تبليغاتX
در هر حال از دست رفته ايم....
پرسه های یک ولگرد...

هر چند میشود گفت این تقصیر هیچکس نیست و فقط تقصیر خود من است که کاملا برای دیگران ( و نه برای خودم) پیش بینی ناپذیرم اما این اصلا ارتباطی به فهم متقابل ندارد ( شاید هم دارد ولی به گمانم ندارد). اینکه من ناگهان جهشها را انجام میدهم ترس را در دل دیگران میکارد. این احساس به آدمها دست میدهد که من نمیدانم دارم چکار میکنم و بعد خودم هم شک میکنم که نکند واقعا نمیدانم چکار میکنم؟ اما واقعا میدانم دارم چکار میکنم... بعد آنقدر نافهمیدن پیش میرود که دیگران با خود میگویند چقدر ظاهر و باطن فرق میکند... در حالی که اصلا فرق نمیکند... مسئله اینجاست که من تغییر کرده ام. شاید به واقع ایده های اساسی زیست من در طی این سه سال زیر و رو شده است. چیزی که من هیچ هراسی از آن ندارم... خب این تغییر ایده ها باعث کژ فهمی میشود ولی مسئله مهمتر این است که آدمها مرا با ایده های خودشان میبینند... با همان رویای آمریکایی... اینکه فکر میکنند من یک پسر پولدار اهل زندگی و سرد و منظم و ... هستم که نیستم... که هیچوقت نبوده ام... نه اینکه بخواهم ادا در بیاورم ولی واقعا نبوده ام... مهم این است که آدمها را باید با نگاه خودشان دید و سعی نکرد تغییرشان داد... اینکه من آدم مذهبی نیستم دلیل نمیشود که به آدمها مذهبی با این چشم نزدیک شوم که آنها باید غیر مذهبی شوند... یعنی بخواهم دیگران را در روند برقراری ارتباطم تغییر دهم... ببینید علی دوست خوبی برای من است... هیچ شباهت ظاهری و یا فرهنگی و یا خانوادگی و یا زبانی و یا ... هم با من ندارد... ما با یکدیگر دو انتهای تناقض را تشکیل میدهیم... اما با هم هم اتاقی هم هستیم... زندگی هم میکنیم.... رفیقیم... چون خودمانیم و سعی نکردیم دیگری را تحت فشار شبیه شدن قرار دهیم... ما همدیگر را همانطور که هستیم دوست داریم... این یک منظر است... زندگی هم همین است... واقعا همین است... همین که من دیشب در تنهایی کامل قدم زدم در کوی و رفتم جای همیشگی میان کاجهای لب اتوبان و اتش روشن کردم و نشستم کنار آتش و سیگاری گیراندم و فکر کردم کافی بود برایم تا احساس خوبی پیدا کنم و اصلا کتمان نمیکنم که به هیچ عنوان دوست نداشتم که در آن لحظه تنها باشم اما پذیرفتم که در این لحظه هیچ راهی جز تنهایی نیست... اینجا است که همانقدر که من شجاعت با دیگری بودن را دارم همانقدر هم توانایی تنها ماندن را دارم... ( دارم؟)

ما چگونه میخواهیم با جهان روزمره مان ارتباط برقرا کنیم؟ واقعا فکر کرده ایم؟ جهانی که به هر حال هست و به هر حال ما را در بر گرفته است...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 3:43 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

سایه ات رد میشود آرام از جلوی چشمان من که ایستاده اند وسط کوچه... درست وسط کوچه ... هوای گرم و دستها سایه بان شده اند که نور ندود میانشان و خیره خیره اند به سایه ات... به تو... به تنت... که گام بر میدارد... قدم میزنی... قدم میزنی... سایه ات از روی زمین چرخ میخورد و آرام میرود روی دیوار و بعد همینطور بلند میشود سایه ات بلند میشود سایه ات تا جلوی چشمان مرا بگیرد و من خیره ام به سایه ات و تو دور میشوی... دور میشوی... دور میشوی... چقدر دور میشوی... چقددددددددددر دور میشوی...

آدم با عصبانیت توی اتاق و سیگار را گرفتم از دست علی بزرگه و پک عمیقی زدم بهش... تلخ بود... خیلی تلخ و دود پیچید در گلویم بعد که سرم را بلند کردم دیدم همه اتاق خیره شدند به من... هر سه علی... خشکشان زده بود... لبهایم لبخند شدند به همان تلخی سیگار... همه چیز فروپاشید... میدانستم... یعنی میدانستم این آخرین راه است... تو باید از من متنفر میشدی... مثل همه... تنها راه همین بود... اینکه از من همه حرفها را بزنم و تو متنفر شوی... مثل همه... مثل تمام آدمها که از من متنفر شدند... مثل همه دوستانم... مثل همه همکلاسیهایم... مثل همه کسانی که مرا میشناسند.... سیگار بعدی را روشن کردم... اصلا نباید این اتفاق می افتاد ولی باید می افتاد... باید من تمام میشدم.. . تا شروع بشوم... باید همه امیدها تمام میشد... سیگار بعدی را روشن کردم... دود میپیچید در حلقم... سینه ام شروع کرد به خس خس کردن... قلب مریضم کندتر زد... مغزم داشت شروع میکرد به گیج خوردن... باید همه این حرفها زده میشد...

متوجه شدم که هیچکدام از حرفهای کگور را نفهمیده ام وقتی داشتم ایمان را برای شاگردانم توضیح میدادم... ایمان در لحظه بدست نمی آید... اما در لحظه است که از دست میرود... درست مثل اعتماد... مثل احساس... آرام آرام نضج میگیرد... باید هوایش را داشت... باید با ترس و لرز ایمان را نگاه داشت... این عمل من آن شب از روی ناتوانی بود نه از روی ایمان... از روی ناتوانی در مقاومت بود و نه از روی شجاعت...

توی کوچه من مانده ام تو که دیگر حتی از دور همه دیده نمیشوی... باران گرفته است ... من هیچ تن پوشه ندارم... من روی زانوانم خم میشوم... من صدایت میکنم... تو نیستی...

سیگار بعدی را که روشن کردم علی از دستم گرفت و گفت داری خودت را میکشی... باز هم لبخند زدم... باز هم... سیگاری گیراندم... آن روز ... فردایش ... شب بعد که بهمن آمد و جنازه ام را سوار کرد و برد و من تا چند روز خانه شان بودم و سکوت کرده زل زده بودم به در و دیوار... روز بعد که رفتم دنبال دختر داییم که ببرمش کلاس نقاشی... بعدش که رفتم پارک ملت... چند روز بعد که تنهایی رفتم کافش شاپ و هی نوشتم و هی نوشتم و هی نوشتم و سیگار... داشتم دیوانه میشدم...

به هر حال هر آدمی گاهی ناتوان میشود... من بریدم... من واقعا دو شب بعدش دیگر بریدم... برای همین بود که روانپزشکم آنقدر دارو به من داد که دو هفته است نمیتوانم حتی روی پایم بایستم... هنوز داغانم... هنوز... سیگار را که دیگر نکشیدم... سنگ را هم دیوانه وار پرت کردم... ولی...من آزارت دادم... من همه آدمها آزار میدهم...من...من...بگذار این من بمیرد...

اینها مهم نیست... هنوز خیالت میکنم... بگذار خیال کنم... خیالم که مال خودم است... نه؟...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

شاید زندگی هم مثل همان مسئله هنر باشد که فونتس توی لائورادیاسش میگوید: هنر به منزله از دست دادن خیلی چیزها است برای بیان یک جزئی و از آن به کلیت اشاره داشتن... زندگی هم به منزله از دست دادن خیلی چیزها است برای بدست آوردن چیزی ( منظوره هر هستی دارنده یا ایده ای است نه صرفا  یک شی خاص به منزله چیز... کلا این واژه چیز را من فقط به منزله اشاره به هر چیز... استفاده میکنم...) است بعد تازه پس از بدست آوردن است که ما با شک روبرو میشویم... نه شک دستوری دکارتی... منظورم شک کگوری است... یعنی شک در برابر ایمان...شاید باید بدست نیاوریم تا چیز دیگری را بدست آوریم... حالا اینکه این چیز در مقایسه با آن چیز... ( دارم خیلی درهم میبافم حرفهای بی ربط را... انگار خودم هم بخاطر این اتفاقات اخیر بدجوری درهم ریخته تر از همیشه شده ام... تقریبا نمیتوانم به هیچ عنوان ذهنم را کنترل کنم...)

توی همین اتاق بود که من پاییز سال ۸۴ و فکر کنم ۲۰ آذر یا در همین حدود بود که پا گذاشتم... ساختمان ۶... اتاق ۴۷... کنار همین بچه ها بود که زندگی کردم...مثل همه شان با همه تفاوتهایمان با هم کنار آمدیم و شباهتهایمان اما بهم نزدیکمان کرد... شهرستانی بودن... مشکل مالی داشتن... زندگی واقعا وحشتناکی را از سر گذرانده بودن... عشق وحشتناک به جامعه شناسی و جامعه و نوعی احساس تعهد به دردها و آدمهایش... سیگاری بودن همه ( البته بجز من!)...منزوی بودن همه مان هر کدام به نحوی... درون گرا بودن... ( تعجب نکنید من هم منزوی هستم هم درونگرا چون مرا نشناخته اید بخاطر ماسکم)... اهل مطالعه بودن... هر کداممان عاشق اندیشمندی شدیم... علی بزرگه عاشق فروید... امید عاشق بنیامین... عباس عاشق آدورنو... علی کوچیکه عاشق اونامونو... من عاشق کگور... هر کداممان چیزی را به اتاق آوردیم... من رمان... علی بزرگه روانکاوی... امید سینما... هر کداممان یک ذخیره غنی ساختیم... من با مجموعه رمانهایم... هر دو علی با کتابهای فلسفه شان... امید با فیلمهایش... عباس با مجله هایش... شد یک اتاق با چند صد جلد کتاب که تقریبا هر هفته به شمارشان اضافه میشد و چند صد فیلم خوب و کلی مجله خفن و چیزهای دیگر... توی همین اتاق بود که ما با هم ارغنون خواندیم... به سخنرانیهای اباذری گوش کردیم... به همدیگر رمان و کتاب قرض دادیم... فیلم نگاه کردیم نصف شبها تا صبح... برای هم بلند بلند داستان کوتاه خواندیم... همه مان تشنه بودیم... تشنه چیزهایی که توی شهرها و روستهای کوچکمان از ما دریغ شده بود... کتابخانه های خوب... خیابان انقلابی پر از کتاب... فیلم... آزادی... پارکهایی مثل لاله که میشد تویش قدم زد و گپ و گفت کرد و سیگار کشید و چای خورد... روزهای خوبی که کم کم دارد تمام میشود... خیلی وقتی نمانده... من دلگیرم از این رفتن... از این که فقط یک سال دیگر باقی مانده... حداقل برای من... دیگر با هم فرش نمیشوریم... سوتی همدیگر را نمیگیریم... با هم نان و پنیر تبریزی نمیزنیم... چایی برای همدیگر نمیریزیم... از عشقها و اضطرابهایمان تعریف نمیکنیم... روی خستگیهای هم مرهم نمیگذاریم... شبهایی که امسال تمام میشود... حتما... چاره ای هم نیست...هیچ چاره ای نیست...

انرژی ام دارد تحلیل میرود... گمانم ارشد را حتما گند خواهم زد... اصلا نمیتوانم خوب بخوانم... باید زور بزنم...

مادرم کلا بستری شد... روی تختش... از جایش هم نمیتواند تکان بخورد...دردها دارد ویرانش میکند...

یکساعت پیش رمان سیمای زنی در میان جمع را تمام کردم... خوب شروع شد ولی برای اولین بار گمانم هانریش بل نتوانست کار را جمع کند... تجربه سنگینی بود... منظورم برای بل است... خوب میان کارهای بل قطار به موقع نرسید را واقعا دوست دارم... بعد هم عقاید یک دلقک...کلا بل را بین آلمانیها بیشتر میخوانم... یعنی با آلمانیها نسبت به بقیه رابطه کمتری داشته ام... منظورم نسبت به آمریکاییها و فرانسویها و انگلیسها و علی الخصوص لاتین زبانها است...

امروز وقتی با علی در مورد نحوه لباس پوشیدن بچه ها صحبت کردم متوجه شدم چقدر چشمهایم روی لباسهای زنانه حساس است... منظورم هیزی نیست... یادم هست از ۵ سالگی تا ۱۶ سالگی وقت عمده ام توی کارگاه تولید مانتو و فروشگاه مانتوی پدر و مادرم میگذشت... وقتی هم میرفتیم مهمانی پیش عموها همش صبحها کله سحر باید با پدرم میرفتم به تولیدهای پارچه و مارک و لباس تابستانی و بچه گانه و غیره... چشمهایم عادت کرده است به ناخودآگاه قضاوت کردن در مورد ترکیب بندی و جنس و نوع پوشش و از این حرفها... مثلا وقتی میبینم کسی یک مانتوی مشکی خیلی پر زرق و برق را با روسری زرد قناری ست کرده است آنهم بدون گره و انداخته است روی شانه یا کسی مانتوی قهوی تنگ را با شلوار سیا پوشیده واقعا کفری میشوم... گفته بودم قبلا مادرم خیلی روی لباس حساس است... میگوید آدمها را میشود از روی لباس پوشیدنشان شناخت... ملاکش هم این است که اگر کسی بتوان یک مانتو را بعد از ده سال باز هم جوری بپوشد که اصلا بیننده متوجه قدمتش نشود و تازه حظ کند عالی است... نمیدانم... شاید این جور صریح حرف زدن در مورد نحوه پوشش خانمها خیلی برای خواننده جالب نباشد ولی این یکجور علاقه حرفه است... نمیدانم شاید اصلا خوب نبود این حرفها... نگویید پر رو هستم و چشم دریده... گفتم خیلی حرفه ای است ماجرا... چون هنوزم من به عنوان یک کارشناس لباس مورد استفاده خیلی از اعضای خانواده هستم!!!

همه این حرفها برای این است که یکجورهایی به روی خودم نیاورم که چقدر به فکرت هستم و چقدر دوری تو...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

چند برش دیگر را این دو روز با هر جان کندنی بود نوشتم... یک برش کوچک از بیدار شدن یک زن در یک عصر و یکی دیگر هم برش مربوط به شلیکهای پیاپی از یک نقطه ی کور به یکدسته سوار... هیچ ربطی به هم نداشتند... مال دو کار مختلف بودند... اینها فقط تلاش است برای تمرین...همچنان قلم میزنم... اما سرعت خوبی ندارم هر چند واقعا سرعت اصلا اهمیتی ندارد... همانطور که دارد کاملا سرعت زندگی برایم بی اهمیت میشود... چه فایده ای دارد بروم ارشد وقتی هیچ اتفاقی بعدش نمی افتد... هیچ مسئولیتی... هیچ تعهدی ... هیچ چیزی نیست که مرا مشغول بکند به نوعی دلواپس از جانب چیزی... این چند روز توی اتاق بدجوری صحبت کار و پول است... پسرها که به سال چهارم میرسند کم کم یادشان می افتد که باید بروند سراغ کار و پول و بعد جوری بر میگردند از تمامی شعارهای مقدسشان در مورد لزوم مقابله با زندگی روزمره و این حرفها که شاخ در می آورد آدم... همه بفکر این هستند که بدوند دنبال چیزی و من هر شب که می آیم کنج کتابخانه خوابگاه و میخوانم مینویسم بیشتر احساس میکنم که چقدر دورم از همه... حتی حق ندارم به عنوان یک انسان برای آینده ام نقشه بکشم... با خودم فکر کنم که خانه ام چه شکلی خواهد بود و کاناپه ها را چطور میچینم و تلویزیون کجا باشد و کجا عروسی بگیرم و اسم بچه ام را چه بگذارم... این حقها همه از من گرفته شده اند وقتی که مجبورم... هر روز بیشتر دارم با این مسئله پیوند میخورم که ایده اساسی من باید نوشتن باشد... انگار حسی به من میگوید اگر نویسنده نشوم تلف میشوم قطعا... دیشب داشتم فکر میکردم که بروم چند وقت دیگر دنبال همان خانه گرفتن در شهمیرزاد خودمان و روبراه کردن یکی دو اتاق و بعد یک زندگی فرد و در انزوای تام و نوشتن و هر وقت هم که خواستم بیرون بیایم... همه چیزش هم حاضر است... پس اندازم که روز به روز بیشتر میشود... کتابخانه ام پر و پیمان تر... فیلم خانه ام مفصلتر... تنهایی ام هم بیشتر... میشود یک دنیا کتاب و کاغذ و فیلم که هیچوقت تمام نمیشود... بعلاوه احساسی که تمامی ندارد... اصلا چه کسی گفته است نمیشود؟... امروز ظهر با خودم میگفت چرا نشود؟ مگر چه چیزی جلو راه را گرفته است؟... بعد با خودم میگویم حتما چیزهایی هست که من نمیدانم... ولی خب مطمئنم که میشد حرف زد و حلشان کرد که هیچوقت هیچ گفتگویی در نگرفت و دست آخر همیشه این چیزهایی که من هنوز نمیفهمم چی هستند نمیگذارند... بابا دوکلمه حرف که آدم را نمیکشد... بعد هی سر خودم داد میزنم که مگر زور است... آقا نمیشود... ول کن... تو چکاره ای... برو رد کارت... مزاحم نشو... و بعد سرم میرود دوباره توی لاک خودم...

این روزها میخواهم زبان اسپانیولی را شروع کنم... فکرش را بکن... یوسا را به زبان اصلی بخوانی...تازه میخواهم رانندگی را هم یاد بگیرم... خدا را چه دیدی ... شاید پیش بینی درست از آب در بیاید و ماشین را تا بعد از عید بگیرم...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

لبخندش از همان لبخندهای قشنگی بود که خانم معلمهای دوست داشتنی میزدند با آن صورت گرد و چشمهایی که هزاران حرف بود همیشه تویشان و هیچوقت سیر نمیشدم از اینکه زل بزنم تویشان و نگاه کنم و دستانش همیشه گرم بود و چادری که هیچوقت جدا نمیشد از دورش و حس متفاوتی را این چادر برای من ایجاد کرده بود و میتوانستم حس کنم که چادر برایش چیز دیگری است نه فقط یک چادر سیاه ساده و معمولی و میان آن سالها که ما تازه داشتیم آمدن فاجعه را به خانه مان حس میکردیم او بود شاید تنها همدرد من که روزها وقتی هیچکص مرا نمیدید و اشک ریختن یک بچه کلاس چهارمی را گوشه حیاط مدرسه و او میدید... میدید همیشه مرا هر جا که بودم و گوش میکردم به درد و دلهایم و بعد با ما میخندید و خوراکی میخورد و بازی میکرد و برایمان شعر میخواند البته قرآن هم بهمان درس میداد و و خب معلم پرورشی بود قبل از هر چیز...

دستانش را گره کرد و یله داد به دیوار و صورتش را چسباند رویش و بلند بلند شروع کرد به خواندن همان شعر همیشگی که هیچوقت کهنه نمیشود... همان شعر ده.. بیست... سه پونزده ... همان شعری که خاله پیرزنی داشت که کلی راه گز میکرد برای خریدن یک خودنویس به سمت انگلیس و هیچوقت هم نمیرسید مثل همان کلاغ آخر قصه ها به مقصدش که آرام بگیرد و بچه ها هم دست بکشند پشت بندش از بازیهایشان و همیشه هم توی راه بود... صداها را میشنید که از پس و پهلویش میرفتند و می آمدن و همهمه بچه هایی که میدویدند برای آنکه جایی قایم شوند و از دست او که گرگ شده بود و میخواست پیداشان کند فرار کنند...

پسر خانم رضایی هم همکلاسی ما بود ... علی اکبر... بچه خوبی بود... اما برای خانم رضایی مثل همه مان بود... انگار که هیچ فرقی با ما نداشت... یادم هست خیلی خوب آنروز آخر را که دیدمش... پسر کوچکتر که هنوز تاتی تاتی میکرد را بقل کرده بود و آورده بود مدرسه و باز هم با ما خندید و باز هم به همه مان با آن چشمهایش مهربانی کرد و خوب یادم هست اولین بار که تشنج به من دست داد وقتی به هوش آمدم اول از همه صورت مهربان خانم رضایی بود که میان تاریک روشنی چشمهایم میدیدم... همان صورتی که با همان لبخند دلنشین رسید حالت خوب است و من فقط توانستم سرم را تکان دهم...
میثم که زنگ زد اول باور نکردم ولی درم هم دست بر قضا دیده بود که جوانکی با سرعتی به قول درم خدادتا از شهمیرزاد... آنهم مست و خراب می آمده که یکدفعه دم میدان معلم میکوبد به خانم رضایی که بچه اش را هل داده بود و خودش آنقدر محکم خورده به ماشین که پاره پاره های بدنش را... او رفت من هیچوقت نتوانستم بگویم که چقدر دوستش دارم... او رفت و من هیچوقت نتوانستم بگویم چقدر آنروزها مرهم بود بر زخمهایم... او رفت و من نتوانستم بگویم که چقدر دلم برایش تنگ میشود... اینکه دلم میخواست او بود و باز صورت مهربانش را از میان آن سیاهی چادر به ما میدوخت برایمان شعر میخواند... گاهی آدم خیلی دیر میگوید... وقتی که دیگر فایده ای ندارد... وقتی که دیگر حتی... حتی ...

یکدفعه همه جا آرام شد و او هم که شعرش را تمام کرده بود و با همان چشمان بسته گفت بیایم؟... هیچکس جواب نداد... باز هم بلندتر گفت بیایم... اما... سرش را آرام از میان دستهایش در آورد و نگاهی کرد به کوچه... هیچکس نبود...هرچه گشت هیچکس را پیدا نکرد... همه بچه ها رفته بودند... همه آنقدر دور رفته بودند که انگار اصلا هیچوقت نبودند... بغضش گرفت... گفت کجایین؟... من تنهایی میترسم... قبول ... من سوختم... من بازهم میشوم گرگ... کجایین؟... من میترسم...گریه اش گرفت... هیچکس توی کوچه نبود... هیچکس...

چند ماه بعد سرعت گیری آورند و نصب کردند درست همان جایی که تصادف اتفاق افتاده بود... همان جایی که خانم رضایی رفته بود برای همیشه... حالا هیچکس یادش نیست که چرا آنجا سرعت گیر زده اند... حالا هر وقت که من از میدان معلم رد میشوم یادم می آید که آن خانم مهربان دوست داشتنی آنروز... حالا یادم می آید که چقدر دوستش داشتم... یادم می آید که هیچوقت نگفتم بهش... یادم می آید که چقدر همه چیز دیر اتفاق می افتد... خیلی دیر...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... |