![]() |
![]() |
|
| پرسه های یک ولگرد... |
|
مادرم آمد و آزمایش داد و رفت و من با دستهای لرزان برگه آزمایش را گرفتم دستم و هی چپ و راستش کردم و تهش هم نتوانستم بخوانمش... جدولی بود و نموداری و نقطه ای میان نمودار و من سر در نمی آورم از این نمودارها و عین حرفهای و اندیشه های خیلی ها میماند این اندیشه های من هک باید درست در خط الراس نقطه دلخواه آنها قطع شود که نمیشود.... این بی انضباطی و اغتشاش فکری من پدر همه را در آورده است و اولش خودم... مینویسم کار را بعد سرش معلوم نیست کجاست و تهش کجا و آنوقت توی مهمانی متن خوانی دایی بود که آن کارگردان گفت عجب ایده ای بیا فیلمنامه اش کنیم و بعد هم میسازیمش و من اغتشاش فکریم مگر میگذارد؟ نه... اگر تحملش را نداری خب نشنو... نخوان... این حس مطلقی است که من دارم و جاریش میکنم توی حرفهایم و روی کاغذهایم و توی وبلاگم و هر کجا که باشد و بتوانم... وقتی حالم بهم میخورد... خب بهم میخورد.... رفیق بیخیال... مگر تو تا به حال حالت بهم نخورده است از کسی؟... مگر نشده است وقتی کسی هرچقدر هم با حسن نیت است تو را بهم بریزد؟... ها؟... نمیشود مگر.... مگر باید همیشه از همه خوشمان بیاید؟... هدایت جایی میگوید من زبان فارسی را دوست دارم چون امکانات فحاشی درش زیاد است... بریز بیرون خودت را... فیزیکی و غیر فیزیکی... هزال باش یک جاهایی مثل مرحوم سعدی... مثل حافظ... مثل همه شاعران و نویسندان و اصلا مثل همه آدمها... حالا من می آیم توی وبلاگم حرفی میزنم فحشی میدهم... اینجا هم نگم؟... اینجا هم خفه شوم؟ پس کدام قبرستان من زار بزنم؟... روی کدام گور و بعدش تازه میفهمی ای بابا این گور که تو این همه زار زدی رویش خالی است از هر کسی... هیچکس نیست... از اول هم نبوده تویش... ماجرا همیشه همین است... ما میرویم... و بعد فکر میکنیم وقتی برگردیم میشود همه چیز همان باشد... ما حرفهایمان توی گلویمان گیر میکند و بعد هم نمیگوییم و نمیگوییم تا دیر شود ... تا بترکیم... تا بمیریم... ( این متن را اصلاح کردم به خاطر کلیدها ناقص دانشکده که حروف را درست نمینویسد) |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آذر 1387ساعت 6:24 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
چند روز بود میخواستم نامه هایم به سنگت را بنویسم... یعنی نوشته ام و خواستم برایت بفرستم... ولی رها کردم... بهتر است همینطور حرفها خیلهایش نزده بماند... دیگر نایش را ندارم...دوست داشتن یک تکه سنگ فرسوده ام کرد... خیلی فرسوده ام کرد... تو را هم اذیت کرد... نباید اذیت بشوی بیشتر... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 10:29 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
جهنم وقتی شروع میشود که تمامی ندارد و نباید هم داشته باشد انگار... انگار باید بسوزم سر تا ته و تمام شود تا تمام شود همه چیز و من آرام شوم حداقل کمی بیشتر و بعد آدمهای دور و اطرافم نمیدانند من چه مرگم شده است و مدام سرتکان میدهند عین مکانیکهای پیر و با تجربه و میگویند مثلا باید روغن کاری شود و بعد میخواهند مرا بکشند بیرون و جانی تازه به من بدهند و نه جان تازه نخواهد شد و چطور میتواند تازه شود وقتی هنوز همه چیز مثل قبل است؟... وقتی من حتی از خواب که بیدار میشوم حتی یادم نمی آید کجا هستم و که بودم چند سال دارم و معلم کلاس اولم که بود که نه این یکی را خوب یادم هست و تازه وبلاگم که هیچ نشان نمیدهد از غم درونی که روی دلم سنگینی میکند و این جملات دیگر حالم را بهم میزند که آدمها فکر میکنند میتوانند بگویند همه چیز درست شود و انگار نه انگار هیچ اتفاقی افتاده و هیچ چیز درست نمیشود و ما حاضر نیستیم حتی از ساده ترین حرفهایمان بگذریم برای دیگری و هنوز نقش بازی میکنیم و فکر میکنیم نجات دادن یک غریق ساده است و همین که با ایستیم لب آب آرام و اگر دیدیم به گلویمان گوش زخمی وارد نشد صدایش کنیم بعد آن غریق زنده شود و بگوید جانم... نه نقل این حرفها نیست و من هم غریقی هستم که هیچ ناجی دوست ندارد تنش را بزند به آب بخاطر من... ملالی نیست... من از کسی نجات نخواستم و شاید یک روزی خواستم اما امروز نمیخواهم و غرق شدن صد شرف دارد به این زندگی...فکر میکنیم میتوانیم گوشی را برداریم و اس ام اس بزنیم که حالا هرچی و فکر نکنیم اصلا دیگری در چه خیالی است و رنگ صورتش چه رنگی مشود وقتی میخواند حرفها را و سر در نمی آورد که گمانم خودش هم نفهمید که حج رفتن نیت میخواهد به این سادگیها نیست و لباس احرامی باید و بعد باید چرخ زد و چرخ زد و چرخ زد آنقدر تا سر گیجه گرفت و دوید و دوید و دوید تا نفس بریده شود و حج عشق میخواهد... تازه برگشتی هم گوسفندی باید که سرش را گوش تا گوش ببری... گوش تا گوش... بریدی... نبریدی؟ رنگ صورت خودت هم پرید... حتم دارم... دیشب حالم بد بود و جهنم بود شب قبل و تا صبح در رختخوابم چرخ زدم و قلم هم نمیماند در دستم که بنویسم و بعد دلم تنگ شده بود برای حرف زدن با یکی که آنوقت شب هیچ دل رضا نمیداد خواب کسی را آشفته کنم که اصلا اگر هم رضا میداد فایده ای نبود که هیچکس خوابش را بخاطر من آشفته نمیکند و خواب من آشفته است... مدتها است... خودم خسته شدم از نالیدن و بلند میشوم و مینشینم و میخوانتم کتابها را یکی یکی تا خواب به سرم بیاید و نمی آید... امروز کفری شدم... عجیب کفری شدم و عصبانی از دست آدمهایی که همینطوری یکدفعه زنگ میزنند و اس ام اسم و خراب میکنند آرامش را و یادم می آید خاطره ای و بعد اوقاتم تلخ میشود و تازه بعدش هم میگویند میخواستم کتابی بگیرم و احوالی بپرسم و بعد هم خودشان میگویند وبلاگت را خواندیم و اگر خوانده ای که باید بدانی من تا خرخره پرم و عوض این حرفها که چی که احوالم را بپرسی و میتوانی آرامم کنی؟... اگر نمیتوانی و نمیخواهی هیچ خیالت نیست و فقط انجام وظیفه ولش دوست من... این انجام وظیفه که خودم گند بزنم به خودم در این ضمینه که عشق انجام وظیفه هستم و بعد میگویند عشق را میشناسیم که نشناختی هیچوقت و آن قلبی که تو دورش میچرخی و طواف میکنی اصلا باید طوافش کرد و هیچوقت فکر کرده ای این قلبت... سکوت میکنم و باید سکوت کنم انگار... من سعی کردم آدمهای زیادی را دوست داشته باشم هرکدام را طوری و به آدمهایی که دوست داشتمن فکر کردم و برای همه شان جان کذاشتم و گذاشتم واقعا؟ شاید نه که اگر گذاشته بودم اینطور نمیشد... من تنهایم... باید تنها میماندم... انگار اینم سرنوشت ازلی من است... من از تنهایی خودم متنفرم... من چاره ای ندارم... من آدمها را از خودم میترسانم... انگلیسی یاد گرفتن چقدر وحشتناک است!!! تیم فوتبال شهرمان هم که باخت!!! عجب باقالی پولوی خوشمزه ای با مادرم مشترکاْ درست کردیم!!! امشب گمونم وحشتناکتر باشد... جدی من اینقدر حرفهایم تکراری است؟ دل آدمها را زود میزنم عین رولت؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 10:22 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
هیچوقت صورتش را ندیدم... فقط دیدم یک روز صبح حمید پسر دایی ام آورده ش خانه مان توی یک کارتن و گذاشتش توی راه پله ها و گفت این همینجا بماند تا عصر بیایم و ببرمش شاهرود وقتی پرسیدم از کجا آورده ایش گفت توی خیابان پسری ارزان میفروختش و من هم خریدمش و او از این کارها زیاد میکرد در لحظه چیزی میخرید و حالا هم جعبه را آورده بود و گذاشت روی پله های پشت بام و گفت بهروز در نرود و هیچکس هم خانه نبود و من هم آشنا بودم با حیوانات... با کبوترهای بابک که سینه را میدادند و رژه میرفتند روی پشت بام خانه و موقع بهار که میشد برگهای کاج را به نوک میگرفتند و میگذاشتند روی هم آشیانه میساختند برای خودشان یا مرغ عشقهای مادرم که اول یک جفت سبز بودند که اسم یکیشان آیدا بود و دیگری آیدین و بعد آیدا مرد و بابک رفت یک ماده آبی رنگ خرید که چقدر هم معصوم بود اسمش را گذاشتیم دریا و بعد دریا هم یکشب نمیدانیم چرا مرد و چقدر جفتش روزها کز کرد یک گوشه و صدایش هم در نمی آمد و هیچ هم آواز نمیخواند و یادش بود شاید که حالا جفتی نیست بپرد روی حلقه و او دمش را بگیرد و هی تابش بدهد و هی تابش بدهد و رفتیم یک جفت خریدیم برایش که زرد بود و تند و تیز و گاز میگرفت مدام دست بابک را و بعد دیدم صدایش در آمد و مدام زوزه میکشید حیوانی و ماندم چه شده است رفت کنار کارتن و نگاهی انداختم تویش را ... تاریک بود... درست عین تن حیوان... که دست خودش نبود... مثل گرسنگیش که آنهم دست خودش نبود... نان آوردم از آن نانهای سمنانی و به عقلم نمیرسید که چه بدهم به حیوان و خوردش همه را تمام و کمال و بعد دیدم باز چشمانش را در میان تاریکی کارتن به چشمهای من خیره مانده و ناله میکند که شصتم خبردار شد که حیوان شاید تشنه است میدانستم آن موقع که نجس است نفس حیوان چه برسد به این که بخواهد از کاسه آب بخورد و ما حصاری میکشیم در تمدنمان میان خودمان و هر چه دیگری هست و فکر میکنیم دیگران نجسند و ناپاکند و هیچند برای ما و فقط بلدیم اگر تنمان به تنشان ناخواسته خورد زیر لب عذری بخواهیم و اگر تنشان به تنمان خورد هزار لیچار زیر لب بارشان کنیم و کف دستهایم را پر از آب کردم و دویدم با همه توانم به سمت جعبه و بردم دستانم را داخلش و دیدم زبان گرمش دارد میلیسد آبها را ذره ذره و دوباره رفتم و آمدم و بازهم آب آوردم با دستانم و بعد دیدم زبانش دارد روی دستهایم میلرزد و چشمانش ماند توی چشمانم و همانجا بویم کرد و من هم چشمانش را توی چشمانم خواباندم و برایش هنوز هم آب می آورم حتی هنوز که ده سال میگذرد از آن روز و بعد هم پسر دایی ماه بعد گفت از خانه ام فرار کرده است حیوان و من فهمیدم چقدر بهم نزدیک بودیم من آن سگ آن لحظه بهم... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آذر 1387ساعت 7:15 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
صدای تارهای که میلرزند و میغلزند در گوشم و پیچ میخورند و تا انتهای پس سرم میروند و چشمهای بسته ام تیر ملایم ملسی میکشند از لرزش شتاب این آواها و نغمه ها نه از آن تیرها که میکشیدند این دو هفته ومیخواست کاسه سرم بترکد از زور درد و درد مییچید در سرم نمیدانم که میدانم از کجاها می آمدند این تیرها و تیز خراش میدادند پوسته ی نرم و ذهن را چست و چابک میشکافتند و بعد هم میخزیدند بیرون و هیچ اثری نمیگذاشتند از خودشان بر جا و غیژژژژژژژژژژژژژ راهشان را میکشیدند و میرفتند یک گوشه جا خوش میکردند تا برگردند.... تا باز ذهن را آشفته کنند... نه...نه.... این حرفها برایم خیلی سنگین بودند و روز اول بروی خودم نیاوردم وقتی خواستی و بعد طاقتم تمام شد... بریدم... روی تخت سفید دراز کشیده ای و خوب خیره مانده ای به سقف و بعد سرت را که میچرخانی به سمت چپت قطره ها آرام و آهسته میچکند از میان لوله ها و میآیند سمت تن ملولت و دیازپام هم اثر میگذارد و ذهنت... درد میکند... درد... وقتی بچه ها دست و پایت را گرفتند و خوابندنت روی تخت با همان لباسهای بیرون... تازه بعد از ماهها کمی آرامتر شدی.... برای اولین بار در اتوبوس دلش هوس خوراکی کرد... اصلا اولین بار بود که دلش میخواست چیزی مزه کند... اتوبوس که ایستاد جست جخ جست زد پایین و مشتی تخمه جاپونی خرید و آنقدر تخمه تا شهر شکست که دهانش شور شور شد عین آب قدیمتر شهرش... یادش آمد زمان چقدر زود میگذرد... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 10:12 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
سوزن را از زیر پوستم رد کرد و بعد گذاشت آرام آرام مایع خنکی زیر ژوست دستم بدود... روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم برای چند لحظه فکر نکنم... نشد... دیگر حتی سرم پر از دیازپام و انبار قرصهای مسکن هم جلوی مغزم را نمی گیرند...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 11:9 قبل از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
خوبا اغلب خودشون خودشون رو میکشن/ تا خلاص شن/اونائی ام که می مونن/ اصلا درست نمی فهمن/ چرا همه/ می خوان/ از دستشون/ خلاص شن.
( چارلز بوکوفسکی) |
| پیوندها |
|
دکتر فکوهی فواد خاكنژاد احمد طالبي مجتبی بیات دکتر عباس کاظمی زهرا مينايي هادي دوست محمدي كورش عموئي قورقور ساجده زارع پور سلمان سعادت طلب سودابه |
|
RSS
|