تبليغاتX
در هر حال از دست رفته ايم....
پرسه های یک ولگرد...

خوابم نميبرد... خوابم نميبرد... سيگار را دود ميكنم نيمه هاي شب وقتي كه هيچ نوري اتاق را روشن نميكند بالاي تختم كه روي تخت يكي ديگر قرار دارد و قوز كرده ام كه اگر بخواهم صاف بنشينم سرم ميكشد به سقف ترك برداشته ي بالاي سرم و دود ميگردد دور سرم را... خوابم نميرد... هيچ خواب نمي آيد به چشمهايم... چشمهايش... چشمها... سرما از ميان پنجره ي نيم شكسته ي اتاق هجوم مي آورد و مرا ميگيرد در برش بي هيچ درنگي... سردم است... خوابم نميبرد... سيگار نور ميدهد بر لبانم... کسي ناله ميكند در خوابش و صدا ميزند كسي را... دور است صدا... دور است صدا...

هميشه ردي باقي ميگذاشت از خودش... هر جا كه ميرفت... چيزي را جا ميگذاشت كه بفهمند كم كم كه كسي هست... ردي از بوي تعفن... سوتينش را در مي آورد و بعد از هم خوابگي مي انداخت زير تخت خانه اي از آشنايان كه رفته بودند در نبودشان پنهاني با هم... لنگه جورابي كه خوب معلوم همه بود زنانه است... رژ لبي كه ناگهان زن صاحباخانه پيدايش ميكرد و نا آشنا بود برايش... ردي ميگذاشت براي آنكه در اين اشيا وجود پيدا ميكرد... عين سگ... كه با ادرارش نشان ميدهد اينجا مال من است... اين سگ ديگر مال من است و چنگال و دندان هم نشان ميدهد... وقتي در خانه بودند و داشتند زندگيشان را ميکردند زنگ ميزد... گوشي را كه بر ميداشتند سكوت بود و در تهش صداي فروخفته پوزخندي و بعد مرد از خانه بيرون ميرفت... بلافاصله... انگار كه سگي در پي زوزه ي سگي ديگر روان ميشود... مرد به خانه نمي آمد از هفت سال قبل از پايان همه چيز... انگار كه شغالي هر از گاهي راهي گم كند به لانه قبلي اش و بخواهد آنجا قضاي حاجت كند فقط... خفتي و خوابي و به نيش كشيدن غذايي و بعد پوزخند زدني كه نه ...شغالها فقط يكبار با شغالي ديگر جفت ميشوند... سگها وفادارند به حيثيتشان...اين كابوس پايان نمي يافت هيچ طور... نه با سوراخ كردن چشمهايي روي يك تكه صفحه كاغذ و چال كردنش زير سنگي و رها كردنش در جوي آبي و بعد...

خاطرات با منند... گذشته مرا شكنجه ميدهد... كابوسها هر شبند... ميترسم از خواب و به خواب محتاجم و شكنجه در خواب هر چه باشد از شكنجه در بيداري بهتر است... شكنجه اي كه الان در اطرافم دور ميزند... كارهايي كه دارد تكرار ميشود... صحنه هايي كه تمام گذشته را پيش چشمان من مي آورند...

سور بز يوسا بد نيست ولي همچنان نميرسد به پاي گفتگو در كاتدرال يا جنگ آخر الزمان... هنوز تمامش نكرده ام  ولي ميدانم كه انگار اينطور است... انگار بايد اينطور باشد...

ديشب ميخواستم خودم را خلاص كنم... بايد ميكردم اينكار را... اما از ارتفاع ترسيده ام هميشه... ميكنم اينكار را شايد هر چه سريعتر... راستي از طبقه سوم با پريدن ميميرم؟ نكند قطع نخاع شوم يا چيزي اينگونه وار... اه گندش بزنند....

نميتوانم ننويسم... تنها راه است براي من... افشا كردن خاطرات... بيرون ريختن خودم و بعد اين البته تبديل شده است به شكنجه ي هر روزه ام... مرور ميكنمشان... مرور ميكنمشان و بعد تا سر حد مرگ زجر ميكشم... هيچ راه ديگري نيست...

دود سيگار تنفر برانگيز چندش آور دورم ميرقصد... من دارم از پا در مي آيم...

صداي زوزه ي شغال مي آيد در خوابم .... ديشب وقتي تلفني حرف زدم دروغ بود كه بوي گندش مي آمد از خانه شان... مدتها است شامه تيزي دارم در حس بوي دروغ... حس بوي كريه دروغي كه نزديك ميشود و آزارم ميدهد و دور ميشود و باز آزارم ميدهد...

جواب نميدهم به هيچكس... اشتباه هم ميكنم اگر پيغام ميدهم به تو... نبايد اينكار را بكنم... اما آنقدر شبها درد زياد ميشود كه طاقتم طاق ميشود... به حد مرگ همه چيز هجوم مي آورد به اندرون ذهنم...

بوي ترياك كثافت ترين بويي است كه شنيده ام... متنفرم از بويش... گنداب متعفن انسانها به لجن كشيده شده... انسانهايي كه بريده اند تا ته.... من نميخواهم ببرم... من نميخواهم در گنداب غوطه بخورم... بايد راهي باشد... نه؟... 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 5:52 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

تقریباً نوشتن را گذاشته ام کنار این چند وقته... منظور م نوشتن واقعی است... بر روی کاغذ... با قلم و صدای لذت بخش قژ قژی که جان میدهد به من همیشه... رمان را نیمه کاره رها کرده ام... تمام کاغذهایش را در هم و بر هم گذاشته ام توی کشوی اتاق سمنان و چند وقتی است حتی نیم نگاهی هم نیانداخته ام بهشان... ذهنم یاری نمیدهد اصلا... ترمز کرده است کاملا... مداوما چند روز است برای حفظ چندرغاز کلمه انگلیسی عجیب مانده ام در گل... توی ذهنم نمیمانند هیچ... هیچ... مانده ام چه اتفاقی خواهد افتاد برایم؟... ارشد؟ نمیدانم... هیچ نمیدانم... وحشتناک با قدرت شروع کردم و ظرف سه ماه تمام منابع را تمام کرده ام و از اواسط مهر ذهنم پیچده شد درهم و حالا فط من مانده ام و کلی کتاب که همه خوانده شده اند و زبان و با همه وجود اولین بار است که احساس میکنم شکست خواهم خورد... برای اولین بار احساس میکنم کم آورده ام... برای اولین بار احساس میکنم ناتوانم... برای اولین بار احساس میکنم چقدر ضعیفم... برای اولین بار نیازمند هیولای خشمگین درونم هستم که همیشه در درونم تنوره میکشید و در دهشتناکترین شرایط باعث میشد دندانهایم را بهم بسایم بگویم نه... نمیتوانم شکست بخورم و شکست هم نمیخوردم... برای اولین بار احساس میکنم نیست هیچ هیولایی در درونم...

 

کف اتاق تویی روی زمین شکافی بود مربع شکل که تابستانها آجر چینش میکردند و میپوشاندند با جل و پلاسی و بعد هم رویش فرش میانداختند و زمستانها که شروع میشد از گزندیگی سرمای اواسط آذر شکاف را خالی میکردند از آجر و چهار پایه مخصوص را میگذاشتند و وسطش کرسی برقی و بعد هم رویش پتو  می انداختند و و میشد کرسی خانه پیرمرد... همان آذرماه بود که پیرزن نوه ها را اگر می آمدند خانه اش میخواند و میگفت کرسی را روبراه کنند و ما هم از خدا خواسته آستین بالا میزدیم و مشغول میشدیم... هر کس در کرسی جایی داشت ... پیرمرد همان کنار در مینشست گوشه سمت چپ و پیرزن روبرویش گوشه سمت راست و مهمانها بالا مینشستند و بچه ها پایین که تکیه نداشت به هیچ جا... همانجا صبحانه میخوردیم روزهایی که نوه ها جمعه هایشان را میگذراندند در خانه آنها و گاهی ناهار و حتی شام را و سماور هم کنار دست پیرزن روی میز نقلی کوچک قدیمی قرار داشت که زیرش اشکافی بود و همیشه توی این اشکاف یادم هست کاغذ و مداد و چیزهای دیگر را قایم میکرد پیرزن برای وقتی که نوه ها می آمدند میخواستند مشقشان را بنویسند و بعد یادشان رفته بود مثلا مدادی بیاورند و میگفتند و پیرزن مدادی می آورد و همراهش هم یادم هست توی اشکاف همیشه نقلهای شاهرود دایی جان علی یا دایی جان رضا سوغات بود که پیرزن با آنها از ترس قند چای میخورد و پیرمرد نه... باید 40 تا قند میخورد تا چایش تمام شود و سماور دائم جوش بود و خانه هم همیشه پر مهمان... همسایه ای... آشنایی... نوه ای... فرزندی... همیشه صدای کلون در بلند بود و خانه شان فقط یک کلون داشت ... زنگی هم گذاشته بودند که صدای سوت بلبل میداد... بلند و کشیده... کرسی را که میرفتی زیرش غزا بود بخواهی بلند شوی... گرم بود و نرم و احساس مطبوع و دلپذیری که نمیشود وصفش کرد...خواب هم که زیرش چه جانی میداد... دراز میشدی و یعد عمیق میرفتی درونش... انگار وسط کوهستانهای سرد غاری باز کرده باشند رو به جهنمی گرم و لذت بخش... بیدار شدن از پشت کرسی مصیبتی بود... آنقدر لذت میداد که نمیخواستی هیچ برخیزی...

نمیدانم چرا خواب کرسی خفتن را دیدم چند شب پیش... شاید در این زمستان سرد درونم نیازمند گرمای کرسی مانند جایی هستم... شاید میخواهم خواب غیلوله ای کنم جایی گرم و نرم... خوابی بی هیچ تشویش بر خواستن... کاش هنوز کرسی بود... کاش...  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 10:24 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

خفیف سرم درد میکند... نرم... آرام... ملایم... احساس بزرگ شدن چیزی در گیجگاه و بعد ترکیدنش درست مثل حباب و بعد دوباره حباب بعدی می آید بالا و بعد میترکد و بعد حباب بعدی بزرگ میشود و می آید و بالا و بعد ... یکنواخت... همینطور از صبح تا الان...

در اینجا انتظار مفهوم دیگر پیدا میکند... زمانی که رو به جلو میرود و تو میمانی منتظر چیزی... کسی... حرفی... عملی که خودت هم نمیدانی چیست ولی چیزی هست... چیز منظور بود است هر آنچه هستی در خود دارد ذهنی یا عین... حتی این چیز میتواند یک اتفاق یا یک حس یا یک ضربه باشد... این انتظاری است که از صبح مرا در بر میگیرد و تا شب هم رهایم نمیکند... این مداوما نگاه کردن به موبایلی که همیشه در حالت سکوت است مثل خود من... انگار ترس دارم از رخدادن و میخواهم رخ ندهد و در عین حال به گونه ای غریب منتظر رخدادنش هستم... رخدادن اتفاقی... منتظر اینکه زنگ در خانه به صدا در بیاید یا تلفن اتاق زنگ بخورد یا ایمل خاصی به من برسد... یا هر چیز دیگری که میتواند به این انتظار پایان دهد... انگار همیشه چشمان من ناثابت است در جای خود... میجهد بالا و پایین در جای خود مداوما... نیست در جای خود چشمهایم...

رخدادهای اخیر غزه نشان داد که خشونت به عنوان امری ناشی از ناتوانی عقل مدرن همچنان باقی است. هیچ چیز نتوانسته است در طی سالهای بعد از رنسانس به این خشونت با تمام ادعاهای ممکن پایان دهد... خشونتی که اکنون تکنونولوژی با گسترش غیرقابل کنترل و پیش بینی خود آنرا به امری ناپیدا تبدیل کرده است مداوما و هر روز بیش از روزهای قبل گسترش میابد. خشونت امروزین تفاوتی مهم با خشونت کلاسیک دارد. این خشونت داعیه دار انکار و نقض خود است با خود. خشونت کلاسیک خشونتی بود به صورت خودبودن... خشونت خود خشونت بود و برای خودش و برای هدف خودش... این خشونت به مراتب دردناکتر و ملموس تر و غیر قابل توجیه تر بود و به همین دلیل  قابل پیش گیری تر... مراسم گردن زنی در پاریس خشونتی بود عریان و مشخص... در اینجا خشونت پیدا بود... دلیل مستقیمی داشت و به خود باور داشت و در صدد نقض خود بر نمی آمد... زمانی که آشور بانی پال در سبعانه ترین حالت ممکنه برای امر مقدس خویش تمامی مردم ایلام را کشتار کرد آنرا با افتخار ثبت و از آن به عنوان خشونت یاد کرد... آشور بانی پال جز برای امر مقدس قربانی کردن بهانه دیگری نداشت و ادعایی نیز...

خشونت امروزی خشونتی است برای چیزی نامحسوس تر... خشونت امروزه ورزیده میشود برای انکار خود خشونت برای جلوگیری از خشونت... امروز اسرائیل به فلسطین حمله میکند برای جلوگیری از ادامه خشونت همینطور آمریکا به عراق و افغانستان و... ترس از خشونت که امروزه بهترین دلیل و البته نامفهوم ترین دلیل برای خشونت شده است انسان امروزی را به هوموساکرهایی تبدیل کرده است که آگامبن از آنها یاد میکند... خشونتی که البته به خوبی به غیر خود بدل میشود... از امر دهشتناک به امر آرامش بخش و تسکین دهنده مبدل میشود... تلویزیون امروز برخلاف کتیبه ها یا نقاشیهای گذشته تمام تلاش خود را میکند تا با نمایش امر خشن آنرا انکار کند... شما میتوانید با خاموش کردنش امر خشنی که رخ میدهد را تمام کنید... مجریان کت و شلوار پوش با تمام وجود خود در بی احساسترین نحوه بیان خشونت را بیان میکنند... تصاویر نامفهومند... ما در تلویزیون به هیچ عنوان اتفاقات رخداده را در نمیابیم... تصاویر سربازان مسلح در حالی که ایستاده اند یا مردمی که میدوند یا خانه های خراب به هیچ عنوان نمیتوانند داعیه انتقال واقعیتی را که دارند به سرانجام برسانند. اما انگار که متوهمانه میرسانند و ما فکر میکنیم واقعا مفهوم و گستره خشونت را دریافته ایم.. اما سوال اساسی اینجاست که اگر دیروز حتی در جنگ دوم انسانها بنابر ایدئولوژی یا دفاع از وطن کشته میشدند امروز به چه دلیلی انسانها کشته میشوند؟ ایدئولوژیهای تندروانه همانقدر برای انسان امروزی غریب است که ادعای دفاع... سربازان آمریکایی از چه چیزی در عراق دفاع میکنند؟ سربازان اسرائیلی چطور؟ حتی شاید برخی از گروهای فلسطینی حداقل پیش از آغاز درگیریهای اخیر؟ زمانی که بخش عمده ای از کشته شدگان را زن و کودکان تشکیل میدهند کدام یک از گروهها میتواند خشونت خود را توجیه کند؟ خشونت امروزین به کجا میرود؟ جهان امروز که به تعبییر گیدنز واقعا تبدیل به یک گردونه خرد کننده شده است دقیقا مثل چرخ گوشت و بدون دلیل مشخص در حال سبعیت است و ما ... البته ما این گردونه را میچرخانیم...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

فراموشي روياها و تخيلاتمان در واقع فراموشي هستيمان است دقيقا در نقطه اي كه بايد ادمه داد و بود... آنزمان كه ذهن ما ناتوان از پرداخت هر نوع انتزاعي باشد و جايي براي انديشيدن و خياليدن نگذارد است كه ما تبديل به يك شي خواهيم شد.... خيال در ميانه واقيعت روزمره تنها واقعيت است و تنها امكان رسيدن به واقعيت... در اينجا منظور من از خيال توهم نيست... انديشيدن بي هيچ پايه و اساس... انديشيدن بر پايه لذت... در اينجا خيال مترادف است با آفريدن در ذهن... آفرينش نويي كه نبوده است... اينجاست كه نگاشتن و ادبيات... هنر... و فلسفه و يا هر آفرنش ديگري شكل ميپذيرد... خيال در رهايش بايد بزيد... بايد خيال را آزادانه رها كرد... كاملا آزاد و عريان... آنچنان كه هيچ دستي بدان نسايد... در هيچ چارچوبه اي نگنجد... بيافريند و باز بيافريند... پرواز كند بي هيچ واهمه... خيال تنها اميد است... زيرا تنها از پس خيالهايمان است كه ميتوانيم سدي بلند به روي واقعيتهاي دهشتناك زندگي امروز ببنديم و بيافرينيم واقعيتي را از نو... فراموشي خياليدن بزرگترين تلاش سيستم نظام اجتماعي جهاني امروز است... گرفتن خيال... و قبض آن... خيال نكن... انتخاب كن... ميان اينها انتخاب كن... مسير جديدي نخواهد بود... ليبراليسم همانقدر خيال را با انتخاب ميكشد كه توتاليتاريسم با تصاوير از پيش تعيين شده... با انتزاع جهان شمول خويش... و فاشيسم با نوعي اخلاق خودمدارانه... اولين اقدام تمامي اين سيستمها نبرد با خيال است...

بايد خيالمان بزيد همواره و همواره... بايد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 8:2 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

لالای لای لای لالای لای لای لالای لای للالای لای لا لا لای لالا لای لایی لای لای لای لای لالای...

هیچوقت هیچکس برایم لالایی نگفت که شبها خوابم ببرد... مادرم تا ۱۰ سالگیم تا صبح کار میکرد و اصلا خانه نبود و بعد هم که تا صبح گریه میکرد و لالاییم صدای گریه اش بود وقتی هم که گریه هایش تمام شد سه شیفت سه شیفت کار میکرد و سرش میگذاشت روی بالش میرفت و دیگر هیچ نایی نداشت و بعدش هم...

بعدش هم من بزرگ شدم بدون لالایی ساده ای که هر کودکی باید میشنید... و نشنیدم... نشنیدم... گذشت... به هر حال گذشت... شبهایم بدون لالایی گذشت...

حالا هم شبها میگذرد... نمیگذرد؟... بدون هیچ صدایی... بدون هیچ امیدی به فردا... با ترس... با دلهره... با چشمهایی خیره به سقف... خیره به صفحه های دفترم... با چشمهایی که میلرزند...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

رویاها میماند به خانه هایی که همه ما در ساحلهای شنی درست میکنیم... بعد میرویم پی کارمان و موجها می آیند هوار میشوند رویشان... رویاهایمان مثل همان خانه های شنی بی پناهند... مثل همان خانه های شنی میسازیمشان مثل یک قصر و بعد وقتی دم غروب میخواهیم بر گردیم به ویلای  که اجاره کرده ایم برای چند شبی و خودمان هم میدانیم باید برگردیم به شهرمان حالا هر کجا که هست و بعد یادمان میرود اصلا کجا بود... اصلا خانه ای ساخته....

بگذار موجها خرابش کنند... بگذار همه چیز به دست نابودگر زمان سپرده شوند... اگر قرار باشد من رویاهایم را فراموش کنم و بگذرم از کنارشان؟...

همه ما وقتی بچه بودیم خیالاتی داشتیم و وقتی بزرگ شدیم سرکوب شدیم خیلی راحت با این واژه که نمیشود و نمیشود واقعا... نه اینکه بشود... نمیشود... چون ما نیستیم... چون ما فراموش کرده ایم انسانیم... که نیستیم... خیلی وقت است که دیگر نیستیم...

فرو برویم در روزهایمان... اینطور راحتر است... مثل الان که دیازپامی که بالا انداختم دیگر نمیگذارد درد زیستن را حس کنم... اینطور آرامتر است... شجاعانه نیست ولی دیگر چه کسی به شجاعتاهمیت میدهد... اصلا شجاعت برای چه؟... ستایشگران پستی هستند آدمها... ستایشگران فرار و نا ایستادگی... ستایشگران فراموشی... ستایشگران دروغ.... ستایشگران تمام چیزهایی که وجود دارد... ستایشگران گریز از هرچه که باید بدست آرود...

اتوپیاهایمان را فراموش میکنیم و بعد میشویم به قول بازرگان پفیوز ترین ملت... ملتی که یادش رفته است در طی تمام جنگهای بعد از کریم خان گند زده است... جنگهای خانمان سوز... ملتی که آغا محمدخان را فراموش میکند... ناصرالدین شاه را... همه را و بعد حتی نمیبخشد که بگوییم بخشیده است لااقل... فراموش میکند... راحت و بی دغدغه... انگار نه انگار...

اگر رویایی نباشد که بتوان محققش کرد آنهم درست میان همین زیستن... چه فایده؟... مرگ آنوقت بهتر است...

مگر حسین چه کرد؟... جز اینکه ننگ زیستن بی دغدغه را نپذیرفت؟... جز اینکه که نخواست به فراموشی بسپارد؟ حسین هم اتوپیایی داشت در ذهنش که میدانست محقق نخواهد شد حداقل در آن زمان... اما فراموشش کرد؟

زینب هم روایت کرد... روایت این واقعه را... در همه جا... گفت از چاره ناپذیری این نبرد... نبردی که پیش از هر چیز میان حسین و حسین بود... نه هیچ کس دیگر... هیچ کس دیگری در این میان جز این دو قهرمان اول نیستند... آنانی که فراموش نکردند... و دیگرانی که البته بدانان اقتدا کردند هم خوش به شرافتشان...

من اعتقادی به مذهب ندارم... به تمام این مناسک انجام شده... مناسکی که که ما در یک رفتار پرستی نگاه میدارند... مناسکی که ما را میگریانند اما نمیگویند برای چه باید گریست...

من برای شجاعت حسین احساس غرور میکنم بی هیچ ایمانی به ایمانی که شاید به ظاهر میگویند حسین داشت و گمان دارم ایمان حسین تنها به آگاه کردن بود... به زدن کشیده ای به صورت خواب آلود انسانهایی که دنائتشان تا بیعت با یزید رسیده بود... انسانهایی که علی را دیده بودند و با یزید بیعت کرده بودند... اینها را جدای از مذهب میبینم... در یک نبرد در میان زمان.... تاریخ...تاریخی که مداوماْْ تکرار میشود... اینها برای من قهرمانان تاریخیند... نه قهرمانان مذهبی... قهرمانانی مثل مسیح... مثل لوتر... مثل تمامی انسانهای آزاده ای که جنگیدند و نهراسیدند...

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 1:51 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

باران می آمد و قطره قطره می آمد مینشست روی شیشه اتاق و من صورت چسبانده بودم به شیشه و نفس میکشیدم باران را و میدیدم روی شاخه ی درخت روبروی اتاق زاغ کز کرده یکطرف و گوله کرده است جوجه هایش را زیر شکمش و نوکش را هم گذاشته است روی سرشان و چشمانش را هم بسته... بسته و من نمیدانم به چه فکر میکند این زاغ... به بدنامی اش که از گرسنگی یکبار پنیری دزدیده است و انگشتر طلای زنی را از لب حوض و ما فکر میکنیم فقط این ذره از زمین که نه همه زمین مطلق به ما است و هیچ زاغی حق ندارد یک تکه از این فلز زرد را ببرد توی لانه اش و تزیین کند آنرا... ما فکر میکنیم زاغ دزدی کرده است و توی همه کتابهایمان هم مینویسیم که زاغ دزد است و بعد چقدر حرف پشت سر حیوان بدبخت در می آوریم... همه جا که میبینمش با سنگ میزنیم بالش را و فحشش میدیهیم و میگوییم دزد و بعد کبوترها چه؟ میتوانند ناز کنند برایمان... دانه میریزیم برایشان و تهش هم میگذاریم در قفسمان دلشان خوش باشد و اگر هم خواستند بپرتد شاهپرهایشان را میچینیم که نپرند... که هیچ وقت از جایشان تکان نخورند که نروند پیش کس دیگری و کفتری که دائم خدا چرخ بزند بعد برگردد پیش صاحبش میگوییم کفتر جلد است... میگوییم ما را دوست دارد که ندارد و به هوای دانه می آید شاید...

همان بالا لانه دارد... دور از چشم همه آنها که میگویند زشت است...دزد است... صدایش بد است... کثیف است... سیاه است... بدیمن است.... ترسناک است... دور از همه اینها لانه میکنمد و هیچم خیالش راحت نیست... تلخ است خیالش و همه اش فکر میکند نکند سنگ بزنندش... نکند وقتی میخواهد لقمه ته مانده نانی را از گندمی که از زمین میروید و مال همه  است و نه فقط مال ما آدمهاکسی کیشش کند...

بدم می آید از کتابهای قصه مان... زاغها همه دزدند... زاغها همه دزدند جز همان کتاب زاغی زیرک و همان داستانی که زاغ برای نجات بچه هایش آن انگشتر را دزدید...

توی خیابان که بروی بخصوص خیابانهای جنوب شهر زاغها را میبینی که دارند از سطلهای زباله را میگردند و تازه ما میگوییم دزدند... ته مانده غذای ما را میدزدند و هیچ نمیگوییم ما غذایمان را از کجا دزدیده ایم... هیچ نمیگوییم...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 4:32 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

نه... قرار نبود اصلا به اینجا بکشد ماجرا...

سرم را که بالا گرفتم نور خورشید زد توی چشمانم و پلکها بهم کشیده شدند خود به خود و بعد که دست را حایل صورت کردم کوه را دیدم روبرویم و قلعه که بالایش جاخوش کرده بود... میخواستم برسم به قلعه و جاده ای بود به سمتش... آدمها میپلکیدند و جست و خیز میکردند اطراف قلعه و دست تکان میدادند و میخندیدند و عکس میگرفتند به یادگار فتح سالیان پیش... از جاده رفتم که پیچ میخورد دور کوه و رد پای مردمانی که صدها سال بود از همین راه میرفتند پیاده یا سواره... تنها یا با همراهی... تند یا نرم... هر چه بود میرفتند خیلی ها بالا... من هم یکی از میان این خیل کثیر آدمهای در جستجو و کنجکاو...

نور برفها میزند توی چشمانت و هیچ دستی هم نمیتوان حایل کرد که دستانت سرخ شده اند و نشسته و فرو برده ای در جیبت و مدام بیرونشان میکشی و میدمی میانشان که نمیچه گرمایی ببخشی بهشان که هیچ گرم نمیشوند ... هیچ... مینشینی... خسته... درمانده... گرسنه... تنها... مینشینی روی تخته سنگی و نگاه میکنی به زیر پایت و تا چشم کار میکند برف و یخ و سنگهای سخت... بالا را که نگاه میکنی باز هم یخ و برف و سنگهایی که سخترند... انگشتانت خون چشکانند از جدال پوست و سرما و زبری دیواره ها... بهم میپیچانی همین یکتا بالاپوشی را که هیچ تن نواز نیست و هیچ گرمی بخش و هیچ امید دهنده به تو...دیگر امیدی به فریاد هم نیست... نه از ترس فروریختن آوار نرم کوهها که از نبودن آدمیان در این میان...

رفتم بالا... جاده را گرفتم و رفتم بالا... بی هیچ توشه ای که برداشته باشم که گفتم گردشی است و باز میگردم... چه حاجت است؟... سبکبار باید بود... نه نانی... نه آبی... نه حتی کبریتی برای گرمیدن...

بلند میشوی... باید ادامه داد... دستانت را میماسانی به سنگها... سرد است... سرد است... قلاب میکنی به تخته سنگی انگشتان را... پاها را جفت میکنی و آویزان میشوی و معلق... میان این کوه... قد کشیده تا معلوم نیست کجا...

گم شدم... تقصیر نبود با هیچکس... گم شدم... خواستم زودتر برسم و تا آمدم به خودم بجنبم دیدم قلعه ای نیست اصلا و صدای هیچ آدمی هم نمیرسد به من... دو رو برم را که نگاه کردم ملتفت شدم اشتباه است اینجا... من نمیخواستم اصلا بروم سمت قله... فقط از مالرو زدم بیرون و خواستم زور آژمایی کنم با تن کوه و رفتم از دیواره بالا... هیچکس نگفت نرو... اصلا هیچکس نگفت گم میشوی... آخر هیچکدامشان گم نشده بودند... فقط شنیده بودن گم میشوند بعضی ها... خیال میکردم قصه است... گم شدم و دیدم صدها فرسنگ دور شده ام از قلعه که همان پای کوه بود و حالا انگار که باید به قله رسید... سردم بود... هیچ توشه نداشتم... قرار نبود... حالا مانده ام این بالا و میروم جلو اما... قرار نبود... بود؟...

نفست میگیرد... ریه هایت میخواهند بزنند بیرون... زانو میزنی... خم میشوی... راست میکنی تنت را... مینشینی... بلند میشوی... باز راه میفتی... باز مینشینی... گمگشته ای... باید چه کرد؟... تنهایی... میترسی... خیلی میترسی... همانقدر که تنهایی... نه از تنهایی... نه از کوه... نه از سرما... نه از نرسیدن.... از اینها گذشته ای... از اینکه قرار نبود دلشوره داری... از اینکه نباید... از اینکه انگار تو مال این حرفها نبودی... تو را چه به رفتن از دیواره بالا... اینها کار از ما بهتران بود... نبود؟... برگرد... نمیشود... غرور را چه کنم؟... اینهمه راه... اسلا از کجا باید برگردم؟ به کجا باید برگردم؟.... سرد است ولی پاکست هوا... سردم است... سردم است... 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

نزدیک خانه پیرمرد بود آن ایستگاه قطار...پیاده که گز میکردی پیاده روهای نیمچه داغ غروبهای شهر را با دو کلام اختلاط با برادر یا پسر خاله یا با خانواده و دسته جمعی شاید ده یا بیست دقیقه بیشتر طول نمیکشید... همان نزدیک پارکهای بزرگ شهر بود که روبروی هم بودند و درختان کاجی که سر کشیده بودند از میان این حیاط خلوت پسرهای مدرسه ای شیطان همان حوالی... میرسیدیم به ایستگاه و قطاری که ایستاده بود یا نه ریلهای دراز کشیده میان سرخی و تیره گی آن ساعتها تا انتها که نه... تا جایی که چشم میتوانست تعقیبشان کند... صبر میکردیم تا هوار کشان بسرند واگنها از پی هم و بیایند و خمیازه کشان چند دقیقه ای ولو شوند روی ریلهای ایستگاه شهرمان و دهن دره ای کنند و بعد هم بروند پی کارشان.... می ایستادند... نیم ساعتی... برای نماز... یا چیزهای دیگر... مسافرهای می آمدند گاهی لب پنجره و دستی تکان میدادند یا نه همینطور بیخیال سیگاری میکشیدند یا تفی می انداختند یا بیحال و بی رمق خیره خیره میشدند به ما یا بچه هایشان میخندیدند به رویمان.... بعد هم صدای بلندگو که داریم میرویم و مسافران هول هولکی میدویدند به سمت درها و میچپیدند توی همان واگنها و میرفتند با قطاری که هووو کشان دوباره به راه می افتاد لَخت لَخت... بعد ما میماندیم و دوباره ریلهای بیخیال... ریلهایی که عادتشان زود آمدن و زود رفتن بود... ریلهایی که دیگر خاطرشان هیچ یاد نمی آورد کدام واگن چه روزی از کجا آمده و مانده و بعد هم ... ریلهایی که همیشه همین بوده اند... ریل...

انگار همین بود... من مانده بودم تویی که سوار شده بودی نمیدانم به کدام قطار و دور میشدی و نه روبرویم بودی و دور میشدی هر چند نشسته بودیم روبروی هم توی آن سرمای زمستانی و تو دور میشدی و همانطور سرت زیر بود و دور میشدی...روبرویم بودی ولی دور میشد... بعد یکدفعه ملتفت شدم من مانده ام و ایستگاهی که خالی است و نرده هایی که خیلی وقت است تکیه زده ام بهشان... نه من که ریل نیستم... هستم؟...

من نبریده ام هیچ... فقط نفس نفس میزنم توی این سربالایی عجیب و انگشتانی که یخ زده اند و سختشان است که بسرند روی سنگهای تیز و لخت و دستهایم را گذاشته ام روی زانو و مدام نفس میزنم و بعد یواش سرم را می آورم بالا و میبینم که چقدر مانده است و باز از ترس سرم را می اندازم پایین و خیره میشوم به زمین و شاید باز از همان ترس چشمها را میبندم... نه... نبریده ام... این کوه دهشتناک را نیامده ام تا اینجا که نمیدانم کجا است ولی جایی است هر چه هست و بعد بگذارم و بروم... نبریده ام... فقط نفس نفس میزنم...

ببخش... آشفته بودند کلمه هایی که گفتم آن شب در آن فرصت کم... چند ساعت طول کشید... و تو فقط گوش دادی و چه سان بزرگواری در این گوش دادنت بود... همین سکوت آرام و نالجوج و من لجوجانه در پی شکستنش... من درک میکنم بزرگواری ات را... خسته بودم... حالی نبود و نایی... انگشتان بد سریدند و هنوز هم بد میروند روی دکمه های خوابیده روی این میز... چیزهایی بودند که گفتم و چه چیزها که هیچ کفته نشد... کاش بهتر میگفتم... نه؟... لحظه است این... زندگی است این لحظه های چسبانده شده به زور بهم... بی هیچ ربطی... لحظه ها که از پی هم می آیند و میروند و بعد...

سپاست برای همه چیز... برای همه چیز...

احساس است این که به قول ساراماگو به لاستیک میماند و یک لحظه کش می آید و همه جهان را میپوشاند و یک لحظه در میماند در خویش... حتی تکه سنگ کوچکی را هم نمیبندد محکم به تن که سرمایش نگزد...

راستی تا به حال با قطار میان برف زمستان رفته اید تهران؟ ایستگاهی که چقدر سرد است و ازدحام و هیاهو و سرهای خزیده در کتهای به زور یقه بالا زدن نیم گرمایی میدهند به صورتها و بخارهایی که مه آلوده از تنها بیرون میزنند... هیچ نمیماند به ایستگاه شهر ما... هیچ... هیچ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

هیس بخواب فرزندم... این فقط صدای تفنگ است.... ( کریس دبرگ)

سبک نشدم هیچ... نشد که سبک شوم... نشد... سبک شدنم به گفتن نیست... به بودن است... این هزار هزار را گفته ام قبلا... نگفته ام؟...

بوی یاس می آمد توی اتاقم نیمه شب... مادرم گفت اردیبهشت است مگر؟... خیره نگاهش کردم...

میدانم خودم که این عذابهای جانکاه چرا هست و میدانم که باید باشد... نترسیده ام... هیچ نترسیده ام... فقط خیلی تاریک است اینجا... نیست؟...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 1:32 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... |