![]() |
![]() |
|
| پرسه های یک ولگرد... |
|
باید فکر کنم و بنویسم در این فرصت... باید شبها به جای خفتن و خوردن نوشت... نگاشت... زیست میان واژه ها... بعضی وقتها حرفهای زیادی بری زدن داری اما هر چه فکر میکنی نمیدانی کدامشان را باید بگویی و اصلا جدیدا فکر میکنم که چرا باید بگویم؟ که چه؟ این حرفها به چه کار می آید؟ کی چی؟ کجای دنیا را گرفته ام؟... آدمها از من میترسند... حق هم دارند که بترسند... نه اینکه من ترسناک باشم... نه... چون ترسناک نیستم... چون ترسناک نیستم آدمها از من میترسند و من بیش از همه از خودم میترسم... از چشمهای خودم... از حرفهای خودمان که باورشان دارم... از انگشتان خودم... از ذهن خودم... از دنیای خودم... این ترس که مدام با من است... این ترس که همینم و جز این نمیتوانم باشم... این ترس که زندگیم همین است و اعتقاداتم و اندیشه هایم و وجودم... اینکه آدمها میبینند همینم و بعد می آیند و بعد میروند چون واقعا همین بودم... و اینکه هیچوقت خیلی چیزها را نفهمیدم... آدمها را... آدمهایی را که باید میفهمیدمشان و نفهمیدمشان... آنها هم شاید... برگشته ام به لاک خودم... به همان تخت طبقه دوم و رفی که کتابهایم را میگذارم رویش و سیگار هم که دیگر نمیکشم شاید و پیپ علی هم که خراب شد و حالا از پیپ هم محروم شدم و چه بهتر اصلا... انتظار؟... نمیدانم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 5:52 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
در هر حال از دست رفته ای... مگر نه؟ مگر نه اینکه حتی در بهترین حالت اگر از بیمارستان بیرون بیایی دیگر نه از حافظه ات چیزی باقی میماند نه از قدرت درک و استدلال... از دست رفته بودی... از همان لحظه که آمدی به جایی که جایت نبود... جای از تو بهتران بود.... همان از تو بهترانی که افتخارشان به شهرشان است که گل و گشاد است و بی سر و ته مثل اندیشه خودشان و بعد هم سینه چاک میدهند برایت و گلوی خودشان را جر میدهند و هوار میزنند... بلند بلند هم هوار میزنند... وقتی که دیگر تو از دست رفته ای... راستی قبل از آنکه از دست بروی هم کسی گلویش را پاره میکرد برایت؟ اصلا کسی فکر میکرد تو هم داخل آدمی؟... انسانی... اصلا کسی آمد بنشیند پای حرفها و دردهایت؟ بود گوش شنوایی؟ چه کسی فهمید تو چه کشیدی که به آخر خط رسیدی؟ بعد... بعد... بلند میشویم و دست میزنیم و پا میکوبیم و هر کس هم کلاه خودش را محکمتر از قبل میچسبد که باد نبرتش... همه خودشان را تبرئه میکنند هر طور که بشود و دست آخر هیچ نمیماند برای تو که هنوز روی تخت افتاده ای... ما را میکشد هر روز این سیستم اجتماعی تعفن برانگیز اما به دست خودمان... به دست خودمان خودمان را نابود میکنیم... بدست خودمان خودمان را له میکنیم و یادمان میرود همیشه که ما پیش از هر چیز انسان باید باشیم... اگر کسی خودش را میکشد بخاطر اینست که خفه شده میان باتلاق متعفنی که دوست یا خویشی یا آشنایی درسته دست و پایش را گذاشته روی سر او تا بتواند خودش نفس بکشد.... هر روز همدیگر را میکشیم که خودمان بهتر نفس بکشیم... آنهایی که امروز گلو پاره میکنند و سینه چاک میدهند برای تو فردا خودشان میشوند عضو سیستم و اول گلوی دیگران را میبرند بیخ تا بیخ... بیخ تا بیخ... قشنگ و تمیز...ما ساده ترین عناصر انسانیت را از یاد برده ایم... یادمان میرود روی کره ای که زندگی میکنیم درش ( اصلا زندگی هم در این کره هست؟) میلیونها کودک دارند میمیرند از گرسنگی... میلیونها بیمار و درمانده و مریض دارند از دست میروند... یادمان میرود که چه جنگها و کشتارهایی درست وسط عصری که همه گمان میکردند باید خوش باشند رخ داده است و رخ میدهد... یادمان میرود کودکان یتیم بم را... یادمان میرود کودکان سرطانی را ... یادمان میرود که هر روز ۳ نفر دارند در همین خاک کشورمان میروند روی مین... یادمان میرود همه چیز را... بعد نعره میزنیم... راست میگوید لیوتار... آنقدر دروغ شنیده ایم که دیگر راستها برایمان دورند... انگار غریبه اند حقایق... بعد توی ماهواره پزشک کارشناس جراحی زیبایی می آید تبلیغ کرم شب و صبح و نصف شب و جراحی بینی کوچک کردن گونه و غبغب و سینه میکند!!! یا توی همین تلویزیون وطنی... همه میشوند گلزار و افشار و مشکل دوستان میشود شیاطین وسوسه گر و اینکه بالاخره استقلال برد یا پرسپولیس و اینکه نماز حکمش در نروژ که فصلهای بی غروب دارد چه میشود و های های اشک میریزیم برای حسین که اصلا برای حرفش که گفت من میجنگم برای اصلاح زندگی مردمان و ایستاد جلوی یزید تره هم خرد نمیکنیم... و راست گفت بخدا علی که شمشیر برایش رستگاری بود و مردن... برای همه آنهایی که میفهمیدند و میجنگیدند با کثافتهایی مثل ما مرگ رستگاری بود... مرگ رستگاری نباشد حداقل خلاصی است... از دست این کثافت تو در توی زندگی... اما... بجای مردن مگر نباید؟ - در هر حال از دست رفته ای... - پس باید دست بکشم؟ - نه... اگر دست بکشی از دست رفته ای... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
چطور بايد نوشت؟... وقتي كه اينقدر روايت از فاجعهاي دهشتناك لبريز است؟... چطور ميود با خيال راحت در اثناي اين نوشتار شانهها را بالا انداخت و بي تفاوت گذر كرد؟ چطور ميشود به مبارزه ادامه داد وقتي اينقدر ظالمانه ما را ميشكند ديگران؟ اما اين نبرد به هيچ عنوان براي من نبرد شخصي نيست... هيچ مني نيست... فقط تويي و جدالي كه اكنون تنها ادامه اش ميدهي... ساعت هشت صبح است... بلند ميشود از پشت ميزش خيلي عادي و بعد از اينكه از در سالن مطالعه خارج ميشود همه صداي مهيب برخورد چيزي را ميشنوند... دوستانش به شوخي ميگويند انكار طبقه اول كتابخانه ريزش كرد. چند لحظه بعد كسي سراسيمه ميرسد كنار سجاد دوست و بقل دستي اش و ميگويد انگار دوستت افتاده است پايين... سجاد فكر ميكند شوخي است اين حرف... ميدود به سمت سالن اصلي و بعد.... از طبقه چهارم كتابخانه سقوط كردي؟ خودت را انداختي؟ چه كسي ميتواند پاسخ صريحي بدهد؟ هيچكس تو را نديد... روز قبلش اما از رفتن و خود به دست خود رفتن گفتي... كلونازپام خوردي آنهم زياد و بعد رفتي در كتابخانه دراز كشيدي و خوابيدي و دوستانت گفتند حالا حالش بهتر ميشود... عصبي بودي شب قبلش... و شاد هم... ساعت 12 رسيد به دانشكده و بي خبر از همه جا كه چند روزي خوابگاه نبود رفت مستقيم سايت كه كامپيوتري پيدا كند بنشيند براي تمرين امتحانش كه يكي رسيد و گفت همه دارند جمع ميشوند وسط سالن دانشكده... تو نمي آيي و او گفت چه خبر است و بهش گفتند ماجرا را... دهانش باز ماند... خشك شد زبانش... رفت و ديد بچه ها جمع شده اند و پلاكار و پاسخ مسئولين و چرا خودكشي و سياسي بوده است و از اين حرفها... ميدانست كه نبي سياسي نبود... هيچوقت... صنفي هم نبود... فقط ورزشكار بود و قهرمان... همين... گوشي را برداشت شماره گرفت... لك ها همديگر را خوب ميشناسند و او ميتوانست حقيقت را از صميميترين دوستانش كه اتفاقا لك هم بودند بفهمد... شماره علي هم اتاقيش را گرفت... علي كه برداشت ماجرا را گفت برايش... اينكه چرا اين اتفاق افتاد... اينكه چه مشكلاتي داشت... بعد شماره عليرضا را گرفت كه همراهش بود تا بيمارستان و عليرضا گفت تازه از بيمارستان آمده است و اميدي نيست... بعد شماره سعيد را گرفت كه پشت در اتاق عمل بود... سعيد گفت يك درصد... احتمالاً مرگ مغزي... هماهنگ كرد با بامداد كه زنگ بزند سريعاً با مركز مشاوره هماهنگ كند و سوال و جواب و پيگيري ماجرا... بلافاصله با عليرضا رفت بيمارستان شريعتي... اس ام اس زد كه هيچ كس خبر مرگ را نگويد كه هنوز زنده است نبي و هيچكس سياسي اش نكند كه نيست... از اورژانس منتقلش كرده بودند اتاق عمل دوستانش همه بودند و از خانواده پسر عمويش... هم اتاقيهايش و دوستان دورتر... آزمايشها را ميبردند و جواب مي آوردند... معاون دانشجويي دانشكده و تيم ويژه مركز مشاوره كوي هم بودند... تمام هزينه ها تقبل شده بود توسط دانشگاه و سفارشات ويژه... معاونت را كشيد كنار و گفت هزينه ها؟ خيالش راحت شد كه مشكلي نيست... شروع كرد به پرس و جو از همه... - ميخنديد... برايمان رفت شام گرفت - بعدش انگار عصبي بود... تلويزيون سياه و سفيد را پرت كرد از پنجره بيرون.... گفتم چرا گفت عصبي بودم - تازه ازدواج كرده بود.... يعني عقد كرده بود... خيلي هم با خانمش خوب بودند... - شب اصلا توي اتاق نخوابيد هر چه كرديم... گفت ميروم كتابخانه... - براي ارشد داشت ميخواند با اينكه سال سوم بود - شب قبلش بهم گفت ميخواهد خودش را بكشد... اول دستش انداختم... بعدش گفتم آخر اينكه راهش نيست - مشكلش اينها كه ميگويند نبود... بچه ها جمع ميشوند دور بدنش كه با صورت خورده است زمين و گريه ميكنند... شماره 115 را ميگيرند.... نيم ساعتي بين سقوط تا آمدن آمبولانس فاصله مي افتد... خون هنوز كف سنگ مرمر كف پوش كتابخانه كوي است.... ضربانش ميرود... شوك برقي ميدهند.... بر ميگردد... ميبرندش بيمارستان شريعتي... دكتري ميگويد چرا اصلا آوردينش؟.... تمام است... تا ساعت 2 احتمال مرگ نغزي ميدهند... از ساعت 2 تا 8 شب ميرود زير تيغ جراحي در حالي كه همه نگران ايستاده اند.... درست تا خود 8 شب همه در بيمارستانند... دعوا بالا ميگيرد گفت: چرا ما حتي يك آمبولانس تخصص نداريم براي اينهمه دانشجو؟... چرا نبايد كتابخانه يك حفاظ درست و درمان داشته باشد؟... بحثها ادامه دارد با مسئولين... خبر ميرسد عمل موفقيت آميز بوده است... تكيه هاي شكسته جمجمه و لخته هاي خون خارج شده... احتمال از 5/0 درصد به 20 تا 30 درصد زنده ماندن ميرسد... ساعت 9 است.... برادر و دايي اش ميرسند... بچه ها براي استراحت ميروند خانه... مسئولين دانشكده و مركز مشاوره 24 ساعته در بيمارستان كشيك عوض ميكند براي هر اتفاقي... دارويي بخرند... دستوري بدهند... اقدامي بكنند... خبر را به بچه هاي كوي ميرساند... همه در كتابخانه جمعند... خوشحال ميشوند... معجزه اي رخ داده است انگار... تازه ساعت 10 ميرود شامش را ميخورد كه جاي صبحانه و ناهار را هم گرفته است... بر ميگردد كتابخانه... تا 4 صبح به تمام اتاقهاي بچه ها سرك ميكشد و خبر ميدهد و خبر ميگيرد... پشت ميز نبي در كتابخانه مينشيند و با همه حرف ميزند و به وسايلش نگاه ميكند... پليس آمده و از دادسرا... كلي عكس گرفته اند و كاغذ سياه شده است و پرونده مرگ به دادسرا رفته است... تا صبح تماس با بيمارستان ادامه دارد... بهتر شده است سطح هوشياري از 3 به 6 رسيده است... جاي شكر است... تا 72 ساعت هيچ نميشود گفت... بايد به هوش بيايد... نخوابيده ميرود سر امتحان... مهم نيست... گند ميزند... بلافاصله ارتباطها را برقرار ميكند... سايتها دروغپردازي كرده اند.. روزنامه ها چرند گفته اند.... و دادسرا خبر زنده ماندن را كه شوراي صنفي صادر كرده است تكذيب ميكند!!! ميگويند از ميله هاي اتاق آويزان شده و خودش را پرت كرده... اصلا اتاقهاي كوي ميله ندارند!!! ميگويند شب قبل خواسته با دارو خودكشي كند كه دوستانش برده اند او را بيمارستان و شستشوي معده داده اند!!!! دوستانش شاخ درآورده اند!!!! ميگويند به خاطر جواب رد از معشوق خودكشي كرده!!! بنده خدا 3 ماه از ازدواجش ميگذشته!!! كدام ماجرا وقتي شبهاي قبلش خوش و خرم با همسرش صحبت ميكرده؟ ادامه دارد.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
خوبا اغلب خودشون خودشون رو میکشن/ تا خلاص شن/اونائی ام که می مونن/ اصلا درست نمی فهمن/ چرا همه/ می خوان/ از دستشون/ خلاص شن.
( چارلز بوکوفسکی) |
| پیوندها |
|
دکتر فکوهی فواد خاكنژاد احمد طالبي مجتبی بیات دکتر عباس کاظمی زهرا مينايي هادي دوست محمدي كورش عموئي قورقور ساجده زارع پور سلمان سعادت طلب سودابه |
|
RSS
|