تبليغاتX
در هر حال از دست رفته ايم....
پرسه های یک ولگرد...

میپریدیم از بالای دیوار سه متری هرجوری بود پایین و میرفتیم به سمت کوچه باغها و خاله هم که میدانست ما پسرهای شیطان چه کارهایی ممکن است بکنیم همیشه گوش به زنگ بوده ولی خیلی وقتها از دستش کاری برنمیامد و ما کار خودمان را میکردیم... میرفتیم تابستانها بالای درختهای آلوچه و دهانمان را ترش میکردیم و بعدش میزدیم به قلب درختان انجیر که ناز میکردند و دانه دانه انجیرهایشان میرسید... انجیرهای سیاه... درشت... بعدش بلالها را میکندیم و روی آتش کباب... دست آخر میرفتیم سروقت آبراهها و میگشتیم ببینیم میشود ماهی پیدا کنیم برای حوض پیرمرد یا نه... باغها اکثراً صاحبی نداشتند یا اگر هم داشتند چیزی نمیگفتند به بچه ها چون کار اصلیشان گندم کاری بود و درختانی میکاشتند گوشه های باغشان برای سایه شان و اگر هم سر میرسیدند و میخواستند دعوایمان کنند در میرفتیم خب دیگر!... یادم هست اردیبهشتها که فصل توت بود موقع برگشتن از مدرسه دولتی هزارتا هزارتا بچه مدرسه ای میدیدی که میرفتند بالای درختان توت کنار خیایبان و درختها هم میخندیدند به روی همه و برای همه توت به اندازه کافی بود همیشه... توت خیلی با سخاوت است... برکت دارد...

نمیدانم چرا چند وقتی است تا تنهایی از گوشه اتاق رو نشان میدهد و صدای تار یا نرمه آواز کردی و ترکمنی و شمالی که چند وقتی است خیلی گوش میدهم سفیر میکشند کنار گوشم یاد خاطرات میفتم... خاطراتی که دهانم را شیرین میکنند با یادشان که شیرینی نرمی است و ترش نمیشود کامم از هیجان... کاش میشد خاطرات را مثل یک آب نبات قیچی دوران بچگی شریکی لیس زد... یا میشد مثل یک هندوانه قاچش کرد و داد همه بخوردند و هسته سیاهش را تف کنند بیرون و بعدش هم همه با هم دهانشان را پاک کنند و نیششان را باز... آنوقت همیشه خدا منتظر میماندم که مادرم می آمد یا بابک یا بهمن یا ... یا... تو و آنوقت مینشستیم زیر درخت زمان و بعد باهم دندان میزدیم به هندوانه خاطرات... بعد هم اگر هسته تلخش میخواست برود زیر دهانمان تفش میکردیم بیرون  و تازه کلی خاطره از لب و لوچه مان میچکید... حتمی ام دستمال نداشتم و با آستین خاطره را از روی صورتم پاک میکردم...

مثل گندم برشته و شاهدانه و کنجد میمانند این خاطرات... از همان گندم شاهدانه هایی که مادرم همیشه برای مریم سوغات میبرد که عروسش بخورد و کیف کند... وقتی میجویشان و قورت میدهیشان میمانند بازهم لابه لای دندانت یا گوشه لپت یا زیر زبانت مخفی میشوند و هر از چند گاهی می آیند بیرون و دوباره دهانت شور و شیرین میشوند...

کلی کار هوار شده اند روی سرم و مجبورم هر شب تا 4 و 5 صبح بیدار بنشینم و تایپ کنم یا خرخوانی یا چیزهایی از این دست... بعد هم صبح ساعت 11 بیدار شوم و له و لورده از اول بسم الله... توی کتم نمیرود و گاهی سرکشی میکنم... امروز تنهایی دم مرگ  نوربرت الیاس را شروع کردم و جوری ویرانم داشت میکرد که ... آنجایی که میگفت توی جامعه نوین که کلیشه ها زیر سوال رفته اند و آدمها آزاد شده اند که هرجور میخواهند احساساتشان را، عقایدشان را یا هر چیز دیگری را بیان کنند هیچ ملاکی برای تمییز دادن اینها نیست و همه چیز در هاله ای از ابهام میروند... هیچکس نمیداند چقدر احساساتش را توانسته است بی شیله پیله بیان کند یا هر کسی به حرفهای دیگر شک دارد که نکند...  

دوام آوردن این دو هفته خیلی سخت است ... کاش زودتر تمام شود این دوهفته امتحانات لعنتی که خیلی خسته شدم امسال بخدا...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 1:35 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

امروز یکی از سخترین روزها برای نوشتن بود... اینکه از چه باید نوشت... اینکه برای چه باید نوشت... اینکه چگونه باید نوشت... به تقریب گمانم نبردی بود میان من... خودم... نوشته هایم... تو...پیرمرد ...مادرم حتی بابک و بهمن و.... نبردی برای مرگ و زندگی... که نوشتن خود کشتن است... کشتن آنچه که در ذهن است...آنچه که زبان همیشه قاصر از بیانش به تمامی است... اما گریزی نیست از گفتن... این را فقط برای تو گفتم...فقط برای تو...برای هیچکس اینهمه نگفته­ام... هیچکس اینهمه گوش نکرد... می­دانم که می­خوانیش... می­دانم که نه امیدوارم همیشه خوانده باشیشان در این ... راستی چند وقت است؟... یادم نمی­آید...

همانجا بود که دیدش... وسط همان آسمان بزرگ کویر و کویر هم که از دار دنیا همان آسمان یک لا قبا را دارد... هیچ هم غم نمیخورد که شاید میخورد گه گداری از اینکه همینش است... داشت میگشتند چشمانش که لیز خوردند و گره زده شدند توی چشمانش... همان چشمانی که همیشه میگریزند... میچرخند و هیچوقت نمی ایستند که یک دل سر تماشایشان کند... سرش را انداخته بود پایین ستاره و داشت برای خودش میچرخید توی آسمان و وول میخورد و میگفت و میشنفت... ستاره هیچ ملتفتش نبود که شاید بود و هیچوقت بعضی چیزها را نمیشود سر درآورد... میان آنهمه ستاره گفت این یکی... نه اینکه قبلا ستاره ندیده بود... نه اینکه قبلا نگفته بود این یکی.. نه اینکه قبلا نگفته بود این یکی فرق دارد ولی از وقتی دیده بودش یکجوری شده بود که خودش هم سر در نمی آورد چطوری شده...ولی... حالا هر روز که از مدرسه می آمد همه اش خدا خدا میکرد کی شب شود و بپرد بالا ستاره اش را سیر تماشا کند... روزها که خورشید میزد درست توی چشمهایش و همه جا روشن میشد و همه زندگیشان را میکردند یکچیزی توی دلش وول میخورد... انگاری مثل مادرجان که میگفت فکری ام که توی دلم نکند دارند رخت میشورند که اینطوری توی هول و ولا است...بعد غروب که شب سلانه سلانه می آمد و پاچینش را از پشت پرچین افق رد میکرد و بعد بساطش را میچید درست وسط آسمون خدا، دراز میکشید روی تشک خنک که پهنش کرده بودند از همان دم پر غروب که هوا بخورد و زیرش هم یک قالیچه و خاکها را هم مادرجان خوب نم زده بود و بوی خاک و کاهگل سیر باران خورده... آنهم باران دست مادرجان با آن دو گیس حنایی رنگی که از لای چارقد گل منگلیش میزد بیرون...آنوقت سیر خیره میشد به بساط شب و میگشت توی این جمعه بازار تا ستاره اش را ببیند... ستاره ستاره او بود نه اینکه مال او باشد... نه ... میدانست هیشکی صاحب ستاره نمیشود... میدانست و در کتاب علوم خوانده بود سر کلاس آقا معلم و شنفته بود که آقا از پشت عینک کدرش وق زده بود توی صورت بچه ها و بعد نطق کرده بود که ستاره ها یک جرم آسمانی هستند و فلان و فلان و چند میلیار سال نوری فاصله حتما هست میان او و ستاره­اش... گریه اش گرفته بود همان موقع... ستاره ستاره اکش بود...حتی اگه صدتا خط کش میخورد از آقا معلم و مادرش میگفت خیالاتی تو آخر مخت معیوب میشود که همه اش دفترت شده است ستاره... که چقدر خوب ستاره میکشید... اول شروع میکرد از بالای صفحه یک نقطه میگذاشت و بعد میکشید این نقطه را توی صفحه به انتهای گوشه سمت راست پایین و بعد صاف می آمد بالا گوشه سمت چپ بعدش رک و راست میرفت همان بالا سمت راست و بعد راهش را میکشید می آمد پایین سمت چپ بعد هم میرفت یکاره همان جای اولش... همه دفترش پر از ستاره بود... یک شب که مثل هر شب دستش را دراز کرد تا ستاره را بگیرد یکهو یک تکه از ستاره لرزید و چرخید و صاف افتاد کف دستش... اولش دستش سوخت... اما بعد که تمییزش کرد فهمید دیگر ستاره پیش اوست... همیشه کنارش است... نمیدانست این سنگ را ستاره کجا گذاشته بوده است... لای بالشتش بوده... میزده جای نگین توی انگشتش یا فقط برایش حکم لا کتابی را داشته است یا گیره موههای سیاهش بوده...حالا دیگر هر روز ستاره باهاش بود... حالا دیگر ستاره پیشش بود و او هم پیش ستاره... هنوز هم هر شب خیره میشود به آسمان که یک وقت نکند بی هوایی کند شب و ستاره از روی چادر سیاهش سر بخورد وقتی دارد شیطنت میکند و برود یک گوشه ای و دیگر هم نبیندش...

داشت خفه ات میکرد بوی نم و عطر بنفشه ها که تلنبار شده بودند روی هم توی ویلای چندهزار متری آقاجان در شمال کنار پل وازیوار لب ساحل نور... همینطوری تا چشم کار میکرد رز بود و بنفشه و لاله های آتشین و اردیبهشت بود گمانم که پولدارها را میدیدی که می آمدند و دسته دسته گلها را... خوش آبرنگهایشان را جدا میکردند و هرکی بیشتر میداد گلها مال او بودند و هیچ هم میان گلها فرقی نبود... همه مثل هم... زدی بیرون و هیچ هم نایستادی و رفتی خانه کاهگلی پیرمرد... اینجا نه باباجان وانتی ماهی می آورد برای خوردن که فقط چندتا ماهی ریز گلی داشت که به دنیا نمیدادشان و نه خبری از ویلای دوبلکس بود و پول و عیدیهای گنده گنده که آقاجان با تبختری میگذاشت کف دستت که انگاری ارث بابایش را میدهد و نه آنهمه گل و آسمان همیشه خدا ابری... هیچی بوی یاس پیرمرد را نمیداد... پیرمرد یاسش فروشی نبود... هر که می آمد یک شاخه اش را میچید... دلت برای یاس میرفت... حالا یاس ناز میکرد و فقط اردیبهشتها در می آمد ولی یاسش یکی بود فقط و دو نداشت...بوی یاس که می آمد میپیچید توی دماغت و سرمستت میکرد و وقتی دست کشیدی به روی یاس دستهایت بوی یاس گرفت و هر چه هم مینوشتی بوی یاس میداد دیگر... قلمت یاسی شده بود... همان موقع بود که با خودت گفتی باید بوی این یاس را همه جا پخش کنم... باید شاخه هایش را خشک کنم توی کاغذهای رنگی و بدهم به همه... باید همه جهان بوی یاس بپیچد... پیرمرد که رفت یاس کم کمک خشک شد و تو هم رفتی توی یک شهر درندشت و بوی یاس توی همهمه بوهای بنفشه و رز و لاله گم شد... دیگر هیچی توی کاغذهایت نبود... کاغذهایت بوی نا میدادند... دلمشغول شدی به بنفشه ها و رزها و بوی گند کودهایشان همه تنت را گرفت... بوی کود میداد کاغذهایت... خیلی گذشته بود که یک روز که حالت از همه بنفشه ها و رزها و لاله ها بهم خورده بود و حال آنها هم از تو که هی بویشان میکردی و میگفتی بویتان یکطوری است و آنها هم هاج و واج نگاهت میکردند بهم میخورد... دیدی... دیدی یکدفعه بوی یاس زد توی دماغت... یکدفعه بوی یاس همه تنت را گرفت... هر چه فکر کردی یادت نیامد اولین بار کی بویش را حس کردی ولی خوب مخلیه را نشخوار کردی یادت آمد یکروزی بود توی باران وحشتناک نمیدانی چه ماهی که رفته بودی زیر باران که او هم آنجا بود و گمان دارم فقط شما بودید که بویش پیچید توی بینیت و خوب استشمامش که کردی دیدی همان بوست... دیگر باز قلمت بوی یاس میدهد... بو باز هم همه تنت را گرفت و مخت... دیگر نمیشد... نمیخواستی عطر یاس برود... یاس... یاس...یاس... دیگر عطر یاس حتی خوابت را هم پر کرده... یاس یکی است... دیگر هیشکی خوب میدانی یاس نمیشوند...

شب اگر ولایت باشم و غروبها اگر خوابگاه... هیچکس نیست... هیچکس نیست و من میتوانم دست بیاندازم زیر چانه ام و صورتکم را بکنم از روی صورتم و بگذارمش گوشه ای بلکه منِ خودم هوایی بخورد و دلش تازه شود... بعد هم یک استکان چای بریزم برایش و خودم بنشینم روی صندلی و موسیقی گوش کنم و او هم که همیشه از پنجره بیرون را نگاه...فقط این وقتها است که منِ خودم خلاص میشود... فقط این وقتها است که بغضمان وا میشود... فقط این وقتها است که هردو گر میگیریم... تنمان داغ میشود و میسوزد چشمهایمان... بخاطر منِ خودم... بخاطر دخترهایی که تنشان را چوب میزنند در حراج شبها... بخاطر بچه هایی که فال میفروشند هر روز... بخاطر بچه هایی که کتک از آقا معلمها میخورند... بخاطر نقاش پیری که هیچکس نیست نقاشیهایش را بخرد... بخاطر پیرزنی که سالها است کلوچ میخورد... بخاطر بچه ای که سلاطون تمام تنش را پوشانده...بخاطر کبوتر بابک که بچه اش را بچگیهایم از دست داده بود و گریه میکرد... بخاطر مادرم... بخاطر تو... بخاطر پیرمرد... بخاطر همه چیز و همه کس... و گریه ام میشود همین نوشته ها... میشود کارهایی که میکنم و هیچکس هم نمیداند چه کارهایی است و هیچکس هم هیچوقت ندیدتشان... که نگذاشتم ببینتشان... همه فکر میکنند من اینم که البته ولی منِ خودم را... کارهایی که مال منِ خودم است.... آنشب که نوشتمت و نوشتییم رفتم توی رختخواب  که بغضش همانجا ترکید... صورتم را چسباندم به متکا و سیر گذاشتم گریه کند... بیصدا که بابک توی تخت بقلی خوابیده بود و اگر جیکش در میامد خرخرش قطع میشد و میپرید و میگفت... میدانم... میدانم هیچ دو خط موازی بهم نمیرسند مگر در نهایت خدا... هر چه هم که برویم نزدیک میشویم و یکی اما نه... هر کسی خودش است و باید هم باشد... هر کسی تنهایی اش مال خودش است بالاخره... حتی اگر کنارت هم شبها صدای تنفس آرام کسی را گوش کنی که آرامشت میدهد اما... هر کسی در نهایت خودش است... این را خیلی دیر و دردناک فهمیدم اما بالاخره فهمیدم... نه؟... یکوقتی فکر میکردم میشود تنها نبود... حالا فهمیدم میشود بعضی از اوقات تنها نبود و تازه آنهم اگر...من همیشه سفید دوست داشتم و میخواستم سفید را خالص و تازه فهمیده ام هیچ سفیدی خالص نیست و همیشه رگه ای از سیاه میدود پا برهنه و بی اجازه تویش و سفید میشود خاکستری و دیگر سفید نیست... ولی خاکستری هم قشنگ است... نیست؟...صبحها که میزنم بیرون میشوم آقا معلم و بهروز و آقای سمنانی و حالا هر چیز دیگر باید متهوعترین کارها را انجام دهم و چاره ای هم نیست و اینها هیچکدام منِ خودم نیستند... پس منِ خودم کیست... من توام... پیرمردم... مادرجانمم... مادرمم... کتابهایمم... چایمم... آهنگهایمم... آمده اند از چشمهایم و گوشهایم و بینیم و پوستم داخل و رفته اند توی تنم و گوشتم و خونم و مغز استخوانم حتی و بعدش هم فشرده میشودند و میروند از توی رگهایم به انگشتها و چشمها و البته زبانم نه... زبانم همیشه مال صورتک است و دیده ایش حتما که چقدر مزخرف است... واریز میکنند هری بیرون... همه ی اینها فقط شبها یا وقتی که خیلی دیگر صورتک صورتم را میفشارد بهم و دردم میرود آسمان و چند لحظه ای میکنمش می آیند بیرون... می آیند تو میشوند و پیرمرد میشوند و... آنوقت میشوم منِ تو و منِ همه که بعدش دست جمعی میشوند منِ خودم یا چیزی توی همین مایه... تو یک جایی بوده ای که من نمیدانم کجا... برای همین است که تو تویی... فکر میکنم هر کس یک تویی دارد که یک جایی هست و باید کلی تلاش کند تا بفهمد این تو همان تو است یا نه آخرش هم این یک راز خواهد ماند به گمانم... اما دیگر منِ توام... حتی اگر هیچ دو خط موازی هم در نهایت به هم نرسند حتی... من بهروز نیستم یا آقای سمنانی یا هر چیز دیگر که یکجورهایی هستم و نه... نیستم... من خودمم که منِ توست و آنهایی که گفتم... منی که هیچکس ندیدتش... یعنی نشد که ببینتش... منی که... تو هم شاید نبینیش... که اصلا نمیبینش... چون هر کسی خواست ببیند نمیدانم چرا هو هولکی در رفت... چون منِ اویش نبود شاید... دیگران چیزی میسازند از آدم توی مخیله شان و بعد که میبینند نیست راهشان را میشکند و میروند پی کارشان... هیچ هم ملتفت نیستند که دیگری باید چه بکشد تا... هیچوقت خدا هم به این سادگی منِ خودت را نخواهی دید... منِ خودت؟...منِ خودت!... خنده ام میگیرد...هر کسی نسبتی دارد با چیزها و هیچوقت هم برای من چیزها چیز نبوده اند... چیزها یک چیزی بیشتر از خودشان بودند اگر واقعاً چیز نبودند... مثل درخت یاس... یا عکس قاب کرده مادرم که 20 سالش بوده... یا این مجسمه فلزی مردی با باری روی دوشش که کنار پارک لاله خریدم... یا کتابهایی که اول هرکدامشان یاداشت کرده ام که چیز نباشند... یا ... سنگی که تو دادی به من که برایم هیچوقت سنگ نبود و توِ من بود... انگاری تو هر شب پیشم هستی... هر شب خاطراتم سرریز میکنند از لابه لای دفترم که پر است از آنها بیرون و همه میزم خاطره ای میشود و باید یک دستمال بیاورم و تمیزشان کنم که مادرم اخمهایش نرود درهم... من ... منِ خودم با اینها زندگی میکند فقط آنهم تازه شبها یا وقتهای که میتواند قایمکی از پشت صورتکم جست بزند بیرون... همین چیزها که چیز نیستند... همین خاطرات که فقط خاطرات نیستند... خاطرات تلخ و شیرین و گس و ملس و شور و ترش و... خاطرات گذشته... خاطرات حال... خاطرات آینده که میگویندش آرزو که منِ  خودم نمیگویدش... میگوید خاطره که بشود... که حتمی نیستم ولی... منِ خودم فقط نوشته هایم هستند و چشمهایم تازه آنهم چند وقتی است که رویشان داده از پشت صورتکم بزنند بیرون... حیف که همیشه نمیشود منِ خودم باشم... حیف که باید بهروز باشم روزها... حیف که...

واژه ها همیشه چیزی کم دارند... همیشه ناتمامند... همیشه دنباله میخواهند... همیشه باید توضیحشان بدهی... همیشه باید تفسیرشان کنی...همیشه... ولی چاره ای نیست و اصلا خیلی هم قشنگ است این ناتمامی که همیشه ناچارت میکند که باز هم بنویسی و بنویسی...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

چهار تا خریدم. یکی دانه درشت و سه تا دانه ریز و گرد بودند و فلزی. از همان تسبیح آهنی هایی که عین تسمه میمانند و اگر داغ شوند بهم میچسبند و جان میدهند برای استفاده خشونت آمیز! اولین سفرم بود به قوم سوغات اردوی دانش آموزی سال سوم راهنمایی... یکی را دادم مادرم که نگرفت و گفت بده برادرت و دادم بابکمان که نمازخوانمان است و یکی دادم خاله جان و دیگری هم را دادم مادرجان و گفتم سر نمازت دعایم کن و آخریش هم که دانه درشت بود برداشتم برای خودم و موقع نمازخواندن چه حالی میکردم باهاشان...

وقتی آمد توی حیاطمان نشست اول بابک نشناختش... تشنه میزد و قو قو میکرد و مادرم هم در حال آب پاشی حیاط بود وسط گرمای تازه شکسته بعد از ظهر شهر... آب را که کاسه کرد برایش دید حیوانکی دانه هم میخواهد و بابک دانه آورد برایش و حیوان قو قو میکرد اینبار نه مثل اولین کبوترهای بابک که تازه بچه شان مرده بود آنقدر تلخ که من ندیدم انسانی برای کسی آنگونه گریه کند یکجور حس تازگی و نیرو و قوتی گرفتن از قوت لایموت... چرخ میزد دور حیاط و ما نشسته بودیم و نگاهش میکردیم که ناگهان بابک گفت این که کبوترم است!

فکر نمیکردم که برای اولین و آخرین بار تسبیح به دست که از خانه بزنم بیرون اینطوری بشود... خاله تا توی دستم دید گفت من مال خودم را گم کرده ام این را میخواهم... بغض گلویم را گرفته بود که اینهمه با زور و زحمت برده ام متبرک کرده ام به ضریح حضرت معصومه و حالا بیایم بدهم به خاله جان که دیدم مادرم یکجور نگاهم میکند و در نهایت دادم به خاله...تا آنکه مادرجان رفت به دیدار دوست و من از همان اول گفتم میخواهم تسبیح را و گرفتم تسبیحی که داده بودم به مادربزرگ و به خاطره اش نماز میخواند گاهی...

آره... همانم کفتری بود که سه سال قبل فروخته بود و دیگر هم بعدش کفتر نگرفت... همان بود ... نشان داشت... حیوانی آمده بود و پناه آورده بود به بابک برای یک جرعه آب شاید... بابک بلند شد و یاعلی گفت... رفت قفس را آورد از ته حیاط و آب و جارو کرد و کفتر را برد گذاشت تویش که یکوقت بیهوا گربه ها نیایند سراغش و دانه ای و آبی و شب خوابیدیم...

گذاشت علی توی دستش موقع امتحانات پایان سال دوم و چرخاند که ناغافل در رفت و همه دانه هایش پخش شد وسط سالن دانشکده و هر چه هم که زور زدم فقط ۹۱ دانه اش را پیدا کردم و ۸ دانه اش نفهمیدم چه شد و داغش هنوز هم به دلم مانده است و هیچ تبسیحی هم دیگر به دلم ننشست...

صبح که بابک رفت سرکشی دید کبوتر همینطوری سرش را گذاشته است روی بالهایش و... تمام... مادرم گفت حیوانی همین دم آخری آمده بود جایی که همیشه به دلش نشسته بود شاید و میخواست یک جایی سرش را بگذارد که دوست داشته و یادم ماند که کبوترها هم یادشان میماند... بابک بغضش گرفت و هیچوقت از دلش نرفت گمان کنم...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

آب را شر شر ریختم روی سنگ و بعد رفتم دوباره از شیر آبش کردم و باز ریختم روی سنگ و آنقدر رفتم و آمدم که مادرم گفت بس است و من تمامش نمیکردم یعنی دلم نمی آمد که تمامش کنم و هق هقم را فروخوردم و دوباره آب آوردم روی قبر پیرمرد ریختم و بعدش هم دست کشیدم روی سنگش و با خودم گفتم چقدر وقت گذشته است؟ سال ۷۹ بود که باباجان بزرگه رفت و سال بعدش هم مادرجان... روی سنگ را که نگاه کردم دیدم سنگهایشان بی رنگ شده اند مثل خودشان که توی زندگی همیشه بیرنگ بودند و من هم بعضم گرفت... چقدر دلم میخواست باباجان بود و برایم سوره نور میخواند که هر وقت مریض میشدم می آمد بالای سرم سوره نور میخواند و هر وقت هم که چیزی را گم میکردم ازش میخواستم سوره نور بخواند و میخواند جلدی گم کرده ام پیدا میشد و کاش باباجان بود و برایم سوره نور را میخواند که گم کرده ام پیدا میشد و راستی باباجان برایم میخوانی سوره نور را؟ تو رو خدا باباجان برایم بخوان سوره نور را... خاک مادرجان هم همان نوشته عذرا اشرف سمنانی و من هر وقت میبینم نوشته رویش را عذرایش را برمیدارم و جایش بهروز میگذارم و میبینم چقدر راحت میشود که... رفتیم بعدش بالای خاک شوهر خاله و عکسش که کلی حرف داشت توی چشمانش و فاتحه ای بعد هم رفتیم سراغ خاک پسر خاله... خاله نشسته بود کنار سنگ و داشت دعایی میخواند از کتاب دعا و چقدر سخت است که ببینی مادری کنار تربت پسرش دعا میخواند... مادرم هم نشست و هر دو خواهر هنوز هم بغضشان را میخوردند... وادی السلام بود... درست لب کویر... تا چشم کار میکند قبر و بعدش هم در افق فقط و فقط کویر و خاربنها تا هرچه چشم امتداد یابد... میرفتم از سنگی به سنگ دیگر و همهمه ای است پنجشنبه ها در این قبرستان... همه شهر می آیند هر پنجشنبه و هر چه دستشان برسد می آورند با خودشان از نان محلی و میوه و شیرینی و حلوا و آب میوه و گل تا بطری های جورواجور برای آب دادن به گلهای صحرایی بالای مزارها و شستن قبور... قبر را که شستم کمی دلم تازه شد و بعدش دوباره گرفت وقتی فکر کردم چه کسی قبر مرا میشوید؟... چقدر نزدیک است به مرگ آدم در این شهر... تهران که باشی کیلومترها دور از قبرستانی... مرگ برای تهرانی ها دور است... اصلا مرگ برای همه آدمها چقدر دور است... دور است... دور است... مثل گمشده های هر کداممان و بعدش همیشه خدا هم در راهیم و هیچ دو پاره خطی هم که بهم نمیرسند و تهش هم میرویم ته یک چاله چند متری و خدا کند حداقل کسی باشد که برایمان فاتحه بخواند...

هر چه هم که سعی میکنم وقتی مینویسم نباشد و نریزد جوهر یادش از گوشه و کنار قلمم بیرون نمیشود که نمیشود... با خودم میگویم باید یک قراری بگذارم که دیگر ازش ننویسم... نه اینکه نشود... میشود... میشود که ازش ننویسم ولی امروز که سنگ پسر خاله را میشستم دیدم پیرمرد را که چهار زانو نشسته بود سر یک تکه سنگ و زار میزد... آنهم پیرمردهای مغرور سمنانی... و وقتی دختر بچه ای بی هوا رفت روی یک تکه سنگ گفت رد شو... این سنگ برایم حرمت دارد... سنگ زنش بود که از ۴۰ هم گذشته بود و بچه هایش میگفتند هنوز هم هر شب بلند میشود و چراغهای خانه را روشن میکند و گریه... گریه ... گریه... حالا پاره خطش برود هر سمتی که دوست دارد... میخواهد قوس بگیرد... میخواهد  برود یک وری و کج کج... من همین که سوره نور را پیرمرد برایم میخواند کافی بود حتی اگر اصلا خوب نمیشدم... بگذار قلم هم بیهوایی کند... چه اشکالی است؟... چند روز دیگر میرویم توی یک چاله چند متری و... خلاص... من که با یک تکه عکسش روزها سر میکنم... حالا او هرچه میخواهد فکر کند و ... من که از کنارش رد میشوم یک سلام را هم زورکی میکنم که نکند به قول همجنسانش تحت فشار قرار بگیرد و احساس کند زیر نگاهم است... این روزها اصلا نگاهش هم نمیکنم و تا میبینم یک جایی هست فلنگ را میبندم... حتی چشمانم را نمیگیرم طرفش... میترسم... میترسم که چشمانش گره بخورد و... نه... سبکسری میکند قلمم و دلش میخواهد...

وقتی برمیگشتیم توی یاد ژیرمرد بودم همه اش و از یادم بیرون نمیرفت... کاش بود و سوره نور را لب همین بیابان خدا برایم میخواند که پاره خطم پاره خط گمشده اش را بیابد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

امروز بعد از کلی روزی که از رفتن پسرخاله میگذرد تازه رفتم خانه خاله برای آنکه تسلیتی بگویم و احوالی بپرسم. چقدر شکسته شده بود این زن. موهایش از سیاهی میزد که کم کم یکدست سفید شود و من هم جز چاق سلامتی اینکه خدا صبر دهد که بدبختی خدا هیچوقت صبر نمیدهد و دست آخر میترسم من و خدا کلاهمان برود توی هم کاری نمیتوانستم بکنم... عکس پسر خاله را زده بودند روی دیوار و همین دیگر از پسرخاله فقط خاطره ای میماند و گه گداری یادی میکردند ازش که هی یادت هست فلانی این حرف را میزد یا این کار را میکرد و یا...

یک وقتهایی دلم بدجور میگیرد... هیچ چیزی هم نیست که دلم را واکند... یاد خیلی چیزها و خیلی حرفها و خیلی کارها می افتم و بعدش هیچ... هیچ... هیچ... یاد آنروزی می افتم که با اتوبوس می آمدم سمنان و خوابیده بودم توی اتوبوس که یکدفعه چشمانم باز شد و بیابان خدا و شب یک جمله هی در سرم شروع کرد به چرخیدن که در هر حال از دست رفته ای.... پس باید دست بکشم؟.... نه.... اگر دست بکشی از دست رفته ای... جمله ای بود پشت جلد کتاب از کافکا تا کافکای موریس بلانشو که عجب کتابی بود و چه مقدمه ای که نهایتش بود بخدا... و بعد فکر کردم بعضیها مثل من همیشه خدا بازنده اند و مهم هم نیست فقط باید خوب باخت...ما که میبازیم... میجنگیم و میبازیم... بگذار بگویند یالاقل مردانه مُرد...

نسیم خنکی از لای پرده اتاق می خواهد بیاید توی اتاق وخجالت میکشد و گه گاهی دالی میکند و بعد پا پس میکشد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

همین چهارتا درخت را بیشتر نداشت باغچه خانه پیرمرد و پیرزن. یک درخت انجیری بود که نه چندان بلند و سرک کشیده به آسمان و تابستانها که انجیر میداد نوه ها همه چشم تیز کرده به اینکه چندتا انجیر میدهد که چندان هم زیاد نبود تعدادشان و درخت اناری که از توی کردو در می آمد و کردو باغچه کوچکی جنب حیاط را میگفتند و پاییزها خانه شان پر بود از انارهای ریز و شیرین و درخت مویی که مثل مو دختران جوان شاخه هایش پیچ و تاب میخورد روی داربستها و پیرزن همیشه دلش میخواست پاییز که مشود انگورها را کیسه بکشیم و نگذاریم که زنبورها دمار از روزگارشان در بیاورند که آخرش هم در می آوردند و آخریش هم... آخریش هم همین درخت یاس بود که توی کردو کنار حوض جاخوش کرده بود. همان حوضی که ماهیهای پیرمرد تویش وول میخوردند. ماهیهایی که هر کدام از بچه ها و نوه ها هر روز عید می آوردند توی حوض رها میکردند و هر کدامشان معلوم بود که مال کیست و پیرمرد دلش خوش بود به اینکه بیاید هر روز چند بار بعد از ساختن وضو لب حوض و گردش ماهیها را ببیند و باهاشان سر سلامتی کند و عجیب دلبسته بود به این بندگان خدا آنقدر که روزهای آخری که میتوانست حرف بزند و بهش گفته بودند مرخص میشود به زودی... گفت: باباجان بروم یک نمازی بُخونم و این ماهیکیهام ( کی پسوند تصغیر در زبان سمنانی است) رو ببینم و همین هم از آرزوهای دنیا برایش مهم بود که ماهیکیهایش را ببیند و... اردیبهشتها سمنان بهشت میشود و یاس هم شاخهایش تاب میخوردند و پیچ و واپیچ و کوژ میرفتند پیچک وار از سر و کول مغازه پیرمرد که گوشه خانه بود بالا و وقتی هم که اردیبهشتها گل میدادند عطرشان همه جا را میگرفت و همه حتی در کوچه و خیابان بوی یاس خانه پیرمرد را میشنیدند و بعدش همسایه ها می آمدند و دق و الباب که چند شاخه از یاستان را بچینیم و پیرزن از خدا خواسته میگفت می آمدند کنار بساط چایش توی حیاط و کمکش میکردند که نخ پس کند و چای میریخت برایشان از همانهایی که تابستانها میریخت برایم و صدایم میکرد که : (( وشکا... وشَ اِنژُ.. پِبا.. وَشَ... چاییکه تَ دوریژُم)) ( پسر... بیا اینجا...بلند شو...بیا...چایی برات بریزم) و من هم که پیرزن بهم میگفت وَشکا ( پسر جوان) میرفتم و مینشستم کنارشان چای میخوردم و به قرآن خواندن پیرمرد گوش میکردم و بعدش که یاسها را میبردند خانه شان بوی یاس همه شهر را میگرفت همه هم میدانستند بوی یاسها از خانه حاج ابوالقاسم اکرم بلند میشود به همه جا سرک میکشد...

هنوز هم عکس پیرمرد روی میزم هست... همان عکسش که لبخند بر لب دارد و زیر درخت انار ایستاده است و همیشه وقتی دلش برایم تنگ میشود به عکس خیره میشوم و یادم از ایمانش می آید که هیچوقت آب نمیخورد مگر آنکه بعدش بگویید سلام بر تشنه لبان کربلا و قرآن را هزاران بار خوانده بود و باز هم با آنکه حفظ بود از رو میخواند که لذت بیشتری ببرد و خوب یادم هست که هر روز ساعت را کوک میکرد غژ غژ همان ساعت قدیمی که یک قویی تویش داشت که وقتی زنگ میخورد قو تک میزد به لب دریاچه و همیشه خدا هم او زودتر از زنگ وضویش را ساخته بود و نشسته بود لب حوض به تماشای ماهیکیهایش... همان که ... چقدر راستی میشود ایمان را با پیرمرد خوب فهمید...و بعد از او ندیدم کسی را با آن ایمان و...

درخت انار بعد از رفتن پیرمرد شتک زد و انگور هم که نایی نداشت از بیخ درآمد و انجیر هم یکبار آنچنان تگرگی زد که از کمر شکست و ... درخت یاس هم امسال وقتی سراغش را گرفتم مادرم گفت که دیگر خشک شده است و هیچکس سراغی ازش نمیگیرد... دیگر هیچ خانه ای بوی یاس نمیدهد... اما... اما... بوی یاس هست توی سرم وقتی هم که از آنها مینویسم تمام کاغذهایم بوی یاس میگیرد و حتی دستهایم و بعد بوی یاس پخش میشود توی فضای خانه و مادرم میگویید بهروز بوی باباجان بزرگه را میشنوم و من هم لبخند شوق میزنم... تا وقتی یاد پیرمرد و پیرزن هست در دلم...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

بادبادک افتاده بود وسط اتوبان و من مانده بودم که این بادبادک که جایش اینجا نیست و ماشینها با سرعت خدادتا رد میشوند از رویش بی حتی لحظه ای تامل وقتی هر بار صدای خرد و خمیرتر شدن استخوان بادبادک به گوش میرسد و بیشتر و بیشتر و بلندتر و بلندتر و گوش خراشتر میشود و بعد که بادبادک از نفس افتاد و صدایش قطع شد و من هنوز فکر میکردم چرا بادبادک افتاه است وسط اتوبان و از کنار پارک که رد شدیم صدها متر آنطرفتر دیدم وای... چقدر بادبادک در هوا میچرخند و چرخ میخورند در آبی آسمان و تک و توکی گیر کرده اند لای سیمهای برق و خشک شده اند گویا چون آنقدر شق و رق به ناچار چسبیده بودند چارچنگولی روی سیمها و میدانستم بادبادک همیشه میخواهد بچرخد توی آسمان و گفتم که چقدر تنها است آن بادبادک وسط اتوبان که رنگش هم هنوز یادم هست آبی بود و اصلا کسی به فکر آن بادبادک هست؟ اصلا کسی آن بادبادک را داخل آدم حساب میکند؟ و یادم افتاد بچگیها خودمان بادبادک بازی میکردیم و بادبادکهایمان دست ساز بود و همیشه خدا می افتاد وسط کوچه مان که البته آنجا تا می آمد ماشینی رد شود بدو میرفتیم بادبادک را نجاتش میدادیم و اینجا هیچکس بادبادک را نمیبیند...

مادرم گفت توی آینه اتوبوس را نگاه کن و نگاه که کردم دهشت بود که مرا گرفت... خودش بود... آنکه یکروزی پدرم بود... خوب که خیره نشدم اما از همان وسط اتوبوس و از توی آینه معلوم بود که موهای جوگندمیش یکدست سفید شده است و سبیلهایش را هم دوباره گذاشته است و من ماندم... ناگهان همه چیز از انباری ته مغزم فوران کرد بیرون... خاطره ها... ترسها... تهدیدها... سختیها...نفرتها... لگدمال شدنهای مکرر غرور یک پسر توسط پدرش... و حالا بعد از حداقل... حداقل... راستی چند سال بود ندیده بودمش؟ ۵؟ ۶؟ ۷ ؟ آخرین بار کی بود؟ یادم نیامد... آخرین حرفهایی که زدیم؟ باز هم یادم نیامد... چند سال بود که در ته ذهنم مدفونش کرده بودم؟ یادم نمی آمد... دهشت مرا گرفت... هیچ چیز از او در ذهنم نبود چز تکه پاره هایی همه درد آور...  دهشت چیزی ورای ترس است که نه از او نمیترسم اشتباه نباید کرد... اما... وقتی آدمی به اصطلاح پدرش را میبیند که راننده اتوبوس شده است و به جای آن همه ثروت فراوان محتاج یک لقمه نان شده و بعد از آنهمه التماسش برای پذیرفتن گناه و توبه اش توسط ما و امتناع ما از دیدنش دارد من و مادرم را میرساند به تهران شوکه شدن حقم میشود...چقدر تلخ است که آنهمه نزدیک باشی و اینهمه دور... راستی در این سالها چه گذشت بر هرکدام از ما؟ چقدر درد کشیدیم؟ فقط پلکهایم را بستم و تخت خوابیدم تا تهرن و مادرم نمیدانم چه در فکرش گذشت و وقت پیاده شدن اصلا سرم را بر نگرداندم تا رویش را ببینم و او هم جرات نکرد سرش را بلند کند... میداند خشم من چیست... میداند خشم پسری که در ۱۰ سالگی مرد خانه شد اکنون در ۲۱ سالگی چقدر سنگین است... میداند خشم پسری که ۱۰ سال است نخندیده چقدر تلخ است... میداند... او همه چیز را میدانست؟ نه؟ نمیدانم... هیچکس نمیداند... من چه چیزها از ماجرا میدانم... خیلی چیزها... کسی میداند؟... کسی میداند در این سالها بر من چه گذشت و اکنون آن کودک ۱۰ ساله در ۲۱ سالگی چگونه شده است؟ هرگز...

باران تند گرفت و فقط فرصت کرد پرده را محکمتر بکش روی قفسه کتابها و بایستد لب پنجره و باران را نگاه کند و قلم هم عجالتا استراحتی. داشت مینوشت که موقع آتش روشن کردن بود که صدایش را شنید و بعد برگشت و با حیرت گفت شما اینجایید و او هم ایستاده بود با آن چادر سیاهش کاملا در تاریکی تکیه داده به درخت همانجا کنار همان نهر و لب همان چشمه و اصلا نمیشد تشخیص داد که اوست و دستش را دراز کرد و کند یک چند تکه از کاغذ دفترش که آتش خوب بگیرد و کنار چشمه بچه ها گرم شوند به هرم آتش... و بعد زیرش داشت اضافه میکرد که خوب میدانست که او آنجا ایستاده است... از اولش هم میدانست... حتی با تاریکی شب چادر شیاهی که پوشیده بود به تمامی باز هم دیدش... نمیدانست که او میدانسته یا نه فقط کاری کرد که او نرود... مثل کبوتر چاهی که مینشیند لب پنجره چقدر زیبا و کم میشود این صحنه ها پیش آید و نباید آرامش صحنه را بهم زد و بگذار او همینطور بایستد و تو هم بی آنکه به رویت آوری سر بلند نکرده  آتش را روشن کن و اگر هم بلند کردی با احتیاط مثل کورها کورمال کورمال... که باران زد روی دفترش و خیس خیس شد تمام نوشته ها که نه... صفحه سفید بعدی و ناچار دست کشید و رفت لب پنجره و فکر کرد ( چقدر صدای تار آرامش میدهد او را) که چقدر حرفها مانده است و نه اصلا حکایت کبوتر نیست و قرار نیست مدام توصیف کرد یکی را حالا هر کسی را و اینکه مونولوگ است و نمیشود اینجوری ادامه داد و بعد اصلا مگر چیزی شروع شده که ادامه پیدا کند جز یک توهم... یک به قول خودش رویا... یک خیال... و بعد باید دیالوگ را راه انداخت و غیر از این است و نه... نه... دست آخرش سکوت بر همه چیز مرجح نیست مگر؟ شاید... شاید... بابا بیانداز دور این خیالات را که نان و آب نمیشود... مگر میشود به همین دیدن خال و خواب و خیال بسنده کرد و بیا روی زمین و ماجرا چیز دیگری است بالام جان و پس آن زندگی لامصب چه میشود و بچسب به آن و حالا نشد یکی دیگر و مگر قحط آمده و ... نه... این نیست هم بخدا و پس چیست؟ و این چیست در درون مغزش مدام میپیچید... باران هنوز قطع نشده بود که دوباره شروع کرد به نوشتن باز اندیدشیدن... هنوز تا نامه ها فرصت باقی بود... در نوشته ها همیه چیز برایش آشکار خواهد شد؟... نمیدانست... اکنون فقط مینوشت...

سرهایشان روی میز است و چسبیده به برگه های امتحانی و اصلا جرات نمیکنند که سر بجنبانند و تو میبینی که هر کدام چه میکنند... دستهایت را گره کرده و ابروها را بیشتر و خیره از ته سالن چهار چشمی میپایشان که البته آنها گمان دارند و تو خودت خوب میدانی که در خیالات دیگری هستی و قیژ قیژ صندلیها و صدای خشک ماسیدن قلم روی کاغذ چریک چریک به خودت می آورد... یکی را میبینی خودکار را چپانده است تا ته در حلقومش و میک میزند مدام و ملچ و ملوچ هم میکند... دیگری با دسته صندلی ور میرود و بعد آن یکی که صندلی را هی جابه جا روی اعصابت حرکت میدهد و آن یکی که ناخنهایش را میجود تا ته و آن دیگری تند تند مینویسد مثل غذای نجویده بلعیده... بعد یادت می افتد که خطهای خرچنگ قورباغه شان را باید تا ته سر بکشی تلخ تلخ و بعد تو میمانی بعد از امتحان و یک خودکار قرمز ( از خودکار متنفری... میدانم) خط زدن و خط زدن و خط زدن و نه این یکی را خط نزدن... 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 6:12 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... |