تبليغاتX
در هر حال از دست رفته ايم....
پرسه های یک ولگرد...

مادرم میگوید آدمها را میتوان از لباسشان شناخت... اینکه چگونه فکر میکنند... اینکه چگونه زندگی خصوصی خود را میگذرانند... اینکه اعتقاداتشان چیست و چیزهای دیگری که هر کدام از لباسهایشان بر می آید... مثلا همیشه میگوید آدمی که ( مثل خودش!) لباسی را سالها بپوشد  و دیگران از شدت مراقبت و دقتی که در نگهداری و نحوه پوشیدن لباس شده متوجه نشوند لباس مال چند وقت پیش است نشان میدهد که آن شخص چقدر منظم است... یا زنی که وقتی به جای دگمه افتاده لباسش سجاق قفلی ای را چسبانده است آنهم خیلی تابلو معلوم است که چقدر شلخته است در زندگی شخصی اش یا نحوه ی و میزان آرایش یک دختر جوان بخوبی مشخص میکند که از چه خانواده ای و چگونه فکر میکند... اخلاق خاصی دارد... همیشه با دیدن عکسهای آدمها یا فیلمهایشان یا صدایشان خوب تشخیص میدهد که چگونه آدمی هستند... مثلا این یکی جا جسته است آن یکی سر به زیر... این یکی پولدار است آن یکی مذهبی ... این یکی مغرور آن یکی خجالتی یا هر چیز دیگر... اصلا ما خانوادگی لباس بازان قهاری هستیم!!! پدرم یکی از بزرگترین تولیدیهای پوشاک سمنان را اداره میکرد و مادرم سالها فروشگاه بزرگ لباس را میچرخاند... خاله مینو که مربی خیاطی قهاری بود و امتحانات خیاطی در استان را قضاوت میکرد و تازه در مسابقات کشوری خیاطی هم داور بود!... عمو محسن قبلا بزرگترین تولید کننده کاپشن و لباس زمستانه بود و الان هم در کار صادرات و واردات پارچه است و سالهاست در بازار تهران کاسب است... عمو مجید هم تولیدی پوشاک داشت... سعید عموی دیگرم لباس بچه گانه میزد و حالا در کار پارچه است و البته تولید کننده مارک لباس... و دست آخر  رضا کوچکترین عمویم یکی از بنگاههای عمده تولید و پخش مارک و متعلقات پوشاک را دارد... اصلا ما با لباس بزرگ شدیم! بچگیها توی تولید خودمان بودیم بخصوص بهمن که خبره ای بود... همیشه میبایست لباسهایمان را با دقت انتخاب میکردیم... توی خانواده هیچکس با لباسهای کشکی گول نمیخورد! همه سخت سلیقه بودند... بهم خیلی وقتها لباس هدیه میدادند... هنوز هم بزرگترین بنگهای لباس تهران را مثل کف دستمان میشناسیم... مانتو فروشیهای هفت تیر... لباسهای مجلسی چهار راه امیر اکرم و کوچه برلن و روزولت و کت شلوار فروشیهای میدان ولیعصر و فردوسی و ارزان فروشیهای مردانه امام حسین و انقلاب و اصلا کلهم لباس فروشیهای بازار تهران را هم که گز کرده بودیم...تازه آدرس کارگاهها و دفاتر لباس فروشی و پارچه فروشی تهران را هم از حفظ بودیم... از سری دوزیهای جمهوری تا دفترهای مارک فروشی خیابان فاطمی و پارچه فروشهای یهودی و پارچه فروشهای خیابان صفی علیشاه و خلاصه...

خرید لباس زنانه همراه با آدم سرسخت و حرفه ای مثل مادرم وحشتناک است... خوب خودش را هم با لباسهایش میشناسم... کت و شلوار نظامی دوره ی سربازی اش که از شدت تمیزی توی عکسهای سیاه و سفیدش هم برق میزند... لباسهایی که با مهارت دوخته است همیشه در عکسها تمایز خاصی میدهند بهش... ساده... شکیل ... مرتب... اصلا هم در میان مجالس مثل خیلی از زنان ( البته من شنیدم! ندیدم!نبوده ام در مجالس زنانه که!) تند و تند لباس عوض نمیکند... همه چیز حساب شده است برایش... آرایش هم معقولانه... یادم هست کف پاهایم بعد از سه روز راه رفتن میسوخت تا آخر کار لباس مجلس عروسی بهمن را انتخاب کرد... یک کت دامن یاسی رنگ زنانه...

امروز پدرم در آمد... برای مجلس عروسی برادر زاده اش کلی مغازه را زیر رو رو کردیم... میدانست چه چیزی میخواهد و امکان هم نداشت چیز دیگری را بخرد... دقیقا و میلیمتری... یک کت شلوار زنانه مشکی آنهم با انازه خاصی که نه بلند باشد و نه کوتاه... لباسهای باز را که نمیپوشد... نه در مجالس مردانه زنانه و نه حتی در مجالس فقط زنانه... پارچه را خوب وارسی میکند... این یکی کرپ... آن یکی مخمل... آن یکی ... این کوتاه است... آن یکی کیفیتش خوب نیست... این یکی الکی گران است... این یک...

لباس زنانه در مجلس زنانه.... اوج تنانگی... دقیقا نشان دهنده اندامها... یادم هست در کتابهای تاریخی خوانده بودم که این مجالس زنانه در واقع محملی برای انتخاب عروسها و نمایش دختران جوان بوده است... نه در ایران... در همه جا... هر که شیکپوش تر... گران تر... شانس بیشتری برای انتخاب شدن... چشمهای عده ای از زنان مسنتر که کارشان فقط این بود که مثل شکارچی ها بگردند دنبال مشتری و شکار  برای مشتریها... گاهی این ارزیابی ها تا آنجا بالا میگرفت که حمامهای زنانه را هم به عنوان پشت بند و محکم کننده این ارزیابی تنانه به ماجرا اضافه میکرد... 

باید اصلا یکدفعه در مورد همگانی شدن تنانگی در میان انسانها و تن فروشی صحبت کنم که آخر کار ختم میشود به رژیمهای غذایی و باشگاههای بادی بیلدینگ و سالنهای مد و آرایشگاهها و فروشگاههای لباس و  ...

مجلس مهمانی عروسی در سالن عذا خوری در قسمت مردانه احمقانه ترین... مزخرفترین و خسته کننده ترین برنامه روی زمین است... لباسهای مردانه کسل کننده هستند... یک پیراهن و کت و شلوار و کروات و نهایتا ست میکنی خیلی خوب و هیچ تنوعی نیست... مردان مینشینند دور هم و هی میلنبانند و راجب چکهایشان صحبت میکنند که این هم نوعی رابطه کالایی است البته... یادشان میرود کجایند و هی چشمشان را میجنبانند که کی میوه و غذا سر میرسد... بعد هم عین وحشیها... واقعا کف میکنی و سرت سوت میکشد وقتی میبینی فلان حاجی بازاری معروف داره چلوکباب را همچین میتپاند توی دهانش که هر لحظه بیم خفگیش میرود!!!... دم خودم و بابک و بهمن گرم که توی عروسی بهمن مجلس را ترکاندیم!!! آنقدر در قسمت مردانه رقصاندیم ملت را که همه غذا یادشان رفته بود... وقتی یکماه بعد فیلم عروسی را دیدم و متوجه شدم سه ساعت بی وقفه رقصیده بودم تازه متوجه شدم چه هنجار شکنی کرده بودم!!! آخر نمیدانید وقتی عروسی برادرتان است و آرزویتان برآورده شده و توانسته اید پشت زندگی را بکشنید چه حسی دارید!!! آن شب خوش ترین شب زندگیم بود... فردا خانه مان بعد مدتها پر از لشگر مهمانها میشود که می آیند برای عروسی فردا شب تلپ میشوند... خدا بخیر کند این عروسی را...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

چشمانم همینطور جا مانده است هنوز روی همان برفها که سریدند از همان روی تپه به سمت دودهای شهری دود زده و خواستند برجی را در میان ابرها بیابند از پشت یک تکه شیشه که چسبانده بودم رویشان و هرچه کردند نتوانستند و تازه اگر هم میشد حتم دارم سر میخوردند از آن بالا و می افتادند هری پایین و مثل آنروز دور که سر خوردی همان نزدیکیها و افتادی پایین و وقتی نگاهم در خیال گمانه زد فاصله را از آنجا که از زمین بریدی تا آنجا که رسیدی و سالم هم رسیدی ماند همینطور و هنوز هم مانده است یخ زده روی جا پاهایت که میرفتند روی برفها و برفها دست نخورده بودند و صدای سگها و من میترسیدم نکند سگها بیایند و تنم را حاضر کردم بودم که سپر کنم میان سگها و تو و سگها آمدند اما سوی ما نه و زبانم گرم میکرد هوا را که نکند تو آنقدر دور شوی که شیشه ها تو را در نیابند و من هنوز مانده است چشمهایم روی همان برفها... روی همان رد پاها... که حفظشان کرده ام هنوز... در خاطره حتی الان که تابستان است و اصلا برفی نیست و من چشمهایم اما هنوز جا پاهایت را حفظ است... حفظ است... حفظ است... میخواهی از بر بخوانمشان؟... من هنوز میترسم... هنوز هم صدای سگها در گوشم میپیچد و نیمه های شب اگر خوابیده باشم از خواب بر میخیزم و به دنبال سگها میگردم میخواهم تنم را سپر کنم میان تو سگها که شب است و صدای زوزه سگها می آید... سگها در انتهای شب سفر میکنند و میترسم جا پاهایشان میان برفها خط بزنند جاپاهای تو را و من از رختخواب جست میزنم بیرون میایم میان کوچه ها تو را فریاد میزنم و بر حذرت میکنم از سگها... اما تو نیستی... کوچه خالی است... صدای سگها می آید هنوز...

شب سترون می آید پشت پنجره و مرا صدا میزند... باور میکنی؟ دیگر شب مرا هم صحبت خویش میخواند... من شبها تا صبحها از ترس آشنایی تن تو با دندان سگها بیدار میمانم و صبحها میخوابم با چشمانی باز که سگها صبحها در کوچه ها به همدیگر لبخند میزنند و اگر از کنارشان رد شوی سلامی میکنند و صبح بخیر میگویند...

بلند شدی و رفتی و من ماندم و حرفهایی که یخ زده ریخته بودند روی زمین و بعد که رفتی با دست جمعشان کردم و ریختمشان توی جیبهایم و جیبهایم سرد شد و دستهایم را فر بردم تا انتها میانشان و بعد انگشتانم را که برون آوردم دیدم خیس حرف شده اند و آنوقت بلند ها کردم میان انگشتانم و دوباره فرویشان کردم میان حرفها و دیدم حرفها آنقدر گریستند که همگی آب شدند و دستانم حرفی شد و وقتی رسیدم توی اتاق دستانم را چسباندم به قلمم و قلمم کاغذها را حرفی کرد...

سگها شب زنده داران زمستانند... سگها برف را خوب میشناسند... سگها تن تو را نیز خوب راه پویه میکنند از روی رد پاهایت میان برفها اگر حتی آب شده باشند و من میدوم تا تنم را به دندان سگها آشنا سازم ... من میدوم... من نفس زنان تن میبرم به سوی تو... من میدوم... من میان برفها میدوم... جای پاهایم را پنجه بوران زمستان میروبد از پسم... من میدوم... صبر کن... من میدوم... سگها سگ دو میزنند به سویت... تو سلانه سلانه میروی میان برفها... دستانت را میدمی میانشان... من میدوم... من زوزه ی سگها را میشنوم... من میدوم... سگها زوزه کشان از پست رهسپارند... تو میخواهی نفسی تازه کن زیر تنه ای خشکیده میان دشت... من میدوم... من سردم است... من میدوم... سگها مرا میپایند... سگها مرا هجمه میبرند... سگها زوزه کشان بر سر و رویم میریزند... من میدوم... من تنم را میان دندان سگها به امانت نمیگذارم ... من میدوم... سگها زوزه میکشند... جای پاهایت را نشانی از خون میگذارم... تو بلند میشوی.. من سردم است... من میدوم... سگها زوزه میکشند و نفسشان تنم را میگدازد... من صدایت میکنم... انگشتانم را به دندان میگیرند... من میدوم... من... جای پاهایت را از برم... من میدو... من می...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

تا ساعت ۲ شب اوضاع بهتر شده بود که ناگهان همه چیز دوباره شروع شد... مادرم حالش بهم خورد... مدام حالت تهوع بهش دست میداد و همه چیز را بر میگرداند... یک بار هم که حالش در دستشویی بهم خورد و نتوانست از جایش بلند شود... وقتی پتو را توی تختخواب کشیدم رویش بدنش شروع کرد از شدت فشار به پریدن... تمام عضلاتش منقبض میشد و میپرید... بدنش را بغل کردم و با تمام وجودم گرفتمش که تکان نخورد... ساعت ۸ صبح بود که تازه تبش کمی پایین آمد و توانست بخوابد... من هم بالشتم را گذاشتم پشت سرم و ماندم در اتاقش تا مطمئن شوم اتفاقی نمی افتد...

توی این ده روز پنج کیلو وزن کم کرده است... واقعا حالش بد بود... الن بهتر است و دارد تلویزیون تماشا میکند و من اصلا نای خواندن ندارم ولی بخاطر او نشسته ام توی اتاق و خیره شده ام به کتابها که فکر کند میخوانم و در واقع نمیخوانم... چون چشمانم اصلا از زور خواب باز نمیشوند...

واقعا خسته ام... از همه چیز... اینبار واقعا خسته ام... اصلا دوست ندارم صدای کسی را بشنوم... دلم نمیخواهد قیافه هیچکس را ببینم... تحملم را دارم از دست میدهم... بس است... بخدا دیگر بسم است... هر کس توانی دارد... من تمام شده ام... خدایا من تمام شده ام... بس کن دیگر... بس کن برو سراغ یه کس دیگر... تو از دست من خسته نشدی؟... من ظرفیتم پر شده... من شکست خوردم... اعتراف میکنم که دیگر تسلیمم... من باخته ام... بسم است... دیگر نای جنگیدن را ندارم... هر کاری خواستی کردی... هر چیزی داشتم از من گرفتی... پدر... خانواده ای که وجود ندارند... دوستانی که اصلا وجودی برایشان ندارم... دوست داشتن... احساس... انگیزه... آرمانها و اهداف... نیرو و توان... سلامتی...امید... من دستهایم بالا است... نمیبینی... من تمام شده ام... باخته ام... من همه چیزم را باخته ام... مادرم هم دارد از دست میرود... خدایا... بسم است... تمامش کن... قبول... تو بردی... بس است... دیگر چه چیز مانده است که نگرفتی؟... من مرده ام... من مرده ام... به دیگران چه چیزی را میخواهی نشان دهی؟... نابودی مرا؟... من باختم... ول کن...نمیکشم... لعنتی من هم آدمم... بس کن دیگر...بس کن.... خواهش میکنم... التماس میکنم... حداقل به مادرم کاری نداشته باش... من تمام شدم... مادرم را رها کن... خدایا تمامش کن... بس است...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

زیر این گنبد نیلی
زیر این چرخ کبود
توی یک صحرای دور
یه برج پیر و کهنه بود
یه روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد
از افق کبوتری تا برج کهنه پر گشود

برج تنها سرپناه خستگی شد
مهربونیش مرهم شکستگی شد
اما این حادثه برج و کبوتر
قصه فاجعه ی دلبستگی شد
اول قصمون رو
تو میدونی تو میدونستی
من نمیتونم برم
تو میتونی تو میتونستی

باد و بارون که تموم شد
اون پرنده پر کشید
التماس و اشتیاق رو
ته چشم برج ندید

عمر بارون
عمر خوشبختی برج کهنه بود
بعد از اون
حتی تو خواب هم
اون پرنده رو ندید

ای پرنده ی من ای مسافر من
من همون پوسیده ی تنها نشینم
هجرت تو هرچی بود
معراج تو بود
اما من اسیر مرداب زمینم

راز پرواز و فقط تو
میدونی تو میدونستی
من نمیتونم برم
تو میتونی تو میتونستی
آخر قصمون رو
تومیدونی تو میدونستی
من نمیتونم برم
تو میتونی تو میتونستی

............................................

خورشید تو خوابه
چشماش رو بسته
شب پشت شیشه
بیدار نشسته
ماهیه تنگ بلور
دریا رو خواب میبینه
گل خشکیده دشت
ابرها رو خواب میبینه
جغد شب با شیونش
داره آواز میخونه
میگه خوبی میمیره
اما زشتی میمونه

.............................

تو را نگاه میکنم
که خفته ای کنار من
پس از تمام اضطراب
عذاب و انتظار من
تو را نگاه میکنم
که دیدنی ترین تویی
و از تو حرف میزنم
که گفتنی ترین تویی
من از تو حرف میزنم
شب عاشقانه میشود
تو را ادامه میدهم
همین ترانه میشود
کاش به شهر خوب تو
مرا همیشه راه بود
راه به تو رسیدنم
همین پل نگاه بود
مرا ببر به خواب خود
که خسته ام از همه کس
که خواب و بیداری من
هر دو شکنجه بود و بس

...........................

من اگه خدا بودم
شهر بم هرگز نمیلرزید
نیمه شب اون غنچه ی نوزاد
از نگاه مرگ نمیترسید
من اگه خدا بودم
مادرای دجله ی خونین نمیمردن
از فرات سرخ آلوده
نوعروسا ماهی مرده نمیخوردن
من اگه خدا بودم
دخترای اورشلیم و غزه و صیدا
جای حکم تیر و نارنجک
ترانه مینوشتن روی دیوارها
هرکسی جای خدا بود
شاهد این روزگار و این زمین زار
دست کم معجزه ای میکرد
برای بچه های بی کس و بیمار
اگر کفر کلام من
یکی حرفی بگه بهتر
وگرنه بازی واژه
نمیبازم من کافر
صدای زنگ بی رحمی
سر هر کوچه و برزن
به گریه میرسه از درد
دل سنگ و دل آهن
اگه دیوار کجیها
رفته بالا تا ثریا
دست معمار خدا بود
خشت اول من و ما
چی عیبی داشت
اگه فردا جهان
بهتر از این میشد؟
خدا میرفت و یک مادر
پرستار زمین میشد
اگه کفر کلام من
یکی حرفی بگه بهتر
وگرنه بازی واژه
نمیبازم من کافر
من اگه خدا بودم
شهر بم هرگز نمیلرزید

................................

روح بزرگوار من
دلگیرم از حجاب تو
شکل کدوم حقیقته
چهره ی بی نقاب تو؟
وقتی تن حقیرم رو
به مسلخ تو میبرم
مغلوب قلب من نشو
ستیزه کن با پیکرم
اسم من رو از من بگیر
تشنه ی معنی منم
سنگین بار تن برام
ببین چه خسته
میشکنم....
میشکنم....

به انتظار فصل تو
تمام فصلها گذشت
چه یاس بینهایتی
ندیم من بود
فصل بد خاکستری
تسلیم و بی صدا گذاشت
چه قلب بی صداقتی
حریم من بود

دژخیم بی رحم تنم
به فکر تاج منه
روح بزرگوار من
لحظه معراج منه
فکر نجات من نباش
مرگ من رو ترانه کن
هر شعرم رو به پیکرم
رشته تازیانه کن

.....................


کاش لحظه های رفتن
نمیبارید اشک چشمام
هق هق دلتنگیام رو
میشکستم توی رگهام
دل پر تحملم
از گریه من گله داره
چهره سرخ غرورم
از شکستن شرمساره
باغ پیوند من و تو
پر از عطر اقاقی
فصل آشنایی ما
سبز خواهند ماند باقی
همه آنچه که دارم
پیشکش سادگی تو
سوگلی ترانه هایم
هدیه یک رنگی تو
فکر من مباش مسافر
به سپید هها بیاندیش
چشم فرداها به راهه
راه سختی مانده در پیش
ای تولد دوباره
فصل آغاز من و توست
ای رها از رخوت تن
وقت پر کشیدن توست

................

قلب تو قلب پرنده
پوستت اما پوست شیر
زندون تن رو رها کن
ای پرنده پر بگیر
اونور جنگل تن سبز
پشت دشت سر به دامن
اونور روزهای تاریک
پشت این شبهای روشن
برای باور بودن
جایی شاید باشه شاید
برای لمس تن عشق
کسی باید باشه باد
که سر خستگیهات رو
به روی سینه بگیره
برای دلواپسیهات
واسه سادگیت بمیره
حرف تنهایی قدیمی
اما تلخ و سینه سوزه
اولین و آخرین حرف
حرف هر روز و هنوزه
تنهایی شاید یه راهه
راهیه تا بینهایت
قصه همیشه تکرار
هجرت و همیشه هجرت
اما تو این راه که همراه
جز هجوم خار و خس نیست
کسی شاید باشه شاید
کسی که دستهاش قفس نیست


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

چشمهایش را بسته بود و رفته بود در خوابی نیم بند که خوابش چقدر نازک است همیشه... ایستاده بودم میان چارچوب در و نگاهش میکردم با نور ضعیف گرگ و میش صبح... چقدر ضعیف شده است و لاغر بعد از بیشتر از یک هفته تب و درد و مریضی سخت که هنوز هم هیچکس نفهمیده است ریشه اش از کجا است و چش شده است. دستانش که پر شده است از جای سوزن سرم و آمپول و لبهایش هم خشکیده ...

دیروز میگفت بالاخره افتادن مرا هم دیدین... من و بابک فقط صورتمان را گرفتیم آنطرف که اشک را نبیند توی چشمهایمان...

در میان تاریک روشن صبح حتی نمیتوانستم دعایی کنم بلکه آرمتر شوم... دیگر دارد توانم تمام میشود... من سوخته ام ... دارم ته میکشم... خدایا کمکم کن... اگر هستی کمکم کن... واقعا بهت نیاز دارم... دیگر دارد توانم دیدن این صحنه ها را ندارم... کمکم کن...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

از یک اتفاق ساده شروع شد... پیوندی را که همیشه دنبالش بودم را میتوانم حالا در یک بررسی بدست آورم... لابد همه تان کلیپهای بلوتوسی موبایلها را دیده اید... گمانم همه جوره اش را... من همیشه از دیدن کلیپهای تنانه ( این اصطلاح را خودم دارم برای این بررسی اختراع میکنم) امتناع میکردم... بخاطر چندش آوریشان... اما یک اتفاق ساده که نمیخواهم توضیحش دهم باعث شد چشمم ناخودآگاه بیافتد به یکسری از این تصاویر که یک بنده خدایی لابلای کلیپهای عادی موبایلش جاداده بود... صحنه ها بیش از حالم بهم زنی اعصاب را میتراشیدند... تصاویری که کاملا مربوط به کشور خودمان بودند و همگی در یکسری ویژگیهای منزجر کننده مشترک... در اکثر آنها رابطه ناقص و آمیخته به استرس و اضطراب و فشار روانی بود... در تقریبا همه آنها رابطه ها کاملا خشونت آمیز و همراه با فشار خشونت بار بر روی جنس مونث برقرار میشدند... صحنه هایی از رابطه هایی که با زور و درگیری فیزیکی و خواهشهای ممتد طرف مونث برقرار میشد و اغلب کوتاه و درهم ریخته بود... در بعضی از این تصاویر به وضوح عمل تجاوز مشهود بود... در بعضی از آنها افراد تحت شرایطی کاملا درهم ریخته مثلا با پوشش یا در مکانهایی عجیب و نامناسب دست به ارتباط میزدند... در چند تایی حضور پلیس به تشنج بیشتر دامن میزد و سوالاتی اساسی را برای مطرح میکرد... رابطه اروتیکی که عده ای گمان میکنند کاملا مهار شده است آنچنان زیر پوست زندگی روزمره سیلان دارد که یک به اصطلاح جامعه شناس را درگیر سوالات فراوانی میکند...

اصل اساسی این خشونتها مرا به یک تامل چند ساعته فرو برد... بنیامین معتقد است زندگی در دنیای مدرن و در شهر مدرن با المانهای تهدید کننده فراوانی همراه است فی المثل چراغهای راهنمایی... ماشینهایی که با سرعت فراوان در حرکتند... آدمهای غریبه... صداهای گوش خراش... تابلوهای نئون براق... بنابراین فرد ناچار است تا با نوعی بیتفاوتی و عملکر غریبه وار خود را در برابر این اتفاقات خنثی کند... حالا بیایید موقعیت دختران را به این شرایط اضافه کنیم... چقدر موقعیتهای تهدید کننده خاص آنها اضافه میشود... مسافربهای شخصی... پسرهای غریبه که سعی میکنند به آنها نزدیک شوند... متلکهای خیابانی... نگاهایی که دائما بر نحوه آرایش و پوشش آنها نظارت میکنند... مزاحتمهای تلفنی و... نوشته های زشت و مهاجم بر عیله آنان... این مسائل از یکسو و وقوع خشونتهای خاص زنان در محیطهایی که باید برایشان امن باشد همچون خشونتهای خانوادگی که عمدتا گریبانگیر آنها است... خشونت در محل کار توسط صاحبکاران که البته درجات وسیعی هم دارد... تبعیضهای جنسی... و تازه به اینها فضاهای کاملا مرد سالارانه را هم اضافه کنید مثل نوع رنگ آمیزی محیط با رنگهای سرد و بیروح... نوع پوشش اجباری عموما سیاه ( اجباری نه لزوما اجبار قانونی) یا تیره و محدودیتهای فراوان در محیطهای ورزشی ... کاری... تحصیلی و غیره... اینها را علاوه کنید بر مسائل دیگری همچون سرخوردگی اجتماعی و اقتصادی پسران جوان طبقات متوسط و پایین و همینطور ممنوعیت کنش تنانه و تازه کالایی شدن تنها و نیاز به فروش آن توسط خود آرایی برای هر دو گروه با روشهای آرایشی ... ورزشی... رژیمهای غذایی... پوشش یا رفتارهایی که افراد سعی میکنند یک شریک خوب برای خود بخرند...

گمانم این ماجرا را فقط نمیشود روانکاوانه بررسی کرد... اینجا فقط فروید کارساز نیست... مسئله به شدت جامعه شناسانه است... اینکه چرا در رابطه تنانه ایرانی خشونت اینهمه جریان دارد و چرا کنش تنانه انقدر ناقص و درهم ریخته است؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

نه... اینطورها هم نبود... خیلی وقتها من هم چیزهایی را دوست داشتم که نشد... من خیلی وقتها هم راضی نیستم... من هم دوست دارشتم مثل بقیه خانواده ای داشته باشم و فامیلی و پدری و عمویی و عمه ای و کس و کاری... هنوز هم بچه ها را با پدرانشان میبینم بغض گلویم را میگیرد... من هم وقتی یک دختر و پسر را میبینم که دست هم را گرفته اند و قدم میزنند احساس تاسف میکنم برای خودم... من هم دلم خواسته است بروم سینما... بروم تاتر... دلم بارها خواسته است بزنم و برقصم و بگویم و بخندم و حرف بزنم... خیلی کارها را نمیشود انجام داد... من هم این کمبودها را پذیرفته ام... من هم دلم میخواهد مثل خیلی ها یک سنگ صبور داشته باشم نه اینکه همه اش سنگ صبور باشم... من هم خسته میشوم از اینکه باید به همه امید و دلداری و شجاعت بدهم خودم را خیلی وقتها له کنم که دیگران اعتماد به نفس بگیرند... خیلی وقتها چیزی که دوست داشتم نبوده ام... آدمی که دیگران دوستش داشته باشند... بهش اعتماد کنند... فقط وقتی دلشان گرفت یا کاری داشتند بهش زنگ نزنند یا اس ام اسم یا بهش سلام کنند... من هم دلم میخواست اگر با کسی حرف زدم و از دردهایم گفتم سریع گوشش را نگیرد و بالاخره اینهمه حرف را نخورم... اما نمیشود توقعی از کسی داشت... دیگران حق دارند که گوشش بکنند یا نکنند یا دوست داشته باشند یا نداشته باشند... من هم خیلی وقتها ذوق زده شدم... خیلی وقتها سعی کردم زیباترین هدیه عالم را بخرم... نیمه شب زنگ بزنم و بگویم چه احساسی دارم... من هم خیلی وقتها بخاطر از دست دادن دیگران گریه کرده ام... یا بخاطر بدست آوردنشان شوق برم داشت... خیلی از من هم ثمره دنیایی بیرونم بود... تنهایی که خیلی وقتها نخواستمش ولی تحمیل شد به من... ثمره پیرمرد و پیرزن و مادرم و برادرانم و خیلی کسان دیگر... من خیلی وقتها به دیگران فکر نکردم و فقط به خودم فکر کردم... خیلی وقتها به خواستهای دیگران هیچ بهایی ندادم... خیلی وقتها اشتباهاتم را جبران نکردم... خیلی وقتها شعار داده ام... من شاید هیچوقت دوست نداشتم این باشم ولی شدم... خیلی وقتها دیگران را آزار دادم... دیگرانی که دوستم داشتند... و تمام سعیم را نکردم... من خیلی وقتها تسلیم شدم... این کشاکش میان من و من دیگر خسته ام کرده است... بالکل خسته شده ام از همه چیز... دیگر مدتها است نه شوقی دارم و نه انگیزه ای و همه اش بخاطر همین شکنجه ها و تلاش برای توجیه های مداوم است... نه... من اصلا دوست نداشتم که دقیقا همین باشم ولی... به گمانم دیگر خیلی دیر شده است... من خیلی چیزها و خیلی کسها را از دست داده ام... من دارم تمام میشوم... گمانم تنها راه حل هم همین است... تمام شدنم و فراموش شدنم...   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

نه... با همه ناله های گاه و بیگاهم پشیمان نیستم ... نه از راهی که برای زندگیم انتخاب کرده ام... نه از گذشته هایم... نه از حرفهایم... نه از هیچ چیز... من اشتباه زیاد کرده ام اما زندگی همین است... اشتباه همزادش است... نیست؟... شاید گله بکنم از زندگی... راهم... رنجها... خاطرات... ولی انتخاب خودم است اینها... هیچ هم پشیمان نیستم... تنهایی خیلی وقتها به من تحمیل شد ولی الان این خودم هستم که دارم تنهایی را انتخاب میکنم و اگر یکروزی بخواهم تنها نباشم میتوانم و تنها هم میتوانم ادامه دهم... زندگی من است این چهار دیواری پر از کتاب و موسیقی و فیلم و نوشتن و قلم و کاغذ و مادری و برادری که دوستشان دارم... چه چیز از این ایده آلتر... من خودمم که گوشی ام را روی سکوت میگذارم که صدای کسی را نشنوم... این خودمم که اگر بخواهم به کسی نزدیک میشوم که همیشه میخواستند به من نزدیک شوند و تا من نخواستم نتوانستند و بهشان عرضه کردم خودم را و اگر خوششان آمد ماندند و اگر خوششان نیامد رفتند و میدانستم خوششان نمی آید و میروند... از همان اول هم گفته بوده بهشان... من مغرورم به خودم... انکار نمیکنم... اما به موقعش هم هر چه لازم باشد میگذارم از خودم وتا تهش میگذارم اگر ارزشش را داشته باشد و اگر نه آب هم از دستم نمیچکد... نه اینکه من کم آورده ام یا محتاجم یا بدبخت یک نگاه یا از این حرفها... نه ماجرا همیشه بیشتر از این حرفها بوده است... هیچوقت از دیگران نترسیدم که نزدیکم شوند یا دور شوند ولی تمام تلاشم را هم کرده ام همیشه... شعار نمیدهم چون هر چه گفته ام انجام داده ام تا حدی... جا هم نزده ام با همه توانم... هر چه هم که خواسته ام بدست آورده ام تا حالا و باز هم هر چه بخواهم بدست می آورم... زندگی من همین خواهد بود و هر لحظه احساس کنم نیازی به حرکتی است انجامش میدهم با همه توش و توانم و با درک تمامی ترسها و نگرانی ها... هیچکس هم مرا نشناخت... نگذاشتم که بشناسند... آن کسی که فکر میکنند میشناسند کسی بود که من خواستم بشناسند... در واقع آن کسی بود که آنها میخواستند... بهشان اعتماد به نفس میداد... آن بهروزی یا آقای سمنانی بود که فکر میکردند و بعدش هم که دلزده شدند رفتند و یا خوششان آمد ماندند... من برای مادرم پسری بودم که میخواست و حقش بود... برای آن نامرد پسری بودم که حقش بود خودش در پیش گرفت برای برادرانم هر چه خواستند برای رفقایم رفیقی که خواستند و برای هر کس هرچه خواست و تهش تنها برای خودم آنکسی که دلم میخواسته بوده ام... هر جا هم که نخواستم آنکسی را که دیگران خواستند نبودم و پای نبودنم ایستاده ام و می ایستم... برای استادان آن شاگرد سر به راه... برای جامعه آن فرد ساکت و مطیع و ... خیلی وقتها هم اشتباه کردم ولی تمام تلاشم بر جبران اشتباهاتم بود و هیچوقت هم از اعتراف به اشتباهاتم نترسیدم... من هر چه دوست دارم هستم و کمتر چیزی توانسته است مرا از چیزی که خواسته ام دور کند... من ثمره خودم بودم... نه کاملا ولی خیلی زیاد... از ده سالگی خانواده ام و مدرسه ام  و مذهبم و دیگران مکمتر نقشی در من بودن من داشته اند و من آنقدر آزمون و خطا کردم تا کم کم من شدم... این آزمون و خطایم تا دم مرگ هم ادامه خواهد داشت... گاهی باید تعارفها را و ناله ها و مظلوم نمایی ها را کنار گذاشت... من خیلی هم مورد ظلم ستم نبوده ام چون به موقع خوب انتقامم را گرفته ام!!! وقتی هم پایش بیافتد وحشتناک میشوم... خیلی هم به موقعش نامردم... باید بود... برایم دیگران به صورت دیگران کلی هیچ معنایی نداشته اند و فقط آنهایی که خواسته ام مهمند مثل مادرم یا بابک یا هر کسی... دستم توی جیبم است... حالش را میبرم... سفر میروم... کتاب میخوانم... چیزی که دوست دارم میخورم... کارهای خانه را انجام میدهم... زندگی خوبی است... اصلا چرا بد باشد... هیچوقت هم نترسیدم از گفتن حرفهایم ... میخواهد ناراحت شوند یا خوشحال و سعی هم کرده ام پایم را از گلیمم درازتر نکنم و البته اگر لازم شد خب بکنم!!! من اگر کسی را دوست دارم بخاطر وجود خودش بوده است و خواهد بود... به کسی احتیاجی ندارم که بخواهم گدایی کنم و یا بترسم از نبودنش و یا احتیاج وافری به پول یا نیاز جسمانی یا تعریف و تمجید شنیدن یا هر چیز دیگری داشته باشم که بخواهم بخاطرش دست به طرف کسی دراز کنم... حالا هر کسی میخواهد هر جوری فکر کند مختار است... میتواند بگوید دروغ میگویم یا لاف میزنم... بقول نیچه بهترین محکمه وجدان آدمها است که نیازی به هیچ قاضی ندارد... من تا بتوانم کاری را از سر اجبار انجام نمیدهم... اصلا توی کتم نمیرود... اگر کاری را انجام میدهم نه از سر وظیفه است نه اخلاق یا هر چیز دیگر که یک کمکی هست ولی اصلش بخاطر این است که حال میکنم انجام دهم... گاهی افسردگی قدیم  میاید سراغم که بیشترش ریشه در کودکی دارد ولی در هر حال مشکلی بزرگی نیست...

من آن بودم که خواستم...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

آشپزخانه شده بود عینهو رستورانهای سنتی... بوی آبگوشت مخصوص مادرم که لوبیاهاو نخودهایش را از شب قبل خیسانده بودم به دستورش و چربیهایش را هم به خواهش من زیاد کرده بود و حتم دارم میدانید آبگوشتی که چرب باشد و گوشتش هم تازه همین چند روز پیش به ضرب و زور ساطور با کلی زحمت خرد کرده باشید و آنوقت بویش از صبح پیچیده باشد توی بینیتان و این بو عجب چیز غریبی است برای من همیشه که بوها همیشه بهتر از هر چیزی خاطرات را برایم زنده میکنند مثل بوی چوب نیم سوز که هر وقت به مشامم میرسد یاد سزده بدرهای ساحل شمال می افتم و هر وقت بوی کتاب نو را نفس میکشم یاد بچگیها و کتابخانه ی عمومی شهر و هر وقت بوی خاک نم زده را میشنوم یاد پشت بام کاهگلی خانه پیرمرد می افتم و آسمان شبهای پر ستاره تابستانها که دراز میکشیدیم و نم هم که خورده بود زمینش و نسیم که می آمد رویش گردش کند عطرش را همه جا پر میکرد و نان سنگک را هم که همسایه داغ داغ تعارف کرد بما و من هم دِ بکوب با گوشت کوب افتاده بودم به جان آبگوشت و تا جان داشتم زور زدم که حتی یک دانه لوبیا هم لورده نشده باقی نماند و بعد نان را چیدم توی کاسه که چربیها داستند وول میخوردند تویش و ریحان و ماست روی پارچه قلمکار و تار شهناز را هم که گذاشته بودم و نان سنگک را آنقدر چیدم و تلیت کردم که کاسه پر شود و حتی قره ای هم از آب باقی نماند و یک لقمه نان چیده و یک لقمه مفصل گوشت کوبیده و بعدش هم یک خواب مفصل!!!

گمانم اولیش را مادرم کشف کرد که داشت همینطوری برای خودش سلانه سلانه و تنبلانه خودش را از روی پرده آشپزخانه میکشید بالا که ناغافل انگشتان مادرم دور کمرش را گرفت و خیره نگاهش کرد و بعد بازجویی شروع شد... من که داشتم ظرفها را میشستم مجبور شدم همان بقل عملیات شناسایی را انجام بدهم ردیابی کنم و ببینم این جک و جانورهایی که توی دبه برنج لانه میگذارند که اسمشان نمیدانم چیست را پیدا کنم و ببینم باز هم ازشان هست یا نه که بود و خیلی هم بود و انگار دوباره لانه کرده بودند میان کیسه ها و گونیهای برنج از تف گرما... شال و کلاه کردم و رفتم بازار که سم بخرم و عجیب است این بازار سمنان توی تابستانها... همهمه جسمها و نفسها و هلهله صداها و انبوه بوها و عطرها و هر قسم آدمی هم اینجا پیدا میشود... از پولدارها گرفته تا فقیرها... از بومیها و تا غربتیها... از سوسولها تا سنتیها... همان حس و حال قدیمی خودش را دارد هنوز... امام زاده شلوغ است و زیارت میکنند مردم و بستنی قیفی خوردن پیر و جوان و زن و مرد کنار مسجد جامع و مغازه های عطاری جوروواجور مثل مغازه سید با همان بوی سنجد و اسفند و سیر و بوها درهم میشوند مثل رنگها و رنگین کمانی از بوهای مختلف را حس میکنی و مردانی که جارو میفروشند و بچه هایی که سبزی و پیرمرد عینک قطوری که امروز سر جای همیشگیش گدایی نمیکرد و من یکراست رفتم توی مغازه سم فروشی و گفتم یک چیزی بده که جنگ مغلوبه شود یکباره و همانجا مغلوب شدم وقتی خواستم مثل یک سمنانی واقعی جنس را امتحان کنم و بو کشیدم قرص سمی را و یعد تا خانه سرم گیج میرفت و موقع نبرد نفسگیر هم واقعا نفسم گرفت و سخت است که قرصها را توی گونیها فرو کنی و بعد بدو سمت مستراح و گلاب به رویتان... جانم دارد در می آید و انگاری تمام مزه آبگوشت از زیر ناخنهایم در آمد... اگر نبود این پارچ شیرموز کنار دستم و خیارهای سبزه پوست کنده که مادرم نمک زده است رویش و نمیدانم چرا هر وقت دارد جانم در می آید اینقدر مادرم حال پخش میکند!!!

زندگی گاهی اوقات خیلی سخت است!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 8:47 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

در نگاهش هیچ نبود. خالی خالی. آنقدر خالی بود که پرت میکرد. میگفتند دعانویس است. آنهم وسط این کوههای دورافتاده ی غرب کشور. کنار امام زاده ای. جلویش کاغذهایی چیده شده بود با نظم و ترتیب که نظریش را میان نسخه های خطی مجموعه برادرم زیاد دیده ام. خطهایی که پیچاپیچهم گره خورده میروند میان یکدیگر و بعد دور میزنند و بر میگردند و آنقدر سخت یکی میشوند مثل کلافی سردرگم که هیچوقت نمیتوانی یک خط را درست پی بگیری و برسی به انتهایش یا برگردی به ابتدایش. فقط گیج میشوی. سرخوشی ناشی از همین سردرگمی که خیلی وقتها گیج که میشویم از گیجیمان لذت میربیم مثل وقتهایی قرص خواب میخوریم یا مشروب یا هر چیزی که آدم را گیج میکند. دستهایش را ستون کرده بود دو طرف بدنش روی زمین خاک گرفته کنار قبرستان امام زاده و یله داده بود رویشان به عقب و وقتی خواستم عکسش را بگیرم همانطور نگاهم کرد خالی... خیلی خالی...

دیروز بود که اتفاق افتاد. چند دختر جوان بودند که کسی معرفیشان کرده بود بیایند برای کمک فکری در انتخاب رشته. کفری بودم. نه از آنها. ولی کفری بودم. میدانستم می آیند با یک ایل و تبار و خانه و خانواده و باید پذیرایی بشوند و بعد هم دو ساعت حرف بزنم برایشان و امید دادن و دلداری و انشاالله قبول میشوید و از این دست حرفها... داشتم دنبال عینکم میگشتم که دکتر تاکید کرده است باید همیشه روی چشمت باشد که نمیگذارم آخرش هم ولی عینک پیدا نبود. همه جا را گشتم. روی میز. لای کاغذها حتی لای کتابها. عادت بدی دارم که هر چیز را لا کتابی میکنم. شانه... کلید... مداد... عینک... کاغذ... موبایل... کارت ملی... پول... اولین چیزی که کنار دستم باشد. و همین بود که ذهنم را حرکت داد. نگاه که کردم لای کتاب دیدم شانه ام را گذاشته ام لای کتاب فوئنتس... بعد احساس کردم این شی برای این کار نیست ولی من گذاشتمش اینجا... بعد احساس کردم چقدر ایندو غریبند نسبت به هم... مثل آینه و مجسمه مرد کوله بار بر دوش و آن سنگ و عکس فروغ بالای عکس پیرمرد و عروسک ستاره دریایی که مادرم دوخته بود و لوح تقدیر و سی دی های پخش شده روی میز و شکلاتها و لیوان خالی چای و دست نوشته ها و همه چیز درهم...بعد دریافتم چقدر اشیا اطرافم را فراموش کرده ام. شده ام مثل شخصیتهای رمان صد سال تنهایی ( اسمشان را یادم نیست آنقدر اسم بود توی آن کتاب) وقتی که بیماری فراموشی گرفته بودند و حتی نام اشیا را هم از یاد برده بودند و راهش را اینطور قرار داده بودند که لاسم هر وسیله را رویش مینوشتند که موقع استفاده یادشان بیاید چیست!!! فکرش را بکنید یک روز از خواب بلند میشوید و هر چه تلاش میکنید یادتان نمی آید این شی عجیب و غریب صاف و دندانه دار چیست و بعد میبینید رویش نوشته شده است شانه و کارش کشیدن به موهها برای مرتب کردن آن است. بعد که میکشیدش روی سرتان احساس خوبی بهتان دست میدهد. احساس یک تجربه نو... حس لذت بخشی از کشف دوباره... مثل حسی که به من دست داد وقتی چوبهای مخصوص خوردن غذای چینی را برادرم داد دستم... فکرش را بکنید... ۲ ساعت تمام سر و کله زدن با دو تکه چوب و گرسنه ماندن و همچنان تلاش کردن روی رشته هایی که دیگر سرد شده بودند....

کاش دعا نویس پیر دعایی مینوشت که میشد همه حس ها را دوباره تجربه کرد مثل روز اول... مثل یک نوع بکارتی که هر روز تجدید شود... مثل اینکه هر روز لذت اولین ها را دوباره بچشیم... نه اینکه بار دوم باشد... نه اصلا یادمان هم نباشد...هیچ چیز یادمان نباشد... هیچ چیز... کاش میشد تمام خاطره هایم از دست میرفتند و بیدار که میشدم هیچ کس را بجا نمی آوردم...و هیچکس هم مرا... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

سریز کرد اشکهایش با نیشترهایم که تند تند میزدم به دملهای چرکینی که بسته بود روی قلبش مدتها و گمانم به هیچکس هم بروزشان نداده بود و  میگفت و میگفت و واژه ها هری میریخت از روی لبهایش به روی گونه ها و مخلوط میشد با اشکها و می آمد تا راه گردن و نیم چرخی که میخواست بزند دستمالش را میکشید رویشان و پاکشان میکرد... خالی شد گمانم کمی... فقط کمی و تمام تلاشم را کردم که هر چه بیشتر بگوید و بگرید و سبک شود و سبک شد شاید... بعد من گفتم... از روزها... از زندگی که میگذرد برای همه مان دردناک... خیلی دردناک... پدر و مادرها و بزرگترها و استادانی که نمیفهمند و نخواهند فهمید و نمیدانم چرا آدمها وقتی بزرگ میشوند دردهای کودکی یادشان میرود و فراموش میکنند که آنها هم روزی جوان بودند و همین دغدغه ها و بعد با خیال راحت بزرگی میکنند...

در زندگی نه امکان پیروزی هست نه امکان شکست... نه حتی امکان مبارزه نکردن حتی وقتی که هیچ توانانی نداری... و تازه باید عین گلادیاتورهای رومی سلام بفرستی به سزار که نشسته است روی صندلی اش و آبدارترین میوه ها و سرمست کننده ترین اشربه ها را پیاپی میبلعد و فرو میدهد و بگویی سلام از سوی آنانی که در راه مرگ قدم میگذارند به تو...

مخلوط باید شوند بعضی مزه ها باهم تا خوشمزه تر شوند و معطرتر شوند... مثل مزه بستنی های میوه ای که میگذارندشان کنار هم و میگویی وقتی میخواهی شیرینی تر بخری که از این مدل بگذار و از آن یکی یا وقتی که دسته گل میپیچند برایت از گلهای مختلف که من همیشه دوست دارم دو رنگ باشند و اغلب بنفش و سرخ ... مزه تار علیزاده و کتابهای آمریکای لاتین و اسپانیولی هم همین است. باید علیزاده بزند و یوسا بگوید یا فوئنتس یا کارهای فرانسوی باید ممزوج شوند با کارهای ونجلیس مثل کارهای دوراس یا بایند کوبشی باشد با کارهای آمریکایی یا وقتی مینویسی باید بسته به حالت بگذاری آهنگی را که دوست داری و طعم چای هم قاطی شود با طعم نوشتن و خواندن و مگر میشود فیلم را بدون آبجوی تلخ بدون الکل که توی یک لیوان بزرگ ریخته ای و یخها را هم با دستت دانه دانه اضافه کرده ای و ماست موسیر و چیپس و بعدش هم یک گپ طولانی با بابک تا صبح ...

شانه میزنم موههایی را بچگیها گیس میکردمشان و الان کوتاهشان کرده است و دیگر سیاه نیستند و لابه لایشان سفیدی گهگها که نه الان بیشتر میزنند توی صورتم... همیشه دوست داشت موهایش را شانه کنم یا سرش را از خستگی سه شیفت کار بگذارد روی دستهایم و بخوابد و خوابش هنوز سبک است... هنوز هم ... صبر میکنم تا صدای ناله هایش تبدیل شود به صدای ممتد نفسهایش که بچگیها که کنارش مینشستم میشمردم یک دم گرم و یک دم سرد... دستهایش را ساعتها مساژ میدهم و چرب میکنم با روغن های مختلف تا بلکه آرام بگیرد و کمی راحتر بخوابد که بهتر دارد میشود و من هم امیدوارتر شده ام... ساعت ۴ که میشود هر روز بیدارش میکنم برای نماز که میبنم سرش را میگذارد روی سجاده ای که پهن کرده است روی چهار پایه ای و نشسته نماز میخواند و من میمانم و نگاهم که لیز میخورد از روی چارقد سفیدی که سر میکند در موقع نیایشهای شبانه اش و میرود روی زمین... همانجا گره میخورد با رجهای قالی که پیرزن سالها نخ لباسهای کهنه را پس میکرد تا بتواند آنها را بدهد ببافند...

هر هفته باید برگردم به همان پسکوچه های گند گرفته شهر... به همان کوچه های درب و داغان و بوی میوه های مانده و تک گداهای که نشسته اند کنار خیابان و دختران فقیری که دلشان خوش است به لباسی که تازه از کنار خیابان یافته اند و تن میکنند و پسرانی که می ایستند شاگردانه کنار دخلها و هیچ توی نگاهشان حسی نیست... انگاری تهی اند از هر توش و توانی... برمیگردم به آن کوچه ها و سعی میکنم فراموش نکنم واقعیتها را و غرق نشوم در کتابهایم و یادم بروم که بیرونی هست که من متعلقم به آن...قدم میزنم توی خیابانهای پایین شهر و بالا شهر و سعی میکنم فراموش نکنم چیزهایی را که میبینم... از پسکوچه های همت آباد و چوب مسجد تا دالونکها بازار بالا تا کارگاههای خیابان جمهوری و دستفروشهای ترمینال خزانه و خیابان شریعتی و تجریش و فرمانیه و کامرانیه و روستاهای جنوب و حاشیه کویر و شهرهای غربی کشور تا آن دورها و هر چه دورتر میروم تا ببینم... فراموش نباید کرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 2:5 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

امروز دارد تبدیل میشود به وحشتناکترین شبم... نمیدانم چرا ولی گمان کنم اینطور است...

وقتی دستهایش را دراز میکند کابوس دور گلویم و محکم فشار میدهد و مثل سنگ میشود دستهایش و رهایم نمیکند و نمیکند و نمیکند و وقتی هم که رها میکند میخنند به رویم که سرخ شده است و سرفه از پی سرفه و دور میشود و من هیچم جان باقی نمیماند که در خواب هیچکاری نمیشود کرد و باید تحمل کرد و کابوس است و رویا نیستند برایم و میپیچند پیچکوار و پیچ میخورند و پیچ میخورند و پیچ میخورند و پیچاپیچ میپیچند دور صورتم و فشار مدهند و فشار میدهند و فشرده میکنند خوابم را و خوابم فشرده میشود و تمامی رخها تنداتند میگذرند از جلوی چشمان و پیچ میخورند و شکل مارها و فش میکنند کابوسها و خاکستری میشوند خوابهایم و بعد.... صورتش نیست در خوابم که آبی شود خوابم که آرام شوم دیگر هیچ نخواهم حتی یک لیوان آب و شاید یک مشت آب بزنم توی صورتم و بعدش همه پشک کند توی لباسم که خیس از تنسوزی یک کابوس و هیچوقت هم خواب پیرمد را که نمیبینم و انگار با من قهر کرده است پیرمرد که کاش بود و میدمش و نیست حتی او و فقط دو تکه سنگ دو تکه سنگ و من منتظر میمانم و مشت مشت آب باز میپاشم توی صورتم و دراز میکشم و سعی میکنم خستگی خوابم را از تن بدر کنم با بیداری نیم خواب... 

چشمانم میسوزند نه از کابوسها که شاید از کابوسها و بعد میبندمشان و سیاهی که نمی آید حتی با چشمان بسته ام که مرا رها کند در نیستی و انگار که هیچ چیز نیست و هیچ کس نیست ولی هستند و هستند و باید چشمانت را باز کنی و میخواهم ببندمشان تا ابد... تا ابد... تا ابد... بسته نمیشوند و باید بشوند باید بشوند و من خسته ام... خسته ام... خسته ام...

نمیرسم و نرسیده ام حتی در خواب به تو... به هیچکس... هیچوقت... هیچ کجا و من همیشه دیر میرسم انگار... درست مثل یک مسافر همیشه جامانده... تو میروی در جستجوی خودت سوار میشوی توی یک قطار زمان و میروی جلو با حال و حال میکنی و من میمانم و مانده ام هنوز توی ایستگاه و تا ابد هم به گمان خواهم ماند و همچنان بلیت در دستم و نشسته ام بر روی ساکم و سنگ ریزه ها را مشت مشت میپاشم روی ریلها و منتظر قطار بعدی که بیاید و نمیاید و اگر هم بیاید من را سوار نمیکند و اگر هم بخواهد سوار کند من سوار نمیشوم چون تو رفته ای و هرچقدر هم که قطار تند برود باز هم نمیرسد به تو... به هیچکس... به هیچ جا...

عاشق رنگ سفید بوده ام همیشه دیوانه وار... بچگیهایم همیشه همه چیزم سفید بود... لباسها... وسایلم... حتی دوست داشتم کتابهای با جلد سفید بخرم... سفید رنگ بخوبی است شاید... رنگ همه است... من هیچ رنگی ندارم که همه رنگشان که با رنگ من زده شود میشود رنگ خودشان و شادشان میکند و بگذار شاد باشند به همین و همین هم است که هیچکس رنگ مرا نشناخت...حتی خودم هم آخرش نشناختم آنقدر رنگ همه بود و رنگ من نبود این سفید لاکردار... من هم همیشه خوشحال بودم به همین که رنگ همه میشود به هم رنگ میدهد و هیچکس رنگش را از دست نمیدهد با رنگ من که شاید از دست میدهد چون فقط رنگ خودش است همه خسته میشوند در از رنگ خودشان و من سفید مانده ام... من سفید ماندم آنقدر که سفیدم چرک گرفت و رنگ به رنگ شد و مثل خاکستری خوابهایم و دارد سیاه میشود و سیاه که بشود دیگر هیچ رنگی به خودش نمیگرد و هیچ رنگی با او رنگ نمیشود و میشود او و من از سیاه بدم می آید و انگار همه دوست دارند آبیشان یا زردشان و بنفششان سیاه باشد ... رنگ خودشان باشد حالا با هر رنگی که بود رنگ خودشان تهش بماند و اصلا مگر مرض دارند رنگ را برنگ بزنند؟ میگذارند تمام اتاقشان بنفش خودشان باشد یا سبز خودشان و حق هم دارند ... حق هم دارند...

تو نفهمیدی... هیچکس نفهمید... هیچوقت فهمیده نشد... سفید مرا هیچوقت ندیدی.... دیدی؟ ندیدی... سفید را نمیشود دید... چون خودش است... همین بی رنگ...همین هیچ رنگ... من هیچم... من هیچ بوده ام... نبوده ام؟... درد میشود رنگ سفید و رنگ سفید است که درد است و گمانم برای همین است که بیمارستانها را سفید مینند و لباس بیماران و آن دختری که انگشتش را گذاشته اش روی بینیش منظورش به آن سفیدها است که یعنی خفه شوید همه تان... خفه شوید و هیچ هم دم بر نیاورید اگر عق ریخت رویتان سبز و زرد یا اگر خون پاشید تنتان را سرخ کرد... برای همین است که بیمارستانها سفیدند و ساکت و ساکت و سفید...

مینویسم و سفیدها را خاکستری میکنم و همیشه خدا هم دوست دارم با سیاه بنویسم و سیاه سپید کنم کاغذ را که تهش همه کاغذهایم میشوند خاکستری درست مثل خوابها... تو که نمی آیی به خوابم و هیچت هم سراغی نیست از سفید خوابم به جای آبی خاکستری میشود... بگذار خاکستری بماند... آخر دلم نمیخواهد رنگت کدر شود... عین عینکها سیاه درشتی که میزنند آدمها برای ندیدن آدمها در میان آدمها عینهو همه آدمها...

من مرده ام خیلی وقت پیش... خاکم هم کرده اند... حلوایم را هم به گمان پخته باشند... یک تکه سنگ سفید را هم گذاشته اند رویم وقتی مرا با کفن سفید گذاشتند وسط یک چاله خاکستری که سنگ گذاشته که شد من سیاه شدم... همه رنگها پایشدند رویم و من سیاه شدم...

فکر کردم باران بوده است یک لحظه وقتی چکید قطره ای روی صورتم و بلندش که کردم دیدم انگاری یک نم از خاطره ات زده است و هر چه منتظر شدم بگیری و خیسم کنی .... گمانم حالا خیلی دوری ... گرفته ای روی آن کوهها بلند ....

برفها گلوله میشوند سفید سفید درست عین پنبه های پنبه زنها یا شیر برنجهایی که مادرم میپخت هر وقت مریض میشدم... برفها چقدر کمند اطراف من... برف را میجوم... مشت مشت... بجای حرف زدن و تو راه میروی و دستانت را تکان میدهی مثل قصه گوها تند تند و من برفها را میجوم خرت خرت صدا میدهد برف جویدنها و برف روی ها و برف گوییها و برف خوابها که نه... برف خواب هیچوقت صدا نمیدهد که خاکستری میشود درست مثل برفها کوبیده شده زیر پا... له... جانش هم در می آید... هیچ دانستی که برفها هم سفیدند؟...

نیامد... نیامدی.... نیامدند.... نیامدم؟.... رفت!!!... رفتی؟...رفتند... رفتم!؟ خواهد رفت... خواهی رفت... خواهند رفت... گفت؟... گفتی؟... گفتند؟ گفتم... گفتم... گفتم... نبود.... نبودی.... نبودند.... نبودم؟... نبودیم... نبودند... نبودند... نبودند...خندید... خندیدی... خندیدند... نخندیدم... نمیخندم... نخواهم خندید...

وقتی که درست وقتی که خوابها خاکستری میشوند.... 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

گوش میدهم به نغمه باران خورده کوههای شمالی که پخش میشود در تمام رگهای روحم یا نوای تار که علیزاده پر شتاب و نرم میخزد در چشمانم و سرم را میکشانم روی کاغذ و بغضی که مدتها است نشکسته است و گمان ندارم دیگر به این سادگیها بشکند. من میمانم و تکه پاره هایی که خط میخوردند و خطشان میزنم... من میمانم و اثر که به محض تولدش دیگر غریبه است با من... نوشته هایی که از درون خودم متولد میشوند و در واقع خود منند و وقتی که سرشان را در می آورند از قلمم و نطفه شان خیز بر میدارد از توی جوهر و قد و بالا میدهد توی زهدان کاغذی و میرُسد و گردن میشکد دیگر از من نیستند و نبودنده اند انگار هیچوقت و میشوند چیزی برای خودشان یا کسی برای خودشان و بگانه میشوند با من... با همه... با هر آنچه بوده اند... با هر آنچه که ریشه شان بوده است... قلم را که از روی کاغذ بلند کنی دیگر بند نافشان را بریده ای... درست عینهو مادرانی که فرزنداشان از خودشان بوده است و امروز دیگر با خودشان نیست و آنها فقط میتوانند کیف کنند از قد و بالایشان و دعا کنندشان که خوب باشند همیشه و کار خوب کنند و از این جور دعاهای سر پیری...

آدمی در دنیای مدرن تنها نیست. نمیگذارند باشد. دیگر هیچ معبر و بیابانی نمانده است که آدمی بتواند با خیال راحت صورتکش را بردارد و سلامی کند با خودش. آنقدر صورتکها رنگبرنگند در صورت آدمی که فرد نمیداند اصلا کیست. آدمی ناآشنا است با خودش و در جستجوی خویش هرچه بیشتر تلاش میکند کمتر میابد بیشتر گیج و گول میخورد و چرخ در این دنیایی پرپیچ و خم که نه سری دارد نه تهی و شاید برای همین است که رمان زاده میشود به تعبییر لوکاچ جوان در دنیایی که درون با بیرون بیگانه است و البته گمان دارم اگر هنوز درونی باقی مانده باشد و همه چیز تبدیل نشده باشد به نمودی طرحواره و سایه وار از خود که معلوم نیست چیست و چه معنایی دارد و یا اصلا باید معنایی داشته باشد؟ همه چیز از معنا تهی میشود چون سایه است... سایه ای از هستی که نیست و انگار نبوده است از اول که بوده است و حالا فاقد آن شده است چون دیگر یگانگی در کار نیست. دیگر آدمی یک آدم نیست و هزاران آدم است بی آنکه در اصل هیچکدام باشد و در واقع همه آنها هست و هیچکدامشان نیست... آیا میشود دوباره با خود یگانه شد؟ نمیدانم... دیگر هیچ جای امنی باقی نمانده است که فرد بتواند تنها باشد که بتواند بعدش با خودش یگانه شود که لازم اش دیدن خود است و خود را چگونه باید دید؟ مگر نه آنکه نظریه پردازان مدرن به شدت معتقدند که خود تنها از ورای دیگر قابل شناخت است که نیست... مگر نه اینکه هر کسی دیگری را کژ و کوژ به خودش برمیگرداند؟ حالا اگر آدمی در تنگناهای بسته ای مثل جنیست و نژاد و قومیت و هزار نابرابری دیگر باشد که خدا رحم کن آخر عاقبتش را که نکرده است به گمانم و نخواهد کرد شاید... زن مثلا باید خودش را در این دنیای مردانه بشناسد... دنیایی که به گمانم چقدر نا امن است برایشان... تا می آید تکان بخورد نره غولی یا عاشق پیشه ای سر میکشد و می آید داخل و اصلا اجازه هم نمیگیرد و میخواهد در جا بیاید و همیه چیزش را قاطی کند و تقسیم... مگر نه؟... مگر همینطور نیست؟ شاید نیست و من توهم دارم... شاید... دخترها خیلی محتاط ترند و با احترام تر و عاقلتر... هیچوقت همنجوری کله نمیکنند بیایند داخل... بگویند سلام ... نه؟... بعد همه چیز درهم میشود... دوست داشتن چه میشود؟... اینکه به زور خودت را بچپانی در خلوت یکنفر و بگویی با هزار دلیل که بی من نمیشود؟ بخواهی فی المثل درمانش کنی یا به او بفهمانی او کی هست و کی نیست... یا نه؟... اینکه دوست باشی و اصلا به این فکر نکنی که آخرش میشود یا نمیشود...اصلا میشود در این زمانه؟ اینگونه دوستی ها...همه چیز رنگ میبازد در میان پرسشها...

کاغذهای بیچاره چه گناهی کرده اند؟... من هی دق دلیهایم را سرشان خالی میکنم... گمانم سر پل صراط  بدجوری یقه ام را بگیرند...  

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

کاغذها را دانه دانه جوهر میریزی رویشان و کم کمک تلبارشان میکنی روی هم از بینظمی و مشوشی و مغشوشی ذهنت همیشه وسط همان بیابان خدا و ظلمات که نشسته ای روی شن ها و ماسه ها و منتظر تا زیاد شوند که بعدش قلم را بگذاری رویشان و هی بچرخانی و هی بچرخانی با هر دودستت آنقدر که بوی دود بخورد به مشامت و آنوقت است که باید لبهایت را پشت هم غنچه کنی و فوتت را پشت بند هم بدهی وسط کاغذها که یکدفعه سر میکشد بالا شعله ها و آنوقت میتوانی تن پوشت را محکمتر تن پیچ کنی و بروی در خیالات دور و نهایتا آسمان خدا که یک ستاره هم نیست تویش و آنقدر از شهر دور شده ای که تاریکی... تاریکی... تاریکی...

ننوشتن میماند مثل دوران نقاهت و رد کردن نرم نرمک بیماریهای روح که بی اشتهایی است و بی میلی و تنبلی در نوشتن... گمانم وقتی نمینویسم یعنی بهتر میشوم... شاید هم نه... هیچ معلوم نیست شاید این ننوشتن از ناتوانی باشد یا بیرمقی و شاید هم از سر پوچ انگاشتن نوشتن... هر چه هست نوشتنی گویا در کار نیست تا مدتی و فعلا نای و نوای کار را دارم از دست میدهم ... باید کمی گمانم استراحت کنم شاید ولی ارگ هم بخواهد بلمم در رختخواب که دیگر میمیرم حتمی... عجب حکایتی است

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... |