تبليغاتX
در هر حال از دست رفته ايم....
پرسه های یک ولگرد...

بعضی وقتها دست خودت نیست. بهم میریزی. نه اینکه بی دلیل. نه... وقتی میشنوی دوستی خودش را می اندازد از طبقه چهارم پایین دوباره احساس خفگی بهت دست میدهد. احساس اینکه انگار مرده ای... احساس مزخرف بودن کل زندگی که میانش هستی و راه فراری هم نداری بعد هم فکر میکنی زرتی بپری پایین همه چیز حل میشود؟ که نخیر نمیشود و اول راه است بخدا... اول راه درد و رنجی که داشتی نه که اول راه درد و رنجی شدیدتر... درد و رنجی که هیچوقت پاپان ندارد و حالا گیرم که این میان و در میانه توصیف کردن زندگی که البته من کاری جز توصیف ندارم و میان همینم هم دخالت میکنم و روایتی شخصی می سازم از چیزی که شخصی نیست و روایت هم شخصی نیست. هیچ چیزی شخصی نیست حتی دردها و رنجهای خیلی شخصی که فقط حسشان شخصی است و بارشان بر دوشت شخصی است و علتش نه هیچوقت... هیچوقت علت این دردها شخصی نیست... نبوده است... حالا گیریم که موقع وق زدن قلمم من زبان را به گا بدهم... آنهم درست و حسابی... کدام زبان؟ ها کدام زبان؟ زبانی که هیچ از خودش ندارد و از اصلش به گا رفته است... رسم الخط عربی و پر از واژه های زبانهای مختلفی مثل تلفن فرانسوی و آقا و خانم مغولی و الی ماشا الله واژه عربی و ترکی و لری و کردی و گیلکی و اصلا شیر تو شیر کامل... اصلا چه کسی گفته است باید حرمت زبان را به قولی پاس داشت؟... توی این هاگیر واگیر بدبختی و فلاکتی که هر روز به چشمم میبینم و به چشممان میبینیم گیریم که من میان توصیفم از سر خشم و بیسوادی اصلا زبان را رسما به قولی به گا میدهم... به کجای دنیا بر میخورد؟... گیریم که اصلا من دری وری هم بگویم... خب که چی؟ به گوش چه کسی میرسد؟ زبان!!! میانجی زبان را گیر ندهید... زبان میانجی... خدای من!!! دیگر ایرادی نبود؟.... اصلا مگر زبان ناموس است؟ ها؟ حالا مثلا پس و پیش گفتن و اغلاط نوشتن پرده بکارت زبان را میدرد؟... حالا گیریم درید... به کسی چه؟... زبان همیشه فاحشه بوده است و خواهد بود... زبانی که از راه نرسیده از هر کسی خورده است و بارش گرفته و تحفه ای پس انداخته است... هه.... زرشک... دختر مردم خودش را از طبقه چهارم می اندازد پایین آنوقت شما با خیال راحت در مورد گاییده شدن زبان... بخدا دیگر دارم عق میزنم... امروز از آن روزهای کوفتی من است....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

ببخشید نمیدانستم عضو انجمن اسلامی شدم و نشریه واحه زیر نظر من در می آید!!!!!!!!!! بابا من عضو شورای صنفی بودم بخدا!!!!!!! تازه اونم سخنگوش!!!!!!! من که خودم مخالف سرسخت فشار روی کچوئیان هستم. عجبا... آش نخورده و دهن سوخته.... تازه اونم اینجوری.... دوست عزیز من از نظرات شما متشکرم ولی خداییش مطالب نشریه واحه هیچ ربطی به من نداره چون من اصلا الان عضو هیچ تشکل و نهاد و دار و دسته ای نیستم... همون ۴ سال که بودم بسمه...ولی بهتره آدم اولش بدونه که کی به کیه بعد بره نظر بگذاره... حالا بهتره شما به لینک آقای احمد طالبی دبیر انجمن اسلامی که در وبلاگ منه مراجعه کنید و همین نظرات رو بگذارید... در ضمن بنده کلهمه حرفات رو قبول ندارم. کچوئیان درسته استاده خوبیه اما بعضی کارهاش هم خداییش جای بحث داره. مثلا اینکه جلوی عضویت نادر امیری رو تو گروه گرفت. البته فقط کار اون نبود. یا اینکه حدود ۳۰ تا دانشجو درخواست دادن دکتر لاجوردی جامعه شناسی ارتباطات رو تدریس کنه ولی ایشون قبول نکردن از گروه ارتباطات کسی بیاد و رفتند یه استاد از دانشگاه علامه آوردند که جامعه شناسی ارتباط درس بدند. اون استاد خیلی هم اصلا خوب ولی مگه دانشکده ما استاد نداره که بخواد جامعه شناسی ارتباطات درس بده؟ چطور کسی نمیتونه واسه پایان نامش بره از استادهای دانشگاهها یا گروههای دیگه استفاده کنه ولی واسه یه درس مثل جامعه شناسی ارتباطات میشه؟... حالا بماند این بحثها ولی موضع هر دو گروه بیشتر سیاسیه و رفاقتی تا بر مبنای خرد. یعنی کلا موضع همه ما همینطوریه... حتی خود شما فقط من رو میشناختین که پیغام گذاشتین... خود شما اگه یکی دیگه رو میشناختین بدون پرس و جو میرفتین رو وبلاگ اون پیغام میگذاشتین مگه نه؟.... منم مثل شما واحه رو از رو میز کنار در انجمن برداشتم و تازه پولشم ندادم!!!! ( به کسی نگین )

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

انتظار بود... نرم و آرام و بی دغدغه که نه هیچوقت هیچ انتظاری بی دغدغه و اضطراب نمیشود... میشود؟... ایستاده بود گوشه ای چشم میچرخاند به سوی چهره ای که آشنا باشد و آشنایی که هنوز چهره اش را ندیده است و آشناتر است از بسیاری که دیده است چهره هاشان را... آشنایی عمیق تر و نهانی تر و پنهان تر... مثل نسیمی که میلغزد روی گونه ها و نرم میخزد به درون تن پوشه های تن و حس غریبی دارد این نسیم که نادیدنی است و حس میشود اما و آشنا است با آنکه ندیدیش هیچوقت...

همان بود؟... همان بود... حتم داشت که همان است و غیر از این هم نمیشد... میشد؟ همان صورتی که میدانست آشناست... آشنا بود؟... به حتم آشنا بود... خندید... او هم خندید... لحظه ای مکث... ایستادن به روبروی هم... همان حس آشنا که میلغزد روی گونه ها... لغزید روی گونه ها؟... لغزید... لغزید... لرزید تنش... مثل لرزشی که نسیمهای بهاری به تن میدهد که به نرمی تن را غرق میکند در سردیه لذت بخشی که آرامش میدهد و سردی زمستان نیست که دندان به دندان بساید و تن را بلرزاند و سرما بدود به میان تن و خشکی و خست زمستان آدمی را به زانو در آورد...

آشنا کیست؟... هیچوقت دانسته نمیشود برای هیچکس که چطور میشود که این آشنا است و آن یکی دیگر آشنا نیست؟... راستی هم... نه؟...

صدای حسین پناهی آشناست برایم... حتی حالا که خودش نیست... جسمش رفته است زیر خروارها خاک... حالا که دیگر نمیتوانی چهره اش را ببینی و من هم هیچوقت ندیدمش ولیک و خوب میدانم صدایش آنقدر برایم آشناست که اگر حتی صورتش را هم هیچوقت ندیده بودم در تصویرها به حتم در خیابان اگر میدیدمش برایم آشنا بود... نبود؟... به گمانم بود...

صدایش از همان ابتدا آشنا بود... بی هیچ تصویری که دیده باشد حتی... حتی اگر هیچ تصویری هم نبود باز هم همان صدا مثل بوی خوش عطر گلهای بهاری صدایش میکرد از دور... میان اینهمه همهمه... به یقین...

شاید تنها صدا است که میماند...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

کاش میشد باران را چید مثل گلهایی صحرایی که مادرم چیده بود از کویر حاشیه گورستان شهر و گذاشتشان میان گلدان ظریف شیشه ای جهزیه اش و بعد آبشان داد و به تماشایشان نشست و همیشه باشند و همیشه ببارند و بشود هر وقت که دلمان باران خواست حتی میان چله ی گرمای تابستان شهرمان صورتمان را بگیریم سمت گلدان و تر شویم و تازه. کاش میشد و این کاشها می آیند سراغ آدم همیشه خدا و دور و بر آدم را میگیرند و وزوزه میکنند میان گوشها و صدایت میزنند و کاش و کاش و کاش و بعد میمانند این کاشها مثل ستاره های آسمان شبهای شهرم که دستت را دراز میکنی انگار همین نزدیکند و دستت بهش نمیرسد و فاصله است از دست تو تا ستاره اما چشمهایت چقدر این فاصله را نزدیک میبیند... نه؟... نزدیک نیستند؟...

صدای تگرگ ها که میخوردند به شیشه های اتاق بُر خورده بود با صدای بلند خر و پف برادرانم و نمیتوانستم بخوابم اصلا. دراز کشیده بودم روی تخت و فکر میکردم مثل همیشه به همه چیز... به شبهایی که میگذرند پیاپی. به زندگی. به زمان... به زمان که غریب وار میگذرد و ما هم غریب مانده ایم در این زمان و تا به خود میجنبیم این غریبگی نشان میدهد خودش را و زمان که میگذرد و من تازه فهمیده ام در شهرم غریبم... صورتها دیگر مثل سابق برایم آشنا نیستند... غربیه اند... مثل گذشته ها که قدم میزدم میان کوچه ها و پس کوچه های شهر و همه را باید سلام میدادم که دوست بودند یا آشنای خودم یا آشنای آشنایان خودم یا فامیلی و در و همسایه ای و کس و کاری و نمیشد یکبار در خیابان نروی و آشنایی نبینی و میان این شهر پر از همهمه اما همه غریبند و مگر میشود آشنایی دید؟...

صدایش آشناست چقدر... انگار سالهاست که میشناسم این صدا را... انگار که با من بوده است... همین صدا؟ انگاری... صدا است که میماند؟... شاید...

کاش میشد اکنون کنارش بودم و میدیدم که خوابش برده است آرام و ساکت و خفته است و سرش را فرو برده میان بالش و موهایش شره کرده میان سفیدی رختخوابها و من نگران پتویش را میکشیدم رویش و صبر میکرد تا صدای تنفسش آرام و منظم بشود و بعد رویاهایش را شریک میشدم و تا صبح مینشستم همان کنار... میان تاریکی و گوش میدادم به صدای تنفس عمیقش و خوابم را میدید و خوابش را میدیدم بعدهایش... خیره میشد میان صورتی که پلکهایش بسته است و بسته است و بسته... داغ و لبخند هم میزند گاهی میان خواب و چقدر می آید به او این خواب و خواب و خواب...

نتوانستم کل عید را درست بخوابم... مدتها است سمنان نمیتوانم درست بخوابم... خسته میشوم و در میماند تنم و یاری نمیدهد و چشمها نیمه باز اما خواب نمیروم... همینطور میمانم... همینطور خسته... میخواندم... خیلی خواندم عید... خیلی هم نوشتم و فیلم هم که زیاد دیدم و خواب که نبود هیچ و بد خوابی و بی خوابی و اگر هم خوابی بود آشفته و بی سامان...

راستی میشود خوابت بشوم؟ خوابت باشم و شبهای بیایم در رویاهایت و خوابت باشم و خوابت بشوم خوابت ببری مرا؟... میشود؟ لالایی هیچ بلد نیستم اما قولت میدهم که خوابت بروم... قول میدهم...

- آقا اجازه؟

- بگو...

 -  پرتقالهای ترش کجا میرویند؟

(( میخندم))

- میان چشمها و قلبها پسر جان

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

خواست که دست بزند به ستاره از خواب پرید. بیدار شد از خواب و خیس عرق سرد تمام تنش... ستاره که داغ باید باشد؟ با خودش گفت زیر لب و خواست بلند شود که نتوانست. انگار میخکوب شده بود. انگار که دوخته بودندش به تخت. دوباره دراز شد روی همان ملافه و همان تخت و چشمهایش را بست. کاش دایی جان بود که برایش خواب را تعبیر میکرد. نمیدانست خوب است یا بد... هیچ نمیدانست. ستاره ای بود و او در آسمان و هی مدام نزدیکتر میرفت و نزدیکتر میرفت و میخواست دستش را برساند به ستاره که انگار دستش خورد به آب حوضی که نقش ماه افتاده باشد روش و همه چیز غوطه زد در امواج. انگار که آسمان را موج برداشته بود. انگار آسمان دریا شده بود و او دیگر نمیتوانست خوب ببیند و فقط میدید ستاره دارد پر میزند و فرو میریزد و خواب... خواب... خواب...

از عیدها خوشم نمی آید. چند سالی است... دیگر نه از مسافرت خبری است نه از خوشیها و شادکامیها و آنکه میرفتیم شمال یا شاهرود یا اینطرف یا آنطرف و انگار نحس شده است چند سالی است که هیچ جا نرویم. بمانیم کنج خانه. کنج خانه من و مادرم و بابک هم که گاهی هست و گاهی  نیست... گاهی میرود و گهی می آید این چند روز هم رفته است باز سرکار... من حوصله ام سر میرود از کتاب و فیلم و پربار است ولی نمیدانم تن چسبم نیست... هیچ تن چسبم نیست این نشستن در خانه... من عشق مسافرت... باید انگار ماشین را بخرم. باید بخرم که حداقل سال دیگر عید نتمرگم توی خانه و بروم اینطرف و آنطرف و هر طرف که میشود فرقی نمیکند... فقط یک طرف باشد... حالا مهم نیست چه طرفی... شمال؟ جنوب؟ مشرق؟ مغرب؟ هچ مهم  نیست... فقط مهم اینست که نباشم... نمیخواهم باشم... هیچ جا نباشم... دور باشم... دور باشم... خیلی دور... آنقدر دور که هیچ نبینم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

بعضی چیزها هیچوقت چیز نیستند... مثل پدر من که هیچوقت پدر نبود... مثل خواب من که مدتها است خواب نیست... مثل کتابهای عامه پسند که کتاب نیستند... مثل روزه های کله گنجشکی که روزه نیستند و دلخوشکنکی هستند برای اینکه بزرگ شده ایم و دیگر بچه نیستیم به معیار دین... مثل سگهای دست آموز که دیگر سگ نیستند بخصوص آنهایی که کوچکند قد یک کف دست یا مثلا پشمالویند... مثل خاطره ها. که هیچ واقعیت نیستند و تنه رگه ای هستند که ما تلاش میکنیم واقعیتشان بدهیم. سعی میکنیم...

واقعا روحم سرجایش نیست... مثل عقیده آفریقایی ها البته یک عده شان که روح را جدای از بدن میدانند و میگویند مداوما با ما همراه است و اگر زیاد تند بروند به پایشان نمیرسد روحشان و صبر باید بکنند... انگار من هم باید صبر کنم تا روحم به من برگردد... انگاری باید صبر بکنم... نمیتوانم الان بنویسم... بعدا شاید ادامه اش بدهم...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

مادرم مضطرب بود. مدام ميگفت برويم بيرون. انگار گم كرده اي داشت. هيچ ملتفت نشدم. گفتم رها كن مادر. بيا چيزي نگاه كنيم با هم و بعد فردا يادش آمد كه نرفته است ديدن پيرمرد و پيرزن. شب جمعه بود و تربت و خاك و آنها هم چشم به راه كه به گمانم نه آْنها همينجا هستند هميشه كنارمان. كنار همان عكس خودش ايستاده است پيرمرد و دارد هنوز از ميان شكوفه هاي انار لبخند ميزند و شايد هم دستش روي شانه ام است و من هيچ حاليم نيست...

ميرفتيم خانه پيرمرد روز اول سال نو را و ميديديم گوش تا گوش آدم نشسته است  ما هم غريبي ميكرديم با آدمهاي ناشناس كه پيرمرد بزرگ خاندان بود و بزرگ محله و حتي بزرگ شهر. بوي گلهاي نرگس خانه شان را پر ميكرد. همان نرگسها كه هميشه از چند وقت قبل عيد پيرزن سفارش ميكرد كه باغچه اش را بيل بزنيم ما نوه ها و بعد پيازها را هم كه با وسواس نگه داشته بود ميداد دستمان و خودش مي ايستاد به نظاره كه يك وقت نكند رعايت نكنيم آداب كاشتن نرگسها را. بعد بايد ميرفتيم سراغ حوض خانه شان. آب را ميكشيديم و حوض را خوب صيقل ميداديم دسته جمعي. آب مي انداختيم زلال به عشق پيرمرد و ماهي هايش. و هر سال هم هر كسي از آشنايان ميخواست ماهي رها كند مي آوردش خانه پيرمرد و حوض بود و پيرمرد هم كه دلش دريا بود نه قد همان حوض و ميگفت بريزيد و موقع وضو گرفتن لب حوض مينشست و گاهي ساعتها به تماشا مينشست ماهي ها را كه ميچرخند و ميگردند و غوطه ميخورند شادمان و هيچ يادم نمي رود وقتي توي بيمارستان بود ميخواستيم براي روزهاي آخر بياوريمش خانه آرزويش خواندن دو ركعت نماز بود و ديدن ماهيهايش و از دنيا چيزي نميخواست كه دريا را رضايتي نيست جز به ماهي ها...

عيديها لاي قرآن بود و دشتي بود به سلامتي سالي نو. سالي كه مي آمد و پوست مي انداختند درختها و آدمها هم و ما چقدر ذوق داشتيم براي خريد عيد و لباس و كفش و عيدهايي كه ميشمرديمشان مرتب و به رخ هم ميكشيديم مدام نوه ها. مدام نقشه ميكشيديم و بعد خطش ميزديم كه اينكار را ميكنيم با پولها و آن كار را ميكنيم با پولها و بعد هم من ساعتها ميرفتم همان يك دانه كتابفروشي شهر را زير و رو ميكردم و يك كتاب ميگرفتم و ميخواندم ظرف يك روز و باز من ميماندم و همان كتابخانه كوچك شهرمان كه عين كف دست ميشناختمش... 

پيرمرد كم عيدي ميداد. نوه ها زياد بودند و آشنايان زيادتر و آن يكي پدربزرگ كه نه پدر بود و نه بزرگ و نيست حتي هنوز هم همان موقع كودكيها تراول چكها را ميفرستاد از راه دور. از همان ويلاي دور. بي هيچ بركتي. هيچ بركتي نداشت ثروتش و ندارد هم... ميدانم. اين را ديگر خوب ميدانم...

بايد بروم سر فرصت سر خاك پيرمرد و دعايي و حمد و فاتحه اي نثار روحش كنم و باز هم آب بريزم و سنگش را... تربتش را بشويم... 

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... |