تبليغاتX
در هر حال از دست رفته ايم....
پرسه های یک ولگرد...

وقتی دور میشوم همین طور است دیگر. دور میشوم از میز کارم توی اتاق مشترکم با بابک در سمنان و مجبورم بچپم توی اتاقی که چند نفر دیگر هم بی هیچ دلیلی با من دارند اشتراکی نفس میکشند. میز کاری که عید ۸۷ خریدم و خودم با هزار شوق قطعه هایش را بهم وصل کردم و بعد با چه شوق ذوقی نشستم پشتش که انگار نشسته ام شت میز سلطنتی کاخ باکینگهام. بعد چند کتاب و چند برگ کاغذ و یک روان نویس و آنوقت میروم توی دنیای خودم. دنیایی که مجبور نیستم تویش با کسی جدل کنم سر چیزی. دنیایی که متعلق به خودم است. دنیای تنهای خودم. دنیای کوچک خودم. دنیای دیکتاتوری خودم. اینکه هر آهنگی که دوست دارم میگذارم. هر کتابی که دوست دارم میخوانم. هر فکری که دوست دارم میکنم. هر وقت بخواهم میخوابم و هر وقت بخواهم بیدار میشوم. دنیایی که تماشایی است برایم. دنیایی کوچک خودم...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 5:1 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... |