیشه آخر سالم برای اولین بار میخواهم از خدا چیزی بخواهم... امشب پس از مدتها نماز میخوانم... امشب منم و خداوند...

هنوز میتوان برای سنگها انتظار کشید...

همیشه میتوان برای سنگها انتظار کشید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

میریزد بیرون دانه ها از توی صورتم بعد از آنکه دو روز تب کردم و بعد میدانی همان میشوم که هستم... زشت... پر از زشتی ها آنهم درست وسط صورتکم... دانه های آبله مرغان حقیقت است برای من... همان است که باید باشم... زشت میشوم از زشتی دانه های زشت یک بیماری زشت از درونی زشت... زشت... زشت... زشت... درست عین زشتی خودم... درست خودم...

دانه های آبله مرغان که از وسط صورتکم و درست از وسط صورتکم میزند بیرون... میشوم مثل خودم... صورتک با بیماری که نمیتواند کاری کند... میتواند؟... که شاید میتواند... صورتک زشتی ها را حذف میکند... نمیکند؟... شاید هم گاهی از دستش در میرود که حذف کند زشتیها را... از دستش در نمیرود...؟ که ...

دیدی مرا؟.... زشت بودم؟ نبودم؟ بخدا اصلا فرصت شد؟....نشد... شد؟... شاید شد... نشد؟ تو گذاشتی... نگذاشتی؟ نگذاشتی... نگذاشتی...چرا نگذاشتی؟ گذاشتی؟...

صورتکمان همان گذشته مان است... نیست؟ صورتکمان که چسبیده است و رها نمیکند و نمیخواهم رها کند که اگر صورتک جذابمان نباشد که جذام زشتی ها چه به روز صورتم روحمان آورده است... نیاورده است؟ بخدا آورده است... صورتمان وقتی از دست صورتکمان در میرود زشتی هایش میتپد بیرون... میریزد بیرون و بعد... نمیریزد؟

میدانی بدبختیش این است که صورتک رهایمان نمیکند بخدا حتی اگر برویم زیر قبر و یک خروار خاک هم بریزند رویمان باز لبخند احمقانه صورتک چسبیده است روی صورتمان... وقتی هم که میپوسیم صورتکمان نمیپوسد... چون عکسمان همیشه توی قاب خاطرات آدمها کشیده شده است با همان صورتک و همان مسخرگی و بعد روی قبرمان عکسمان را میگذارند که چند شاخه دگل سرخ گرفتیم دستمان و یا لباس دانشجویی و لبخند احمقانه و احمقانه و احمقانه زندگی چقدر با حال بود چسبیده روی صورتمان... و بعد میمیریم و در هر حال همان صورتک میماند و ما از دست میرویم...

بدم می آید از بزرگ شدن... بدم می آید از بزرگ شدن که به زور دگنک میچسباند صورتکها را روی صورتمان مثل همان کلاهکهای رمان کوههای سفید کریستوفر و شاید بدتر از آن و بخدا بدتر از آن و من دیوانه میمانم مثل همان دیوانه ها که همه بگویند دیوانه است تا نچسبانند صورتک را روی صورتم که آخرش هم میچسبانند و مثل همان ها که که توی رمان اگر کلاهکشان بد گذاشته میشد من هم صورتکم بد گذاشته شده است روی صورتم و پوستم هی میزند از زیرش بیرون مثل همان موقع که توی اتوبوس نشسته بودم و ماسکم نمیتوانست چهره ام را بپوشاند و دانه هایم ریخته بود بیرون و در نهایت دیوانه میشوم که اگر دیوانه نشوم دیوانه ام... دیوانه نیستم؟... دیوانه ام... دیوانه.. دیوا... دی...

صورتکم بد گذاشته شده و دانه هایم ریخته بیرون بهم میزند حال همه را... فکر میکنی چرا یک لنگه پا ایستاده ام در این باران سیل آسای خدا؟ و هیچ آدم عاقلی دست نمیکشد به سرم؟... میدانم با من نبودی... میدانم... ولی ما دیوانه ها همه چیز را مزنیم سر خودمان... نمیزنیم؟... صورتکم را بد چسبانده اند و آدمهای عاقل که دست نمیکشند به سر دیوانه ها... میکشند؟ اصلا دیوانه نباشی که هی نمیروی زیر باران... میروی؟... نمیروی بخدا...

بهم زد حالت را صورتکم؟... لبخندم را میبینی حالت بهم میخورد؟ گفت بودم بهت... نگفتم؟ بخدا گفتم...

صورتم را میچسبانم به صورتش... پس نمیکشد صورتش را... از خواب میپرم... میدانستم خواب است... کسی روی دانه که صورت به آن زیبایی را نمیگذارد... میگذارد؟....  

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... |