![]() |
![]() |
|
| پرسه های یک ولگرد... |
|
شب که به نهانگاهانت لبریز میشود و دستانت که هیچ بر استخوانش نیست جز عصاره خشک شده درد و روزهایت که منتهی میشود به غروب ارغوانی غمناک غصه های غریب غربت و نامت هم که واگویه نمیشود حتی روی لبهای یک تکه سنگ قرمز و سفید و در میمانی به نگام نوشیدن یک فنجان تنهایی سرد و از دهن امید افتاده آنوقت است که همین میشود... همین گاه نوشتهای گه گاهی که دزدکانه از لای درز و دورزهای زبان ذهن زمین گیرت درز میکند. تو میمانی و واخانی هر روزه روزهای گذشته ات و انگشتانت خم میشود روی هر چه بود ونمی یابی برادر کجا کمیتت لنگ بوده است؟... هر روز افق درازناکتر میشود و دستانت آب میروند و چشمانت میماند روی همان یک تکه خورشید سرخ خیالهای خامت. صدای زجه یادآوری خاطرات از خاطر نرفته خفته در آن پسله های خاطره می آید... گریستن و چه حکایتی است گریستن... اینک مردی برای گریستن به خانه میرود... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 5:37 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
سرنگ که رفت توی استخوان گردنش از پشت صورتش بود که منقبض که نه مچاله شد در هم و لبهایش پیچیده بهم شد و منهم تمام روحام پیچاپیچ در خود گره خورد و لبهایی که میخواست از درد او فریاد بزند که مثل لبهای مادر آمد باز شود برای فریاد و نه ... لبانش در نیمه را ماند مثل لبهای من و لبخندی که منقبض ... بسته... بیمعنا که نه لبخند بود نه که اصلا از هزار هزار هق هقی که شکستشان مثل همیشه در گلو و واریزشان کرد درون روحش دردناکتر و من هم که روحم لزج شده بود از رذالتِ زندگی به حساب دوستان زیبا... روبرویم نشسته بود و نزدیک ۲۰ الی ۲۵ بار سوزن رفت توی تنش و من هم ۲۰ - ۲۵ بار که نه ۲۰۰ بار مردم و زنده شدم با همان لبخند ماسیده و نوچ شده روی لبها تا کشیدگی گونه هایی که دستان لرزانم از درون را مشت کرده رویش میفشردم... و باز هم ۲ روز به دو روز ۲۰ تا سوزن... هر روز صبح بلند میشوم و دلداریش میدهم که خوب میشوی و میبرمش دکتری که اصلا معلوم نیست چه غلطی میکند و تهش چه میشود با اینهمه هزینه که به هزار زحمت جور میشود و دست آخر دکتر با خونسردی میگوید اگر یکم دیگر ماجرا طول بکشد دستانت اول گز گز میکنند و بعدش بیحس میشوند و دست آخر هم فاتحه... میشوند فلج و من هم باید یکریز برایش دلداری نامه بگویم که دکترها همه چرند میگویند و خب او هم... این دستها همان دستهایی بود که شبها عروسک میدوختند برای یک لقمه نان و هزار و یک کار دیگر و سوزن به چشم انگشت زدن و تقبل مسئولیت آن مرتیکه که همه چیز را سوزاند و رفت برای عیاشیهایش که وقت نبود و گور بابای زن و بچه و اقل کم عمو جان وقتی که لطف کردند و منت گزاردند روی چشمان ما و به خانه که از سوزن به چشم زدن و هزار نخوری کردن تهیه شده بود قدوم نهادند یادشان رفته بود اینها را که داشتند حکایت صد من یه غاز میگفتند این جمله که لذت عفو بهتر از... من داشتم بالا می آوردم بخدا و دست عمو را کشیدم و بردم به اتاق و هزار که نه فقط چند جمله گفتم که آقا جوش فرمودند... این دستها را شبها میبوسم و هزار بار از خدا میخواهم که نه فحشش میدهم بخدا که یک بار فقط یکبار دیگر بتوانند بی هیچ دردی مرا در آغوش بگیرند... حالا دوستان بفرمایند در کلاس بگویند ما به جنبش و فلسفه چه میدانم... هزار نابدترش هم... خود سانسوری میکنم و نمیگویم یک مشت بچه کوچولو... باز هم لبهایم را گاز میگیرم... عهد کرده ام با خود که گور بابای هر که هر چه میخواهد بگوید... بعد ملت ادعای جامعه شناسی هم میکنند دائم خدا هر قبرستان که میروی... حالا بیا بگو یکبار شده سگدو بزنی برای اینکه پول دوا دکتر مادر را بدهی و لحظه هایی به خدا برسی و وقتی هم که جور شد که باز جای شکرش گاهی وقتها بخدا باقی است بشینی پای حرفها که نه مزخرفات عالی جنابان در مورد جهان انسانی امروز... بخدا اعصاب میخواهد... گند بزنم وبلاگ را که نمیشود تویش درست درمان فحش داد و نگذاشت که این زخمهای روح ناسور شوند که دست آخر باز هم هر چه کنی میشوند... باید بنشینی روی یک تکه کاغذ شعر بگویی و توی همان یک تکه کاعذ هم اگر میخواهی دوست بداری دوست بداری....اینجا که اسمش دنیا است داداش جان حکایت همین مزخرفاتی است که هر روزٍ روز میبینی میان دوستان... لاس زدن و لاس زدن و لاس زدن و فضل فروشی و فضله فروشی و گه بزنم زندگی را که گلویم را هر روز جر میدهم برای خلایق اصلا گور بابای من کردن من سر پیاز خلایقم یا تهش؟ ته تهش اخوی میرسیم به نخوابیهای شبانه و همان حکایت لبخندی که مثل یک تکه گل میچسبانم روی دیواره صورتم و هر که را میبینم عید مبارکی بگویم و فریادهایم خفته در گلو... گند بزنم زندگی را که وقتی میخواهی بگویی دوستت دارم هم باید مقدمه چینی کنی و بعد از کلی مکافات آخرش هم نگویی به هزار دلیل... گه به این زندگی... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 6:33 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
یادم که می آید صورتت را که پایین انداخته بودی و رویم نمیشد که ببینم لبخند است یا اخم ایا هر چه دیگر آنوقت است که گر میگیرد تمام بدنم که نه لباسم هم گر گرفته میشود... باور نمیکنی؟... شعر گفتم بعد از مدتها برای... ولی چه فایده وقتی شعرهایم را نیستی که برایت بخوانم و آنوقت باید هر زیر لب برای خودم بخوانم.... وقتی که تمام تنم خسته بود و زنگ هم خورده و بلند شده بودم با بیحالی و رخوت تمام که بزنم بیرون از کلاس پسرک یک شاخه که نه یک چند دانه گل زرد داد دستم... از همان گلهای زرد کوچکی که در می آید روی همین بته های خیابانی و توی هر باغچه هم پیدا میشود اما... میدانی چه حسی دارد وقت پس یک خستگی تمام یک دانه گل زرد میدهند به تو که یعنی خسته نباشی؟ جانت در میرود برای همین یک لحظه که فقط یک بار دیگر اتفاق بیافتد برایت بخدا... مثل من که شبها عصرها بعد از کار مینشینم بعد از کار روزانه و سر و کله زدن با کلی بچه قد و نیم قد و یک زندگی سخت که نه خیلی خیلی سخت شعرهایت را که دزدکی از اینجا و آنجا باید بیابمشان را میخوانم.... و بخدا در میرود از تنم خستگی... حالا باور نکن اگر میخواهی و اصلا هر چه میخواهی فکر کن... آنروز بود که شاگردی آمد پیشم و از من خواست برایش یک تکه شعر بنویسم به یادگاری و من هم شعر مصدق را نوشتم برایش که چقدر دلم میخواهد یک روز برایت بخوانم و بعد هم پایش امضا زدم... گلویم را بغضی گرفته بود که نگو... مادرم را باید فردا ببرم دکتر و دست و دلم میلرزد که دکترهای پایتخت چه خواهند گفت و خدا خدا میکنم که چیزیش نباشد که نه حداقل بشود یکجوری خوبش کرد... بخدا دلم ریش میشود وقتی صدای ناله هایش را شبها میشنوم .... همهشان ریختم توی سطل آشغال... همه را ... سفیدها را ... صورتی ها را... قرمزها را... همه را جز یکسری که آن را هم یکی دو ماه دیگر میریزم توی سطل میرود پی کارش... وقتی مینویسم آنقدر آرام میشوم که نگو... وقتی که از چشمهایت مینویسم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 4:55 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
مشت را محکم میکوبم توی ظرف و بعدش دستم را چرخ میدهم خوب که چرخید محتویاتش را بلند میکنم دوباره محکم میزنم توی ظرف... کوفته برنجی هم درست کردیم ها...!!! مادرم میخندد و من هم میخندم به مشتم و مال دادن مایع کوفته و قل قلی اش میکنم به قول مادرم می اندازمش وقتی که آب خوب قل زد توی قابلمه و میشود کوفته... شب که مادر میخوابد کنارم آنقدر صبر میکنم تا صدای نفس کشیدن بیتابانه اش از درد تبدیل شود به یک خر خر آرام که نمیدانید چقدر خر و پفش برایم لذت بخش است وقتی که میفهمم خواب است و دیگر درد نمیکشد... و آنوقت که ساعت شده است سه و چهار صبح تازه بلند میشوم از توی تخت و میرویم روی میز ناهار خوری آشپزخانه و مینویسم و فکر میکنم برایم خودم... روزهایم ختم میشود به خواندن و نوشتن و فکر کردن که نه رویا پردازی کردن و مادرم که باید چهار چشمی بپایمش که یک وقت دست به چیزی نزند و دردش را بیشتر نکند... زندگی لحظه لحظه هایش با تمام دردهایش که برای من دیگر دردهایش اگر نباشد زندگی بی مزه میشود میگذرد و فقط هیچش میماند... امروز که از کنار دبستان محل تحصیلم میگذشتم یادم آمد که شهرم ستاره باران است آسمان کویرش و من هم که هر شب دوران کودکی ام تابستانها به خصوص که دراز میکشیدیم روی پشت بام خلاصه میشد توی شمردن ستاره ها و هر چه میشمردم آخرش از دستم در میرفت تعدادشان و خب خاطرات هم همینجوری اند دیگر... گم میشوند و لابه لای همدیگر و بعدش فقط گاهی یادت میاید میان آنهم ستاره یک چشمکی را که یگ گوشه یکدفعه یک ستاره از دور به تو زده بود و بعدش هم هری سر کشیده بودش آسمان وقتی که خورشید درآمده بود و من هم که میپریدم از خواب میدیدم صبح شده لاکردار و من همش توی خواب ستاره ها... گاهی وقتها خوابت را میبینم و بعدش بیدار که میشوم تازه یادم می آید چقدر دوری تو و من هم که اینجا ... یک وقتهایی میروم توی رویا که اگر نروم دیوانه میشوم بخدا و بعدش تازه یادم می آید که توی رویایم... وقتی که یک روزهایی مثل امروز دردهایم زیاد میشود با خودم میگویم... زندگی است دیگر... مگر نه...؟ گلشیری هم که رهایم نمیکند با آن نثر نفس گیرش... یکه تاز میدود باید جان بکنی تا پا به پایش برسی و اصلا هم فرصت چاق کردن نفس نیست دستانت را که میچسبانی به زانویت و هن و هن میکنی میبینی که رفته است و چشمان تار تو حتی سایه اش را هم نمیبیند... راستی چقدر دور میشوی... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 9:33 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
... بدین ترتیب است که واقعیت واقعی بودنش را از دست میدهد وقتی آدمی در میماند در اینکه میتواند واقعیت را درک کند و یا درکی که از واقعیت داشته است درست بوده است یا نه... ما همیشه حرفهایی را میزنیم و یا نه عمیقتر ما همیشه اعتقاداتی را داریم که خودمان در میمانیم در اینکه این اعتقادات چقدر اعتقادات ماست... من وقتی به کسی میگویم دوستت دارم چقدر میتوانم مطمئن باشم که دوستش دارم و اصلا او چقدر میتواند...؟ اینکه من الان فکر میکنم بخاطر اینکه کسی را که دوستش دارم نیست از دست رفته ام چقدر باور من است؟ چه کسی میتواند مطمئن باشد به حرفی که میزند معتقد است و یا اصلا نه معتقد است ولی چقدر میتواند مطمئن باشد که معتقد خواهد ماند؟ وقتی واقعیت آنقدر پر پیچ و خم است... وقتی فکتها همواره ما را به قول دورکیم در سکوت فرو میبرند... وقتی ما در برابر فکتها گنگ میمانیم و تمامی تلاشهای ما نمیتواند منجر به شناخت مطلق که نه حتی اندکی عمیقتر از یک فکت شود... وقتی ما حتی در جمله هایمان به قول ویتگنشتاین توانایی درک کامل را نداریم... وقتی که مثلا من میگویم زرد تو هم میگویی زرد ولی هرکدام مبنایمان برای زردی چیز متفاوتی است آنوقت... روزی کسی به من گفت دوستم دارد... بعدها خودش به من گفت مبنای من از این جمله دوست داشتن به نحوه خودم بود... نحوه ای که در نهایت منجر به اتفاقاتی شد که آنچنان مرا شوک زده کرد که هنوز هم از ویرانی اش در نیامده ام... وقتی چند وقت من کس دیگری به من گفت عاشق من شده است و هفته بعد دوستش به من گفت او عاشق کس دیگری شده... وقتی آنقدر معناها برایمان درهم میپیچد... وقتی دوست داشتن برای من معادل مایه گذاشتن از جان است و عاشق بودن معادل وقف شدن حق است که بگویم در دنیا هیچکس را جز مادرم و یک نفر دیگر بیشتر دوست ندارم ( آیا حرفی که میزنم را باور دارم؟)... بدین ترتیب من به کس دیگری وقتی گفتم دوستت دارم...؟ آنوقت خودم هم در میمانم....در این میانه چه رخ داده است...؟ آیا دوست داشتن امری زمان مند است؟ یعنی میشود کسی را امروز دوست داشت و فردا نه؟ آیا تنفر ادامه آن دوست داشتن است؟ یا... وقتی خودم را میگذارم جای یک دختر به خصوص دخترانی که در موقعیت خوبی هستند و بارها در طول زمان پسران مختلفی به گونه های مختلف به آنها میگویند دوستشان دارند؟ آنوقت است که... فیلم خانه خنجرهای پران را ساعتی پیش با مادرم دیدم... ( ته عید پر پار... کلی مقاله ارغنون... ۲ رمان ۳ فیلم تا اینجا با کلی عید دیدنی و مهمانی و گردش و عیدی... ترکانده ام!!!) در نهایت فیلم این ابهام بود که سایه انداخت روی همه چیز... مثل جمله آخر آل پاچینو در فیلم بیخوابی که در جواب اینکه چرا همکارش را کشت و اینکه اشتباهی او را با تیر زد یا از عمد؟ او تنها گفت نمیدانم... شاید...شاید هم... بدین ترتیب من در کدام زمان و در کدام گذر میتوانم بگویم که دوست دارم؟ بدین تریتب ممکن است من که اینقدر اکنون دختری را دوست دارم که میدانم اکنون و در این ثانیه حتی به من فکر نمیکند و اصلا این نشان دهنده اشکال او نیست آیا میتوان فردا بگویم کس دیگری را دوست دارم؟ نمیخواهم از اخلاقیات سخن بگویم.... در دنیای مدرن وقتی ما اس ام اسهای عاشقانه مان را هم کپی میکنیم دیگر اخلاقیات به غایت تعلیق خود وارد شده است... میخواهم در مورد باور صحبت کنم... وقتی من در مورد حرف خودم شک دارم... آنوقت تکلیف دیگران چه میشود؟... شک... در این میانه شک است که میتازد...میتوانیم باز گردیم به عقب و هزاران بار فیلم زندگیمان را از زاویه دید خود مرور کنیم اما شک در نهایت ما را به ابهام میکشاند... مه همه جا را میگیرد... درست مثل فیلم بیخوابی وقتی که میخواهیم عمل کنیم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 0:31 قبل از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
نبردی است خواب میان من و قرصهای خواب... میخواهم نخورمشان و در کشاکش هستم با آنها و چشمانم را دوخته ام به صفحه مانیتور که بلکه افاقه کند و خوابم بگیرد... چشمانم قوز کرده اند روی کلمات و انگشتانم که بی رمق دیگر لزگی که نه لیز میخورند رو کلیدها... مینویسم که شاید آرام بگیرد اضطراب درونم... که نمیگیرد... عجب نبردی شده است... خوابم هر لحظه بیشتر از من دور میشود و من دراز میکنم انگشتانم را که بگیرم لبهی لباسش را و او دورتر میشود... سیب را پوست نکنده میخورم میگویند برای خواب خوب است... مادرم توی تخت کنارم دائما در خواب ناله میکند و بعد از صدای ناله خودش بند میشود و بعد به خواب میرود و ... انگشتانم کم کم کرخت میشوند... چشمانم دارد میرو... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 1:25 قبل از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
دور نمیشود از خاطرم رویایش که نه وهمش... فقط وهمش میکنم و چقدر این وهم مزه میدهد... یادم می آید که چقدر نزدیک بود و چشمانم را که میبندم صدای اکارینا میپیچد در گوشم و قاطی میشود با صدای ویولون و بعد... هنوز هم یادم نمیرود که چقدر نزدیک بود و حالا چقدر دور شده... هنوز هم دیوانه وار مینویسم... هنوز هم اب گوش میدهم که صدای خنده هایش بپیچد در گوشم و پیچ میخورد پیچاپیچ خاطراتش در هزار و یک پیچ ذهن پر پیچ و خمم... هنوز هم میروم توی رویایی که یک روز ... فقط یک روز... امروز وقتی توی گوشی موبایلم که ماهی یک زنگ هم نمیخورد هر چه جستجو کردم نتوانستم کسی را پیدا کنم که بتوانم چند لحظه صحبت کنم با او تا آرام بگیرم... هنوز هم... منتظرم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 9:30 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
از مهمانی زدم بیرون و آمدم خانه تا بنویسم... خسته شدم از کروات و شق و رق نشستن و دوختن نگاه به یک دیوار یا به زیر و در مورد چرندیات صحبت کردن... دیروز که توی وب وول میخوردم ( زیاد عادت به وول خوردن ندارم فقط داشتم با ۳۶۰ ور میرفتم) کلی عکس از بچه ها دیدم... بچه هایی که میشناسیشان و توی عکسها... وقتی آلبوم عکسها ورق میزنیم همه اش معناهاست که هجوم می آورد توی مغزمان... توی مخیله مان هی نشخوار میکنیم که این کجا بود یا وقتی این عکس را میگرفتیم چه حسی داشتم و اَاَاَاَاَ اینو... چقدر تغییر کرده یا مثلا جوانی های یکی را میبینی که الان کلی سن و سال گذشته است ازش... سوت میکشد مغزت... یا وقتی مادرم تعریف میکند از خاطرهای سالهای دور که مثلا فلانی عاشق فلانی بود یا این به آن نرسید یا اون جوانی هاش چگون بود الان چگونه... آدم کف میکند... اما وقتی عکسهای خودت را که مرور میکنی... خاطها میگذرند... و وقتی فکر میکنی... زود میگذرند ... نه؟ امروز هر چقدر فکر کردم یادم نیامد صورت پدرم ( البته نمیخواستم این واژه را بکار ببرم ولی نمیدانستم چطور میتوانستم بیانش کنم) چه شکلی بود... صدایش را هم دیگر فراموش کرده ام... حتی حوصله نداشتم عکسها را زیر رو کنم... مثل طاقچه گرد و خاک گرفته ای که حالش را هم نداری رفت و روبش کنی... زندگی چقدر مبهم است مثل یک تکه عکس... بخصوص وقتی خودت عکس را نگرفته باشی... وقتی عکس کسی را میبینی هیچوقت نخواهی فهمید در ذهنش در آن لحظه چه میگذشته... هیچوقت نخواهی فهمید حسش دقیقا چه بوده... هیچوقت هیچ چیز را نخواهی فهمید... هرگز نمیفهمی از میان اینهمه آدم چه کسی تو را واقعا دوست داشته است... از میان اینهمه آدم دو رو برت... هرگز نمیفهمی وقتی که داری شب میخوابی آیا کسی به تو فکر میکند... هیچوقت نمیدانی اگر یک روزی بروی زیر خروارها خاک کدام یک از این آدمها برایت واقعا اشک میریزند... هرگز نخواهی فهمید از میان اینهمه آدم چه کسی واقعا دلش برای تو تنگ میشود... همیشه فقط میشود حدس زد یا گمان برد اما... واقعا حتی خودت هم نمیدانی واقعا به یک آدم میگویی دوستش داری راست میگویی یا نه... ابهام و شک همیشه وجود دارد... و تو با اینهمه باید زندگی کنی... خاطره میشوی و میروی ... فقط همین واقعیت دارد... فقط همین... کاش وقتی یکی به عکسمان نگاه میکند لبخند روی لبهایش بنشیند و نه ....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم فروردین 1387ساعت 2:58 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
سکوت تکرار تمام حرفهای گذشته من است.... پارسال سال گفتن بود و درد کشیدن... سال شکستن سکوتی که دلمه بسته بود توی گلویم و امسال سال سکوت است... سال نوشتن... سال درد کشیدن... میز تحریر نو را که گذاشتم توی اتاق کنار تخت خواب نو و خیلی چیزهای نوی دیگری که برای خانه خریدم یک لیوان شیر قهوه یک کتاب خانه که دیگر دارد پر و پیمان میشود کلی کاغذ سفید روی میز... عکس پیرمرد که لبخند میزند به من... یک قلمدان با کلی قلم در شکلها و رنگهای مختلف.... یک مجسمه که مثل خودم است یعنی خود خودم است... قاب عکس مادرم ... عکسی از ۱۸ سالگی اش... و... و یک تکه سنگ... جلوی قاب عکس مادرم گذاشته ام... به همان عزیزی... یک حلقه سیاه در دست چپ... سکوت تا سر حد مرگ... امسال دیگر عید را به هیچکس تبریک نخواهم گفت... امسال فقط حرفهایم را با یک مجسمه... دو عکس... و یک سنگ خواهم زد... مرگ من مدتها است رقم خورده است... نه رفیق تو یک چیز را هرگز نفهمیدی... من هیچوقت ماسک نمیزدم... هیچوقت...این را هیچوقت هیچ کس نفهمید... تمام دردهایم بخاطر این است که ماسک نمیزنم... امسال سال دیگری است و من هم بهروز دیگری... که نه... نمیشود... من هرگز عوض نمیشوم... خداحافظ رفیق... خداحافظ... سکوت... سکوت...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
خوبا اغلب خودشون خودشون رو میکشن/ تا خلاص شن/اونائی ام که می مونن/ اصلا درست نمی فهمن/ چرا همه/ می خوان/ از دستشون/ خلاص شن.
( چارلز بوکوفسکی) |
| پیوندها |
|
دکتر فکوهی فواد خاكنژاد احمد طالبي مجتبی بیات دکتر عباس کاظمی زهرا مينايي هادي دوست محمدي كورش عموئي قورقور ساجده زارع پور سلمان سعادت طلب سودابه |
|
RSS
|