تبليغاتX
در هر حال از دست رفته ايم....
پرسه های یک ولگرد...

نگاهش كه ميكنم دلم به قول پيرزن آشوب ميشود... رنگ زرد و بوي تهوع آوري و بايد دم بكشد خوب توي آب جوش و درد كه واقعا دارد از حد ميگذرد و ناچارم ميكند بعد از آنهمه قرصهاي رنگ وارنگ و بيفايده يكم از اين معجون دم كرده نميدانم چي چي بريزم بالا و بعد طعم قي بپيچد ميان گلو و برگردد و دوباره بيايد بالا و دوباره برود پايين و در همين گير و دار بايد نگاهم بچسبد به صفحه كتاب و بفهمم كه بالاخره فلان نظريه پرداز بالاخره چه خاكي بر سر من يا خودش يا نظريه اش كرده است و بعد بنشينم يك ساعت زور بزنم كه خب كه چه دست آخرش چه شد؟... هنوز كه هيچ گره از كار جهان گشوده نشده است كه پدرم...حرام كرده ام بيرون رفتن از خانه كه چه عرض كنم از اتاق را هم و چسبيده ام يكسره به كار و اين حبس خانگي را خودم بريده ام براي خودم كه خودم كردم كه لعنت بر خودم باد و مزخرفاتي از اين دست... خوبي حبس خانگي البته نديدن قيافه آدمهاست... آدمهايي كه ديگر ازشان متنفرم كه همه وجودم البته براي همين آدمها و آرمانهايشان هست و بعد تازه خودم هم اول يكي از آنها هستم به قول مرحوم مغفور اراسموس كبير كه در ستايش ديوانگي وقتي دارد ميزند زير بناي كل عصر خودش، خودش را هم يكي ميپندارد از جمله همه ديوانگان... بيكار كه ميشوم و ميخواهم مغزم را خلاص كنم ميزنم توي اينترنت و بر ميخورم به آدمهاي كه دست بر نميدارند از ريا و دروغ و دروغ و دروغ و سر و ته همه شان را كه بزني و جان به جان همه شان بكني ( از جمله شخص شخيص خودم!) آدم نميشوند و دروغ ميگويند تو روز روشن و اسم غلط و رسم غلط و عكس و شرح احوال هم و بعد هم همه از دروغ بدشان مي آيند و منتظرند و نميگويند اين قلنبه هاي روي دل را كه بابا غرض از اينهمه ولگردي... است ديگر! وقتي جامعه را ميبندند از همه طرف نتيجه اش همين ميشود... يكزماني ملت ميرفتند لب چشمه ديد ميزدند و حرف ميزدن وقتي كه رمه ها ول بودند توي دشت و ... يا توي پس كوچه ها في المثل چادر را باد ميبرد اتفاقي كاملا و بعد ميپسنديدند و نامه را ميگذاشتند زير فلان سنگ به فلان نشان و حالا امان از اين تكنولوژي!!!! آخه كاري هم ميخواهي انجام بدهي خب درست انجام بده... مثل بچه آدم حرف بزن... واي... معده ام دارد ترش ميكند الان است كه هر چه خورده ام سر ريز كند روي صفحه كليد!!! بخدا همين سرباز شوايك را بخوانيد... ها ... همين كه كوندرا خودش را ميكشد برايش يا همين ديدرو فقيد با آن ژاك قضا و قدري ... نه اقلكم توي اين مايه ها نيستيد سوت دلان مرحوم حاتمي را كه نميميريد نگاه كنيد... تازه بهروز وثوقي بزرگوار هم ايفاي نقش ميكند... خداييش ايران است و يك بازيگر واقعي كه همان بهروز خودمان است!!! واي حالم ديگر دارد از حد بدي ميگذرد... برم يه كاري بكنم گلاب به روي همه!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 0:31 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

دستم را قلاب كردم و پايت را اول گذاشتي ميان انگشتان پيوسته بهم و بعد رو ي شانه و پريدي روي ديوار گلي باغ و پايين كه آمدي از آنطرف صداي ريز خنده ات را شنيدم و صداي خش خش گامهايت به روي بوته هاي خشك و علفهاي نرم و نسيم بوي موهايت را آميخته بود با بوي پرتقالهاي باغ و من مست شده بودم از بوي پرتقالي موهاي تو و نشستم همانجا زير تيغ آفتاب و چشمهايم را بستم و صدايت كردم ... جوابي نيامد... باز صدايت كردم و جوابي نيامد از آن سمت ديوار و فقط نرمش لبهايت كه به تبسم باز بود به روي صورتت و ميدانستم در خيالم كه ميدوي و چرخ ميزني ميان باغ و بعد سيبهاي ترش را ميچيني از روي درخت و گاز ميزني و چشمهايت از ترشيشان بسته ميشود و بعد قطره اي از كنار لبهايت آرام شره ميكند و من تكيه داده ام به ديوار گلي و هرم داغ آفتاب صلاۀ ظهر و مني كه منتظر و صداي خنده ات مي آمد و من هم به خنده ات خوشحال بودم كه بايد ميبودم و همين خنده را ميخواستم و بعد يكدفعه چشمهايم را باز كردم... شب بود... هوا تاريك... به خيالت خفته بودم... صدايت كردم از پشت ديوار... جوابي ندادي... باز هم بلندتر... هيچ صدايي... هر چه بلندتر فرياد ميزدم سكوت بلندتر جوابم را ميداد... ديگر بوي پرتقال نمي آمد و بوي موهاي تو هم... تنها بوي خاك مي آمد... بوي خاك نم خورده ي دلمه بسته روي صورت من كه از گريه خيس شده بود... خيس خيس..... و يك ديوار گلي ... فقط يك ديوار گلي بين ما و خواستم بيايم پي ات كه گفته بودي نه و من صدايت كردم و حالا آنقدر صدايت كرده ام كه صدايم گرفته است... كه ديگر صدايم هم بلند نميشود... ديگر منم و شب و همين كوچه باغ با ديوارهاي بلند گلي....

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

خشونت تاريخ ندارد. مبداي هم. از همان ابتدا بوده است. به ياد آوريد فيلم اديسه 2001 استنلي كوبريك و صحنه هاي ابتدايي آنرا كه ميمونهايي را نشان ميدهد كه با استفاده از استخوان به عنوان ابزار، استخواني كه از تن خويش برگرفته بودند به يكديگر حمله ور ميشوند. جريانهاي بزرگ تاريخ همواره با خشونتهاي وحشتناك همراه بودنده اند. از كشتارهاي بي رحمانه ي آشوريان كه در جشنهاي خود كودكان اسير را زنده زنده ميسوزاندند تا بردگان بسته به غل و زنجيري كه در مصر باستان از ابتدا تا به انتهاي عمر خويش در يك سكوي كشتي مينشستند و پارو ميزدندو همانجا هم ميمردند يعني درست جايي كه غذا ميخوردند و ادرار ميكردند و بعد هم جسدشان به ميان آبها پرتاب ميشد تا قتل عامها و جنگهاي وحشتناك ميان ايرانيها و روميها، روميها و ژرمنها، گلها، سلتها، انگلها، ساكسونها، گوتها... از جشنهاي خونين وايكينگهاي شمال اروپا كه بهشت برينشان والهالا يا دالان نبرد بود، از چينيهايي كه نبردهاي خونين و برده داري را خوب ميشناختند و مغولاني كه ديگر شهره آفاقند... از جنگهاي صليبي 200 ساله تا جنگهاي صد ساله و سي ساله و فتوحات ناپلئون و جنگهاي اول و دوم... از قربانيهاي چند ده هزار نفري آزتكها براي خورشيد بر روي معبدها تا قتل عامهاي وحشتناك سرخپوستان و سفيدها بر عليه يكديگر و يا جنايات فاتحان اسپانيايي آمريكاي مركزي و جنوبي... با آغاز رنسانس و وعده جهاني بهتر اما هيچ چيز بهتر نشد. خشونتها ادامه يافت. به جاي دادگاههاي تفتيش عقايد كليساي كاتوليك گيوتين انقلابيون فرانسه آمد! اما آيا خشونت فقط در قالب جنگ به ديده مي آيد؟ نه... برده داري وحشيانه اي كه سابقه به قدمت نوع بشر دارد. و حتي دموكراسي يوناني هم آنرا به رسميت ميشناسد و اديان آسماني هم در كتب خود... خشونت بر عليه زنان و كودكان در عرب جاهلي محدود نبود... بستن انگشتان زنان چيني، قفل زدن بر پاي دختران سرخپوست، رسم ساتي هنديان، رسم خودزني پس از مرگ شوهر بوميان آمريكا، خشونت بر عليه كودكان چه؟ رسم نديدن كودك پسر تا 5 سالگي توسط پدر در ايران باستان، نوزاد كشيهاي تاريخي در كتب عهد عتيق و عهد جديد... نسل كشيهاي روآندا و سيرالئون...آيا خشونت به مرگ خلاصه ميشد؟ داغ كردن اسرا در بسياري از به اصطلاح تمدنها! رسم تجاوز به مغلوبين، سوزاندن خانه­ها و وسايل زندگي انسانهاي مغلوب، شكنجه هاي وحشتناك افراد به اتهامهاي مختلف از جادوگري تا زندقه و كافري... خودمان چه؟ خودمان هم رو سفيديم در تاريخ! ار قتل عامهاي خونين داريوش در سركوب شورشها كه سند زنده اش را چسبانده است به سينه بيستون تا جنگهاي خونين با روم، كشتار مانويان و مزدكيان توسط انوشيروان عادل! سوراخ كردن شانه هاي اسرا توسط شاپور ذوالكتاف، و بعد از اسلام هم همين كه رويمان نميشود از خودمان بگوييم... از زندانهاي مخوف خلفاي عباسي و اموي... از قتل عامها و تجاوزگري هاي سنگين محمود غزنوي و شيعه كشي هايش و سني سوزيهاي اسماعيل صفوي كه پادشاه شروانشاه را دها قطعه كرد و هر قطعه را به قسمتي از بلاد ايران فرستاد براي چشم جا انداختن! فحش هاي پدر سوخته و پدر در آوردن هم از همين جنازه پدر از گور در آوردن و آتش زدن اسماعيل صفوي آمده است! و يادمان ميرود انگار و قد نميدهد حافظه تاريخي كه بدانيم آدمخورهاي شاه عباس را كه وقتي به آنها فرمان ميداد فردي را مفتخر كنند به سر و روي او ميرختند و زنده زنده او را ميخوردند! سرب داغ در گلو ريختن، با چكش گلوله پارچه اي در حلق كردن، در روغن داغ انداختن و اخته كردن مال ما بوده است اگر وايكينگها هر دست فرد را به درختي ميبستند و رهايش ميكردند تا دو شقه شود و ساسانيها فرد را به زير پاي پيلان و شتران مست مي انداختند يا موي زنها را به دم اسب ميبستند يا ژرمنها در ميان جنگلهاي تاريكشان فرد را با چشم بسته دو نيم ميكردند و به درون مرداب مي افكندند و يانكيها سرخپوستها را قلاب كش ميكردند و سرخپوستها پوست كله سفيدها ميكندند و  فرانسويهاي لويي مآب دست و پاي فرد محكوم را به چند اسب ميبستند و در چند جهت ميكشيدند و بدنش را پاره پاره ميكردند و خلفاي عباسي خاطي را از طنابي آويزان كرده و مدام به آب جوش مي انداختند و در مي آوردند و دوباره... همينطوري محض جذابيت نميگويم... براي همه اينها سند و كتاب دارم كه ميشود ساعتها راجع به آنها حرف زد... اما اكنون چه؟ خشونت متوقف شده است؟ ما به جهاني عادلانه و آرام رسيده ايم؟ نه... فاشيسم ميتازد... ميتازد اما با بمب اتم و هيروشيما و ناكازاكي و آشويتس و صبرا و شتيلا و سارايوو و غزه و هلمند و برجهاي دوقلو و پخش ده است مثل يك ويروس... حالا هر كسي اسلحه را مثل آب خوردن ميتواند از يك بقالي بخرد يا نه بمبي را در خانه درست كند و بعد هم هيچ فرق نميكند كه هنوز مقتولين انسانهاي عادي هستند و شكنجه شده ها هم... چه بسيار از بعثيها كه بعد از اشغال عراق بخشيده شده اند يا اگر نه زندانهاي كوتاه مدت و زن و بچه هاي كه بيرون تكه پاره عقايد فاشيستهاي اينوري و آنوري شدند... ملا عمر و بن لادن هنوز ول ميگردند و بر كوههاي افغانستان حكم ميرانند و جرج بوش هم سرجايش راحت نشسته و اين سربازها هستند كه ميميرند و زن ها و بچه ها... مثل همان زمان كه فاتحان گاه سلاطين را نميكشتند اما از تجاوز و تعدي نميگذشتند... اما... اما تفاوت عمده در پاك بودن دستهاي امروزيها است... اگر خواجه تاجدارمان با انگشتان خود چشمان لطف علي خان زند را درآورد و دستور داد چهل هزار چشم جلوي پايش بريزند در كرمان حالا مگر اوباما يا ملا عمر جنازه مقتولين خود در آنسوي جهان را ميبينند؟ حالا كه تصاوير رسانه ها پر شده از تصاوير زنهاي زيبا و مردهاي خوشتيپ هاليوودي و اينكه كي دوست دختر يا دوست پسر كيست ديگر فرصتي براي توجه به تصاوير مبهم، پرت و كوتاه از نايروبي و غزه و سين كيانگ و... نيست. حتي وقتي تصاوير برجهاي دوقلو را نشان ميدادند به جاي تصاوير جنازه ها تصاوير ساختمانها و گرد و خاكها را نشان دادند. خوني در كار نبود. شمعهاي روشن... مردماني تابلو بدست و مجسمه آزادي. فيلمهايي كه از عراق ميبينيم مرداني مسلح در خيابانها را نشان ميدهد. مرداني تر و تميز و با عينكهاي براق دودي... نه تصوير جنازه هاي انبوهي كه هر روز در دجله و فرات ريخته ميشوند. نه تصاوير گوشت و خون هاي تكه پاره شده. سانسوري كه خشونت را ميخواهد كتمان كند. لبخند اوباما يا ساركوزي يا ملك عبدالله يا هر دولت مرد ديگري در سرتاسر جهان حتي اينجا در همين حوالي هم... مسدود كردن واقعيت عيني خشونت است.ب ه قول اسلاوي ژيژك فيلسوف معاصر مركبهاي قرمزي كه با آن حقيقت را مينويسند ناياب شده اند. بنگاههاي خبري ديگر حاضر نيستند پولي براي ثبت خشونتها بدهند و به جايش تصاوير هنرپيشه ها كفايت ميكند و حتي تصاوير مبارزين هم به ابتذال كشيده ميشود... تصوير چگوارا در اتاق هر... آنهم در حال كشيدن سيگار برگ نه بر روي تخت مرده شور خانه با گلوله هايي در تن...كدام حقيقي تر است؟ ما با سانسور روبرو هستيم اما بزرگتر از آن ترس است... ترس از مواجه با حقيقت كه نميگذار يك وقت فيلمهايي مثل كاتن، ارواح گويا، ليدي و دوك، فهرست شيندلر، آپوكاليپتو يا دارو دسته نيويوركيها را ببينيم. به جايش خوب جومونگ است كه در اينهمه قسمت نميدانم اصلا يك قطره خون يا يك جنگ واقعي ديده ايد؟ نبردش را مقايسه كنيد با فيلم ژاندارك در آن لحظه كه پشت ديواره هاي شهر اورلئان در حال جنگند...حذف انيميشنهاي رئاليستي و سريالهاي واقعي براي كودكان اكنون جاي خود را به انيميشنهاي كوتاه، تكراري و بيمزه اي داده است كه هيچ در خود ندارند... خاله اي مي آيد و عروسكي احمقانه و حرفهايي چون عجب هواي بهاري خوبي ! يا بچه خوبي باشيد... حنا دختري در مزرعه فراموش شده است يا بچه هاي مدرسه آلپ يا رنجهاي مهاجران يا با خانمان و يا بينوايان جاي خود را به كارتونهاي فضايي و بي سر و ته و جنگهايي داده اند كه هيچ واقعيتي را نشان نميدهند مگر بازتوليد وقاحت (( همه جا امن است)) يا ابر قهرمانها به دادتان ميرسند بچه ها!. اما وحشتناكتر از همه بيان خشونت با فانتزي است. دست و بالهاي رنگ كرده، بادكنكهاي رنگي، تصاوير انسانهاي زيباروي معترض بر روي مجله ها، يا تصاوير مقتولين لبخند بر لب هرگز واقعيتي را نشان نميدهد. فانتزي را بايد حذف كرد. خشونت را بايد با تمام كراهتش پذيرفت به آن اعتراف كرد و آنرا به مبارزه طلبيد و آنرا در تمام وقاحتش به نمايش كشيد نبايد گذاشت تصاوير خون آلو محو شوند و جاي آنها را تصاوير شكيل بگيرند. بايد پاسخ خشونت را داد... چگونه؟ با خشونت؟ اين سوالي است كه جوابي ندارد. خشونت خشونت مي آورد شك نكنيد اما... خشونت با خشونت چه تفاوت دارد؟ شكنجه با شكنجه؟ مهم اصل ديگري است...تا قدرت وجود دارد خشونت هم هست و قدرت البته نابود نميشود ...مهم اين قدرت يا آن يكي نيست... منظورم اصل قدرت است... اصل گرگ درنده قدرت... اصل حذف خون از خشونت و اخته كردن آن... مثل حذف صحنه هاي پيچيدن تنها در هم از روابط عاشقانه و مختصر كردن ماجرا به يك بوسه و بعد كات... درست مثل مختصر كردن رابطه ما با هنرپيشه بسيار زيبا به وسيله يك خنده در يك قاب عكس... درست مثل گازهاي كشنده كه بويي ندارند... متوجه وقاحت خشونت نميشويم ديگر... خشونت نامرئي شده است و چشمان ما هم البته تحمل ديدنش را ندارد...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

انگشتانش را حلقه كرده بود بدور لوله ­ي تفنگي كه گذاشته بود زير چانه اش و با خود ميگفت يعني تمام شد؟ فضاي نيم تاريك اتاق را چند سايه از تنهاي خسته مجاهدين پوشانده بود و او همين چند دلاور را دور خويش ميديد كه روزها بيخوابي و رنج و مرارت را بجان خريده بودند و حالا در اين خانه هر كدام تكيه داده به ديواري يا يله داده به پشتي يا ولو شده روي صندلي سيگاري ميپيچيدند يا چپقي آتش ميزدند يا لوله زنگار گرفته تفنگشان را صيقل ميدادند يا ته مانده گلوله هاي خود را با انگشتان دستشان ميشمردند... از ايران آذربايجان مانده بود و از آذربايجان تبريز و از تبري كوي اميرخيز و از كوي اميرخيز تنها و تنها و تنها خانه مردي عامي كه حالا تكيه داده بود به تفنگش و در فكر فرد رفته بود... هيچكس ندانست... شايد به خاطره برادزاده ها و خواهرزاده هايش يا كه نه به خاطره چهره تمامي شهداي نبردي مي انديشيد كه روزها ادامه يافته بود... شايد در فكر همشهريهايي بود كه روزها و شبهاي متوالي غرش گلوله هاي توپ و صداي شليك تفنگها و محاصره و قحطي و گرسنگي را به جان خريده بودند تا آزاد بمانند... تا مجلس نيم بندشان را حفظ كنند... تا... هنوز لوله تفنگ مرد گرم بود... هنوز بر روي پيراهنش رد خون دوستان و ياران وفادارش بر جاي بود... هنوز در كوچه هاي تبريز بوي باروت مي آمد اما... اما حالا تمام شهر در زير سايه سنگين سكوت نفس نفس ميزد... شهر ديگر تبريز نبود... تبريزي كه خون به چهره داشت.... تبريزي كه نفس مردمان ايران زمين به سينه حبس ميكرد... تبريزي كه دستان پينه بسته اش از هجوم ساليان حالا دست گرمي بود بر پشت ايرانيان... تبريز فرو مرده بود... تبريز در خويش ميپيچيد و ميخواست فرياد بزند و صدايش كند... چشمهايش را بست... پرچمهاي سفيد بر پشت بامها؟... نه... نه... اين تبريز من نيست... نه اين شهر دلاوران من نيست... نه...خون من رنگينتر از مجاهدين ديگر نيست... شايد اينها را با خود گفت و بعد... بعد سرش را بلند كرد.. به تفنگش نگاهي انداخت و دستي بر سر و گوشش كشيد... همان چند فشنگ باقي مانده را به سينه تفنگ امانت داد... ستارخان برخواست... تفنگ را سردست گرفت... ياران و مجاهدين برخواستند... تفنگ را بر دستان خويش فشردند... آناني كه نه داعيه گزاف برج عاج نشينان انديشه را داشتند و نه ادعاي پوچ و تو خالي خداوندگار ملت بودن را... ستارخان از خانه بيرون رفت... ياران بيرون آمدند... ستارخان بر اسب نشست.... ياران بي هيچ درنگي اسبها را زين كردند... ستارخان تاخت... ياران از پي اش... چشمانش به اولين پرچم سفيد كه خورد تفنگش غريد... غريو برق آساي تفنگش زهره سكوت كوي اميرخيز را دراند و تبريز را از خواب پراند و ايران را لرزاند.... پرچم سفيد به زير سم سوارانش افتاد... ستارخان باز اسب را هي كرد.... اينك پرچم سفيدي ديگر و نعره اي ديگر... حال ياران نيز اقتدا ميكردند به تفنگ ستارخان... صداي پياپي گلوله ها خون رفته را به جاي بازگرداند... مردمان در گرگ و ميش صبح مرد سوار را ديدند كه تفنگ بر دست نعره ميزند و مردمان را به خويش بازميخواند... پسري برخواست... چوبي به دست گرفت... پيرمردي برخواست با دستاني خالي... مرد كشاورز با بيلي كه در دست داشت... مرد آهنگر پتكش را از روي سندان برداشت... زني چادر را به كمر بست و تيغي بر كف بيرون زد از خانه حبس و تنهايي... پيرزني نان پاره بردوش گرفت براي فرزندان شهرش... كوي اميرخيز خون به چهره دواند... شهر بيدار شد... ايران كمر راست كرد... با همان تك فشنگها مردمان به خيابان ريختند و نداي آزادي سر دادند... ستارخان همچنان بر اسبش ميتاخت و ميدانست اكنون انبوه مجاهدان ... تمام مردمان شهر ستارخان سرزمين خويشند... اينك توپهاي استبداد ميغريدند... گوشتها و آهنها... ستارخان ميتاخت... صداي گلوله ها و تن هايي بر زمين  و گلبرگ سرخي بر سينه ها... ستارخان استوار بر اسبش ميتاخت...اينك زمان آزادي بود...

به ياد سالروز انقلاب مشروطيت....

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

بلند بالا بود و موهايش پر پشت و هنوز رنگ سفيد نيامده بود به موهايش و سبيلهايش هم معمولي و پشت لب و سنش همان اوايل چهل ميزد و تن نسبتا قرص و محكمي داشت. وقتي از در كلاس آمد داخل همان گيرايي صورتش و همان قد بلند بود كه شايد باعث شد بچه هاي شر كلاس سكوت كنند. خاموشي مطلق ميان ما و او كه روي صندلي دسته دار كهنه كلاس نشسته بود گويي ديواري داشت ميشد از شيشه كه بعد از 5 دقيقه ­اي به گمانم به يك ضرب صداي استخوان دارش شكست: (( شما اونقد من رو نگاه كرديد كه سير شدين، منم اونقد شما رو نگاه كردم كه سير شدم. حالا بريم سر كارمون)). خودش را معرفي كرد و كتاب را حتي باز نكرد و گربه را دم حجله كشت كه حواسمان جمع باشد. استاد دانشگاه بود و بيشتر روانشناس و مشاور و مرد كلينيك و دفتر و دبيرستان هم كه مي­آمد چون كس ديگري نبود روانشناسي را درس بدهد به بچه ­هاي مخوف آن مدرسه ي مخوف....هميشه دير مي­آمد و زود هم ميرفت وچيزي بيشتر از اصل كلام نميگفت. نيازي هم نبود. آنها كه بايد ميفهميدند ميفهميدند. گاهي از بيمارانش براي چند شاگرد با حوصله ­تر كلاس ميگفت و بقيه را هم كاري نداشت. ميگذاشت سير چرتي بزنند اول صبحي. لوطي منش بود. بي غل و غش... راحت و سبك...شوخ نبود ... خودماني چرا... البته با جلونشينهاي كلاس...

منظره ­ي پوستهاي جدا از گوشت و گوشتهاي جدا از استخوان و استخوانهاي درهم پاشيده را كه ديدم از اتاق دويدم بيرون... فيلم مستند سقوط هواپيمايي بود سالها پيش و من هنوز سني نداشتم كه بابك آورد و با پسرخاله ­ام نشستند به ديدنش كه با صحنه ­هاي امداد رساني بيشتر آشنا شوند.... حرفه ­شان بود...دهشتناك بودند آن صحنه ها... تكه ­هاي بدن انگار كه از چرخ گوشت گذشته باشند... پا از مچ قطع شده ميان كفش يكوري شده... دستهاي ميان دستكش جامانده... كيف نيم سوخته با كاغذهايي كه از لاي شكاف ميان تنه­اش زده بود بيرون... تگه پاره­هاي پارچه و چرم و پلاستيك و كاغذ كه با باد اينور آنور ميشدند... و تكه ­هاي فلزي كه هنوز گرمايي داشتند و شعله­ايي...

بوي گوشت سوخته ميان مغزم پيچيد وقتي فهميدم او هم ميان مسافران هواپيماي خطوط هوايي كاسپين به مقصد ارمنستان بوده است... همان تصويرهاي مستند كودكي دوباره برايم زنده شد....همان تصويرها اما قبلش تصوير همان مرد كه پنچ شش سال مسنتر شده بود و داشته شايد كتابي ميخوانده يا ميخواسته چرتي بزند يا آبي ميخورده كه هميشه سر كلاس يك ليوان بزرگ آب همراهش بود مدام مينوشيد از آن آب و ميگفت خاصيت دارد و بعد موتوري كه شعله ­ور ميشود... تا سقوط  چقدر برايش آن لحظات طول كشيده ­اند؟... تا سوختن كه نه... دود شدن... ميان زمين و هوا... بي هيچ اثري... چه چيزي را توي خاك دفن كرده­اند زير سنگ قبرش؟... حالا حتي شي اي وجود ندارد كه بخواهد مثل آن سرعت گير مرا ياد دبيرم بياندازد... جز بوي گوشت سوخته....

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 9:49 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

فاشيسم يعني همين... يعني همين كارهايي كه ما داريم شبانه روز انجام ميديدم. يعني به اندازه يه دونه ارزن واسه كسي ارزش قائل نيستيم. واسه حرفاش. واسه نظراتش. واسه وجودش. همه ما ها منيم. هي من هي من من من من من.... هيچوقت تويي وجود نداره... اصلا تو رو بهتره از دايره واژگان فارسي بردارن... به جاش دوباره يه من يگه بزارن و بعد هم به جاي شما توي لغتنامه بزارن خطاب به يك منه گنده در حالت دستمال بدستي... همه اجزاي حركاتمون فاشيستي و بعد روش يه لعاب از اسطوره­ي رولان بارتي ميديم كه اصلا به نظر نياد داريم چه غلطي ميكنيم... فاشيستا كيان؟ هممون.... همه ي پسرهايي كه دختر بازي ميكنن ولي خواهرشون كه اسم پسر مياره ميزنن تو دهنش... همه پدرهايي كه بيرون هر غلطي ميخوان بكنن ميكنن و بعد به بچه هاشون ميگن اخلاق.... اخلاق... اخلاق .... خوبه نيچه پته­ي اين اخلاق وامونده رو ريخت رو آب وگرنه كه هنوزم گرفتاري داشتيم واسه اثبات حرفمون.... فاشيسم كه لازم نيست از سر نيزه سربازاي فاشيست رم شهر بي دفاع بياد... ميتونه از دستاي پيرزناي فيلم مولينا هم بياد .... لازم نيست خيلي جاي دور بريم يه نيگاه به همين چهارشنبه سوري خودمون بندازين... ها؟... فاشيسم مطلق آدمها... مرده به زنش دروغ ميگه و وقتي پتش ميخواد بره رو آب خب كتك ميزنه... كلفت و التماس ميكنه ... كلك ميزنه... زنه هم بچش رو ميزنه... اون يكي شوهره بچه اش رو پيش خودش نگه ميداره كه زنش (منظورم پانته­آ بهرامه) بچه رو نبينه و بعد هم يه رو بچه رو قرض ميده به زنش و زنشم فاشيستهوقتي داره ميره ميزنه زندگي يه زن ديگه رو نفله ميكنه و همه همه.... اي گند به همه... بعد وقتي تو خيابون شعار ميديم مرگ بر فاشيسم فكر ميكنيم فاشيسم يه چيز ديگست... يه شي بيروني كه جدا از ما افتاده... ما كه فاشيست نيستيم... نه... ما عين خود فاشيستيم وقتي يه افغاني كه تو ايران بدنيا اومده  پدر و مادرشم چهل سال آزگاره اينجا كار كردن و پولشون رو همينجا خرج كردن بايد واسه موندن و دانشگاه رفتن باهاس پاسپورت بگيره و بعد نالمون در مياد كه چرا ما رو به عنوان مهاجر را نميدن و به ما ظلم ميكنن و فلان و چنان...

ما ايرانيا هم كه ماشالله فيلم نيگاه نميكنيم كه مثلا همين ارواح گويا و دادگاههاي تفتيش عقايد رو ببينيم كه بفهميم فاشيسم يعني چي و گذارمون هم كه مي افته به خيابون انقلاب فقط واسه اينه كه سي دي و نوار و از اين مزخرفات بخريم و نكنه بريم يه كتاب فروشي و يه وقت چشمون بيافته به ديالكتيك روشنگري كه نه بابا زوده واسه ما همون گفتگو با مرگ كوستلر هم بخونيم كفايت ميكنه كه ببينيم فالانژا چي كار ميكردن و اصلا خود چپهاي اسپانيا.... بعد عكسهاي چه گوارا رو ميزنين تو اتاقمون و فكر ميكنيم با يه كلاه بره ميشه به جنگ تموم عالم رفت ( البته به جنگ تموم مدها) و بعد سيگار بهمن كوچيك هم عجالتا بايد بكشيم در راستاي كوبيدن توي دهان فاشيسم و امپرياليسم و مزخرف هم ميگيم و بعد ادا ادا ادا ....  بعد كه تو اتوبوس ميشينيم با همون كلاه بره و ريش بلند كنار يه افغاني يا يه آدم فقير رومون رو ميكنيم اونور كه يعني ما نديديم.... فاشيسم يعني همين... يعني همين صف وايسادن توي مدرسه و از جلو نظام و بعد خفه خون گرفتن سر كلاس كه من معلم هم جزوش بودم و حالا ديگه نميخوام باشم و هر كي حرف زد باهاس گمشه از كلاس بيرون... همينه فاشيسم... ما هممون فاشيستيم... بعضيامون كوچيكشيم... بعضيامون بزرگش... ولي خداييش فرقي نداره...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

تلو تلو ميخورم و گيج ميروم وميرود گيجاگيجي گيجييم از گوشه ي گيج گاهم تا گيج بخورم و و چشمهايم مثل دو تا گوجه بزنند از پس حدقه چشمهايم بيرون و گور هم كه نزديك نيست كه بروم تويش و دراز به دراز بيفتام و بميرم و نميميرم كه بدبختي اصلا انگاري راه ندارد يه طوري من نفله بشوم كه خودم همه از دستم خلاص شوند... خلاص آقا خلاص بشوند همه از گيج و ويجي منو من از سر گيجه كه با من است اين گيج گيج... خدا رحم كند مرا... خدا نه اصلا بهتر است رحم نكند كه من بميرم و اصلا مگر تو مغز اين بچه ميرود كه چقدر ميشود مرد بخاطر يه كسي كه خودش دارد در خودش گيج ميزندو بگذار گيج بزند و همه گيج ميزنند... مثل من مثل همه.... اصلا خدا به گمونم گيج گاه را براي ههين امر خطير گيجيدن گذاشته است... مگر نه اينكه همه گيج ميزنند؟ كره زمين يكيش كه هي گيج ميزند دور خورشيدو خورشيد گيج ميزند كه چرا اينهمه كره يكاره گيج ميزنند دور اون وبعد كلي فلز پاره گيج ميزنند دور مدار زمين و زمين هم گيج ميزند كه اين مدار چيست و گيجي مطلق است پدر جان...

آخ كاش اين پيپ مادر مرده را داشتم كه بكشم و بيشتر گيج بشوم كه درد نكشم... بكشم كه نكشم اينهمه درد...درد...درد....

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 2:11 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

همانطور بر و بر نگاهم ميكند و هيچ نميگويد سكوت. سكوت زل زده است ميان چشمهايم و چشمهايم را هم كه ميبندم صورتش رخ ميبندد ميان چشمهايم با آن موهاي مواج و موج برم ميدارد و ميبردم ميكوبد روي ساحل تنهايي و بعد سكوت ساكت ساكت سكوت ميكند و لبخند نميزند سكوت هيچ وقت... هيچ وقت... تن تنهايي را خوب سابيده ام...

نه ديگه... آسمونم حاليش نيست... حاليش نيست كه من زل نميزنم ديگه خيلي وقته بهش و خب اونم زل نميزنه به من كه زل آفتاب اين شهر مگه اصلا ميشه زل زد به آسمون كه آفتاب ميزنه درست وسط مخت و ميسوزنتش داغ داغ و ميپوكونتش.... آسمون مخت و ميپوكونه و خياليش هم نيس خب البته كه حالا من ولگرد آسمون جل خل و چل خب خل و چلي ميكنم كه زل ميزنم درست وسط تيغ آفتاب و آفتاب هم كه آفتابه نيست كه بشه بگيري دستت و خنك كني خودت با يك چيكه آب و ميزنه ديگه... اصلا كار آفتاب زدنه... باهاس بزنه.... خب اگه نزنه گلاي آفتاب گردون واسه كي باهاس ناز بكنن و وقتي آفتاب بهشون نيگاه ميكنه از پشت عينك دوديشون بهش زير جلكي نگاه كنن و بعد در گوش هم پچ و پچ كنن و ريز ريز بخندن و بعد بپخن توي آفتاب و تخمه بشن و واسه دندوناي ما چغلي آفتاب رو بكنن... آفتاب كه نزنه وسط گدم زاراي زرد خب سيرسيركا نميتونن بخونن كه... باهاس آفتاب اونقد انجيرا رو قلقلك بده كه بخندن تا بشه انداختشون تو گلو.... اصلا آفتاب خيالش نيست كه  ممكنه يه خل و چلهايي پيدا بشن كه عشق شب باشن... عشق شب نشيني... عشق شب پره... عشق شب چره... عشق شبرنگ... اونم سفت سفتش كه دندون كنه... عشق شبگير.... عشق هر چي كه توش شبه... عشق ماه... عشق خاطره شبهاي دور و خنكي كه نسيم ميپيچيد لاي چادر شبهايي كه مينداختيم رو پشت بوم گلي خونه پيرمرد و بعد زل ميزدم من تنهايي كه نه شايد بهمن و بابك هم تنهايي به ستارهاي تنهاي توي آسموني كه فقط شبا هستن... آفتاب اونقدر مغروره كه هيچوقت نميذاره هيشكي غير خودش تو آسمون پيداش بشه... فقط باهاس خودش باشه ... با اون آفتابگردوناي لوسش... با اون شبكورايي كه شب و نميبينن هيچوقت و هميشه كپه مرگشون رو ميگذارن رو زمين... راستي من كي كپه مرگمو ميزارم زمين؟ كه لااقل ديگه شبا تنهاي تنهاي تنها باشم؟....

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 3:48 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

آرامم ميكند نوشتن...انگشتانم را ميلغزانم رو كليدها و كه كليد شوند و كلمه ها بهم و تا كليد كله ام بچرخد ميان قفل و بازش كند و بعد بريزانم بيرون هرچه هست را ... كم كمك كلمه ها كليد ميشوند بهم و كليد ميكند يكدفعه ذهن روي يك كلمه كوچك و ميتاباند رشته ي جملات را بهم تا متن را بسازد و كليد حل معما را پيدا كند... كم كم دارم كله پا ميشوم از خستگي... يك هفته اي ميشود برگشتم به گذشته ها... ميخواهم مثل گذشته ها زندگي كنم... مثل همان روزهاي خوب آفتابي حيات خانه پيرمرد... بنويسم و بخوانم و ببينم و و دوباره بنويسم و بخوانم و هيچ هم خوابم نميبرد حتي الان كه باز هم جوي قرصهاي خواب آور را واريز كرده ام ميان گلويم و پشت بندش هم شربتي براي زخم معده و سوزش دردناك بي امانش... مثل همان موقعها شروع كرده ام به چيدن آجرهاي سكوتي كه از خاك خاطراتم خشتشان ميزنم و ميگذارم جلوي آفتاب حقيقت خشك شوند و بعد نرم ميگذارمشان روي هم و كه يك چارديواري را راست كنم دور تا دور خودم و نگذارم ديگر هيچ بني البشري نزديكم شوم... چرا اصلا بشوند؟ هيچكس كه از من خيري نديد و من هم از هيچكس... كدام رفقت؟ كدام صداقت؟ كدام دوستي؟ حرفش را كه همه ميزنند و خوابش را هم به حتم همه ميبينند.... نه؟ همه خواب عشق را ميبينند و بعد دست آخر فكر ميكنند كه دارند جهان را تكان ميدهند با عشقشان و بعد گيج ميشوند خودشان در خودشان و مهم نيست چه كسي باشند هركه باشند همين است... حتي اگر كيركگور باشند كه فيلسوف بود و متاله و اجالاتاً عاشق كه بعد خودش گفت خريت كردم رها كردم معشوق را بخاطر خودش و باز لااقل گلي به جمالش كه فهميد عجب غلطي كرده... ما هم غلط ميكنيم ديگر... اصلا زاده شديم براي تكرار غلط كردنها...

 

سيگار كه نيس كه هس ولي واسه واخطر دل مادرم نميتونم بكشم... آخ دلم ميخواست الان مثل قبلا پيپم رو ميكشيدم بيرونم و دودي ميكردم اساسي... ميكنم... دوباره برم تو لاك خودم تو تنهايي مطلق چند وقت ديگه شروع ميكنم... ميخوام ديگه فقط به خودم بچسبم كه ميگما و همش مزخرفه... خرا همينن ديگه... هر روز ميخوان برن آخور ولي با يه توبره خر ميشن... يعني ميشن خودشون... خب اينجا هم كه اوضاع اونقدر خر تو خره كه منم يه خر مثل همه... خركي كار ميكنيم... خودمون رو به خريت ميزنيم... خرخوني ميكنيم... كله خري ميريم جلو... سرخر همه چي ميشيم... ديگرون رو خر فرض ميكنيم... خربازي در مياريم....خريت ميكنيم... خلاصه كلهم اجمعين خري ديگه... تازه يه سري سوسول اومدن واژه نامه خري ما رو ميخوان عوض كنن! بجاي خر كردن ميگن مخ زدن!... به جاي خر كاري ميگن تلاش! به جاي خريت ميگن اشتباه! به جاي سر خر ميگن حضور يافتن نا به جا! به جاي خر تو خر ميگن بي نظمي! به جاي خر فرض كردن ديگرون ميگن... ميگن استدلال! ميگن تو درك نميكني! ميگن چه ميدونم.... به جاي كله خري و خربازي ميگن فداكاري... شهامت... شجاعت... به جاي خرخوني ميگن ...! واي خدا عجب زندگي مزخرف خركي اي...

وقتي دور خودم ديوار كشيدم دفعه اول اجباري بود.... يعني دورم كشيدن... منم ميترسيدم از او سولدوني بيام بيرون... وقتي اومدم بيرون فكر كردم بهشته بابا ولي عجب خريتي كردم...همون سولدوني به صدتاي اين تيمارستان مي ارزه.... حالا برگشتم و تمرگيدم روي صندلي و همه خاطراتم رو ميخوام بكنم آجر و بچنينم رو هم... تبعيد خود خواسته...ميخوام بست بشينم تو خونه... مگه جدم نشست؟ حالا اون واسه سياست خونه نشينش كردن... واسه گوهرشاد آيت الله شيخ جماالدين اشرف سمناني رو چپوندن تو خونش... حبس خونه گي... حالا رضاشاه انداختش اون تو.... من رو خودم مياندازم اين تو... من كه تنها زاده شدم... تنها هم ميميرم... كسي كه باهم تو قبر نمياد... مياد؟... د نمياد...

الان داره آخرين ذره هاي دارو وارد خونم ميشه... نرم نرم...آروم و آهسته... توي اين تن نفرين شده... از مرگ نميترسم... كارهاي زيادي دارم... چيزهايي كه بايد بنويسمشون... وگرنه فقط كافيه يكم دوز دارو رو زياد كنم... زود تموم ميشه... واسه من... راحت راحت... خلاص... ولي كارام نميذارن... اينم يه جور خود كشتنه... خودت رو مي اندازي وسط اقيانوس كار... بعد هم بي هيچ دست و پا آروم آروم ميري زير آب.... سرد و خنك و دلنشين...  

يه جا يكي يكدفعه توي معرفي خودش نوشته بود مهم خودشه. حالا كه يه چرخي ميزنم ميبينم همه همينا رو ننوشتن... همين چيزها رو... همين چيزها رو كه همه ميخوان اونا هم ميخوان... يعني خودشون رو... علايقشون رو... بعد ميخوني همه  شيفته يه چيزهايي هستن مثل پاكي و صداقت و بي ريايي و بدشون مياد از دروغ... همه اهل فهمن... هيچكس... ولش كن دارم توي خواب و بيداري مينويسم... توي درد كشنده ي معده كه ديگه امون نذاشته واسم... باهاس يه دل سير بخوافم... ولي خوابم نميبره... عجب زجري....عجب زجري....

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 2:13 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

انگشتان بابك را بلعيد دستگاه... بلعيد و حتي پس نداد كه بتوان مرهمي گذاشت روي سينه مادري يا مردي كه هنوز 26 بهار را نديده است و چيزي نمانده بود خود دست هم برود به تمامي... انگشتان دست راست از ميانه قطع شدند... خون... خونابه و بعد مردي كه هر شب با كابوس انگشتاني خون آلود از خواب ميپرد و بعد من بايد صبر كنم تا نفسش دوباره منظم شود كه خواب ببردش با ود به دنياي فراموشي... به دنياي پيرمرد و گلهاي ياس و انگشتهايي كه هنوز هستند...به دنياي دروغ و توهمي كه هيچوقت انگشتانش را دستگاه پرس پنجاه تني نمي بلعد كه مزه اش را بتوان چشيد... مگر نه اينكه حالا همه روياهاي همه ميرود هر روز زير دستگاههاي پرس دنياي توهش و توهم و تفاخر به اين توهش و توهم و تف به همه اين طراوت درغيني كه دنيا دارد...

آره... راس ميگه اوني كه تو شعرش ميگه آره كه ميدونا و خيابونا و كوچه ها ارث بابامه... خب تو اين خرتوخري همه چيز ارث باباي همه است... مگه نيس؟ مگه آدمها ارث باباي همديگه نيستن؟ كه بشه يه روز بود و يه روز نبود؟ يه روز اومد و يه روزم خب ديگه گور باباش رفت... خب ما هم نيسيم ديگه... مثه همه... مثه اون باباي لامصبم كه اون روز داش با چشاي ورقلمبيدش هوار ميزد و تنوره ميكشيد كه سمنان ساعت فلان حركت... خب حركت كن برو ببينم كجا ميري؟... همه چي ارث همس... مثه اين عكس پيرمرد كه انگاري ارث منه... ارثمه كه مثه گرگ واسادم كه يهو يكي خريت نكنه يه وقتي چپ بهش نيگا كنه...جفت چشاي نامحرمشو در ميارم از تو كاسه... بخدا!... اگه از اون تفنگاي حسن موسايي ناصرايشتايني ندارم دو تا پنجول داده خدا بهم كه بندازم تو حدقه يارو حالا هر كي هس... حالا گيرم كه آدم راشو بكشه و بره... آخه مگه اين دنياي يه وجبي چقدر بزرگه؟... اگه سر و سامون داش كه لازم نبود من بابامو هر بار كه ميرم تو اون شهر نكبتي يا بر ميگردم به اين شهر نكبتي يه بار سير تماشاشو كوفت كنم... خوش ندارم اين اولين شبي كه زدم تو فاز خل و چلي حرومم بشه... مثه مست كردنه خل و چلي بخدا... راست ميگه اون شاعر تو تي لي فيسيون كه شعر يه طرفش خل بازي و توهمه و مزخرفات و ايناس... بابا جم كن اين جل و پلاس رعايت و چارچوب و اصلا چرا چهارتا چوب؟ رو چه حساب؟ من ميگم 5 تا... تو بميري 10... حال كردي بيشتر... مگه داش رولان بارت نميگه كه تفكر و تعقل اصلا سر و صاحاب نداره چه برسه به شكل كه حالا من بخوام بگم چندتا چوب...ما عشقمون كشيده بگيم 10 تا... هر كي بگه نه يه كاري ميكنم بره لا دست ننش... جون شما حيف كه تازه غذا كوفت كردم وگرنه يه قسم سير واستون ميخوردم كه راست گفت داش ميشل كه خل بازي اصلا سابقه داره... بدجوري هم خوفه... مگه داش هملت ما خل نشد؟...تعطيل تعطيل... چت مخ چت مخ... گمونم همون موقعها هم شيشه ميزدن... نه؟اوفليا جونش هم ميزد... اگه نه كه خل نبود واسه چي باهاس بيافته تو آب و نفله بشه... اگه هملت حرفاش مهمل بود واسه چي اون يارو كچله تو همون تلي فيزيون خودشو ميكشه واسه دو كلوم از داش هملت؟... مگه چيش از داش آكل ما بيشتر؟... مرتيكه قرتي فرنگي جز اينكه هر دو تاشون عاشق بودن؟ هر دوتا هم اهل تيغ كشي و تيغ كشون؟ جز اينكه داش آكل ما مشتي بود... نبود؟ مگه پاي اون ضعيفه واي نايساد تا ته كه تهش دل رودش بود كه ريخت بيرون و شيكمش كه سفره شد... كشك چي؟... دوغ چي؟... برو كنار بزار باد بياد قربون... حالا تو هي بگو كه اگه با نبودش ميلي چرا كاسه ما رو كوفيد زمين؟ خب الاغ نه آش خوردي نه گذاشتي يه لقمه خوش از گلو بقيه خلق الله تو صف بره پايين... تا يكي يه ذره نيش وا ميكنه غش و ضعف ميكني... اوهوي عمو... وايسادي بالا كوه تيشه ميكوفوني كه چي؟ بردن شيرينو... حالا آق خسرو و دلبرش دارن حالشو ميبرن... توي علاف حالا هي بكوب... اونقد بكوب كه ديوار اصلا سوراخ بشه تا ته و يه غار وا كن وسطش اين هوا... تهش جنازه تو ميمونه زمينه و نعش گوهربار جناب داريوش خان ابن آقاتي رو ميبرن تو اون سولاخ و جنازه تو ميمونه بي كفن رو زمين و اصلا تو نعشت كو كه كفن بخواي؟... بتمرگ بابا سرجات... تو اگه نعش داشتي كه واست يكي حداقل تره خرد ميكرد كه نكرد... كرد؟... كي واسه حرفت يه تره خرد كرد؟ حالا تره نه اصلا شنبه ليله... نه يك شنبه ليله... جعفري و پياز و سير كه نشديم آخرش از ديدن روي مه پيكر او و برفت كه برفت... درس مث انگشتاي بابك...درست مثه زندگي من... مثل جوني مادرم... مثل خواب پريروز پيرمرد...

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 3:53 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... |