![]() |
![]() |
|
| پرسه های یک ولگرد... |
|
تقریبا از خیلی وقت پیش این مسئله به ذهنم رسیده بود که این هم طرح جالبی است... از همان موقع که کتاب بحر مکتوب دوراس را خواندم... عکسهایی بودند که هلن بامبرژر دوست دوراس میگرفته و دوراس کنارشان حاشیه نویسی میکرده است و بعد هم جمعشان کرده بودن روی هم و شده بود کتابی که معلوم هم نیست اسمش را چه باید گذاشت... رمان؟... ادبیات؟..یا حتی کتاب عکاسی؟... اما به هر حال کار جالبی بود که ندیده بودم. بعد متوجه شدم اين تنها كار نيست... مثلا شل سيلوستر استاين هم شعرهايش را جمع ميزند با نقاشيهايش و نقاشيهاي به نحوي بخشي از همان شعرند يا شايد هم بالعكس... يا همين شازده كوچولو اگزوپري... يا رمان سرباز شوايك هاشك كه همراه شده است با نقاشيهايي در كنارش يا كارهاي كوئليو مثل كنار رود پيدرا نشستم و گريستم يا شعرهاي سهراب كه عميقا با نقاشيهايش در ارتباطند يا خاطرات روز نوشت كافكا با آن طرحهاي عجيب و غريب يا هزارها ديگر مثل اين كه هركدام به نحوي مختص به خودند ولي نه به نوعي روشي هستند در ارتباط با يكديگر... توصیفهایم هنوز قوی نیستند... هنوز از واقعیت فاصله دارند... تا می آیم صحنه ای را یا حسی را که از دیدن یک صحنه به من دست داده است یا چیزی هایی در این مورد را توصیف کنم وسط کار گیر میکنم... اینکه چه چیزی باید نوشت و از کجا باید شروع کرد و به کجا باید ختمش کرد ماجرا را... حاشیه نویسی را از خیلی وقت پیش شروع کرده بودم... تقریبا از بچگی که وقتی فیلمی را میدیدم یا رمانی را میخواندم احساساتم را در موردش مینوشتم... بی شیله پیله... بودن اینکه سعی کنم در جستجوی کشف یا فهم چیزی باشم... فقط یک بیان ساده بود... وقتی وبلاگم را شروع کردم تمرین بهتری شد... حسم را سعی میکردم بلافاصله منتقل کنم. در موردش بنویسم یا در مورد وقایع پیش آمده یا صحنه هایی که دیده بودم. آنهایی را که میشد جلوی چشم دیگران گذاشت را میگذاشتم تا دیگران ببینند و بعد در موردش حرف بزنند و نظر بدهند تا برایم مشخص شود چقدر توانسته ام توصیفم را خوب انتقال دهم و آنتچیزی که درون ذهنم بوده را بیان کنم... ابتدای کار خوب نبود... پرت و پلا میگفتم... جدی نمیگرفتم... خوب نبود... کم کم بهتر شد... عکاسی هم خب... از نامزدی بهمن شروع شد... دوربین دیجیتال عمو محسن را داد دستم و گفت بگیر و دوربین دیجیتال هم رفیق خوبی است.. هر چه خراب کنی باز هم جا دارد... یاد گرفتم و عادتم شد که توی عروسی ها همینطور چلپ و چلپ عکس بگیرم... از همه چیز... از آدمها که سیخ می ایستند و می خواهند عکس بگیرند یا مثلا آدمها وقتی میخندند یا وقتی میرقصند یا وقتی پدر عروس و داماد کنار هم نشسته اند یا عروس انگشت عسلی داماد را گاز میگیرد یا چیزهایی از این قبیل... عکاسی از آدمها میان عروسی خیلی سخت است... مدام در جنب و جوشند... میروند و می آیند و تو هم باید شش دنگ حواست باشد که یک صحنه شکار کنی... آرام آرام دوربین شد همدمم... هر جا میرفتم دوربینی از بهمن یا علی یا دایی جمال یا هر کس دیگر قرض میگرفتم و بعد پشت هم عکس می انداختم... در اردوها... مسافرتها... جشنها... هر جا که بود دوربین و سه پایه همراهم بود... حالا شروع کردم به نوشتن یادداشت هایی برای عکسهای که خودم گرفته ام... میگذارمشان در یاهو 360... توی وبلاگ سخت است... هنوز بلد نیستم!... میگذارمشان آنجا و چند خطی هم یادداشت که ممکن است هر نوع کاری باشد... از یادداشت صرفا توصیفی تا احساسی یا هر نوعی... اینهم تمرینی است برای کاری که در نهایت باید انجامش بدهم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 6:59 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
دستم چند وقتی است درست به قلم نمیرود نمیدانم چرا... یک هفته است جتی نتوانسته ام یک کلمه خیر از چرندیات معمول بنویسم... حالت وحشتناکی است وقتی که حس میکنی هیچی به مغزت خطور نمیکند... گمانم باید کاری کنم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 11:10 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
امروز که خودم دقیق شدم روی این دست نوشته های كه تقريبا تا چند روز ديگر دو سال كامل از شروعشان ميگذرد متوجه شدم چقدر آشفته در هم ريخته و بي انسجام به ظاهر نوشته ام. نوشته هايي در قالبها و شكلهايي كه در نگاه اول به فرد نظاره گر چيزي جز بيرون ريختهاي لحظه اي و آني يك دست به قلم تند مزاج و بيقرار را نشان نميدهد. اما اكنون و پس از وقتهايي كه اين تابستان براي بررسي شخصيترين جزيات زندگيم گذاشتم و بعد از كندوكاوهاي بسيار در دل اين جملات متوجه شدم همين نوشته هاي به ظاهر در هم ريخته چيزهايي را به من نشان ميدهند كه البته براي خودم و شايد فقط براي خودم بسيار جالب باشد... سير تفكر... حركت ذهنم در طي اين دو سال... ذهني كه تقريبا تمامي اتفاقات حتي بسياري از شخصيترين اتفاقاتي را كه برايش پيش آمده بوده است را در اين دست نگاشته ها يادداشت كرده است... از خاطرات شخصي تا نظرهاي سطحي و پراكنده... از فلسفيدنهاي يك دانشجوي تازه كار و يك طالب علم نوپا تا روايتهاي شاعرانه و وصفهاي زندگي روزمره و عادات و اتفاقات و احساسات پايدار روحي و لحظها و حسهاي گذرا... تقريبا همه چيز و همه كس را به سادگي پيدا ميكنم در اين آشفته بازار... تمامي افرادي كه برايم مهم بوده اند و هستند به نحوي در اين يادداشتها حضور دارند... تمامي اتفاقات سرنوشت ساز و مهم و حتي حادثه هاي زودگذر كه در ذهنم به نوشتار تبديل شده است با دگرگونيهاي فراوان و تغيير حالتها نگاشته شده اند در اين صفحاتي كه اولين خواننده اش و مهمترين خواننده اش قطعا خودم بوده ام... كسي كه بيشتر از همه نياز داشته است تا در ميان اين حرفها چيزهايي را بيابد در كه در ديگر حالات برايش سخت فهم بوده اند... اين پراكنده گويي ها البته به هيچ عنوان انسجام دست نوشته هاي كاغذيم را ندارند ( هر چند آنها هم به هر حال آشفته هستند) اما تمامي آنها بر روي يك خط سير مشخص حركت كرده اند... روند تغييرات ذهني من حداقل براي خودم در اين نوشته ها به خوبي مشخص است... زماني كه اين دست نوشته ها آغاز شد من به ايده هايي اعتقاد داشتم كه پس از يك ويراني فكري ساخته بودمشان... يا بهتر بگويم در من ساختاري پيدا كرده بودند... من اكنون در ميانه چهارمين طوفان ذهني سخت خود هستم و اين دست نوشته ها در واقع حاصل گذر از ميان طوفانهاي دوم و سوم و رسيدن به درهم ريختگيهاي چهارم است... درهم ريختگيهايي كه سالها وقت ميبرد تا به ساحلي از ايمان برسند... ايده هايي كه هنوز بايد چه بسيار محك بخورند تا بشود به صحتشان ايمان آورد... در واقع ايده از ديدگاهي به شدت شباهت غريبي به احساس دارد... هر دو در تازيانه روزگار عيارشان سنجيده خواهد شد... به هر ترتيب گمان دارم اين دست نوشته ها هنوز هم براي خودم بيش از هر كسي مسلما راهگشايند ... راه گشاي انديشيدن و باز هم انديشيدن براي من در مورد خودم است... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
به خاطر همین به شیخ اسماعیل لقب سمنانی را دادند با اینکه در سرخه زندگی میکرد. روحانی بزرگی بود و پیش نماز و برای خودش کیا و بیایی داشت و کلی هم مرید و رسم هم کرده بود که تمامی فرزندان ذکور خانواده باید به کسوت روحانیت درآیند و هیچ راه هم نداشت و خودش هم سه پسر داشت که هر سه شدند روحانی و یکی از این سه پسر هم همین شیخ فاضل سمنانی بود که داستانهای زیادی نقل میکردند در موردش که صدای بسیار زیبایی داشت و قرآن را نیک میخواند و در زمان خودش مشهور بوده است و پیش نماز همان مسجد جامع سمنان. مسجد جامع آنموقع دو پیش نماز داشت که یک شیخ فاضل سمنانی بود و دیگری حکیم الهی. هر دو همزمان نماز میگذارند در مسجد و هر کدام مریدان خودشان را داشتند و آنزمان هم مرید شیخی بودن به معنای همه چیز بود. مریدان این دو شیخ هیچ سر سازش نداشتند تا آنکه روزی شیخ فاضل میرود برای نماز صبح به شبستان که یکی از مریدان حکیم در شبستان را پشت سر شیخ قفل میکند. شیخ بشدت از این اتفاق رنجیده خاطر میشود و به همراه هر ۴ پسر خود که همگی ملبس یودند به لباس روحانیت بار سفر را میبندند و به حالت قهر از شهر خروج میکنند. راهشان به سمت گناباد می افتد و بعد دیگر شهرهای خراسان و چه بسیار مساجد که بدست ایشان بنا میشود و حوزه علمیه های که در آن درس میدهند به اتفاق و دست آخر در مشهد رحل اقامت میگزینند و خانه ای میسازند و مسجدی و مشغول درس و فحص میشوند. شیخ فاضل ۴ پسر داشت که یکیشان جمال الدین نام گرفته بود و مشهور بود که از بقیه برادران در حکمت و دانش پیش گرفته است. جمال الدین دوبار ازدواج میکند و هر دوبار همسرانش در هنگام زایمان فوت میکنند و او میماند و دوبار ناکامی. باری در سفری پدر به دیار خویش باز میگردد و به نزد یکی از روحانیون مشهور از خاندان میرمحمدخانی میرود که اینان نیز همچون آنها همگی نسل اندر نسل از پیشوایان دینی بوده اند. در مجلس این دو روحانی صحبت به فرزندان میکشد و شیخ فاضل گلایه میکند از دست روزگار و سرنوشت فرزند خویش که دو بار ازدواج کرده و هر دو به ناکامی گذشته است. شیخ میرمحمدخانی به شیخ فاضل پیشنهاد میکند که دختر خویش را برای فرزند شیخ فاضل عقد کند و شیخ نیز میپذیرد! باری نیمه شب به دختر خبر میدهند که باید بار سفر بربندد که عروس شیخ فاضل شده است باید به همراه پدر همسر خویش به سمت مشهد کوچ کند. دختر صبح فردا هنوز آفتاب سر نزده به همراه شیخ به سمت مشهد میرود و در مشهد با شیخ جمال الدین وصلت میکند. آنزمان اما هنگامه به قدرت رسیدن رضاشاه است و پس از مرگ پدر فرزندان شیخ فاضل به خصوص شیخ کمال و شیخ جمال مسئولیت مریدان را عهده دارد شده اند. رضاشاه که ابتدا در در ملاطفت با روحانیون برآمده بود به شیخ جمال الدین لقب اشرف سمنانی را میدهد و او را از فضلا میشمارد. اما در هنگامه ماجرای کشف حجاب که برادران به عنوان پیشوایان دینی به مخالفت شدید با رضاشاه برخواسته بودند با مشکلاتی سخت مواجه میشوند. رضاشاه ابتدا آنها مجبور به تبعید در خانه میکند به گونه ای که تا سالها این روحانیون حق خروج از خانه خویش را نداشتند. آنگاه که میبیند اینان همچنان به مریدان دستور مقاومت میدهند سعی میکند آنان را از پیش رو بردارد. بدین ترتیب به سراغ شیخ جما الدین میرود و در میهمانی که برگزار میشود عده ای از روحانیون درباری شیخ را مسموم میکنند. مسمومیتی که شیخ را بشدت بیمار و پس از دو سال درد و رنج به سرای دیگر بدرقه میکند. شیخ که از همسر خویش صاحب دو پسر و دو دختر شده است خاندان خویش را اکنون بی سرپناه باقی گذاشته است. حکومت به خانواده سخت میگیرد و به ناچار عماد الدین فرزند بزرگتر شیخ که در این زمان نوجوانی بیش نبود خانواده را به شهر پدری خویش باز میگرداند و سعی میکند در امرار معاش آنها با تمام توان خویش بکوشد. حمیت این نوجوان آنچنان بوده است که حتی به خاندان مادریش نیز اجازه دخالت در امورات را نمیدهد و در بازار سمنان به سخترین کارها مشغول میشود. تا آنکه حکم سربازی عماد الدین صادر میشود. عماد الدین نگران خواهران و مادر خویش است و ترس از تنهایی آنان ارد و البته برادر کوچکش جمال الدین که همنام پدر است هنوز کودکی است و نمیتواند مسئولی خوب برای خانواده باشد. خواهران خواستگاران بسیاری دارند که برادر همه را رد میکند و وقتی اجباری رضاشاهی پیش میاید به ناچار تصمیم میگرد به اولین خواستگار مناسب در اولین فرصت خواهر خود عذرا را شوهر دهد. از قضا مردی به خواستگاری می آید که نامش ابوالقاسم است و از اهالی سمنان و سرنوشتی البته بسیار متفاوت دارد. پدربزرگ ابوالقاسم از روحانیون به نام و بزرگ درجزین بود و ملقب به بزرگ خاندان اکرم و بسیار سختگیر و خویشتن پرست( ابوالقاسم همیشه پدر بزرگ را با لقب مردی که دستانش پینه نداشت! نام میبرد) پدر ابوالقاسم که سختگیریهای شیخ و پول پرستیهایش را سر بر نمیتافت از خانه خویش بیرون میزند و با زور بازوی خویش و بدون اتکا به پدر ثروتمند خویش نان خویش به کف می آورد. تا آنکه زمانی که ابوالقاسم در شکم مادر بود به شهر گرمسار برای کار میرود و وقتی روزی از روزها زیر دیواری مینشیند تا چپقش را دود کند دیوار ناگهان میلرزد و بر سرش خراب میشود. بدین ترتیب ابوالقاسم نیز همچون عمادالدین سرپرستی خانواده را برعهده میگیرد ( ابولقاسم کوچکترین فرزند بود اما بلافاصله وقتی به بلوغ میرسد مادرش را به زیر چتر حمایت خویش می آورد). القصه عمادالدین عکس ابوالقاسم که فی المجلس به همین منظور تهیه گشته بود را به خواهر خویش عذرا نشان میدهد و با آنکه عذرا تمایلی به این مردی که ۱۸ سال! از او بزرگتر بود نداشته است او را به جهت حفظ خانواده شوهر میدهد.این اولین وصلت میان این دو خاندان بود... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
(( صندلی همان است چه من به آن نگاه کنم چه نکنم)) - این لزوما درست نیست. مردم وقتی کسی تماشایشان میکند اغلب دست پاچه میشوند. لودویگ ویتگنشتاین این مردم نوعی سبز مایل به قرمز میشناسند.-(( ولی آخر چنین سبزی اصلاً وجود ندارد!))- چه جمله ی عجیبی - ( آخر از کجا این را میدانی؟) لودویگ ویتگنشتاین فهم این واقعیت چندان دشوار نیست که هرگاه کسی معتقد باشد همچون موجود بیمعنا زندگی میکند همچون موجود بیمعنا نیر خواهد مرد. اما این برداشت از معنا همانقدر گمراه کننده است که آن تصویری از انسانی که این معنا بدان تعلق دارد. معقوله معنا در این معنا داغ تصویر انسان بسته را بر پیشانی دارد.... همه این تاملات [ فلسفی] در رویارویی با مسئله معنا سوژه یا فاعل شناسای معنا را - بر پایه اسلوب فلسفه ی سنتی - انسانی تنها گرفته اند که گویی در خلا به سر میبرد. مونادی تک افتاده. خودی بسته که انگار مهر و مومش کرده اند...بدین ترتیب در این تاملات... انتظار میرود هر کس در مقام مونادی تک افتاده و تنها باید معنایی داشته باشد و زمانی از بابت بیمعنا بودن وجود انسان نوحه سر میدهند که این نو معنا یافت نشود... اما نمیتوان مفهوم معنا را با ارجاع به انسانی تک افتاده و تنها یا مقوله ای عام و جهان شمول که از تصور چنین انسانی مایه گرفته است درک کرد... معنا معقوله ای اجتماعی است... در همین قالب معنا [ زبان] که ابتدایی ترین قالب آن است میتوان خصلت اجتماعی آنرا به وضوح ملاحظه کرد...تعابیری چون با معنا و بی معنا وقتی در وصف زندگی یک انسان به کار میروند با معنا و اهمیتی که دیگران برای کیستی و کارهای او قائل میشوند پیوندی وثیق دارند...در جوامع توسعه یافته تر که فردیت در آنها به حد افراط رسیده است این احساس در همگان پدید آمده است که هر کس برای خودش هستی و حیاتی مستقل از دیگر آدمیان و از کل جهان (( بیرون)) دارد. بر اثر غلبه این احساس رفته رفته این تصور سر بر می آورد که هر کس باید - خودش - به تنهایی معنایی برای هستی خویش دست و پا کند... هر انسانی غذای خود را از... (( بیرون)) بدست می آورد هوای (( بیرون)) را تنفس میکند... از پدر و مادری (( بیرونی)) زاییده است...حاصل این نگرش [ معنای فرد گرایانه] تصویری کژ و معوج از خویش است. فرد خود را موجودی به تمامی مستقل و خودآیین میبیند. این تصویر تحریف شده شاید بازتاب احساسهایی بس واقعی باشد. احساس غربت و تنهایی. احساس انزوای عاطفی... نوربرت الیاس یکی از خطرناکترین ایده های فلسفی عجبا این است که ما با سر یا در سر فکر میکنیم... فکر کردن را در سر در فضایی کاملا بسته تلقی کردن مرموزیتی بدان میبخشد لودویگ ویتگنشتاین |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 1:27 قبل از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
خسته ام... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 0:8 قبل از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
خیزابها که سر میکشند تو میلرزی توی قایق میان دریا و من از دور تماشایت میکنم که تو راهم نداده ای نمیخواهی راهم بدهی و هیچ هم نمیدانی که رفیقت نیمه راهت شاید نباشم و بعد بلند میشوند موجها و هوار میشوند خروارها قطره... قطره قطره چکان چکان میچکند روی تنت و خیس میشوی از این آبهای سرد و تیره و من هر چه داد میزنم از لب ساحل صدایم را بد با خودش یغما میبرد و نمیگذارد به گوش تو برسد و من سردم است و مهمم نیست هیچ این سردی و فقط به تو فکر میکنم از این سوی ساحل و میترسم و میترسم که یکدفعه قایق برگردد و تو غوطه بخوری میان آب دریا که چقدر شور است این آب و چقدر شور است که میزند به تلخی این شوری و دریا هم که هیچش شوخی نیست... هست؟ سرد است این آب و غرق میکند تو را و من میترسم هر شب... هر شب میترسم و می آیم لب ساحل که ببینم تو برگشته ای سالم یا نه و فانوس دریایی هم که خاموش است و من میان سوز شبهای سوزناک ساحل می ایستم به تماشا که شاید جنبشی ببینم روی آبها و... آخر این کدام سنگ است که هر چه پنجه می اندازی هیچش تکان نیست و جنبش نیست و لرزشی هم حتی دریغ...آنقدر میسایی و میسابی دستهایت را به این سنگ که حتی از دور هم چقدر بزرگ است... از این پایین که من ایستاده ام به تماشا و تو هیچ ملتفت نیستی و فقط انگشتانت را انداخته ای زیر و تخته سنگ و هی عرق میریزی که برش داری و نمیشود ... تکان نمیخورد لاکردار و من هر چه فریاد میزنم و میگویم د بگذار من تنه ام را ببرم زیر تخته سنگ و تو روی استخوانهای من اهرمش کن و تکانش بده که تو صدایم را نمیشنوی و پنجه هایت را مدام فشار میدهی بیشتر و بیشتر و خون است که از لابلای انگشتهایت میزند بیرون و سنگ همانجا جا خوش کرده است... آخر دریا است و اینهمه ماهی... اصلا با قایق تو میرویم سراغ سفره خدا و من میشوم وردستت تا همیشه... بخدا تا همیشه همان وردستت میمانم و تورها را هم هرکجا بگویی می اندازم و خودم هم چشمم کور میکشمشان بالا و این سفره خدا آنقدر ماهی دارد که چیزکی هم به من برسد و نترس... من میروی لابلای موجها اگر قایقت پر از آن درشتهایش شد و تا ساحل کنارت شنا میکنم و کوسه ها را دور... ها؟ اصلا پارو را هم بده من میزنم تا هرکجا که بخواهی... بادبان را هم خودم جمع میکنم و نیم شبها اگر توفان شد این بالا پوش من هم را هخم تو بپوش و من سردم نمیشود... اصلا ناخدا تو... ها؟ کی لنگر بکشیم؟ کجا برویم؟ ... من نشسته ام کنار ساحل و سنگها را پرت میکنم روی آب و تقه ای میزنند سنگها و میروند زیر آب و من میترسم که تو هنوز هیچت خبر نیست و انگار نه انگار و هر چه منتظر میمانم از قایقت انگار نشانی نیستم و من هم قایقم... قایق من هم مال تو... رنگش را هم که سفید است و سفید را هر چه بخواهی میشود رنگ دیگرش کرد و من ... من... ماهی همه مال تو... قایق مال تو... من که کنارت باشم دریا مال من است... نه اصلا دریا هم مال تو... خوب است... ها کاکو... میخواهی اینهمه را؟... تو فقط لنگر را بکش و بادبان را دستت بگیر...ها؟ ناخدا؟... من بچه دریا نیستم... من ایستاده ام لب ساحل هنوز و می ایستم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 3:34 قبل از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
( حالم خیلی بد بود... خواستم توی وبلاگم بنویسم که یادم آمد بعضی بی قراریها را باید خورد وقتی که نمیدانی باید چکارشان کنی بجای اینکه ثبتشان کنی بر جریده عالم و همه بخوانندش و بعد از کنارش بگذرند درست مثل آنی که ساز میزد برای دل خودش و میدید هیچکس حتی نگاهش هم نمیکند و تره که هیچ... زنگ زدم به دوستهای دانشکده... چندتایی چاق سلامتی و چندتایی هم فکر کنم اصلا حالش را نداشتند توی ماه رمضانی گوشی را بر دارند و چند تایی هم خاموشیده بودند و چند تایی هم قطع کردند یکجورهایی یعنی ... نوشتم چیزهایی را و گفتم بفرستم که مطابق معمول نیم تمام ماندند و باز هم این روایت نسج نگرفت به تمام و کمال و صد بار آمده شماره اش را بگیر و بعد گفتم نتیجه که مشخص است و صحبت هم که فقط روان را بیشتر بهم میریزد و مگر آزار داری پسر جان که هر وقت مخت بهم میریزد میخواهی مزاحم ملت شوی و یکبار هم خفه خون بگیر... حالیا حالم روبراه تر است... ای زنده ام) متنهای بچه ها را نشستم یک دل سیر توی این فضای مجازی خواندم... مدتها بود که وبلاگ گردی نکرده بودم و بد نبود و مطلبی بود که ریحانه جوادی گمانم چند قرن پیش نوشته بود و من فکر کنم اولین بار بود که میرفت داخل وبلاگش و که چشمم تا خورد به اسم گافمن تیز شدم ( اسم گافمن و زیمل و مکتب فرانکفورت و رمان و یوسا و سمنان و علیزاده از جمله چشم تیز کنهای من هستند!!!) چند روز پیش هم که داخل این ابوالمشاغل ( رایانه) را میگشتم نوشته ستوده که داخل رشق به گمانم از گافمن یه حرفی به میان آورده بود برخوردم... چرا اینها را گفتم؟... خب... دقیقا نمیدانم ولی فکر کنم دارم ارتباطی بین گافمن و ابله داستایوفسکی و مکتب فرانکفورت و سمنان و علیزاده پیدا میکنم!!!... شاید بخاطر همین است... ( هیچوقت فکر نمیکردم دخترها اینقدر توی این مملکت که نه... توی جهان ما دچار مشکل باشند... امروز البته بعد از ماجرای دعوایم با چند نفر از مسئولین در جهت دفاع از حقوق زنان و بعد آن گفتگوی مفصل پیرامون کتاب اتاقی از آن خود وولف که دادم مادرم بخواند و خواند و درگرفت میانمان که در نهایت رسید به متن خوانی و هرمونتیک و تعریف خاطره و بررسی زوایا و خفایا و از این حرف ها و بیشتر ملتفت شدم که نه انگار اصلا یک جای کار بدجور لنگ است در مورد زنان... حتی به سرم زد بروم مطالعات زنان بخوانم... ولی ... نه... راستی اگر کسی میخواهد پشت صحنه روی صحنه گافمن را بفمهد بهتر است علاوه بر همان چندر غاز اشارات مبهم به ارائه خود در زندگی روزمره یکمی هم به تحلیل چارچوب و به خصوص تیمارستان رجوع کند... گمانم خیلی چیزها دارد... بهتر است متن اصل را هم بخواند حتی اگر کمی شا باشد و به هیچ عنوان این داغ انتشارات مرکز را نخرید که افتضاح است ترجمه اش پولتان را دور ریختید و بعدش هم خوب است نگاهی به فیلم چهارشنبه سوری بیاندازید. گمانم هم قواعد و روش را بهتر میفهمید هم گافمن را و پشت بندش مقاله دکتر لاجوردی را در مورد فکت بخوانید که کولاک کرده ( کلا لاجوردی خیلی باحال است جزو ۴ استادی است که من کلاسهایشان را واقعا با تمام ذوق میروم یعنی اباذری و کچوئیان و شریعتی و لاجوردی و چند استاد را هم با نیم ذوق مثل صدیق و هاشمی و بقیه هم خلاص... البته نادر امیری را از قلم نیاندازم که کلاسهایش بدرد نمیخورد جز همان کلاس جامعه شناسی ادبیاتش که خودش هم واقف بود به مسئله و برایش مهم نبود به دلایلی که حوصله حرف زدن پیرامونش را ندارم و واقعا این بشر در سخنرانیهاش میترکاند آنروزی که در سخنرانی پژوهشکده هنرش در مورد نقد رمان صحبت کرد و رمان ایرانی و وای چه حالی میداد بحثهای یکساعته بعد از کلاس جامعه شناسی ادبیاتش تو راهروی خالی در مورد یوسا و رمان و همه چی... حیف... جواهری از دستمان رفت) و بعد فکر کنم فیلم ۹ زندگی را ببینید و بعد هم بروید سراغ گفتگو با مرگ کوستلر و و بعدش هم گمانم یک چای میچسبد ( چقدر دری وری میگویم...) (بخدا یک خروار حرف دارم و هیچ نمیتوانم بگویم... این یک هفته کلی درد و دل شنیدم و خودم هیچ نگفتم... مدتها است هیچ نگفتم... حوصله نوشتنشان را هم ندارم... همین چند شب پیش بود که از زور داشتم با خودم من باب تفاوت ماهوی شعر با رمان حرف میزدم و بعد وصلش میکردم به آلاسکا و سنگ و زبان اسپانیولی و پروانه و شعرهای مصدق که مادرم مچم را گرفت... همچین نگاهم کرد که به روانیها نگاه کنی بهشان برمیخورد!!! حالا مادرم رفته تهران و بابک هم ماموریت من هم خانه تنها... دلم عجیب گرفته...) بهتر است اینم مزخرفات را تمام کنم... بروم شام را گرم کنم و چای و چیزی نگاه کنم...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
آرشه میرود و می آید و انگار مرا میکشد به خود رهایم میکند و باز میکشد به خود رهایم میکند و میکشد به خود و رهایم میکند درست مثل یاد تو که می آید و مرا میکشد به خود و رهایم نمیکند اما یاد تو مثل آرشه این ویولون نیست و رهایم نمیکند یاد تو مرا به حال خود مگر حالی مانده است و هیچ تو نیست همه اش و این زندگی هم مینوازد مرا و و بعد دستها فرود مکث میکنند و بعد زخمه میزنند این انگشتان و پنجه ها میروند و می آیند و میروند و می آیند و زخمه میزنند به روح من زاین زندگی مدام میزند زخم و رشته رشته میکند تنواره روحم را و یاد تو میرود و می آید روی این رشته ها مدام و چقدر این درد لذت بخش است درست مثل صدای آرشه... میرود و می آید یاد تو... و تو اصلا کیستی؟ نمیدانم این تو کیست... نمیدانم چیست... نمیدانم اصلا هست یا نیست که نیست و اگر بود که مدام نمی رفت و نمی آمد و میاند روی این زخم و میسوزاند و وقتی میماند من میشد مثل همه و او هم میشد مثل همه و این تو میشد حتم دارم یک کدبانوی کامل و این من میشد مردی که شبها خسته بر میگردد خانه و بعد ولو میشود روی مبل و هنوز شام نخورده خر خرش میرود هوا مثل تمام مردهای عالم که نه اینطور نیستند تمام مردهای عالم تو اشتباه میکنی مثل همه و من اشتباه میکنم مثل همه؟ من اشتباه میکنم مثل همه؟... حذب میشوند همه در این زندگی سگ مرگی و من انگار جدالم تمام نمیشود که جذب نشوم و دست آخرش میشوم و میشوم؟ میشوم دست آخر جذب این زندگی روزمره؟ ها؟... میرقصند انگشتانم روی صفحه کلید و پلکهایم شل و لخت میخواهند ولو شوند روی هم و دستانم بی هوا دارند خودشان میروند و می آیند نه مثل تو که خود میدانی مینوازی برای نواختن پنداری هست در پس انگشتان و پنداری که میداند چطور برود و چطور بیاید و من اما میروم و می آیم و مست و ملنگ و مشنگ میروم جلو و همه میگویند برگرد و وقتی بر میگردم دوباره میبینم دست میزنند همه و من مست میروم جلو و تلو تلو میخورم درست مثل این مردی که چند وقت پیش داشتم مینوشتمش تلو تلو خوردنش را در خیابان و بعد این صفحه ها را مینویسم و تلنبارشان میکنم روی هم که هیچکس جز خودم اینها را نمیخواند و همه شان جا خوش کرده اند تو کشوی دراور و هیچ نمیخواهند به این تن تنبلشان تکانی بدهند و میدانید که مدتی است حرف نزده ام؟ جز با مادرم... و مادرم ... مادرم که امروز رفت تهران و من را خرد و خراب و مست گذاشت و رفت... رفت و من تنها باید این چند روز را دیوانه وارانه بگذرانم... الان سر ظهر است و من هنوز نخوابیده ام پلکهایم اما انگار روی هم است و من نخوابیده ام هیچ... هیچ... کاش بودی و حال مرا میدیدی... کاش اصلا نبودی... کاش هیچکس نبود... کاش... هیچ چیز نبود... خدایا خوابم می آید... فقط بگذار بخوابم... تا ابد... |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 2:14 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
دستش را میکشید روی صورت تک تک زندانیها و میگشت دنبال آنی که میخواست و هرچه میگشت نمیافت و هی مدام دستهایش را میکشید روی صورت زندانی ها و بعد نگاه خشک و متصلب زندانیها که دوخته میشد در نگاه او و چقدر دردناک بود این نگاهها... راست نگاه میکردند توی چشمش و با همان نگاه سرد و جمود حالیش میکردند که نیستند آنی که او دنبالش میگردد... درست مثل همین بیات کردی که علیزاده میزند و روایتی است انگار بر همین حس که نیست... که نیستند و او مدام دست میکشید روی صورتها و هر چه جلوتر میرفت صورتها تمام نمیشدند و تمام نمیشدند و همه نشسته بودند ردیف شت میزهای فلزی غذاخوری و بی اعتنا چیزی میخوردند که نمیدانم چه بود و او جلو میرفت و بغضش گرفته بود و هرچه گام میزد بغضش بیشتر میشد و وقتی فهمید هیچکدام از آنها نیست و آنی که میخواهد اصلا مرده است خیلی وقت پیش آنوقت بیات کردی تبدیل شد به اسمار اسمار و تند و تند و بغض هق هق شد و از خواب پریدم و دیدم دارم بلند بلند هق هق میکنم و بالش خیس خیس شده است و خودم شوکه شدم و پریدم از اتاق بیرون که مادرم لباس پوشیده داشت میرفت سراغ یک دکتر جدید که ماند حیران که چه شده و من سریع رفتم دستشویی و صورتم را شستم و بعد نگاهی انداختم به خودم توی آینه... سنگین بود چقدر... تی شرتم را هم عوض کردم بعدش چون خیس عرق سرد شده بود... خیس خیس... تنم را رها کردم توی مبل و چشمهایم را بستم... تازه ساعت ۴ عصر بود... یک ساعت نبود که خوابیده بودم... حس فرود را داشتم بعد از اسمار اسمار... ( سانسور شد...) بعضی صحنه ها بد شکنجه میکنند آدم را و من هر روز دارم با این صحنه ها سر میکنم... هر لحظه ... هر ثانیه... در میان خوابهایم... در میان لحظه های بیداری... تنها چیزی که مرا رها میکند همین نوای آهنگها است و رمانها و کتابها... همین... همین لحظات است که میماند مثل نوای زنگوله که علیزاده میزند و روح افزا... امروز تمام بچه هایی که برایشان انتخاب رشته کردم زنگ زدم به من... یکی ناراحت... یکی عصبانی... یکی ترسان... یکی خوشحال و در این میان من بودم که حرف میزدم و حرف میزدم و امید میدادم و امید میدادم و میدانم که بزرگترین خیانت را میکنم که چیزی را که خودم اعتقاد ندارم واگویه میکنم برای دیگر... امید!!!... امید به چه؟... خودم هم میدانم که هیچ امیدی نیست... هیچ... هیچ... این نوشتنها نه برای آنست که برخلاف گمان خیلیها مظلوم نمایی و آخ من بدبختم باشد نه برای نشان دادن صلابت و توان چیزهایی بیمعنا از این دست... تنها روایت است... روایت... روایت چیزهایی که میگذرد... در زندگیم... در ذهنم... چیزهایی که باید بیان شوند... نمیدانم چرا گاهی ولی باید بیان شوند... مدتها است که در مورد چراهای این کار اصلا فکر نمیکنم فقط میخوانم و مینویسم و نگاه میکنم و میشنوم... دیگر حتی بخاطر ارزشها و آرمانهایم نیست که به دیگران ایمان میدهم یا به حرفهایشان گوش میدهم... فقط بخاطر این است که باید این کار را انجام دهم... همین... دیگر بخاطر احترام و ترس و این حرفها نیست که حتی یک اس ام اس ساده اضافه نمیزنم... فقط بخاطر این است که نباید انجام دهم... فقط همین... شرایط خیلی سخت است... فشارها مرتبا زیاد میشود... فوق العاده وضعیت روحیم شکننده و نامتعادل است... سخت میتوانم خودم را جمع و جور کنم... ولی باید این کار را بکنم... نمیدانم چرا ولی انگار چیزی هست در پس همه این اتفاقات که من هنوز نمیدانم... چیزی هست انطرفش که هنوز نمیدانم چیست... ولی چیزی هست... قرصها را کنار گذاشته ام... وضعیت بحرانی است... خدا مهرماه را بخیر کند... اینجوری قبل از ارشد حتما فرو میپاشم اگر خودم را جمع نکنم... ولی نمیشد... باید قرصها را کنار میگذاشتم... این زیست اخلاقی این بلا را دارد سرم می آورد... با کله پریدن توی آرمانها و ایده آلها همین هزینه ها را دارد... ولی چه باک...نمیتوانم این نوع زندگی را کنار بگذارم... یعنی اگر بخواهم ویران نشوم باید بگذارم کنار ولی آنوقت که دیگر من نخواهم بود... ( دارم چرند میگویم... این گفتگوی درونی هر روزه ام است... شما توجه نکنید...اصلا این چند روزه فقط مزخرف میگویدم مینویسم...) اینها را مینویسم برای اینکه باید اخلاقا بنویسم... باید بنویسم... چون من همینم... چون باید همین باشم... نمیدانم ولی ماجرا چیزی است شبیه به اینکه گفتم... اخلاق... چیزی در همین حدود... شاید هم نه... الان در وضعیتی هستم که واقعا معلوم نیست واقعا چیست ماجرا ولی گمانم... فقط میدانم بدجوری بهم ریخته ام... تنها باید بنویسم... این را هیچوقت نباید فراموش کنم... وظیفه ام را... خدایا... عجب اوضاعی... ( آمدم ثبت کنم که نشد و بعد برای اولین بار یک تکه از متنم را سانسور کردم... نمیدانم ولی میدانم که باید سانسور میشد... ببخشید... اولین بار است... ولی خیلی شخصی بود... یک خاطره بود دهشتناک از بچگیها... درست مثل همین خواب که چیزی در مایه های رویت همین خواب در بیداری بود... یک زندانی آشنا...بگذریم...) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 8:7 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
واقعا خودم هم نمیدانم دارم چکار میکنم... کلافگی عصرها به اوج میرسد... عملا توان برقراری ارتباط با هیچکس را ندارم...همه را آزار میدهم... وحشتناک حساس شده ام... با کوچکترین صدایی آشفته میشوم... هر چه کردم امروز نامه دوم را تایپ کنم نتوانستم... انگار اصلا نمیششود که بتوانم نگاشته هایم را برایش بفرستم... حدود ساعت یازده صبح بود که شروع کردم به تایپ ... ساعت یازده و نیم همه را نیمه کاره رها کردم... بعد کاغذها را قلمی کردم... گمانم در بدترین ساعات باز با کاغذ کنار می آیم... نوشتم آن متنی را که قبل از رفتن تا صبح رویش کار کردم و باعث شد ۲۴ ساعت نتوانم بخوابم و مجبور شوم وسط سخنرانی احمدی نژاد در سالن اجلاس سران نیم چرتی بزنم! بازنویسیش کردم و از اولش بهتر شد ولی انگار آنقدر به دلم نشست... ( صفحه کلید دارد خیس عرق صورتم میشود که چکه میکند روی دگمه ها) ... در هر حال متن خوبی است... دیشب با هر بدبختی بود پاراگرافی از متن رمان را جلو بردم... ادامه صحنه کافه بود...آنقدر کار نظام گسیخته است که گاهی اصلا نمیدانم دارم چکار میکنم... متن... شخصیتها... مکانها... روایتها... همه خود به خود پیش میروند... از روایت اصلی مد نظرم خیلی دور شده ام... تنها نیم بندی به آن شباهت دارد... همه ذهنم دارد از هم گسیخته میشود مثل پرنس رمان ابله که هر دو چقدر شبیهیم با این صرع لعنتی... نظام مطالعاتی ام به شدت بهم ریخته... قبلا خیلی منظم مطالعه میکردم ولی الان اصلا معلوم نیست چه خبر است... کتابها نیم کاره رها میشوند... یکدفعه کتاب جدیدی شروع میشود... بعد هیچ اتصالی میانشان برقرار نیست... نباید به همایش میرفتم... کل اعصابم را بهم ریخت این جلسات کمیسیونها که باز بهروز اشرف سمنانی بازی در آوردم و با عالم و آدم از وزیر و معاون و رئیس فلان سازمان و فلان استاد بحث کردم و درگیری لفظی و ... جانم درآمد... دیروز دوباره رفتم سراغ موبایل و به کلی از بچه ها همنطوری اس ام اس دادم... نمیدانم فقط دلم میخواست با کسی حرف بزنم و بعد دیدم اس ام اس ها می آیند و بعد میروند و هیچ... همه حالشان خوب است و دنیا به کام است و از این حرفها... دائم هم که یاهو ۳۶۰ به روز میکنم محض ... محض نمیدانم چرا ... فقط هی میگردم دنبال آشنا... اد میکنم و همین... هیچ... هیچ... دوباره کلی زمان میخواهم که برگردم به حالت اول... زمان میبرد...خدا پدر علیزاده را بیامرزد... این آلبومی که تازه از اینترنت گرفتم چقدر حال میدهد... ترکمن را میگویم... اگر نوای او نبود که هیچی... میترکیدم... چقدر بهش نیاز دارم و او چقدر دور است... نمیشود هم نزدیک شود...نباید نزدیک شود... باید همان دور بماند و به مخیله اش اصلا راه ندهد این دیوانگی را...من دیوانه ام... همه باید دور شوند از من... وای دارم جدی جدی چرند میگویم...یکی کمک کند... خدایا... چقدر سخت است این راه... چقدر سخت است... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 8:24 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
بهش میگفتند نمکدان بچه های کلاس که درستش میکردند خیلی تیز و تند با یک تکه کاغذ و چند تا یکی از این ور و یکی از آنور و بعد میشد یک هرم که قرار میگرفت توی دست بچه ها و انگشتها فرو میرفت درش و بعد یکی میگفت نیت کن و یکی را انتخاب کند و بگو چند بار و باز و بسته میشد تا آینده ات را نشان دهد که پیشه ات چه خواهد بود و قبلا هم نوشته بودند روی هر هشت لبه هشت شغل را که ترکیبی بود از دکتر و مهندس و بقال و عمله و رفتگر و شوخ طبعی بچه گانه بود و هر کس در دلش آرزو میکرد که اقلکم اگر دکتر نشد مهندس بشود و از این حرفها و بعد وقتی نمکدان را میچرخاند و به تو رفتگر می افتاد میگفتی دوباره و دوباره نمکدان میچرخید و میچرخید آنقدر که بالاخره به تو مهندس بیافتد و تو خوشحال شوی... برگهای نازک کاج را که به دو سوزن درهم رفته میمانستند می انداختند گل هم و میکشیدند... یک سر یک برگ را میگرفت و دیگری آنسرش را و میکشیدند... قبلش هم آروزیی بود و اگر میخواستی آروزیت بر آورده شود وقتی کشیدی میبایست برگ کاج آن یکی از وسط نصف شده باشد و مال تو سالم مانده باشد و باید رویای آن یکی میشکست و رویای تو میماند... خوب که ریز شوی میبینی از اینطرف دارد میرود آنطرف بیخیال آنکه حتی لحظه ای فکر کند که سرنوشتت وابسته است به گامهایش و سرش را میکشد و میرود آنطرف کف دستت و خطی را پشت سر خودش میگذارد و میگذارد کف بین خوب خیره شود و بگوید بعدش که چقدر عمر میکنی و چند بچه خواهی داشت و حرفهایی از این دست و بعد هر چه خیره میشوی به دستت هیچ نمیبینی درش و با خودت میگویی اینها را همه از این کف دست صاف خواند و پوست کنده گفت؟... یله داده بودم از خستگی به ستون بلند و صاف و سرد سالن اجلاس سران و داشتم گوشه ای دور از آن همه همهمه فکر میکردم به این صحنه ها و دهشت کرده بودم از چیزهایی که دیده بوده بودم... دیدمش... از پشت شیشه های بلند و خوش تراشی که ما را جدا کرده بود از او که با همان لباس نارنجیش و آن جاروی دستی بلند نشسته بود روی سنگهای مرمرین پله های حیاط سالن اجلاس سران و خیره شده بود به ماشینهای وزرا که صف کشیده بودند بیرون در شیشه ای و کنار هر کدامشان چند نفر با کت و شلوار تمیز و اتو کشیده مثل خودشان و منتظر آمدن وزرا... چشمهایش را نمیدیدم و حتی نمیتوانم لحظه ای چشمهایش را تصور کنم که چه میگذشت درشان... با خودم گفتم شاید نمکدان خدا هر چپ و راست کرده است دکتر و مهندس برایش نیامده... شاید وقتی بچه بوده یک بچه دیگری که الان دکتر مهندس شده برگ کاجش را میان برگ کاج او گذاشته و کشیده و برگ کاج او بوده که باخته... که پاره پاره شده درست مثل رویاهایش... شاید کف دستش اصلا هیچ خطی ندارد که برسد به آنگوشه که قسمت پول است... در این خیالات بودم او هم نمیدانم در چه خیال بود و من اینور شیشه و. او آنور شیشه و صدای همهمه هنوز بلند بود و نمکدان خدا هم که میچرخید و صدای غریژ غریژش میرسید تا وسط سالن اجلاس سران به گوشم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 9:48 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
چرا مینویسم؟ گاهی از خودم میپرسم این سوال را و بعد تمام وجودم را میکاوم برای پاسخ دادنش و هزارها هست و همه هیچ که آن نیست که باید باشد انگار... انگار فاصله ای هست میان آنچه من در کاوشهای درونیم میابم و آنچه که به واقع هست... پاسخی که باید یافت و من نیافته ام هنوز... نوشتم و چقدر زیبا بود آن متن و یکی از زیباترین دست نوشته هایم و ناگهان همه اش محو شد از روی صفحه نمیدانم چرا... انگار که نبوده است از اول... خواستم از ابتدا بنویسمش که رمقی نمانده بود به تن... وقتی مینویسم گویی جانم میریزد روی کاغذ... انگار توش و توانم شده است جوهر و قلم به یغما میبرتشان... بعدش هم وقتی تمام شد دلم نخواست جز او کس دیگر بخوانتش... حس خوبی نیست نوشته ای را که برای عزیزی مینویسید را همه ببینند. دلت میخواهد تنها یکنفر بخوانتش... کسی نوشته از اساس بر اساس او شکل یافته و صورت بسته است. نامه ها شروع میشود شاید از امشب و شکل نامه نیست اصلا... مجموعه نوشته هایی خواهد بود دنباله دار و حک شده بر روی صفحه های همان دفتر که بارها از خیلی چیزها درونش حرف زده ام... هر چه فکر کردم جایی بهتر از دفتر اصلی دست نوشته هایم جای بهتری را نیافتم... وبلاگ را همه میخوانند... نامه را هم که باید به نحوی دستش رساند که نمیشود... نمیخواهم برایش بفرستم وقتی حتی ممکن است ذره ای برایش نابهنگام باشد و ناخوشایند... تازه کجا بفرستم؟ نه نشانی هست و نه حتی اگر نشانی باشد میشود فرستاد... دستش هم نمیدهم... چون... چون...چون وقتی آنبار هم که دستش دادم صورتش چیزی گفت و زبانش چیزی دیگر و دوست ندارم صورتش را موقع گرفتن نامه نگاه کنم و بالا انداختن شانه و بی میل گرفتن کاغذ در دستش و بعد ببینم که آرام آرام گام بر میدارد و دور میشود... شوق کودکانه ای میخواهد در درونم که من بنویسم و او یکروزی شاید حتی پس از مرگم دفتر را باز کند و بخواند... پنهانی... در تب و تاب همچون کودکی که دست به یغمای شیرینی هایی پنهان در گوشه ای گشوده است با همان حلاوت و طعم دلخوش و دلخوش شوم به همین خیالات دور... چه بسیار دور... وقتی چند روز پیش میان تختخواب نا آشنای خوابگاهی نا آشناتر و میان چند همسن و سال باز بسیار نا آشناتر دراز کشیده بودم به همین حرفها فکر میکردم... به آینده که در پیش رو نیست برای من... به لحظه های دلمه بسته ای که اکنون را برایم سخت کرده است... به گذشته ای که چقدر آسان از دست رفت... گذشته ای که گذشت و من هرگز در گذشته ام حال نکردم... زود بزرگ شدم در گذشته و اصلا نفهمیدم چطور گذشت و فقط یادم هست سخت گذشت... همیشه آرزو داشتم برای دیگران نابهنگام باشم و دیگران هم برای من... دوست داشتم غافلگیرشان کنم... کاری کنم که باورشان نشود... دوست داشتم برای دیگران تمام و کمال باشم...هرچه که هستم باشم برایشان... همه چیز برایشان بگذارم... و آنها هم و هیچوقت آنها... هیچوقت دیگران برایم نابهنگام نبودند... هیچوقت کسی یکدفعه زنگ نزد احوالم را بپرسد یا یکدفعه ببینم کسی تولد من را هنوز یادش هست... یا برای بدون دلیل هدیه ای عجیب خریده است... هیچوقت هیچکس برایم ننوشت... هیچوقت هیچکس برایم شعر نگفت... همیشه من برای دیگران مثل دیگران بودم... تکراری... دلزننده...خسته کننده... شاید بی معنا... هیچ شوقی برای نوشتن ندارم... حتی برای نوشتن از او... چون توانی نیست... باقی نمانده است... این یک هفته بد گذشت... واقعا بد گذشت... حرف های زیادی برایم باقی ماند... تصاویری بسیار بد... کاش اصلا به همایش پا نمیگذاشتم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 11:8 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
وسایلت را داری نیمه شب جمع میکنی که فردا هنوز آفتاب سر نزده بروی تهران برای کارها و قبل از هر چیز سنگ را بر میداری از کنار آینه و میگذاری توی کوله پشتی که چند سالی است همراهت بوده است همه جا و هیچ جا هم تنهایت نگذاشته است و انگار تو این کوله وابستگی دارید عمیق بهم و هر بار که میخواهی بروی جایی دور و تهران هم که دیگر برایت شهری است دور و شهر آرزویی که دیدن است و هر بار که رفته ای این تابستان خواسته ببینی و میدانی که نشده است و نمیشود انگار و درد است این که اینقدر نزدیک و اینقدر دور... چقدر دور است... توی خیابان مرکزی شهر که با ایستی مگر میتوانی از لابلای اینهمه دود ببینیش؟... نه نمیشود و میبندیش و می اندازی روی کولت و میروی و تو باید بروی در جشنی شرکت کنی که انتهای حماقت است مثل همیشه و همان حرفهایی را بشنوی که سالهاست شنیده ای و امثال اصلا هیچ قصد نداری بحث کنی و انتقاد که چه فایده؟ میخواهی تکیه بدهی به صندلیت و بیخیال رمانت را ورق بزنی و چند روزی استراحتی کنی وقتی آقایان سخنرانی میکنند... وسایلت را جمع میکنی و میخواهی بروی بخوابی... بخوابی؟... بخوابی!... مگر میشود؟... دلت میخواهد... دلت خیلی چیزها میخواهد... دلت مثل بچه ها مدام نق میزند و تو مدام میگویی نمیشود و دلت نمیفهمد و تو در میمانی مثل پدرهایی که دستشان تنگ است و نمیتوانند برای بچه هایشان روهایشان را برآورده کنند... رویهایشان!!! راستی رویای تو چیست؟ هیچ؟ میدانم... میدانم... میدانم... رویای تو دارد میمرد و هیچکس هم صدای زجه اش را نشنیده است ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 0:10 قبل از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
نه...زندگی به این سادگیها نیست... نه... من زود بزرگ شدم... نه... دیگر برای خیلی کارها دیر شده است... نه... دیگر تمام این حرفها بیمعنایند... نه... هنوز میشود.... نه... برای خودت زندگی کن... نه... نمیشود اعتقادات را رها کرد... نه... زندگی دیگر ارزشی ندارد... نه... به امید آینده میشود بود... نه... دوست داشته باش... نه... دوست داشتن در دنیای امروز چه معنایی دارد؟... نه... دیشب و بعد از نوشتن مطلب عروسی باز هم خوابم نبرد تا ساعت ۸ صبح... داشتم فکر میکردم در خلال کار به رابطه میان زندگی و اعتقاد... این عروسی پرسشی اساسی را برای من مطرح کرد... چگونه میشود دو خانواده عروس و داماد که به قول خودشان و در رفتارشان بسیار مذهبی هستند ( اینجا به نمودها مناسمکی مذهب جهت تشخیص پدیده ارجاع میدهم) اما رفتاری را در عروسی انجام میدهند که اساسا با آنچه بر زبان میاورند متفاوت است؟ ببینید... فردی که سالهاست دستی در کمک به خانواده های نیازمند دارد و فقر این افراد را بهتر از هر کس دیگری دریافته است چگونه میتواند اینهمه پول را صرف اشیا و کالاهایی کند که دخترش هرگز از آنها هیچ استفاده مفیدی نخواهد کرد؟...جهزیه در سیستم فرهنگ اسلامی به عنوان ما به ازای کسر ارث مطرح میشود. جهزیه متعلق به دختر است و تحت هر شرایطی بعد از متارکه همانند مهریه قابل مطالبه توسط زن است. کارکرد دیگر جهزیه کمک به زوجین برای آغاز زندگی است تا لازم نباشد فی المثل فردای عروسی زن و شوهر مجبور به خرید یک کیلو گوشت یا یک قابلمه شوند. اما حجم بالای خرید کالا برای جهزیه چه معنایی دارد؟ جز تلاش برای قدرت نمایی نمادین؟ ساختار زندگی ساختاری تحت تاثیر قدرت است... تبادل قدرت و قدرت نمایی یکی از منطقهای اصلی آن است. وقتی به اسلوبها و ساختارهای برگزاری مراسم عروسی نگاه میکنم به خوبی احساس میکنم تمامی جنبه های آن جنبه های تبادل قدرت هستند. در واقع بیشتر از هر چیز احساس میکنم انسانها در این مراسم تبدیل به کالا و از خود بیگانه میشوند. دختر به راحتی در پایان مراسم تحت سلطه قرار میگیرد و بسیاری از فرایندهای این مراسم در واقع قدرت نمایی خانواده ها برای کسب نفوذ بیشتر بر رابطه است. خواهر شوهر بازی و مادر زن بازی و چیزهایی از این دست که در واقع نوعی مبارزه نمادین بر سر کسب جایگاه و نفوذ است... مبارزه پدران دو خانواده برای خرج کردن بیشتر حتی به بهایی سنگین برای نشان دادن توان مالی و درواقع نوعی مچ انداختن نمادین... همه چیز تبدیل میشود به نبرد... تعداد میهمانها... مقدار هدایا... میزان جهیزیه و مهریه... مقدار ریخت و پاشهای مراسم عروسی... غیبتها... پشت هم اندازیها... درگیریها... حال پرسش من بر سر این است... مبارزه برای چه؟ چه نتیجه ای قرار است حاصل شود؟ تا کجا افراد باید در عرصه نمادین و بدون توجه به معنا باقی بمانند؟ چطور فردی که دم از اسلام و کمک به محرومین میزند میتواند اینهمه میوه را صرفا برش تزیینی بدهد برای مراسم؟ یا کلی مواد غذایی را دور بریزد؟ ببینید... در مواقع حساس و بحرانی است که اعتقادات اقراد سنجیده میشود... حرف زدن بسیار ساده است... حتی عمل کردن در مواقع عادی... اما در شرایط سختی مثل انتخاب همسر یا ازدواج یا امثالهم است که افراد سنجیده میشوند... آیا قرار است تنها تفاوت انسانی اخلاقی ( نمیگویم مذهبی) در عروسی با انسان عقلانی ( نمیگویم غیر اخلاقی) در ازدواج باید نحوه پوشش افراد و نرقصیدن جنسهای مخالف با یکدیگر باشد؟ حتی از نظر اقتصادی این کنشها به صرفه است؟ آیا هنوز کارکردهای سنتی خود را دارد؟ آیا این اعمال معطوف به ارزش خاصی است؟ پس؟ چگونه افراد میتوانند ادعای تفکر انتقادی را داشته باشند و بعد درست به شیوه ی دیگرانی که از آنها انتقاد میکنند عمل کنند؟ چگونه فردی میتواند مثلا مارکس بخواند و به طبقه فرودست جامعه... به مسائلشان... به دردهایشان... به سختیهایشان نپردازد؟ چگونه میشود فردی ادعای مبارزه و رد سیستم را داشته باشد و بعد دقیقا مطابق تعاریف همان سیستم عمل کند؟ اتفاقی که دقیقا رخ میدهد... ما نمیتوانیم ادعای جامعه شناسی داشته باشیم و بعد ... و بعد در رابطه هایمان همچون رابطه احساسی کاسبکارانه و معامله گرانه عمل کنیم... ببینید من هم میدانم که غیر ممکن است کل سیستم را نقض کرد ولی آیا نباید مقاومت کرد؟ من فقط در بخش کوتاهی از مراسم عروسی دو روز گذشته شرکت داشتم و بلافاصله از محل عروسی خارج شدم... من حق ندارم در عروسی شرکت کنم که با اصولم مقایر است...شاید به عقیده برخی اشتباه کنم ولی به نظر من نحوه برگزاری جشن آنهم به صورتی اینچنین توهین به من است... من میتوانم شرکت نکنم... البته برای کسی مهم نیست و کسی هم بخاطر من عروسی را برقرا نکرده است ولی شرکت من یعنی توهین شخص خودم به خودم... آیا نباید این رفتارها را نقد کرد؟ پس نقش ما چیست؟ صرفا گرفتن آمار تعداد استفاده کنندگان از خودکار فلان مارک؟ و تحلیل آن؟ یا در نهایت عمل به اعتقادات؟ شاید بشود گفت دیگران حق دارند هر طور که میخواهند زندگی کنند... ولی من میگویم بله ولی به هر حال همه آنها صحیح نیست... تکثر مورد قبول است ولی نه هر چیزی... پذیرفتن تفکرات پست مدرن و گذشتن از قضاوتهای ارزشی به معنای اخته شدن و غرق شدن در همین زندگی روزمره است... پس قرار است ما برای چه بخوانیم؟ در واقع پدیده رفتار در عروسی در همه جا به چشمک میخورد... افراد حاصر نیستند از منافع خود به خاطر اعتقاداتی که ادعا و تکرار میکنم ادعای انجام آنرا دارند گذر کنند. ببینید زمانی من ادعایی ندارم و میگویم مهم نیست... خب این یک طرف ولی چطور اساتید ما میتوانند جامعه شناسی تدریس کنند و گلویشان را در مورد زندگی روزمره پاره نمایند و نقدش کنند ولی خودشان بخاطر یک حقیقت ساده حاضر نباشند شرایط زیست خودشان را بخاطر اندازند... عمل من درباره ماجرای گروه مطالعات زنان بخوبی نشانم داد که افراد تا چه حد از اینکه منافعشان بخطر بیافتد هراس دارند... اکثر افراد خوب شعار میدهند اما زمان ازدواج خودشان حاضر نیستند از خیلی اضافات بگذرند... اینها همه قابل بحث است... اما سوال اساسی دیگر انجا است که ما برای چه عمل میکنم؟ پاسخ اکثریت آن است که برای خودمان... ما در رفتارهایمان خودمان را از همه ارجحتر میدانیم... ولی ... ولی... گمانم این مسئله را با نقد درخشان الیاس در کتاب تنهایی دم مرگ میتوان پاسخ داد... کتابی که به نظر من یکی از برترین کتابهای این قرن است... باید در موردش در فرصتی حرف بزنم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت 11:10 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
خب که چی؟ حالا آمدیم و عروس جهزیه ۵۰ میلیونی فراهم کرد... گیریم که تمام ملزومات آشپزخانه اعم از ساندویچ ساز و قهوه جوش و یخچال ساید بای ساید و مایکروفر و هزار هزار تا از این وسایلی را هم که حتم دارم یکبار ازشان استفاده نمیکند را برد به خانه داماد... گیریم که داماد یک دست چلوکباب مفصل داد به ۶۰۰ نفر میهمان ... گیریم که تمامی ملحقات مراسمات اعم از حنابندان و عقد و عروسی و خنچه بران و پا تختی و غیره و ذالک را هم برگزار کردید... نتیجه اش چه شد؟ جز حرف و حدیث و گوشه و کنایه و هزار و یک بامبول و پشت هم اندازی و گوشه زدن و پشت چشم نازک کردن و رو کم کردن؟... گیرم که دختر عمه من مبلهای جهیزیه اش را از دوبی سفارش دادند...حالا آمدیم و خواستگار آن یکی دختر عمه دسته گل بله برونش را با وانت آوردند... آمدیم و برای نامزدی دختر عمویم سالن فلان و رستوران بهمان رزرو کردند... خب؟ بعدش؟ اصلا از اینهمه وسایل جهزیه که پدران بخت برگشته دختران باید تهیه کنند که اگر نکنند کلی زخم زبان و تیکه و گوشه و کنایه باید بشنوند و حرف و حدیث و زیر بار اینهمه کمرشان بشکند و پدر داماد ( گمان نکنم دامادها خیلی از خودشان مایه بگذارند مثل عروسها!!!) از فردا صبح عروسی برود زیر بار قرض و قوله و بدبختی که عروس و داماد میخواهند ساندویچ میکر داشته باشند که آیا یکبار توی زندگیشان ساندویچ آنهم از نوع اروپایش بخورند؟ یا فلان میهمان دسته دیزی گوشت کباب برود زیر دندانش؟ میخواهم صد سال سیاه کوفت بخورند!!! من آمدم خیر سرم یک عروسی بروم بعد از اندی سال که بد بهم ریختم از این مراسمات احمقانه... اینهمه هزینه برای چی؟ آنقدر حرف برای زدن در مورد این عروسی درون گلویم تلبنار شده است که احتمالا این چند روزه تا یک طومار نقد نکنم این مسخره بازیها را آرام نمیشوم... حالا عجالتا تعداد متنابهی نکته را ردیف کنم!!! ۱- داماد در طی مراسم عروسی در یک اقدام دندان شکن و برای دور کردن چشم زخمها کلی اسکناس پاره پوره میکند و میریزد روی سر پدرش!!! میگویند رسم است!!! توی این شهر که کلی آدم دارند سر گرسنه میگذارند زمین و نه اصلا کلی برای این اسکناسها هزینه شده است و سرمایه ملی است و از اینها که بگذریم آخه پسر جان تو که ما میدانیم همچین پولت از پارو بالا نمیرود و خیلی هم مایه تیله نداری چه چیزی را میخواهی ثابت کنی؟ ۲- گوسفند بدبخت را میزنند زمین و گلویش را بیخ تا بیخ میبرند که عروس پایش را حتما و حتما بگذارد روی خون گوسفند بخت برگشته که... حالا نمیخواهم تفسیر معنا شناختی اش بکنم یا از منظر کارکردی تحلیلش کنم... خدایش حرکت کثیفی است این عمل... حالا میخواهید قربانی کنید اشکالی ندارد بروید یک گوشه ای گوسفند را خلاص کنیدو و گوشتش را قسمت کنید بین فقرا... چرا کوچه را به گند میکشید؟ جلوی چشم اینهمه بچه که نیم ساعت پیش داشتند به گوسفند علف میدادند؟ ۳- حنابندان و پاتختی آخر مراسم احمقانه است... ملت جمع میشوند هدیه ها را باز میکنند که نشان دهند مثلا خانواده عروس شورت برای داماد چه خریده است!!! بابا زشت است... حالا بندگان خدا پول را گذاشته اند توی پاکت... شاید یکی نداشته باشد ۱۰ هزار تومان گذاشته... چرا اعلام عمومی میکنید؟ اصلا چرا هدیه را باز میکنید که ملت ببینند؟ مگر هدیه عروس و داماد نیست؟ به شما چه... چرا ملت را مجبور میکنید هدیه بدهند و بیشتر هم بدهند که اگر ندهند آبرویتان میرود... بابا آمدیم فلان فامیل نداشت... چرا با استفاده اجبار اجتماعی مجبورش میکنید خودش را توی دردسر بیاندازد؟ ۴- آخر ما نفهمیدیم عروسی دیشب چطور بود؟ زنانه مردانه بود یا مختلط؟ خب بعضی خانواده ها مذهبی هستند میخواهند جدا باشند بعضی ها هم نه... بعضی از فامیلها اینوری بعضیها آنوری خب یک جا جدا میکنیم یک جا هم میگذاریم مختلط باشد... هر کی هر کدام را میخواهد بیاید... نه اینکه مثل شیر تو شیر دیشب که معلوم نبود چطوری است... با هم بودند ولی با روسری و مانتو میرقصیدند ملت!!! بابا خودتان را مسخره کردید؟ از یکطرف گفته بودند طیف خانواده مقابل ( زدم تو فاز جنگ!!!) مذهبی هستند از یک طرف پسرها دانه دانه میرفتند بیرون و قرمز عین لبو بر میشگتند و تلو تلو میخوردند!!! آخه دم خروس را باور کنیم یا...؟ ۵- شب بعد از شام در خانه داماد برای گرم کردن مراسم یک گروه ارکستر آمده بودند که قبل از آغاز کار با یک سیستم صوتی پیشرفته آنهم درست بالای سر من بخت برگشته دارامب و دورمبی راه انداخته بودند نصف شب که نگو... بابا ملت خوابند... میخواهید شاد باشید چرا همسایه ها را اذیت میکنید؟ ۶- عروس بدبخت وسط مراسم چند بار خوابش برد و پرید!!! من نمیدانم این مراسم برای آغاز آسایش عروس و داماد است یا برای زجر دادنشان تا آخرین حد ممکن؟ داماد بدبخت باید تمام آدمهای شناس و ناشناس را ببوسد ودر طی شام و حواسش به صد جا باشد و عروس بدبخت باید کلی حرص بخورد و از چند روز قبل درست نخوابد و از صبح هم که آریشگاه و دنبال بدبختیها و ملت بخاطر رقص خودشان آنها را تا صبح ناراحت نگه دارند؟ ۷- خدایش وقتی عروس و داماد آمدند نشناختمشان!!! یک من آرایش و کرم و پودر و کوفت و زهرمار... بابا صورت دختر جوان همینطوری شاداب است و قشنگ... آخه اینهمه... ۸-خواهر شوهر بازی و مادر زن بازی و کل و کل کشی از همان ابتدای عروسی قابل ارزیابی و مشاهده بود!!! ببین چقدر گاهی آش شور میشود که من از همه جا بیخبر در این مسایل باخبر شدم!!! اما برای مبارزه با مشکلات اخیر بیانیه ای توسط اینجانب صادر شده است که در عروسی اخوی بزرگتر هم تمامی مفاد آن مو به مو رعایت شد!!! ۱- عدم برگزاری هرگونه مراسم و ملحقات اضافه اعم از حنابندان و پاتختی و ختنه سوران و هرگونه مراسم دیگری که فقط کارکردشان دور ریختن پول و صرف وقت و انرژی و مهیا نمودن شرایط دسیسه چینی برای توطئه گران و پشت هم اندازن است!!! ملت میخواهند بزنند و برقصند؟ قدمشان روی چشم ولی بدون تشریفات... ۲- عدم خون و خونریزی و کثیف کردن چهره شهر و محله مان!!! گوشفند بدبخت چه گناهی کرده است؟!!! ۳- عدم ایجاد هرگونه آلودگی صوتی رعایت تمامی جوانب آسایش بخش... همسایه ها گناه نکرده اند... این بند شامل تمامی صدا آفرینیها از جمله بوق بوق بازی ( البته در غیر از اتوبان) و نصب وسایل دامبولی جهت منفجر کردن فضا نیز میشود.... ۴- جهزیه بیش از لوازم عادی زندگی ممنوع!!! همچنین این بند شامل تمامی خرجهای اضافی اعم از دادن شام جهت پر کردن شکم فامیلهای دسته دیزی و همچنین حیف و میل کردن برکات خداوندی هم میشود.... ۵- تمامی هزینه ها باید توسط خود عروس داماد تهیه شده و بقیه به صورت قرض یا هدیه یا وام مهیا گردد... قرار نیست خانواده دو طرف خانه خراب شوند... دند عروس و داماد نرم بروند خودشان جان بکنند!!! ۶- ممنوعیت هرگونه غیبت و پشت هم اندازی و دخالت افراد غیر... برای رعایت این بند استفاده از خشونت و درآوردن چشم نیز توسط عروس و داماد و بستگان درجه اول ضروری و مجاز است!!! ۷- عروسی برای زدن و رقصیدن است و شادی توی این مملکت غم... هرگونه مخالفت این یک شبه عجالتا باید شدیدا سرکوب شود!!! ۸- عدم رویت هدیه ها و اجبار برای کسب هدیه... خیلی عمل کثیفی است که برای تامین هزینه جیب ملت را خالی کنیم!!! ولی جدای از تمامی این شوخیها و حرف ها که برای خنده بود باید در اولین فرصت یک متن خوب جامعه شناختانه و فکورانه!!! در این باره بنویسم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت 5:45 قبل از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
خوبا اغلب خودشون خودشون رو میکشن/ تا خلاص شن/اونائی ام که می مونن/ اصلا درست نمی فهمن/ چرا همه/ می خوان/ از دستشون/ خلاص شن.
( چارلز بوکوفسکی) |
| پیوندها |
|
دکتر فکوهی فواد خاكنژاد احمد طالبي مجتبی بیات دکتر عباس کاظمی زهرا مينايي هادي دوست محمدي كورش عموئي قورقور ساجده زارع پور سلمان سعادت طلب سودابه |
|
RSS
|