تبليغاتX
در هر حال از دست رفته ايم....
پرسه های یک ولگرد...

مزرعه سرسبز بود. کشاورزان مزرعه خود را دوست داشتند. آنها در مزرعه كشاورزي ميكردند. در مزرعه پرندگان زيادي بودند. كشاورزان براي فراري دادنشان مترسكي ساختند. آنها مترسك را وسط مزرعه گذاشتند. مترسك تنها بود. پرندگان از مترسك ميترسيدند. مترسك به آنها نگاه ميكرد و به آنها سلام مينمود. اما پرنده ها فرار ميكردند. مترسك غمگين بود. يك روز گنجشك كوچولو پيش مترسك آمد. به مترسك سلام كرد. مترسك گفت سلام گنجشك كوچولو... گنجشك كوچولو گفت سلام مترسك. مي آيي با هم دوست شويم؟ مترسك خنديد... گنجشك كوچولو هم خنديد...آنها با يكديگر دوست شدند. آنها با هم  قايم باشك بازي ميكردند و گنجشك كوچولو براي مترسك آواز ميخواند. مترسك هم براي گنجشك كوچولو قصه ميگفت و لالايي ميخواند تا گنجشك كوچولو زير لباس كهنه مترسك در شبهاي سرد زمستان خوابش ببرد. مترسك خوشحال بود. گنجشك كوچولو هم خوشحال بود. كشاورزان فهميدند. آنها پرندگان را فراري دادند. مترسك غمگين شد. آنها مترسك را آتش زدند. حالا مترسك خوشحال بود. خوشحالتر از هميشه... او حالا ميتوانست با گنجشك كوچولو لاي ابرها قايم باشك بازي كند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 5:16 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

چارچنگولی دراز کشیده بودم روی تخت بی هیچ نوری مینوشتم با این امید که نوشته هایم در هم نشود و بشود خواندش. گمانم پنج و نیم صبح بود که آن ابیات آمدم به ذهنم. تنم خیس عرق بود مثل هر شب که تا صبح مینشیم بیدار و کار میکنم. گرمای چهل و پنج درجه سمنان و کولر را هم خاموش میگذاریم بخاطر دستهای مادرم. نیمتنه را برهنه میکنم تا صبح که بتوانم راحتر کار کنم. جریان مداوم عرق از روی پیشانی جاری میشود تا زیر چانه و تر میکند ریشهای که ماهی است نزده ام و از روی گردنم رد میشود و مرود تا جایی که خیس میشود مهره های پشت. هر روز صبح اول از همه دوش میگیرم و تن فرسوده شب قبل را خنک میکنم کمی و باز انگار نیرویم که نیمه شب قبل گمان میکردم به پایان رسیده است دوباره دمیده میشود در تنم هرچند ناکافی است. قوای روحی ام تحلیل رفته است نسبت به چند سال قبل هرچند ذهنمم دارد فعالتر میشود. اعصابم هم که دارد روز به روز حساستر و شکننده تر میشود. از نوشته های دیشبم پیدا است!. اضطراب وحشتناک روزها آزارم میدهد و شبها کمی آرامتر میشوم. سرم را که میگذارم روی بالشت، در اوج خستگی باز هم باید کلی این دنده و آن دنده شوم تا خوابم ببرد. دیروز رکورد را شکستم. پنج عصر تا شش صبح یکضرب. گاهی احساس میکنم تا کی میشود اینگونه ادامه داد اما باز هم ادامه میدهم. در این پانزده روز جز سه یار چهار بار آنهم خیلی کوتاه از خانه بیرون نرفته ام و وقتی خانه هم که هستم مرتبا توی اتاق خودم را حبس میکنم. نه اینکه همه اینها بخاطر کار باشد. نه... چون چاره ای نیست. دیروز که دیگر داشتم به حالت بحرانی نزدیک میشدم کلی ور رفتم با گوشی ام و نزدیک صدتا شماره تلفن را زیر و رو کردم تا بتوانم یک نفر را پیدا کنم تا باهاش حرف بزنم اما هیچ شماره ای نبود که بشود زنگ زد و راحت حرف زد و راحت شنید. یا هیچ کسی نیست که بتوانم باهاش قدم بزنم و کمی آرام شوم. همه گرفتار مسایل شخصی خود هستند و دلیلی ندارد که به خواهند با من باشند. نمیخواهم مشکلاتم یا خستگیهایم روی کسی هوار شود و یا کسی فکر کند که دارد به من لطف میکند یا بخاطر تسکین من است که وارد یک گفتگو، رابطه یا حالا هر چی میشود حالم از این نوع بینش افراد بهم میخورد دیگر. اینکه کسی فکر کند من ناجی او باید باشم یا او ناجی من. اما بدبختانه همیشه آدمها همین تصور را در مورد من داشته اند. و البته خود من در مورد ديگران. یک رابطه امدادی. من همیشه سعی کرده ام افراد را آنطوری که هستند بپذیرم. بر مبنای یک درک و یک حس همدردی مشترک. اینکه افراد را باید همانطور که هستند پذیرفت، درک کرد و حتی بدانها عشق ورزید. البته منظورم افراد متعین و مشخصند نه افراد مجرد. احساسی هستند خب باشند، زودرنجند، خب باشند، ولی آدمها رویه ایده آلیستی من را هیچوقت نپذیرفته اند و همیشه به آن به حالتی غریب و نا آشنا نگریسته اند و هر چه نزدیکی بیشتر شده است این شگفتی برایشان بیشتر شده است.  شاید خیلی وقتها اذیتشان کرده ام. اذیتی که اغلب از همان رویه ایده آلیستی من سرچشمه میگیرد که برایم همیشه ارزشمند و حقیقی بوده است و البته آنها هم اذیت کرده اند و بعد که فهمیدند از اساس اشتباه کرده اند من را مقصر دانسته اند! یا خودشان را! قرار نیست که فقط بنشینم و از دردهایم بگویم یا او از دردهایش بگوید... نه... مطلقا نه... و نه البته که فقط میخواهم راجع به چیزهای روزمره صحبت کنیم یا نه اصلا حرف نزنیم و فقط یک چیزی بخوریم یا کنار هم بنشینیم و به صدای طبیعت گوش بدهیم. یا دست کسی را بگیرم و باهاش قدم بزنم و جریان سیال احساس را حس کنم. مسئله ورای اینها است و تمام اینها را شامل میشود. رفاقت... معنای رفاقت که متاسفانه در جامعه فقط مربوط به پسرها میشود را باید به این روابط تعمیم داد. رابطه ای ترکیبی از احساس متقابل و در عین حال وارستگی و عدم نیاز حیاتی اما وجود نیازی غیرقابل توضیح به طرف مقابل... بدین ترتیب اگر رفیقم نباشد من نابود نمیشوم اما چیز بسیار مهمی کم میشود... وقتی فکر میکنم تا حالا دست هیچ دختری را نگرفته ام خنده ام میگیرد! تلاش برای التزام به همان تفکر ایده آل اخلاق مسئولیت و البته اینکه همیشه افراد به اشتباه مسئله را تفسیر میکنند! تقصیر در واقع همواره در درون من یک رابطه دیالکتیکی البته از نوع کگوریش میان یک تفکر رئالیستی و اندیشه ایده آلیستی برقرار است. برخوردی که گاهی مرا به قول علی به شدت به تناقض وامیدارد. اینکه آیا زندگی صرفا صرف یک چای در میان دوستان است یا جان کندن برای یک ایده مشخص و متعالی هنوز هم در ذهن من جای خود را نیافته است هرچند هر روز به اندیشه ایده آلی نزدیکتر میشوم و زندگی روزمره را کمتر برمیتابم و شاید گه گداری به این سخن مارشال برمن نزدیک میشوم که زندگی در دنیای مدرن، انقلابی بودن در عین محافظه کاری است هر چند باز نمیتوانم کگوری نباشم...اما به هر روی نمیتوان به جایی خارج از امر واقع گام گذاشت. هیچ جایی بیرون از امر واقع وجود ندارد که بتوانیم با اتکا بدان آرامش بیابیم که در درون همین امر واقع درناک است که فقط میشود کمی دردها را تخفیف داد آنهم فقط کمی... هرچند باید برای شناسایی و تخفیف این دردها به امور ایده آلی اعتقاد داشت... گمانم همین روش تناقض آمیز دیالکتیکی آشتی ناپذیرانه بوده است که باعث شده هنوز نتوانم به آنکسی که فکر میکنم بفهمانم که مقصود واقعی ام از باهم بودن چیست. هر چند امروز باز هم این گرایشهای ایده آلیستی سنگین و پرشورم هستند که مرا هدایت میکنند اما میخواهم از همان ایده ها برای فهم و شناسایی و سپس شناساندن امر واقع استفاده کنم و در واقع نباید پیوندها خود را با امر واقع از دست بدهم... کاری که اکنون موفق به انجام آن نیستم و نفرت گه گدار سانتیمالیستیم از زیست جهان روزمره و عدم درک آن باعث میشود دست به اندیشه های دراماتیک و خشماگینی بزنم. این رویه منتج به پیروزی امر واقع میشود و درماندگی مرا به دنبال دارد. بهتر است به جای پرتاب بی هدف خشمم به قصد کوبش امر واقع مکانیسمهای آنرا شناسایی کنم... دمدمای صبح بود که داشتم به مکنایسمها عملکرد سیستم قدرت در آکادمی فکر میکردم. گمان دارم تحلیل و بررسی این مکانیسمها بسیار مفیدتر از تاختن بیهدف و صرفا احساسی است که اتفاقا به قویتر شدن این سیستم می انجامد... بدین صورت اگر بنیانگذاران جامعه شناسی صرفا میخواستند هجومی سراسر بیهدف و پرخاشگرانه به امر واقع داشته باشند هرگز نمیتوانستند کاری از پیش ببرند... بنابراین یک جامعه شناس باید در درجه اول خویشتن دار باشد هرچند گفتارهای دیشبم را باز هم تایید میکنم. گه گاه نقد همراه با تندخویی و زنندگی و بدون هیچ گونه سانسوری میتواند کمی سپر دفاعی سیستم زیست اجتماعی را به خوبی مورد هدف قرار دهد به مبارزان اعتماد به نفس و انرژی ببخشد... نقد بیرحمانه و تندخویانه ی نیچه ای گاهی گریز ناپذیر است...

 

 

 

  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

میخواستم مطالب قبلی را ادامه بدهم که یکدفعه علی زنگ زد و گفت جناب استاد عنبری لطف نمودن و شما را انداخته اند! آنهم جامعه شناسی روستایی! آنهم با نمره ۳ از ۱۴ کتبی! آنهم وقتی به جای ۱ تحقیق بخاطر غیبتهایم مجبور شدم  ۵ تحقیق درست و درمان به ایشان ارائه دهم! ای گوه بگیرم توی این آکادمی...! واقعا دیگر بوی گند آکادمی علوم اجتماعی همه شهر را گرفته است! ما هم دلمان خوش است ! خاک بر سر این آکادمی که میخواهد مشکلات جامعه را حل کند و.قتی می افتی چون سر کلاس حاضر نبودی و موقعیت یابی مستراح ها و حمامهای روستایی در ۱۵۰ سال قبل و اکتشافات گوهر بار جنابان پژوهشگرانی را که نظامهای پیچیده ی آبیاری سنتی را درک کرده اند را نشنفتی ! خاطرات مادربزرگ جناب استاد و خاطرات ننه بزرگهای شاگردان را نشنیده ای! بابا ول کنید این کس و شعر ها را! خجالت بکشید! از روی تخمتان بلند شوید و یکم بیاید داخل جامعه ببینید چه خبر است... چه زندگی گند و گوهی دارند مردم بدبخت... یکم واقعیتها را درک کنید... یکم ول کنید آن مسند مبارک را و ماتحت را نچسبانید اینقدر به صندلیها و بلند شوید برای چند لحظه... این است جامعه شناسی؟ قرار است ما چه گهی بخوریم برای جامعه وقتی همه هوش حواسمان میشود کس و شعرهای یک مشت آدم حقوق بگیری که حاضر نیستند یک لحظه جزوهای سراپا اراجیفشان را ول کنند و فهم کننند واقعیتها را و مثل بچه ها هر روز میپرند به هم... و بخاطر یک نمره کلی با ناموس مردم لاس میزنند استادهایی با دها سال سابقه تدریس( جلوی چشم خودم ده بار رخ داد نگویید نه).. بابا شما هم توهم دارید که انگار چیزی میفهمید و کسی هستید... آدمهای الاغی مثل من به تخممان هم حساب نمیکنیم این نمره های مزخرف را... فکر کردید چی؟ بلند میشوم میروم به دست و پای استاد می افتم که جان بچه ات غلط کردم؟  فکر کردین از ندادن نمره دلخوردم؟ فقط چند لحظه بخدا... ولی کفرم بالا می آید وقتی این گوه کاری ها را می بینم و لجنزاری که تویش دست و پا میزنیم و تسلیم میشوم؟ نه ... معلوم است که نه... کاش همان جشن چایی آن آفتابه را بر میداشتم میگرفتم روی همه... اول روی خودم که توی جشن برای آقایان استاد دلقک بازی درآوردم... بعد روی دانشجوهایی که میروند خایه های این استادها را میمالند برای ۲ زار نمره... بعد روی استادها که مثلا علوم اجتماعی درس میدهند... بعد روی این آکادمی... که هیچوقت نمیفهمد و نخواهد فهمید درد مردم را... که یک مشت حقوق بگیر و جیره خوار مثل استادها و یک مشت بیت المال نفله کن مثل ما ها چپیده ایم تویش... هی تشکل میزنیم و هی جلسه میگذاریم و سخنرانی و کلاس برای عالیجنابان ترتیب میدهیم که بیایند یک مشت اراجیف بگویند و دلمان هم خوش است... گوه بگیرم همه شان را... مثل سگ مینشینم هر شب و ۱۰ ساعت تمام میخوانم که آخرش روزی بفهمم توی این زندگی نکبتی برای درد آدمها باید چه غلطی کرد آنوقت یکی می آید و اینجوری گوه میزند توی اعصابم که مجبور میشوم تمام خشمهای فروخرده ام را خالی کنم توی این وبلاگ و داد بزنم شماها کجایید وقتی که دخترها چهارده پانزده ساله را میبینم که توی پارک لاله تن فروشی میکنند برا یک لقمه نان یا بچه های بدبختی که مثل میمون ادا در می آورند که یک قران به آنها کمک کند کسی یا هر شب پسرهای  که باید جای من باشند جلوی چشمم میروند توی سطل زباله برای یک لقمه نان... هی توی توهمتان بمانید و ادعای جامعه شناسی هم داشته باشید تازه... توی تمام این کلاسها هی راجع به اعتیاد شنیدم هزار مزخرفات را که یک مشت احمق می آیند کنفرانس میدهند که اعتیاد چیست و توی زندگیشان یک معتاد هم ندیده اند... اصلا نمیدانند تریاک چیست... کفرم میگیرد که یک مشت آدم شکم سیر احمق در مورد بچه های کار حرف میزنند و اندازه الاغ هم نمیفهمند بچه کار یعنی چه؟ چون هیچ وقت ننه باباهایشان نگذاشته اند پول توی جیبیشان برای پفک خوردنشان کم بیاید... آره ... آره ادعایم هم میشود که میفهمم... چون هیچوقت نتمرگیدم توی خانه ی ننه ام و کسی هم هیچ وقت کیش کیش و پوف پوفم نکرد... آره ادعایم میشود و تف می اندازم به همه این اراجیفاتی که تحویلم میدهند و سر کلاس هم نمیروم... به تخمم هم نیست... باز هم دلتان خوش باشد که بروید توی بوفه و سیگار بکشید و ارائه فضل کنید و در مورد نظریات مارکسیستی و عدالت و چیزهایی اینچنینی صحبت کنید... غلط کرده اید خودتان هم میدانید که هر غلطی کنیم نصفش بخاطر لاس زدن و است و نصف دیگرش بخاطر پاس کردن واحدها... کدام جامعه شناس؟ محض رضای خدا یکی جامعه شناس نشان بدهد به من... استادها هم همینند... دلشان هم خوش است...  استادهایی که هیچ کدامشان خایه ایستادن در برابر اینهمه کثافت زندگی را ندارند بخدا... چه غلطی کرده اند توی این بقول خودشان نییییییییییم قررررررررررررررن جامعه شناسی؟ هان؟ جز یک مشت تحقیق کس و شعر و جزوه هایی که یکشاهی هم نمی ارزد... حق دارد قدرت به تخمش هم نگیرد ما را... چون هیچی نیستیم... چون هیچ غلطی نمیتوانیم بکنیم... چون سر کلاسها فقط کس و شعر تحویلمان میدهند... استاد زر میزند و ما هم عین گوسفند سرمان را می اندازیم پایین و هی جزوه مینویسیم یا در نهایت آهنگ گوش میدهیم و کتاب میخوانیم... هیچ کداممان هم خایه اش را نداریم که بلند شویم و بگوییم کس نگو مومن... این اراجیفات به درد ننه ات میخورد... تازه وقتی هم میخواهیم انتقاد کنیم کلی به در و دیوار میزنیم که استاد کاری نکند که یکوقت خودمان را زرد کنیم... دانشجوی جامعه شناسی یعنی محافظه کار؟ خاک بر سر مان کنند... اگر بنیانگذاران جامعه شناسی مثل مارکس و وبر میفهمیدند ما ادامه دهنده راحشانیم خودشان را وسط این دانشکده آتش میزدند بخدا... یا با یک کمربند انفجاری میرفتند وسط کلاسهای درسمان!

من همان خری که هستم باقی خواهم ماند.... بگذار باز هم استادها وقتی از کنارم رد میشوند بگویند چطوری شورشی... بگذار صد بار دیگر استادها به من بگویند پتی دزد ( باز هم شرف اباذری که مثل مرد با من دست به یقه شد)... بگذار هزار بار دیگر هم من را دوستان طرفدار وندالیسم خطاب کنند... بگذار باز هم به من بگویند بی انضباظ... بگذار هزار بار دیگر هم مرا از کلاسشان بیاندازند بیرون... بگذار هزار بار دیگر آقایان اتو کشیده من را احساساتی خطاب کنند... بگذار هزار بار دیگر هم به من بگویند جو گیر... آره ... ننه من من را جو گیر و احساساتی و مزخرف و شورشی و دیوانه زایید...

لطفا بخودی هم نقد نکنید که اصلا مهم نیست برایم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 0:32 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

تقدیر که حال میتوان آنرا زندگی نامید ( هرچند نامهای دیگری هم بر آن قابل اطلاق است) همواره  اشکالی را برای روایت به فرد پیشنهاد میکند. این پیشنهادها که در واقع فرد را به سمت و سوی مورد نظر زندگی هدایت میکنند چندان حس نمیشوند بدان گونه که آدمی گمان دارد که خود دست به انتخاب این روایت زده است. اما زمانی میتواند به نادرستی مسئله پی برد که در برابر آن بایستد. همانطور که امیل دورکیم میگوید در این لحظه فرد به خوبی متوجه میشود که زندگی با خشونتی هر چه تمامتر او را به سمت روایت مورد نظرش هل میدهد. خشونتهای تاریخی در برابر روایتهای نو بی شک برای تمامی آنانی که تاریخ را ورق زده اند آشکار شده است. سوزاندنها، شکنجه ها، زجر کش کردنها و روشهای خشونتبار بسیار متفاوت و متنوعی که البته زندگی برای آفریدن آنها از توانایی شگرفی برخوردار است نشان میدهد که مقاومت چندان آسان نیست... چیزی که افراد در زمان پروراندن روایتهایشان از زندگی هرگز گمان نمیبرده اند... هر چه که در روایتشان پیش می روند میبینند روایت در متن حقیقت نه جنگلی سرسیبز که همانا بیابان برهوتی است که ژیژک بدان خوش آمد گویی میکند... اما تمام تهدیدهای روایت اصلی راویان سرگشته را ترسان به پس نمیراند که همانطور که مولانا در فیه مافیه میگوید در آدمی عشقی و دردی و خارخاری و تقاصایی هست که اگر صد هزار عالم ملک او شود نیاساید و آرام نیابد و همو گوید که معشوق را و طلب را دلارام گویند زیرا که با دستیازیدن بدان دل آرام میگیرد... آدمیان که بسته میشوند و زنجیر به روایت زندگی همواره این خارخار آزارشان میدهد و درآورشان میشود...  

 

راحترین کار نه برای من که برای همه این است که فراموش کنند یا عمل کنند. تعلیق است که درناکترین کارها و البته پایبندانه ترین روش است. میتوانم همه چیز و همه کس و همه خاطرات و همه حرفها و تمام رویاها و خیالها و آرزوها و گذشته ها و آینده ها را فراموش کنم. اتفاقا راحترین راه است. میتوانم تکیه بدهم به بالشم و تخت بخسبم چندان که مرده میخسبد. این اولین، ساده ترین و متداول ترین عمل هر انسانی است. ما فراموش میکنیم. اما فراموش کردن به منزله نبودن یا از بین رفتن واقعیت فراموش شده نیست. آنجا که بودریار در مورد مرگ مینویسد را اشاره دارم. آنجا که نوربرت الیاس هم اشاره میکند. مرگ. ما میتوانیم مرگ را فراموش کنیم. میتوانیم قبرستانها را به هر چه دورتر تبعید کنیم. اما مرگ هست. حضور دارد و با فراموشی آن واقعیتش نقض نمیشود. حتی میتوان خود را کشت. این چندان آسان نیست البته. اینکه فرد به جای فراموشی عمل کند. وقتی احساسی نسبت به کسی داری و واقعیت این است که اکنون امکانش نیست یا اصلا هرگز امکانش نیست که احساس به انجام برسد میتوان فراموش کرد یا حتی پیوسته در تلاش بود تا احساس را به واقعیت رساند. اما این هر دو اشتباه است. پذیرفتن واقعیت و نه البته گردن نهادن به آن و نه البته فراموش کردن در چشم من حقیقت عمل است.... تعلیق یعنی آنکه در عین خواستن نروی که گه گداری اگر تعبییر به رفتن میشود که تعبییری صد البته نابجا است زیرا مقصود از این گونه اعمال نوعی تلاش برای همدردی است برای نشان دادن تلاشهایی مصتمر برای ادراک و نه دستیابی که اصلا اصل بر دستیابی نیست... در عین خواستن و دستنایافتن زیرا که دستنایافتنی همچنان بنا به دست نایافتنی بودن دارد که البته ماجرا در پرده دیگر چیزی است... ماندن و توان تحمل داشتن و پذیرفتن این رنج و اما همچنان در عین رنجوری شادمانه زیستن...

 

هر چه فرد از روایت رایج دورتر گردد و متن او را ناشناخته تر احساس کند به تعبیر کیرکگور، روایت فرد ناخواناتر میشود و فهم ناشدنی تر. فرد غریبه میشود. همانگونه که ابراهیم شد. ابراهیم با فراتر رفتن از اخلاق یعنی همان متنی که با آن در تقابل بود برای قربانی کردن فرزند خویش به فهم ناشدنی تبدیل شد. دیوانگان افرادی فهم ناشدنی هستند. و به سبب همین فهم است که به زعم دیوانه شناسانی چون فوکو گافمن این خوانش ما است از ناخوانی روایت آنان که آنان دیوانه نام میگیرند نه آنکه حقیقتی به نام دیوانگی وجود داشته باشد. آوانگاردهای جنبشهای هنری، فکری، فلسفی، علمی، سیاسی و یا هر روایت دیگری همواره و همواره در مرز میان دیوانه خوانده شدن یا ستایش شدن تا مرز دیوانگی ستایندگان در تلاطم بودند. همانگونه که راویان مسلط هر دوره هر روایت دیگری را روایت دیوانگان میخوانند مثل ملامتها بزرگان شعر در شبهای شعر و تسخر زدنشان بر نیما،  یا سنگ زدن فقها و عارفان نامی بر حلاج یا تعنه رقیبان بر  ژنده پوش شوریده سری چون  شمس...راویان متعارض نیز راویان سابق را مجنون مینامند. اما قدرت روایت قبلی اغلب دشواریهای فراوانی را برای راویان قبلی فراهم می آورد. تا حدی که میتواند کار یک پیشرو را به جنون واقعی بکشاند اگر پیش یا پس آن به چارمیخش نکشیده باشد...

 

اما من نه فراموش میکنم و نه عمل. این بدان معنا نیست که شجاعتش را ندارم یا برای روانتر ماندن تن و جان چنین میکنم. نه... من رخداد را در ذهنم نگاه میدارم همچون خاطرات و دردها و شادیها و هر احساس و واقعیت دیگری  و البته ادامه میدهم زیستن را... زندگی را... حقیقت یک احساس ( و نه یک اندیشه) به سوزانی یا هیجان زودگذر آن نیست که امروز بفهمیم چیز بهتری هست و بگوییم قبلی را نقد میتوان کرد و گفت بد است و چیزهایی از این دست که ماجرا بکلی چیز دیگری است. اینجا ارزش یک رخداد به ثبات آن است و البته نه ثباتی به قیمت هر چه پیش آید خوش آید. این به معنا پذیرش هر چیز نیست که میتوان نپذیرفت همچنان بود یا نبود و همچنان احساس داشت. کیرکگور اشاره ای خوش در این باب دارد و میگوید انسانهای عصر نو گمان دارند هر احساسی که بر جانها عنایت دارد به سادگی اثبات میشود. با یک جمله یا یک عمل. اما اثبات ثبوت یک احساس همچون ایمان به پایدار ماندن در سخترین و دشوارترین لحظات و پس از سالها و روزها و شبها تحقق مییابد و نه دفعتا و گذرا به دست می آید و نه چیزی که به سختی بدست آمده است به راحتی از دست میرود. همان گونه که همو میگوید در دنیای جانها برخلاف دنیای تن ها چیزی بی زحمت و تلاش بدست نمی آید. نمیتوان احساسی را به آسانی کسب کرد یا به آسانی تمنا نمود. آنکس که طالب بهترین است باید بیشترین مرارتها را تحمل کند در کسب آن و شاید که بدست ناید آنچه آدمی خواهد اما زحمتش به رها کردن به سراغ پوچهای روزمره رفتن در نگاه من می ارزد با همه رنجهای جانکاهی که برایم در بر دارد. نیک است که در جهان جانها نه حیله بکار آید و نه تزویر و ریا و هر پلشتی دیگری که گمان میشود. در این جهان تنها راستی توان پیروزی بر رنجها را دارد. تنها ایمان... و شور... رنجی که انسان عصر مدرن از آن میگریزد... رنجی صد البته مقدس...  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

هر کس خویشتن خویش را به گونه ای در جهان پیرامون خویش روایت میکند. پیچ و تابهایی که هر کس به تنش میدهد، نحوه ی بیانش برای افاده منظور، رابطه اش با اشیاء پیرامونی و نحوه­ی برگزیدن این اشیا در متن روایتش، رابطه اش در برابر دیگرانی که آنها هم به روایت خویش مشغولند، تن پوشه ای که بر تن میکند و یا هر عمل دیگری که انجام میدهد و یا نمیدهد در واقع در متن کلی روایت فرد فهمیده میشود. اما فرد همیشه برای روایت خویش با کلی منازعه دارد. کلی که همواره میخواهد فرد، خود را به گونه ای که، او میخواهد روایت کند. این کلی می­تواند اخلاق باشد یا خدا یا هستی یا زندگی یا جامعه یا قدرت یا تقدیر یا هر مفهوم و ایده دیگری که جدای از اینکه حقیقت دارند یا نه فرد را در زنجیرهای خود اسیر میکنند...

 

ذهنم نا آرامتر از همیشه است و مدام نا آرامتر هم میشود. بعد از اینکه از تهران آمدم یادم نمی آید در این چند وقته فقط دوبار از خانه رفتم بیرون. مدام نشسته ام و کار میکنم. بی وقفه. نوشته هایم تازه دارد جان میگیرد. ذهنم سیالتر شده است. ساعت خوابم بکلی درهم ریخته است. صبحها یازده بیدار میشوم و بعد ساعت سه میخوابم و دوباره پنج بیدار میشوم و بیدار میمانم تا پنج صبح. فرصت عالی است تابستان برای خواندن و نوشتن و دیدن ودوباره خواندن و کاش گفتن هم اضافه میشد اما هیچکس برای گفتن نیست. به جایش مینویسم دو برابر...

 

انسانیت از همان لحظه اول با گریز آغاز شد. گریز از روایت تقدیر شده. عقوبت این گریز همانا رنج بود. انسان در رنج آفریده شد. به عنوان تنها موجود گریزنده از روایت تقدیر گشته ازلی خویش. خوردن سیب تنها یک نماد است از این گریز. همانند اسطوره آتش و پرومته.  همواره همین گریزها و تلاش برای رسیدن به روایت شخصی است که میتواند معنایی متفاوت از معنای ازلی به زیستن انسانها وام دهد. اما انسانها همگی گریزنده نبودند. بدین ترتیب بسیاری از آنها به روایت از پیش مقدر شده خویش گردن مینهادند و رنج بسیار کمتری میبردند و شاید اصلا رنجی نمیبردند. زیرا تصور رنج انسان گریزپا برای آنان دهشت بار بود. دریده شدن سینه پرومته هر روز صبح یا اخراج انسان از بهشت. و چه بسیار انسانها که این گردن نهادن را تقدیس کرده اند و اما این انسانها گویی یادشان رفته است که خداوند به تمامی فرشتگان که روایت زندگیشان با تمامی زیبایی اش از پیش مقدر شده بود فرمان داد تا انسان را بستایند زیرا انسان به تقدیر گردن ننهاد...

 

بیخوابیم وحشتناک است تا صبح خوابم نمیبرد و صبح هم با اولین صدا بیدارم. گاهی نمیدانم باید چکار کنم. کلافگی. قرصها جواب نمیدهند. حتی کتابها هم دیگر هر چه میخوانم خسته ام نمیکنند. هر چند گه گداری برایم لذت بخشند اینها. رنجها لذت بخشند؟ مسخره است و شاید هم نیست. رنجها، بیخوابیها و کار کردنها تنها دلخوشی من شده است این چند ساله. قرداد سال بعد مدرسه هم که حتمی کرده ام. نمیتوانم بدون کار زنده بمانم. پولش مهم نیست چندان. مهم این است که سرم گرم باشد یه کار که فکر و خیال نکنم. مثل الان...

 

اما انسانهای گریز پا، انسانهایی که نمیخواهند به تقدیر خویش گردن نهند همواره در جستجوی روایتی هستند هرچه شخصی تر، عصیان کننده تر و پر رمز و رازتر و موازات آن البته مجازاتی سختتر، رنج آورتر و دهشتناکتر در انتظار آنان است. تقدیر انتقام خویش را میگیرد و رنج را بر انسان عرضه میدارد. اما انسانهای گریزپا همواره در گریز نیستند. انسانهای گریزپا در بسیاری از لحظه ها گمان و وهم گریزدارند. و البته هم میگریزند اما به جایی که تقدیر خواستار آن است. تا جایی میگریزند که تقدیر زنجیرهایشان را سست کند. آنقدر میگریزند تا خسته شوند و باز گردند به آغوش تیغ تبر تقدیر. تلاش برای اینهمان نبودن روایت خویش با روایت تقدیر چه بسیار به ضرب تقدیر به اینهمانی منتج میشود. تقدیر میگذارد موهایمان را رنگ کنیم مثلا قرمز، لباسهایی غریب در بر کنیم، شعرهایی در مذمتش بخوانیم، سر در گوش یکیدیگر پچ پچ کنیم بر له او یا حتی اصرار بورزیم بر روایت شخصیمان و اینها در بطن خویش اما گریز نیست زیرا گریز بدینها نیست...

 

امشب شب آرزوها است در روایات اسلامی به گمانم. امروز شنیدم موقع خوردن نهار از تلویزیون که مادرم عادت دارد به وقت اذان صدایش را باز میگذارد. وقتی شنیدم اول بیتفاوت شانه ای انداختم بالا و سرم را به جویدن غذا و بلع و هضم آن مشغول کردم. اما مدام توی سرم میچرخید این فکر که بالاخره من هم دعایی کنم در عین شاید بی اعتصادی به این چیزها که درونی ام شده است. امشب قبل از خواب دعا خواهم کرد. آرزو خواهم کرد برای دستان مادرم، کار بابک، زندگی بهمن و مریم و برای او که بیشتر از همه، برایش آرزو خواهم کرد که آرامتر شود و رنجهایش کمتر، برایش آرزو خواهم کرد که زندگیش زیباتر شود و پرشوقتر، آرزو خواهم کرد همیشه شاد بماند و لبخند بر لبانش. من مدتها است که هر شب برایش آرزو میکنم. برایم دردآور است این آرزو. اینکه فقط میتوانم آرزو کنم برایش، برای همه شان. همه اینها را، برای همین چند تن که دوستشان دارم با تمامی اجزای وجودم. هرچه کردم نتوانستم آرزویی برای خودم بیابم. من مدتها است که برای خودم آرزویی ندارم. تنها آرزوی که میتوانم داشته باشم برآورده شدن آرزوی همینها است. تمام زندگیم را برای برآورده شدن آرزوهایشان حاضرم بدهم اما... اما تقدیر شاید...

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

عکسها بسیار اخلاقی تر از آدمها عمل میکنند... عکسها نمیگذارند فراموش کنیم لحظه ای را... تصاویر همیشه ثبت میکنند آن چیزی را که باید... اشیا کلاً اینطورند... اشیا پایدارند... در اشیا معناها میمانند... اشیا خودشان میمانند بر خلاف ما که خودمان نمیمانیم. بزرگ میشویم ولی تصاویر کودکیمان میماند برجا و هنوز هم وقتی به عکسهای بچگیهایمان نگاه میکنیم همان بچه ی مثلا دوساله را نگاه میکنیم با همان واقعیتی که در آن لحظه داشت، با همان معنایی که در آن زمان واجدش بود... عکسها منفک میکنند امر جزئی را از بینهایت امر جزئی دیگر... مثل عکس گندمزاری را که گرفته بودم دوسال پیش گمانم یا سال قبل که نه همان دو سال پیش، یک خوشه میان آنهمه خوشه... آن خوشه... تعریف میشود... واجد معنا میشود در آن لحظه... ثبت میشود دیگر... یا آن خاری که در تصویر دیگر دارم... ثانیه ای و بعد دیگر ابدی میشود... کاری که ذهنمان همیشه از آن میگریزد... آن گل مثل بقیه... آن درخت مثل بقیه... آن تکه سنگ مثل بقیه... در واقع عملی که ذهن انجام میدهد این است که امر جزئی را جدا میکند نه به ذات خودش که برای اینهمانی با تمام امرهای جزئی دیگر...گلی سرخ به نماد گلهای سرخ دیگر پیچیده میشود در دسته گل دامادی که کتی خاص پوشیده است به نمایندگی از تمام کتهای دیگر... فاقد هیچ معنایی در خود... واژه ها محدود میشوند به معناهای کلیشه ای و در واقع بیمعنا...  مثلا ما به همه سلام میکنیم... نه یکسان و در عمل اما یکسان... ما به همه ابراز محبت میکنیم به ظاهر ناهمسان اما در باطن همسان و در واقع فاقد معنای محبت که در بطن خود عنصری ناهمگون است یعنی هیچ دو محبتی به ذات همسان نیستند... ذهن ما به شیوه ای کاملا غیر اخلاقی همه چیز را به رقم تمامی ظواهر و روشهای نخ نما برای خود گول زنی یکسان و یک شکل میبیند... انسانها به رقم همه چیز برایمان یکسی هستند... این یکسی در واقع تلاشی است برای تمایز که در نهایت به همسانی ختم میشود زیرا همه یکسی هستند... بدین ترتیب همه چیز در امری یکسان و اینهمان ترکیب، ساده سازی و در نهایت فراموش میشوند... این یکی را یادمان میرود... مثل آن یکی... مثل همه یکی های دیگر...عکسها اخلاقی تر از ما عمل میکنند... یکسانی وجود ندارد...اگر با آنها توده وار و حجمی برخورد نکنیم... اگر عکسها فقط برایمان عکس نباشند....

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

هر چی قرص خواب خوردم تاثیر نگذاشتن... بیکار بودم سر زدم به مطالب قبلی خودم... آدم چرندیات خودش رو بعد از مدتها دوباره میخونه براش جالب میشه که چه چیزهایی مینوشته!!! ما سمنانیها بهش میگیم کلفتره... تلفظش با خودتون! کارا بد بود امروز... فقط یک برش اضافه کردم به متن... یه دیالوگ که تقریبا کل مسیر رو عوض کرد... یعنی جریان اولیه رو تغییر دادم... منظور وضعیت شخصیتها است... نمیدونم شاید طرحهای قبلی رو هم به همین موازات پیش بردم ببینم کدوم بهتره در میاد... هر کاری میکنم نمیتونم از چنگ این عادت ایرانیها تو نوشتن دست بردارم... خودمون رو میکشیم با توصیف که روایت یادمون میره...امروز همزمان گلیشیری و پل استر میخوندم... جبه خانه و سه گانه نیویورکی... کار زمین تا آسمون متفاوته میدونم ولی یه جورایی ایرانیها رمان نویس نمیشن بخدا... میان رمان بنویسن همش یا میشه شعر و وصف و میکشن آدم و اصلا یادشون میره چیکار میخواستن بکنن... اصلا جریان پیدا نمیکنه متن بخاطر همین وسطش گیر میکنن و سر و ته میشه داستان کوتاه یا یه نیمچه مثلا رمان... حتی گلشیریش...خیلی شخصی میشن... میرن تو متن و غرق میشن توش... همش میخوان خودشون باشن... خودشون رو بگذارن... رمان نویس باید یه قدم از خودش بیاد بیرون... قرار نیست بشه خود سرگذشت نامه...چند وقت پیش هم که یه کار از رضا قاسمی خوندم باز هم دیدم اینجا هم ماجرا همونه... یا جلال هم ... یا هر رمان نویس ایرانی دیگه... همش یا از ماجراهای بچگیشون میگن و خاطرات عشقهای اون دوره یا لگد میزنن به تاریخ و سیاست و خان و خان بازی و یه سایه ساواک هم که دنبال همشونه... همشون فلاش بک دارن که تابلو خودشونن... وردی که بره ها میخوانند... پنج داستان جلال یا کارهای دولت آبادی مثل سلوک یا کارهای دانشور مثل سووشون یا نادر ابراهیمی یا هر کی دیگه... بابا دوزار دهشاهی بیاین بیرون... یکم از یوسا یاد بگیرین که رمان جنگ آخر زمان رو با روایتی مینویسه که اصلا هیچ حضوری توش نداشته یا فلوبر ... رئالیسم این نیست که عینیت داشته باشه... یعنی حتما اون لامصبی رو که داری در موردش مینویسی باید دیده باشی یا لمسش کرده باشی... اگه من بخوام تو یه رمان همش راجع به بچگیام بنویسم که دیگه... یعنی روایت میتونه از یه ایده واقعی شروع شه مثل همونی که کوندرا میگه شخصیتاش در واقع خودها تحقق نیافتشن ولی این همه کار نیست... باید صافی ذهن نویسنده وارد عمل بشه و ماجرا رو با ذهن خودش دگرگون کنه... نه اینکه اسمها رو عوض کنه یا چیزی شبیه به این یعنی استفاده از یه ایده و بعد بسطش به صورتی که حتی ایده قبلی قابل اکتشاف نباشه... رمان نویسهای وطنی خیلی لفاظن... لاس میزنن با واژه ها... هی پیچ میدن کلمات رو... روایت رو فراموش میکنن... میشه شعر... نه جون من برین سراغ سلوک دولت آبادی بیبنم میتونین نیم ساعت باهاش دوام بیارین یا نه... روایت منظورم این نیست که باید خیلی صاف و ساده باشه ... نه.... ولی نباید از دست در بره... ببین حال میکنه آدم با روایت یوسا تو گفتگو در کاتدرال... ته روایته... چند خط رو میگره باهم میره جلو و تلنگش وسط کار در نمیره و میفهمی کجای کاری... مقایسه که میکنم با وردی که بره ها میخوانند میفهمم هی در رفته نخ ماجرا از دست خود نویسنده که کلی حفره داره... چی شد راستی الان دارم نقد رمان میکنم؟!!! خودم هم نمیدونم فقط کلمه ها دارن میزنن بیرون... بگیرم بکپم بهتره انگار...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 3:13 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

یخها را با دست میریزم توی لیوان و بعد آبجوی بدون الکل دانمارکی که مزه زهر مار میدهد و خوب تلخی اش مزه میدهد را خالی میکنم رویشان و چیپس را به عنوان مزه میگذارم کنارم و برمیگردم توی هال روی کاناپه دراز میکشم. میخواهم تنم قدری راحت شود. لیوان کف کرده هنوز دستم است. مدام مزه مزه میکنم و یخها را باز میریزم تویش و فکر میکنم به متن پیشا رویم که تازه قلم زده ام. اولین بخشهای یک طرح بزرگتری از یک به اصطلاح رمان. برش برش کار میکنم و جلو میروم. عجله نمیکنم. روزی حداکثر یک صفحه با دقت. سعی میکنم روایتها را با احتیاط پی ریزی کنم. خیلی روایتم ماجرایی نیست بنابراین باید اسلوبش را با ظرافت چید. پرداخت یک برش که ترکیبی است و ترکیبش را انفکاک میدهم و میخواهم در دو جای مختلف کار بیاورم. مثل یک پازل درهم ریخته که باید جوری بهمش ریخت که از ریخت نیفتد. حواسم توی کار است و لیوان را در حال پر کردن لب پر میکنم و سر ریز میشود روی کاغذها. بوی آبجو میگیرند. میز را مادرم با پلاستیک پوشانده از بی حواسیهای شبانه من. فوت میکنم روی کاغذها. نگران نیستم. باید پاکنویسشان کنم بعداً. چشمهایم را میگذارم روی هم به موسیقی گوش میدهم. همه امکانات کار را از قبل برای تابستان حاضر کرده ام. اتاق را ریختم بیرون روز اول و حسابی رفت و روب کردم. کتابخانه را از اول چیدم تا خرخره پر شده. برنامه ریختم برای خواندن و نظم دادم به رشته افکار. هر چند باز دور میزنم کارها و برنامه ها را ولی طوری نمیشود. صبحها زبان و کنکور ارشد. عصرها درس باز هم و بعدش رمان و فلسفه البته اگر این استادها بگذارند. شبها هم میروم سراغ فیلم و نوشتن و هر چه که عشقم بکشد و ساعت 4 هم میخوابم. کار یکضرب. سال بعد هم که قرارداد مدرسه را از هم الان بسته ام و پول هم که توی حسابم هست و به مادرم گفتم فقط کارهای خانه و غذا و برای مهمانی رفتن هم این تابستان شرمنده... چیزی نمیگوید. لیبرالیسم کامل حاکم است در خانه. تابستان خوبی امسال در پیش است گمانم. تابستان خود بودن و کار کردن. فقط باید یکم آبجوی بدون الکل بخرم و انبار کنم برای روز مبادا گمانم!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

نوشتم... فیلمی نگاه کردم... جبه خانه گلشیری را یک ۶۰ صفحه ای خواندم... رفتم سر یخچال باز آمدم سر نو سراغ نوشتن و الان هم میخواهم بروم سراغ کتاب روش تحقیق... تا بلکه خوابم ببرد... متنهایم برای نامه خیلی سستند... شاید پاره شان کردم و از نو نوشتمشان... نمیدانم چم شده بعد از آنکه آنروز صحبت کردیم و دیگر نشد حرفهایی را که ته گلویم بود را بزنم همانجا قورتشان دادم و لالمونی گرفتم... نه دستم درست به نوشتن میرود و نه میتوانم با کسی حرف بزنم... حتی نمیتوانم شبها کپه ی مرگم را بگذارم راحت... قول داده ام به خودم که قرص خواب هم ممنوع... داد مادرم درآمد...وای کمک...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 4:1 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

تازه توانستم امروز نوشتن را از سر بگیرم و دومین نامه را همین نیم ساعت پیش آغاز کردم به سطر زدنش... نتوانستم هرکاری کردم بنویسم این چند روز و بخوانم یا هر کار دیگری...

روی صحنه بودم که بغضم گرفت وقتی همه سالن داشتند میخندیدند به من و من همینطور با آن سر و ریخت ایستاده بود و وسط سن و یک آفتابه دستم و ... داشت حالم بهم میخورد و بهم خورد و فقط بالا نیاوردم وسط سن و وقت که برنامه تمام شد فرار کردم ... فرار کردم از همه چیز و رفتم خانه دایی و تا صبح نخوابیدم ... نخوابیدنها و ننوشتنها و نخواندنها ادامه داشت تا امشب که توانستم از بستر مریضی روحی ام بلند شوم و... شروع کنم به نوشتن...( چه نسیمی می آید توی اتاقم)...

رفتم سراغ نامه نگاشتن به تو... اول گذاشتم شب بشود و مادرم بخوابد و بابک هم که باز سر کار است این وقت شب و کاغذ را خیلی سخت پیدا کردم... همان کاغذ مقوای نازک بافت دار... دفتری را پیدا کردم که چند سال پیش پسر دایی دست ساخته بود و هدیه اش کرد به من و من هم گذاشتم برای یک روزی که بنویسم چیزهای مهمی و امروز یادم آمد و شروع کردم برای تو نوشتن...

از فردا روزهای واقعی من آغاز مشود صبحها درس و عصرها فلسفه و شبها رمان و آخر شبها فیلم و بعدش نوشتن...

بخدا بغض دارد میپیچد و خرخره ام را گرفته... اگر رها نکنم این لحظه نوشتن را اشکهایم جاری میشود لابلای سطرها که چرا حتی لحظه ای تو نیستی و ... چرا من اینجایم... بخدا این انصاف نیست برای من یک تکه سنگ و یک عکس که حتی رویش هم به من نیست و بعد... بعد باید وانمود کنم هزاران چیز را که من نه...اما حرفهایم را میریزم توی نامه هایی که هرگز به دستت نخواهد رسید که من هرگز پستشان نمیکنم... بگذار دردهایم برای خودم بماند... تو رها باش... همین مرا بس است...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 
برای خشایار عزیزم

شاگردی که چند روز پیش در پیچ یک جاده برای همیشه از دست رفت...

دستانت را به من نشان بده
دستانی که خورده خورده خط خورده اند
دستانی که پدرت
هرگز نگرفتشان
دستان پدرت تقسیم بر سه بود
ودستان من تقسیم بر صد و
و دستان خدا تقسیم بر هزار
و سهم تو
در این میانه هیچ

دستانت را بمن نشان بده
این بود کار من
کاش انگشتانم
تو را خطاب نمیکردند
کاش انگشتان حقیر من تنها... تنها...تنها...
یک قطره اشک میستردند
از گونه های تو

- بیدار شو(  مرگ تو را نجوا میداد)
- اینجا کجاست
-کابوس میدیدی... کابوس زندگی....
-...
میبوستت
کاری که من نکرده ام...

در خون خود بخواب...
در خون خود بخواب...
این خفتگاه توست...
خاموش خفته ای
در زیر سنگ و خاک
در زیر گور سرد
این آخر ره است
این آخر خداست...

این شعر نیست... من هیچوقت شاعر نبوده ام... لذتی نیست در سرودن این شعر... درد است تنها و درد... من معلمت بودم و جز چند تکه گچ مالی روی تخته سیاه مگر چه کرده بودم برای تو؟ و چه حقی است بر من که مویه کنم و بگریم برایت... مرگ تو را نمناکتر بوسید و میدانم در آغوش خداوند غنوده ای و امیدوارم هیچ جهانی در پس این جهان نباشد که روحت همچنان دمادم آزرده شود... روحی که همه ما آزردیمش... همه ما... حتم دارم تمامی انسانها هیچ ندادند به تو هیچ هیچ هیچ... جاده تو را تمام کرد... جاده تو را در خود سرود... و ما هم از دست رفته ایم... سوزشی در درونم است که با هیچ چیز آرام نمیشود... سوزشی هست که مرا از همه چیز دارد رها میکند... سوزشی هست که دارد زجرم میدهد تا سر حد مرگ... دیروز که عکسهای مدرسه را میدیم تو بودی که میخندیدی و شکلکی از خودت در می آوردی و امروز راست است که این شکلها همه برای ما بود... برای ما که این ماییم که از دست رفته ایم نه تو...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 3:20 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... |