تبليغاتX
در هر حال از دست رفته ايم....
پرسه های یک ولگرد...

همانشب بود که فهمیدم چقدر کم شناخته بودمش و گمانم او هم وقتی صدای کلون در خانه پیرمرد نیمه های شب بلند شد و من دویدم به سمت در و گشودمش و صورتی را دیدم که آن لحظه چقدر عوض شده بود با آن ریشهای در هم پیچده و صورت درهم شکسته و تن خسته و بوی تند تنی که مدتها بود آب به خود ندیده بود و لباسهای چرک مرد و سیاه شده از هجمه غبار و دود و خاک و خوب که نگاه کردم دیدم تارهای سفیدی میان آن سیاهی یکدست موها دارد برق میزند...

آمد میان هال خانه و ساکش را پرت کرد روی زمین و یکراست رفت حمام و صدای شیر آب را شنیدم که باز شد و بعدش خوب که گوش سپردم به همهمه آبها فهمیدم بغضی بعد از هفته ها شکست و گمانم آن شب آبهایی که کف حمام جمع میشدند مخلوطی بودند از هرزابها و اشکها و خونهای دلمه بسته روی تنی که پاسدار تن ها شده بود و فریادهایی که در میان این آبها خفه شد و خفه ماند مثل فریادهای تمامی آدمهایی که یک شب میان فریاد زمین ماندند و صدایش که خواست بیرون بیاید بسته شد با لایه از خاک زمینی که یکدفعه دیوانیش گل کرد و هیچ هم از هیچکس سوالی نپرسید و گمانم اگر کسی هم سوالی میپرسید از زمین به حتم پاسخی نمیشنید که چرا؟

همینطور خیره شده بود به دیوار روبرویش و برایم تعریف میکرد روزهای بعدی که قرصها آرامترش کرده بودند که پیرزن از جا بلند شد و ده قدم رفت جلوتر و گفت به گمانم اینجا دیوار آشپزخانه ام است و بیست قدمی رفت به سمت چپ و گفت حالا من روی دیوار اتاق خواب پسر و عروسم هستم و کمی که آمد پایین گفت: ها... مادرجان همین جایند... میشود این خاک را بردارید که جنازه پسر و عروسم را بیاورید بیرون؟

جنازه ها را در می آروردیم با هرچه بود و هرچه که دم دستمان میرسید از بیل و کلنگ و حتی دستانمان و بعد میپیچدمشان در پتویی یا ملافه ای و بعد هم میریختیمشان پشت وانتی و بعد میبردیمشان به سمت گودال عمیقی که کنده بودیم و نمازی و ریخته میشدند میان چاله و بی هیچ تشیعی و اشکی هم که ریخته نمیشد چون دیگر کسی نای گریه کردن نداشت حتی برای عزیزترین کسش و اشکها دیگر خشکیده شده بودند...

دختر که بیرون آمد جنازه اش  از توی گودال دوام نیاورد بابک... پرید به سمتش و در میان آغوشش گرفت و برد داد به پدر مادری که ناپدری و نامادری دختر بودند و از نوزادی بزرگش کرده بودند و از یتیم خانه آورده بودندش و میخواستند خودشان که حالا بچه دار نمیشوند بلکه امانتی را بزرگ کنند و حالا جنازه را بابک در میان تنش گرفته بود و میبردش به سمت پدر مادری که چه کسی حق دارد بگوید پدر و مادرش نبودند و مگر پدر و مادر بودن به خون است؟

همانطور خیره مانده بود به دیوار صاف و استخوانی رنگ خانه پیرمرد و من فهمیدم که چقدر هنوز نشناخته ام برادرم را...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 9:41 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

همان جا نبود که اولین بار دیدمش... زودترها بود به گمانم شاید و آنوقتها دیگر آشنا بودم با صورتی که دیده نمیشد هیچوقت که در سایه بود حتی آن شبهای زمستان که من در اتاق کوچک خانه پیرمرد که هنوز پر بود از بوی عطرش و آمیخته شده بود این بو با بوی کاهگلهایی که دیگر داشتند خاک میشدند که بریزند سرمان و هر چند وفت هم میدیدی ناغافل یک تکه کنده شد و صاف آمد پایین آتش سماور را روشن میکردم تا بلکه گرما بدهد مرا و بتوانم بخوانم و بنویسم و فکر کنم تا صبحها که می آمد از لای شکاف نیمه باز پنجره ای که هیچوقت بسته نمیشد شاید بخاطر اینکه او بیاید و بعد مینشست گوشه ای اگر صندلی زهوار در رفته ای بود یا تکیه میداد به پشتی یا متکایی و همانجا میان تاریکی تنش مینشست و کاری میکرد... چیزی میخواند... روزنامه ای که هیچوقت تاریخش عوض نمیشد یا لباسش را اتو میکرد یا موهایش را شانه میزد و بعد با هم سکوت میکردیم... با تنهایی نمیشد حرف زد... فقط میشد با او ساعتها سکوت کرد و در سکوت من چیز میخواندم و او چیز میخواند و وقتی میرفتم آشپزخانه و غذایم را که دیگر ساعتها میشد سرد شده بود میکشیدم و بر میگشتم توی اتاق میدیدم آستینها را بالا زده و نشسته سر سینی که بجای سفره های تک نفره ام ۴ سال تمام ظهر و شب استفاده میکردم و با ولع هر چه تمام تر بشقاب خالی اش را قاشق میزد و چه صدای ملچ و ملوچی هم میداد دهانش...

در را قفل کردم و فقط نیم چراغی را روشن گذاشتم و شوفاژ را هم تا آخر زیاد کردم و پنجره را بستم که این پنجره هم اما ناتمام بسته میشود و کاغذها را گذاشتم جلویم که بنویسم و ناغافل دیدم از پنجره آمد تو تنهایی و من ماندم که چطور توانسته از دیوار سه طبقه بیاید بالا و آمده بود و صورتش میان تاریکی هنوز نادنی بود و من سرم را تکان دادم و انو هم رفت دراز کشید روی تختم و خوابید که به گمانم خیلی خسته بود از بالا آمدن آنهم سه طبقه و من هم گذاشتم بخوابد و در سکوت صدایش نکردم ....

چند وقتی است دوباره دانشکده را تعطیل کرده ام ... فقط میخوانم و مینویسم... بی خستگی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 4:11 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

مینویسم روی کاغذها و بعد دلم میخواهد بخوانندشان و هیچوقت شاید خوانده نشوند برای هیچکس... همینطور بکر بمانند و دست نخورده این کاغذها... این کاغذهایی که آنقدر سیاهشان میکنم که دیگر هیچ نقطه ی سفیدی باقی نمیماند رویشان و آنوقت آرامتر میشوم من... آرامتر... خیلی آرامتر از همیشه وقتی مینویسم روی این کاغذها که میشنوند حرفهایم را خیلی خوب... هیچ گله و شکایتی نمیکنند این کاغذها از دستانم... از انگشتانم که قل میخورند رویشان و خط خطی میکنند رویشان را...مینویسم فقط اصلا برای دل خودم... دلی که هیچوقت گوش نکردم به صدایش... هیچوقت...

چه حاجتی است اصلا برای شنیدنم؟... چه نیازی است اصلا که آدمهایی باشند که نیاز هست اما همین دردها است شاید روزگار که نه حتما همین دردهاست روزگار و شده است روزگاری بی انسانی... روزگاری که در میانه اش من منم و هیچوقت چیز دیگری نخواهم شد و دیگر یاد گرفته ام ماسکم را محکم بزنم روی صورتم و نمیخواهم هیچکس درونم را ببیند که بعد بخواهد خوشش بیاید یا نیاید یا قبولش داشته باشد یا نداشته باشد و من میمانم فقط برای خودم که هیچوقت نیازی نداشتم به آدمها که... نه... داشتم و این اما حق نبود... حق من... حق آدمها... حق آنهایی که در اطرافم بودند و من زجرشان دادم و آنها هم مرا...

امسال چقدر روزها زود میگذرند از بیخ گوشهایم و من میمانم مثل همیشه و کتابها و حرفهای تکراریم و لیوانی که شکست و خاطره هایش دفن شد با قطعه هایش و چای هم مزه نمیدهد بدون این لیوان...

امسال چقدر زود آسمان چشمانش خیس شد... نمیدانم توی این دنیای مدرن چقدر پیاز ترکانده اند که آسمان اینطوری چشمانش سرخ شده است و گرنه خیلی هم این دوره زمانه آسمان دلیلی برای گریستن ندارد...

شهرداری از الان کیسه های شنش را چیده است کنار خیابان از ترس برف... برج میلاد زیر پایش را میبیند با تبختر و میترسد از دانه های برفی که هیچکدامشان مثل هم نیستند و اما ما هستیم... برجها هم همه مثل همند... دیلاق... با سری که هچوقت آدمهای زیر پایش را نمیبیند درست مثل خدا که او هم گمانم این روزها سرش آنقدر گرم است که نمیبیند آدمها را...

کاغذ را که خواندم تعجب کردم... خط من بود... با خودم گفتم عجب برش شاهکاری!... ولی هرچه زور زدم یادم نیامد کی نوشته ام اش...ماندم... حافظه ام روز به روز بدتر میشود... ولی مزه میدهد این حافظه بد... همیشه از خواندن دست نوشته هایم لذت میبرم... چون هیچوقت بیادشان نمی آورم...!

چند روز پیش بود... برای اولین بار نقش زدم در رمانم صورتش را... از دور... همان گوشه نشسته... بی نام...همانقدر مبهم... بعد پریدم به آن لحظه سخت... خوب نشد... باید آن برش را مجدد سیاهه کنم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 3:20 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

میترسیم ما... میترسیدیم ما... حتی از همان اولش... از همان وقتی که میخواستیم از نمورترین و تاریک ترین جای جهان سر بخوریم و بیایم بیرون... که تا آمدیم بیرون زدیم زیر گریه چون ترسیده بودیم درست و حسابی و تا یک دست محکم نمیخورد پشتمان که بهمان بگوید بس کن و نترس گریه مان بند نمیامد... بعدش هم باز میترسیدیم... میترسیدیم وقتی به جای مادرمان صورت غریبه ها را می دیدیم یا شیرمان دیر میشد که فکر میکردیم الان است که از گرسنگی بمیریم یا جایمان که خیس خودمان میشد فکر میکردیم که الان است غرق شویم در فضولات خودمان یا میترسیدیم وقتی آب به تنمان میخورد یا وقتی مادرمان خسته میشد از بغل کردنمان و میخواست بگذارتمان روی زمین سفت و محکم خدا... همیشه میزیدیم زیر گریه و حالا هم که بزرگ شده ایم نمیزنیم زیر گریه و توی دلمان هری خالی میشود و همیشه میگوییم هم الان است که دنیا به آخر برسد و وقتی هم که دنیا به آخر میرسد باز میترسیم پایمان را بگذاریم بیرون ازش ... باید به زور ببرندمان بیرون...

همه چیز برایمان ترس دارد... شب... تاریکی... آدمهای غریبه... حیوانات حالا هرچقدر که میخواهند ریز باشند باز هم میترسیم از آنها... از ماشینها وقتی بلند بوق میزنند... از دوستهایمان ... از سرماخوردگی... از دیدن خیلی چیزها... از شنیدن خیلی حرفها... همیشه هم میگوییم نباید... نباید خندید... نباید گریه کرد... نباید رفت جاهای تاریک... یادمان دادند با غریبه ها حرف نزنیم... سوسکها را بکشیم... بالای درخت گردو نرویم... میوه ها را نشسته روی درخت گاز نزنیم... از ساحل فاصله بگیریم که غرق نشویم... حرف سیاسی نزنیم... مشقهایمان را بنویسیم که یکوقت آقا معلم دعوایمان نکند... نمره های خوب خوب بگیریم...

ما همیشه میترسیم... ما همیشه فلجیم از ترس... ما هیچوقت شجاعت بودن نداشتیم... ما هیچوقت نیستیم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

درختهای گردو همینطوریند... وقتی کاشته میشوند سالها طول میشکد تا بار بدهند... سالها میکشد که وقتی میکارندشان بتوانند گردوهایش را بچینند و بعد وقتی پوستش را میکنند دستشان سیاه میشود و رنگش هم پاک نمیشود به این سادگیها از دست... تازه گردو را نمیشود اصلا یه این سادگیها چید... گردو چین میخواهد که بلد باشد از تن لیز و بد قلق گردو برود بالا و روی شاخهای گردو که هیچ معلوم نمیکند و ممکن است هری... یکدفعه بشکند زیر پا و پرت شود آدم پایین و با چوب بلندی بزند روی برگها و دانه دانه بتکاند و بعد که گردوها یکجا جمع میشوند و شروع میکنند به تقسیمش ... یکی مال من... یکی مال تو... یکی مال من... یکی مال تو...

احساس گردو است... باید خیلی صبر کرد که ثمر بدهد و بعد باید با نرمی رویش راه رفت چون...

متنهایم را توی وبلاگ هیچوقت غلط گیری نمیکنم...حتی یکدور هم نمیخوانم از رویش... غلط های املایی جزوی از متنم است... جزوی از واقعیت نوشتن... غلطها خودشان بیانگر چیزی هستند در متن... متنهای باید خط خطی باشند همیشه...  

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 9:33 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

انگشتهایم را کشیدم روی پلکهایم و لمس کردم چرخش مردمکها را زیر پوستی که چقدر نرم است برخلاف پوست انگشتهای دست راستم که زمختند و کلفت و دارند پوسته پوسته میشوند و بعد انگشتهایم را به علامت پیروز هجمه دادم به سمت چشمهایی که بسته بودند... باید بسته میماندند و کاش میتوانستم کورشان کنم... کاش چشمهایم را از کار می انداختم و زبانم را و گوشهایم و دستهایم و دیگر نه میشنیدم و نه نگاهم گره میخورد آنهم گره کور به شچمهای کسی و دستم هم که دیگر نمی نوشت و زبانم هم لال لال لال میشد... بعد دیگر هیچ نمیشد... سکوت محض... سکوت محضی که دیگر خواب هیچکس را آشفته نمیکرد و اول از همه خاب خدم و دیگر دردی نبود... هیچ دردی ...

یاد گرفته ام بروم تنهایی هر وقت به کافه ای و قهوه ای بخورم و چیزی بنویسم و به همهمه آدمها خیره بشوم و نگاه کنم آدمها را سیر ... بعد هم بروم تقریبا هر دو سه روز یکبار کتاب بخرم... روزها توی اتاقم بنشینم و بخوانم و شبها هم باز توی اتاقم بنشینم و بخوانم و نیمه شبها هم و همیشه هم...

دکتر مادرم را باید عوض کنیم... هیچ فایده ندارد و دردهایش هر روز بیشتر میشود و امانش هم بریده است کامل و ...

این ماه چقدر طول کشید و چقدر بد بود... همیشه مهر ماه وحشتناکترین ماه زندگی من بوده است... همیشه....

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... |