![]() |
![]() |
|
| پرسه های یک ولگرد... |
|
خیس شد رویاهایم که رویاهایت بود و آنکه رویاهایت بشود که شده است گویا و من شادمان بودم بیش از آنکه غمگین باشم و میدانم که برخلاف حرفهایم بود و بازهم گفتمت ماجرا را که بخدا دست خودم نبود و دست تو هم نبود وقتی پاچین دامن سخن میخورد توی صورت لمیده ی آسودگی ما روی چمن بیخیالی و فکر میکنیم که میشود یادمان برود و خودمان هم همان لحظه میدانیم که دروغ میگییم درشت درشت به خودمان و زندگی هم همین است... مگر غیر این است؟... ندیده ای بخدا... حق هم داری که نفهمی چون که ندیده ای بخدا... ندیده ای که آدمها میتوانند وسط همین لنجنزار دنیای مدرن و درست وسط همین لجنزار دنیای مدرن شبها بعد از صحبت کردن با کسی که حرفهایش نه خود خواسته که خود خواسته و ناخواسته توامان لهشان میکند صاف می آیند توی اتاق و مردانه باز هم کیرکگور بخواند آنجایی که می گوید امروز در دنیای ما آنچنان آدمها چوب حراج به همه هستی خود زده اند که دیگر کسی نیست که از خود نپرسد آیا اصلا باید باید معامله ای کرد؟ و من معامله نمی کنم درست مثل پیرمرد که کگور نخوانده بود اما خوب میدانست بعضی چیزها معامله کردنی نیستند... هدیه اند و هدیه هم نباید که قیمت گذاری اش کرد... مگر غیر از این است؟... نمیدانی که میدانم که نمیدانی وقتی میگویی حرفهایت را تمام جهان میخواهد مرا ببلعد و نه این استعلا نیست و رویا نیست و خواب خیال هم بخدا نیست... من باورت دارم با همه آنچه که هستی... با تک تک اجزایت... کاملا انضمامی... یک احساس اروتیک توامان با یک احساس روحانی... تو همینی و من همین را میخواهم و تو را میخواهم اصلا هیچم خیالم نیست که چگونه و میتوانی از خودت بپرسی که مگی میشود همین که از خودت میپرسی دیگر تمام احساسات من زیر سوال میرود که احساسی که پرسش شود یعنی شک طلب کند که دیگر چه حاجت است به بودنش؟ اگر امانت داری را بخواهی بسنجی به امنت داری که دیگری امین نیست... راست میگوید نادر ابراهیمی که آن زری که محک طلب کند دیگر چه ارزشی میماند برایش؟ شک کن... با شکت زندگی کن... تمام عمر آدم میتواند با شکش بیدار شود دست رویش را بشوید با شکش صحبت کند با شکش رفیق گرمابه و گلستان شود با شکش غذا بخورد و حتی شبها با شکش شبها هم آغوش شود اما شک است این... رویاهای تو رویاهای منند و خوب یادت هست که گفتم بیا و رویاهایت را و تو هنوز هم باور دارم که نمیدانی و شاید هم میدانی که من باور ندارم که میدانی و خودت فکر میکنی میدانی و گفتمت که زندگی را نمیشناسی و خودت اما صلاح کار خویش را بهتر میدان ولی نه این راهش نیست بخدا و خودت میدانی هرچند من همیشه از دور که میپایمت زجر هم میکشم بخاطر تو وقتی که خیلی چیزها را میبینم و هیچ کاری نمیتوانم انجام دهم برایت و بیخود هم عذاب وجدان نگیر از این تعارفات بر نمیدارد ماجرا و من تو را بخاطر تو بودنت میخواهم نه بخواطر هیچ چیز دیگر و این بودنت نه آنکه حتما باشی کنارم که در خیالم و بستگی دارد چقدر خیالم طاقت آورد که من هم انسانم و روزی ممکن است خیالم دیگر تمام شود و این اتمام به معنای آغازی دیگر هرگز نخواهد بود... تو را میخواهم در همین حالت واقعی با همین گوشت و پوست و خونی که داری با هر لباسی که تنت میکنی و با هر شعری که میگویی که گاهی شعرهایت حالم را بهم میزند و خیلی آنموقع ها دلم میخواهد که باشی بهت بگویم چرا و وقت که نثر من حال تو را بهم زد کنارم باشی و به من بگوی چرا و بعدش چای بخوریم با هم... نه اشتباه نکن... اشیا معنایی ندارند... اشیا واجد هیچ معنایی نیستند و حرفهایی که مثل اشیا میمانند هم واجد هیچ معنایی نیستند و وقتی هم که میگویی هیچ احساسی نداری میخندم میگویم مگر میشود آدمی رویاهای آدمی دیگر را برآروده کند و دیگری هیچ احساسی نه خوب و نه بد نداشته باشد؟ و هی تو میگویی من... من... من... من... من... حالم را که نه حال خودت را بهم نزدی از بس من گفتی و بعد هم پایت را میکنی توی یک کفش که من هستم که میخواهم و من هستم که نمیخواهم و بعدش فروید آورده میشود پیش چشمت میگریزی قشنگ و دختر جان برو فروید بخوان و دیالکتیک روشنگری و کیرکگور که آدمی تا من بشود خیلی راه دارد بخدا تا بگوید من کلی فاصله هست بعدش هم زمانی من میود که نگوید من... آخر آدم با ایمان اگر خدا هم میخواست بگوید من که اصلا آدم ابوالبشر گند را خلق نمیکرد... خلقش یعنی دیگر و وقتی آدم را خلق کرد حوا را هم همراهش خلق کرد که اصلا مگر میشود بی همراه من هم بی همراه نیستم و خاره تو با همه سرزندگیش هست و شاید هم روزی نباشد و اصلا چه میخواهی؟ میخواهی سند بیاورم که تا ابد دهر هستم؟ اصلا میشود گفت؟ خودت میتوانی بگویی که فردا صاف نمیروی زیر یک تریلی ۱۸ چرخ و عین تکه گوشت چندش آور نمیشوی و انگار مرگ را فراموش کرده که خیلی فرصت نیست و هر چه تصمیمت بزرگتر باشد باید زودتر بجنبی که خیلی زود دیر میشود... اصلا زندگی معنایش به چیست؟ برایم من به اینکه کنار آدمهایی که دوستشان دارم چای بخورم و شعر بگویم و کتاب بخوانم و باهاشان شبها سفر کنم و با هم غذا را دولپی بزنیم توی رگ و سر به سر هم بگذاریم و اصلا با هم دعوا کنیم و لج و لج بازی یک وقتهایی عین بچه ها و اشک بریزیم گاهی در آغوش هم و دیگر چه میخواه از زندگیت... زندگیم... زندگی همه که بخدا زندگی واجد هیچ معنایی نیست جز همینها و حقایقی که در دانش نهفته است... در روزی که به قول دیالکتیک روشنگری زمین از تابش ظفرمند فاجعه تابناک است چه ستونی محکمتر از دوست داشتن میتواند بماند برایمان آنهم دوست داشتنی واقعی و نه دروغین...آری تو تنهایی و در دنیای مدرن امروز جز با کسی همچون من که نه من هر کسی بدین صداقت یا اصلا هر کسی توی مغزت میگذرد که میدانم که میگذرد که من میگذرم چون دیگر سختت خواهد بود که از من بگذری و یک هیچ به نفع من که تو هنوز هیچ از توان بی نهایت من نمیدانی و نشناخته ای مرا و صبر و حوصله ام را چاره ای نیست تنهایی را درمان کردن... تنهایی میپوساندت مثل همه مثل من مثل دوستان من و فقط خداست که تنهاست و او هم به شوق ما ها گاهی فکر میکنم که ادامه میدهد... حالا بنشین و زور بزن تا دست نوشته های پیچیده ام را بخوانی و عمرا صد سال نمیرسد قلمت به پای قلمم و شوخی کردم هیچ مهمت نباشد ولیکن در دل هر شوخی جدی نهفته است... فروید راست میگوید... عشق واقعی گسیختن تمامی مرزها است...بزرگتریم شورش است بر علیه چارچوبها... من همیشه سگهای هار را دوست دارم... هاری حد تمرد حقیقتها است.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:8 قبل از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
ترسید؟ نمیدانم... نمیدانم وقتی با دها نفر دیگر از پله های سایت موشکی حمید رفتند پایین ترسید یا نه... فقط میدانم دستش یک تک تیر سیمینوف بود و روی کولش یک کوله پشتی و یک لباس خاکی رنگ و نوک پیکان تیپ نوحه آنهم وسط درگیری وحشتناک و عملیات تکی که وقتی پایشان را گذاشتند توی سایت حمید پاتک خورد و دستور عقب نشینی آمد و آنها دیر فهمیدند و افتاند در محاصره دشمن بی غذا و آب و مهمات و آنسوی بیسیم شهید همت بود که ازشان میخواست سایت را رها نکنند که اگر عراقی ها میگرفتندش میتوانستند کل ایران را زیر موشک بگیرند... ماند سه ماه وسط محاصره عراقی ها و دلش با مادرش که یتیم بزرگشان کرده بود و صدای موشکهای دوربرد عراق و هرشب شبیخون و دژی که نباید از دست میرفت و گلوی عراقیها که متخصص گذاشتن یک سوراخ درست وسطشان بود و خمپاره های زمان دار که دقیق می آمد بالای دژ بتونی بیسقف و عین یک گل میشکفت و فلزهای نیم گداخته سریز میکردند و میپاشیدند عین شتک دست بچه های لوس روی صورت سربازها و همینجوری تن دوستانش عین غربال این گداخته ها را سنجیده نسنجیده رد میکردند و آنها هم که نمیتوانستند پیکرهای شهدا را وسط سایت دفن کنند تن را میگذاشتند توی اتاقی دور از آتش دشمن و چند بیل خاک میریختند رویش و پلاکش را هم جدا میکردند و خلاص...خرمشهر که آزاد شد کم کم آنها هم پس از سه ماه از محاصره درآمدند و او هم شد یکی از هفت نفری که از پیشقراولان تیپ نوحه باقی مانده بود از آن تک و محاصره به درازا کشیده بی هیچ آب و غذا و...و یک ستاره حلبی که وقتی هر هفت نفر از روی لباسشان کندند شهید همت هم لبخند زد بهشان... او ماند و شب بیخوابیها و هر شب کابوس جنگ و شهادت دوستان دیدن و ناراحتی اعصاب و تاثیرات گاز خردل که به خاطر نوشیدن آبهای آلوده پیش آمده بود... بعد از اینکه کلی تانک و هواپیما و هلیکوپتر عراقی را با همان تیربارهای چهار لول کره ای مرخص کرد از رسته ضد هوایی مرخص شد و بعد از چند سال نبرد بازگشت خانه که... که تازه دید برادرش را از مدرسه اخراج کرده اند که هیچ... گاهی هم میگرفتند برادر را و دستانش با سیم بسته مثل چشمانش که با دستمال و بعدش هم راستش را بگو عقیده ات چیست؟ دلش طاقت نیاورد وقتی پدر شهیدی که میشناختش ازش خواست برود پیکر پسرش را از وسط میدان جنگ میان خطرناکترین دره های کردستان که همراه با دو تن دیگر تیربارهای عراقی عین شبکه چرخ گوشت سوراخ سوراخشان کرده بودند بیاورد که دفنش کنند... دلش تاب نیاورد اشک پیرمرد را و رفت با یک تفنگ روی کول وسط دره و دانه دانه پیکرها را میافت و با هزار بدبختی باز میگرداند به مقر و بعد هم خودش با دست خودش آنها را دفن میکرد و کارش هم شد همین... میرفت پیکر شهدا را از وسط میدان جنگ میکشید بیرون... دو پسر داشت که کوچکتری یک پایش از همان بدو تولد عمل شد به خاطر اثرات همان گازها و هنوز هم درست نشده است کاملا... خودش ماند و یک نجاری کنار برادر و دردهای سینه و سرفه های خون آلود و هیچم نمیدانست چش است و دکترها مرتب میگفتند سرما خوردگی و سینه پهلو و بعدش هم که رفت آزمایش داد و معلوم شد گازهای خردل اثرشان را گذاشته اند هیچکس قبول نکرد که او هم جانباز و رزمنده بوده است چون خودش و برادرش مشکوک بودن به عقیده مشکوک داشتن... پسر بزرگ خاله بود. همان خاله ای که با دستان خالی او و سه تای دیگر را بی پدر بزرگ کرد... تازه چهل سالش شده بود... وقتی برادرم زنگ زد و گفت مادر رفته است سمنان جا خوردم یکجورهایی که چرا اینقدر زود و برادر کلی مراعات کرد و با ملاحظه گفت: مهدی... دستانم لرزید و نتوانست گوشی را درست نگه دارد... نه... قبل از آنکه ماه سر برسد و گازهای خردل و تومور بدخیم سرطان سینه که خودش هم خبر نداشت و هیچکس هم کارش را بسازند قلبش دیگر طاقت نیاورد و توی آمبولانسی که وسایل کمکهای اولیه اش آنقدر ناقص بود که نتوانسته بود سکته ای را رفع کند راحت شد... حالا همسرش مانده است و دو کودک و یک دنیا تنهایی که چهل پسرخاله تمام شود همه میروند و تازه آنها میمانند و ... من نتوانستم در مراسمش شکرت کنم بخاطر بیماری ام و حداقل تسلیتی بگویم بیفایده به خاله و پسر خاله ها و همسر و بچه های مرحوم پسر خاله ام اما حتمی ام هنوز صدای انفجار و پاشش شتک سربهای داغ زیر سنگ سیاه گورش به گوشم میرسد اگر به گوش خیلیها نرسید که اصلا جهنم که نرسید... او که رفت ... دیگر چه فایده... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:56 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
اول نوک انگشتانت گز گز میکند انگاری که کلی یک مورچه راه گم کرده همینجوری دارد از رویش بالا میرود حسش میکنم اما نمیشود دیدش... بعدش سرما میخزد توی تنم... سرم آرام آرم گیج میرود... آنوقت که لرزش همه تنم را گرفت زمین و زمان دور سرم چرخ میزند که نه گاهی هم تصویر پیشا رویم کج میشود جلوی چشمانم درست عین فیلمها و بعد... بعدش یک صفحه سیاه... کاملا سیاه... هیچ نوری نیست... حتی خواب هم نمیبینم... گویی مرده ام که یکجورهایی هم مرده ام... وقتی که به هوش می آیم کم کم همه چیز واضح میشود... اولش همه صداها گنگ است نامفهوم و بعد آشناها را میبینم که غرق ترسند که یکوقت نکند به هوش نیایم و امروز هم مادرم را دیدم که با چه ترسی به من نگاه میکرد... به این میگویند صرع... از اول یا دوم دبستان گرفتم... دوم دبیرستان دکتر گفت خوب شدی ولی انگار این هم خانه برگشته است... اگر مرگ هم همینطوری باشد چه میشود؟ که بلند شوی وسطش و ببینی همه دارند میزنند توی سر خودشان؟ مرگ اگر به این آسانی بود چقدر خوب بود دیگر اصلا از مرگ نمیترسیدم که الانش هم نمیترسم خیلی... اگر بمیرم که تازه خیلی هم خوب است به این سادگی آدم چه میخواهد دیگر؟...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
وقتی وارد سالن دبیرستان سالهای دور شدم گویی هیچ چیز تغییر نکرده بود. مدیر فقط موهایش کمی سیاه تر شده بود و معاون هم که تا مرا دید شناختم و من هم لبخندی و تبریک روز معلم و چاق سلامتی و دبیران گذشته ... نه... دبیران سالهای دور من همه بازنشسته شده بودند تقریبا... هیچکس نمانده بود جز همان مدیر و معاون که مرا به خاطر سپرده بودند... چشمانم له له میزنند برای خفتن و آرام رفتن به غیلوله چرتی نیم بند که نه ... نه آنکه پلک کم کمک گرم شود و تا بیایی به تن رخصتی دهی فرصت تمام گردد... یادت نمیگذارد... می آید توی مخیله ام و میچپد یک گوشه و تا می آیم سری سبک به سامان سفت و سخت تخت بگذارم ویراژ میدهد این خیال دور تو و من هم باز میگردم و دست نوشته هایت را که میخوانم وقتی که چشمانم هی موقع مرور پراکنده گوییهای تو که دیگر خیلی پراکنده اند و موجز و مخصتری نه چندان پرمایه مثل قدیمترها کژ و کوژ میشوند و چپندر قیچی میبینند حرفهایت را... کاغذ بچه ها را که خط میزنی میبینی هر کدام مثل خودشان است... یکی واخورده و تاخورده مثل سرافکنده ها که هرچه زور میزنی اقل کم نیافتد باز هم می افتد به ورطه افتادن و... دیگری منظم است و تمییز و مثل خود بچه پرمایه ... آن دیگری خط خورده عین مشقهای شبشان و کر و کثیف و نکبت وار وضعش... خیالت شده است یک شعله و من هم شده ام هیربدش در برابر نسیم بی احساس فراموشی و باید پاسش بدارم هر روز از صبح تا شب و از شب تا به صبح و دلم هم نمی آید که رهایش کنم... حس غربت دارم... وقتی عاقبت در می افتی با زیستن عاقبتت همین میشود دیگر... خواب بر من حرام باد ار بگذارم این شعله نیم بند نیم سوز واسوخته خاموش شود... از من بگذر و مگذر از من...کاش راهی بود برایم... کاش میشد خفتید بی هیچ دل اندوه ای از درافتادن کلاه از سر و سرمستی کرد و نعره زد بی ترس محتسبی در درون خویشتن... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
دلم هنوز برایت تنگ میشود... با اینکه تو دیگر آن تو نیستی که من میپنداشتمش... دلم هنوز برایت تنگ میشود در جستجوی تو کنکاش میکنم دیگران را و گاهی که دلم میگیرد میخواهم بیایم سراغت که نمیشود و تو چقدر دوری و آنروز هم که نشسته بودم کنج حیات و تو را از دور میپایدم که از کیفت در جا میفهمیدم خودت هستی و من حسرت میخوردم و تن هم که میدانی نمیسپارم به باز خواهی چیزی از تو... حرف را یکبار باید زد... نه تو دیگر آن تو نیستی و اصلا دیگر هیچ معلومم نیست که تو کیستی و آنقدر غریبه شده ای برای همه که هیچکس بازت نمییابد حتی من و دلبستگیم به آن یک تکه سنگ رگدار و تبدار که گاهی رگهای سرخش درشت تر و خونین تر میشود و تازه تر و غصه سراسرم را میپیماید و میکاود باز هم ... دلم میگیرد برای موسیقی صدایت و میدانم که هرگز تو را در چشمهایم لانه نخواهم داد که من میخواهم و میجویمت و تو نه ... تو نه آن دیگر تو نیستی... کس دیگری است با سیمای تو... به غریبگی که هیچگاه نمییابمش دیگر و دلم برای شعرهایت تنگ میشود و دستانت هم که دیگر به آن صلابت گذشته ها که نمینویسد و تکانم هم نمیدهد... بسنده میکنم به همانی که قدیمتر واگویه کرده بودی و حرفهای جدیدت تازه نیست و اصلا هم حرف خودت نیست بخدا... هرچه هم که جستجویت کنم در صورت و حرفهای دیگران ...نه تو دیگر آن تو نیستی و من آن تو را نخواهم یافت... تو دیگر سالها از من فاصله گرفته ای و نیک میدانم که دیگر هرگز تو را نخواهم یافت... اما تو برایم هنوز همان تویی و هنوز هم عزیز... نه... تو دیگر آن تو نیستی و نخواهی بود... خاطره ات اما همیشه در یاد من خواهد ماند ... همیشه... همیشه... همیشه... حتی اگر دستانم به وصعت اقیانوس از تو دور باشد... حتی اگر تا ابد از بالای پل هوایی تو را ببینم که سوار آن ۲۰۶ میشوی... حتی اگر هر چه فاصله برایم بیافریند و حتی اگر تو دیگر هرگز آن تو نباشی... حتی اگر هرگز آن تو دیگر تو نباشی و من فریادم بگیرد که آخر چرا؟ پس تو کیستی؟ پس تو که شده ای؟ تو این نیستی و خودت هم میدانی که در چیستی خودت وامانده ای و هر چه تصمیم بگیری که امروز لباست کلهم عوض شود گم تر میشوی هرگز خیالات اباطیلی که در همین محدوده دور میزند از دورت پراکنده نخواهد شد این را نیک میدانستم... من سوار شده ام... من سوار بالن تنهایی خویش شده ام و دارم کیسه های شن را کم کم میگشایم و تو هم سوار نخواهی شد که ۲۰۶ میدانم خیلی بهتر از یک بالن ۴۰ تکه است که داخلش فقط کتاب مانده و شعر و موسیقی و هنر و دوست داشتنی که به گور خواهد رفت... من برایت شعر گفتم و به خاکشان خواهم سپرد و ۵ نامه که روزی برایت خواهم فرستادشان... من هرگز آنی نبودم که تو را دریابد؟ نیازمودی مرا و همان به که نیازموده ماندم و از آن بهتر که رد شدم در آزمون آنانی که عشق را در محک میزدند و چرتکه هایشان همیشه کمم می آورد... من در حساب تمام چرتکه ها غلط از آب در می آیم... آنقدر از نظرت دور میشوم که مرا به یاد نخواهی آورد و سوگوارت خواهم ماند... سوگوار آن تویی که میشناختم... انگشتر سیاه را در دست چپم فرو بردم و سرودم شعرهایی برای تنهایی خودم و هر تکه از تو را که به کسی داده بودم پس گرفتم. خاطره ها و چهره ات را در ذهنم حک کردم. نماز سوگ را هم از کنار پنجره خواندم و دیگر قدمی در پیش نخواهم نهاد و این تویی که اگر روزی خواستی می آیی و اینبار این تویی که باید محک بخوری در چرتکه من و چرتکه من هیچ مهره ای ندارد و رمزش هم همین است... چرتکه من همین که اراده اش کنی سر فرود می آورد و میدانم هرگز توان اراده کردنش را نداری که من سخترین صخره های عالمم و برای تو ادای یک چشمه را در آوردم به همان لطافت و همگان فکر کردند من تپه ای هستم که میشود بی کمترین تقلایی از گرده اش بالا رفت که نخیر... صخره های من دستهایی میساید و میخراشد که نگو و نپرس... اگر خواستی بیایی هر چه خواستی از آن تو اما صخره من در آنسوی مرز دیوانگی است... خردت را بر زمین بنهان و بیا... تو هنوز بزرگ نشده ای... تو هنوز جسارت را از زندگی نیاموخته ای... تو هنوز با بقالها سر گوشت و استخوان چانه میزنی و یک من بیشتر میخواهی... تو هنوز خدا را در هوا میبینی و ابتذال ادای فهمیدنها را و خدای را ندیده ای هنوز وقتی که درد تمام تنت را نپیماییده است... تو هنوز هیچ نمیدانی... تو دیگر آن تو نیستی... تو هنوز آن تو نیستی... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 4:31 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
گمت کرده بودم و خاطراتت را هم که پیغامت را روی وبلاگم دیدم و نمیدانم از کجا پیدایش کردی و آری عاقبت تو پیدایش کردی رفیق سالهای دور...
ناظم مرا حل داد و گفت مدرسه تعطیل است و من هم اعتراض کردم که ما آمده ایم درس بخوانیم و داشت بلوایی میشد که زدم بیرون از مدرسه و داغ داغ میدانی که وقتی داغ میکنم چطوری میشوم و تو هم آمدی پشت سرم و صدایم کردی ... سال دوم دبیرستان بود و من هم تازه از تازه از استعداد درخشان زده بودم بیرون و آمده بودم شریعتی توی یکی از دولتی ترین مدارس و سر همان کلاسی که یادت هست همیشه باید روزنامه میچسباندیم روی شیشه هایش که آفتاب صلات ظهر سمنان توی آن سه روز شیفت عصر کورمان نکند... خواستی دلداریم بدهی و یک بستنی باهم خوردیم و شدیم رفیق... من و تو و حامد را هم که میبینش نیمیدانم میگفت کچل کرده و است و دو ماهی میرود آموزشی که معاف شود و کچلی اش را ندیده ام و باید دنیایی داشته باشد کچل دیدن حامد با آن موهای فرفری اش و ژلی که مدام میچلاند روی سرش و تو هم که خوب یادم هست دقیقا سالی یکبار اصلاح میکردی تریپ هنریت نخورد بهم! یادت هست کلاسها را و خنده های ۳ پسر جوان که تازه پشت لبشان سبز شده بود و هزار شوخی و شنگی؟ یادت هست آن تاتر کذایی را که چقدر طول کشید تا انتقادی و پست مدرن بسازیمش آنهم وسط سنتی ترین شهر عالم! بروشورها را مزین کردیم به اسم بکت و فمنیستهای جوان و بعد هم گذاشتیمشان توی بادکنکهای سفید و سرخ و دادیم دست ملت و من هم رفتم توی اتاق نور و بهت زده شدم وقتی وسط فحش دادنت به آموزش و پرورش و گذاشتن آهنگ پینگ فلوید سیگار کشیدی و من هم نزدیک بود همان توی اتاق نور یک فصل کتک مفصل بخورم از دست مسئولین آموزش و پرورش! تو هم آنقدر حواست پرت بود که سالن آتش گرفت! بعدش هم داورها آمدند بالای سن و شروع کردند با پارچ روی دکور خاموش کردن آتش روی دیوارهای یونولیتی را! بعدش هم دعوایمان شد و تو تلفن را پرت کردی طرفم و دست آخر نزدیک بود به خاطر یک عمل سیاسی و ضد نظام هردویمان را اخراج کنند!!! و به هزار تزویر ماجرا را ختم بخیر کردیم... یادت هست تمرینهای تاتر را با هم؟ رمانهایی که بهم قرض میدادیم؟ کتابهای شاملویت؟ فرهنگسرا؟ کتابخانه؟ انجمن تاریخ پژوهان جوان که به هزار زحمت تاسیسش کردم و بعدش هم هزار هزار رویای خالی دیگر ....؟ یادت هست روزهایی که رفت و دیگر بر نگشت؟ یادت هست بچه ی روستای ولنجک!!! معلمها را یادت می آید؟ آقای قصاب که جغرافیا تعلیممان میداد با آن سبیل از بناگوش در رفته و آستینهای کوتاه و موهای روی سینه که از زیر پیراهنش میزدند بیرون و نطق میکشیدند برای ما؟ آقای سالار که روانشناسی درسمان میداد و فیلم از تو قرض میکرد؟ آقای دکتر دانشجو که مرا اشرفی صدا میکرد و یک سال تمام هر چه تمرین بود برایش حل کردم؟ فوتبالهایی که توی مدرسه بازی میکردیم و من و تو حامد که همیشه دفاع بودیم و حامد که یا توپ رد نمیشد ازش که اگر رد میشد پای رد کننده قلم میشد و به باد فنا میرفت !!! عجب حکایتی است خاطرات نوجوانی!!! عجب حکایتی است... حالا تو نمیدانم کجایی که آخرین روزی که دیدمت روزی بود که نشسته بودیم لب جوب و میخواستیم روزنامه قبولی کنکور را بگیریم... من تهران... حامد سمنان و تو هم که قرار بود بروی فرانسه یا هند یا یک جایی و همان تاترت را بخوانی... تو چپ بودی و من آنروزها هنوز لبیرال... تو مدرن بودی و من یکمکی سنتی.... تو شاملو میخواندی و من سهراب... تو گیتار میزدی و موسیقی تند گوش میدادی و من هم بیکلامهای چشم آذر و انتظامی و ویلونهای مختلف... یادت هست کاپوچینو میخوردی و من چای آنهم حتما توی استکان کمر باریک... تو از سمنان متنفر بودی و من عاشقش... حالا کجاییم هرکدام از ما پسر؟ آمدی اتاق آنهم اتفاقی و منهم خواب بودم که باید صبح زود میرفتم سر کار و کاش...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:9 قبل از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
خوبا اغلب خودشون خودشون رو میکشن/ تا خلاص شن/اونائی ام که می مونن/ اصلا درست نمی فهمن/ چرا همه/ می خوان/ از دستشون/ خلاص شن.
( چارلز بوکوفسکی) |
| پیوندها |
|
دکتر فکوهی فواد خاكنژاد احمد طالبي مجتبی بیات دکتر عباس کاظمی زهرا مينايي هادي دوست محمدي كورش عموئي قورقور ساجده زارع پور سلمان سعادت طلب سودابه |
|
RSS
|