![]() |
![]() |
|
| پرسه های یک ولگرد... |
|
نه... اتفاقا اصلا هولدن آدم عادی نبود... مثل 1900... یا مثل خیلی از شخصیتهای رمانها و فیلمها و نمایشنامه ها و اصلا خود زندگی... که نه... عادی نبودن... نمیتونستن باشن... اینکه دختره میاد تو اتاقش تو هتل و بعد اون به جای خوابیدن باهاش میخواد باهاش حرف بزنه.. اونجا که میگه چطور دوستش خودکشی کرد یعنی پرید از بالای پنجره و صورتش خرد شد... آؤه منو درست یاد خود زندگی . عادی نبودن آدمهای توش میندازه... و اینکه بعضیها عادی نیستن... شخصیت اصلی رمان ریشه های آسمان... اون جونش رو گذاشت واسه فیلها... آره راست جونش رو گرفت کف دستش فقط واسه فیلها... اونجا وسط همون داستان که هیچ داستانی داستان نیست و هست هم هیچکس باورش نکرد... هیچکس باور نکرد اون واقعا واسه فیلها میجنگید ولی اون واقعا واسه فیلها میجنگید... یا مثل 1900 که پیانوش همچیش بود... اون نمیتونست از کشتی بره بیرون... اون مال کشتی بود... مثل لورکا که بین مردن و ننوشتن مردن رو انتخاب کرد ون نمیتونست ننویسه... خب کی میتونه؟ کدوم آدم عاقلی میاد بین مردن و ننوشتن اولی رو انتخاب کنه؟ کی میتونه ون گوگ رو درک کنه وقتی دوس داشت نقاشی کنه اونجوری که خودش میخواست و بیخیال همه چی شد... پول.. خانواده... همه چی... میدونی این عشقه... این پریدنه... این پروازه... عشق خیلی پیچیده نیست... عشق به هرچی... اتفاقا خیلی هم سادست... و از شدت سادگی سخته... عشق جنونه... از نوع شکسپیریش... عشق یعنی بودن یا نبودن... یا بقول کگور پریدن یا نپریدن... تو باهاس بخوای... همه اون چیزهایی رو که آرزو داری... مگه آدمها آرزو نداشتن پرواز کنن؟ خب بالاخره پرواز کردن... به همین سادگی... برادران رایت نترسیدن... اونا پریدن... میدونی؟ پریدن... راست وسط آسمون... همه اونهایی که داشتن تماشا میکردن میگفتن خل بازیه... ولی اونا پریدن... یا آرمسترانگ وقتی پاش رو گذاشت رو ماه... نگذاشت؟ این هم مگه رویا نبود واسه همه آدمها؟... اگه رویاهامون نبودن الان ما هنوز میمون بودیم... نبودیم؟... عشق هم یه رویاست منتها باهاس واسش جنگید... باید بدستش آورد... و باهاس ایمان داشت بهش... به کاری که میخوای بکنی... همین... و همین سخت ترین کاره عالمه... ایمان داشتن... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
چشمهایم را میبندم... لحظه ای ... و بعد.. قرابت معنایی جهان شمولی هیچگاه اعتقاد نداشته ام که وجود دارد میان تفکرات مردمان مختلف در گوشه و کنار جهان. نه... این همسانی که که میخواهم بگویم هیچ بدان منظور نیست که تلاش کنم منظر واحدی را به آدمها نشان دهم. همانطور که باختین میگوید هر کس از زاویه دید خودش به جهان اطرافش نگاه میکند یا گادامر که میگوید هرکس افق دیدی دارد و حالا اینکه این افق دید چگونه ایجاد میشود بماند و هیچ هم قرار نیست الان در موردش حرف بزنم... این متن برای ولگردها نوشته میشود... بوشیدو آیین ساموراییها است. کسی که بخواهد سامورایی باشد باشد باید مو به مو به قوانین بوشیدو احترام بگذارد. مثل اینکه وقتی یک سامورایی واقعی اشتباه میکند یا شکست میخورد باید خودش را در طی مراسم هاریگیری بکشد.... چاقو را بر طبق آیین فرو میکنند راست میان شکم حدوداً بالای ناف و بعد به چپ و راست میکشند و خلاص... قاعده ی دیگر بوشیدو تصمیم گرفتن است در فاصله فرو رفتن و بر آمدن سه نفس... در این فاصله باید مهمترین تصمیمها را گرفت... این لحظه کوتاه نیست... زمان زیادی طول میکشد... گویی زمان از حرکتش می ایستد و سامورایی با تمام وجود وارد جهان درون خودش میشود و تصمیمش را میگرد... قانون دیگر بوشیدو این است که وقتی ارباب یک سامورایی بمیرد او تبدیل به یک رونین میشود... رونین در واقع یک ولگرد است.... پرسه زن کوچه ها و پس کوچه ها و شهرها و مثل لوطیهای ایرانی یا کابویهای پرسه زنی که جا و مکانی ندارند و دائما جا عوض میکنند... برای این... برای آن... بدون قانون مشخص وفاداری به جایی... منظور مکان است... میشوند همان پرسه زنی که بودلر تلاش داشت بشود و شد... مردی غریب. در کوچه پس کوچه های شهرهایی که داشتند مدرن میشدند و او در آنها نوعی احساس عدم تعلق میکرد. بود و نبود. او جسما ًبود اما روحا ًگویا مال جای دیگری بود. جایی که هیچ کجا نبود و نمیتوانست باشد. او میدید. مغازه ها را آدمها را ...همه چیز را و بعد در ذهنش رسم میکرد... بودلر در قید و بند نبود... قید وبند لباسش که حالا مد روز هست یا نیست یا چطور است یا چطور نیست یا مورد پسند کسی هست یا هرچه... او تنها به دنبال دیدن بود... دیدن هر آنچه که باید بیند... در فلسفه غرب این روش اتفاقا اصلا از سقراط به نظرم نرسیده است.... سقراط همواره در پی اثبات کردن بود... میخواست به تو در این پرسه زنی ها بفهماند که مثلا باید چگونه سخن را فرموله کرد یا چطور حرف زد... یا چطور به یک مفهوم نگریست... او لوگوس را جایگزین میتوس کرد.. امر عقلانی انسانی را به جای نگاه خدایان گذاشت اما یک جای کار اشتباه بود... این عقل همواره چاره گر کارها نیست... یعنی همواره ما با مسائل عقلانی سر و کار نداریم... ماجرای الاغ بوریدان است. وقتی یک الاغ با دو توبره که به اندازه مساوی از کاه یک دست پر شده اند و فاصله او از هر دو توبره یک اندازه است و خلاصه همه جوره همه چیز مساوی است اگر بخواهد تا ابد عاقلانه ماجرا را سبک و سنگین کند دست آخر تلف میشود...نه... این سبک از تفکر را که اصطلاحا آیزا برلین آنرا رمانتیسم نام میگذارد که عجالتا به نظر میرسد باید بعدها یک اگزیستانسیالیسم هم پهلویش گذاشت از هامان شروع میشود... یعنی از هامان که نه ولی بالاخره باید یک جای کار را بگیریم وگرنه تا تهش دور خودمان میچرخیم... هامان هم به همین صورت زندگی میکرد ... شلخته... شلخته شاید واژه درستی نباشد.... منظور راحت بودن است... نبودن در قید و بند سنتهای دست و پا گیر اما به شدت متعهد به همان زندگی و همان تفکر کردن... چیزی که با کیر کگور ادامه پیدا کرد... ( از من اصلا نخواهید که برگردم به ریشه های ایرانی اسلامی و در آنجا این چیزها را جستجو کنم چون اعتقادی ندارم که میشود آن چیزها را آنجا یافت مگر در شوریدگانی چون شمس و یا در زوایای دیگری باید به این مکتب رجوع کرد که حرفها دارد برای گفتن) کگور در ابتدای کتاب ترس و لرز مدعی است که کتابش اصلا برای مخاطبان نیست. او برای معشوقش مینویسد که مجبور است او را ترک کند و سعی میکند برایش توضیح دهد که دلیل عملش چیست. او در عمل خود ناچارا مجبور است امر اخلاقی را به نوعی به تعلیق در بیاورد...او باید از امر اخلاقی بگذرد . هر چند این امر اخلاقی منظور امر اخلاقی نیچه ای که در پیوندی عمیق با قدرت است نیست. اخلاق در دیدگاه کگور برخلاف نیچه است... در تناقض نیست. به نوعی در برخی از مسائل متفاوت است... در هر حال کگور از شکاف صحبت میکند... شکاف میان رفتن و ماندن.... دره ای عمیق که سرگیجه آور... ترسناک و نابود کننده است.... شجاعت می طلبد و هیچ اعتمادی نیست که فرد بتواند از آن در موقع جهشش گذر کند که احتمالا سقوط خواهد کرد. این سقوط همواره باید در ذهن فرد آماده پریدن باشد... و اتفاقا با تمام ترسش به پرش دست بزند... قوانین بوشیدو مختص افرادی است که پریده اند... وقتی شما به بوشیدو معتقد میشوید دیگر پریده اید و آنوقت میتوانید در فاصله چند نفس تصمیم بگیرید و وقتی رونین میشوید یعنی زمانی که اربابی ندارید آنوقت میتوانید ولگردی شوید که توانایی هر کاری را دارد. ولگردمیتواند به همه جا سرک بکشد.... بماند... برود... بنشیند و بلند شود... هر جا خسته شد در کنار جاده به غروب آفتاب چشم بدوزد در میان بیکرانه صحرا... یا تنش را به اقیانوس بزند یا پرواز کند. بی آنکه دیده شود.... بی آنکه حس شود.. اینجاست که بحث ایمان آغاز میشود... رونین ایمان دارد به چیزی که باید ایمان داشته باشد... به عملش... به عشقش... به آرمانش... به خدایش یا به هر چیز دیگری... دیگری نه ترس از صلیبی هست یا چارمیخی یا حتی اینکه ناگهان 40 نفر بریزند بر سرت و تو بخوابی عمیق بی آنکه هر لحظه ترس از تکه تکه شدن داشته باشی... آدمها همواره در تلاشند این دره را پر کنند... با شراب... با سیگار... با ادا... با مواد... با بستن چشمهایشان... آدمها وقتی عاشق میشوند میترسند و با تمام توانشان سعی میکنند نترسند یعنی شکاف را نبینند... اتفاقا باید شکاف را دید و پرید و باید دانست هر لحظه امکان سقوط است و این صورت است که امکان رسیدن به آن سو وجود دارد... چه کسی میتواند ادعا کند که آرزوهایی نداشته است؟ چه کسی میتواند ادعا کند عاشق نشده است؟ چه کسی میتواند بگوید به تمام اینها شک نکرده است؟ و چه کسی میتوانمد بگوید ترسش آنقدر تا سر حد مرگ نبوده است که نپرد بماند آنطرف دره... میان انسانهای هر روز و همه روز... اما این به معنای تعلیق کامل عقل نیست... عقل محاسبه میکند اما نه شکاف را... نه فاصله را... عقل ایمان را هم نمیسنجد... عقل خاموش نمیشود... عقل با روح یکی میشود... در اینجا احساس عقل میشود و عقل احساس... نوعی امزجاج کامل تن و روح... چیزی که دنیای مدرن از ما گرفته است و مداوما هم سعی میکند از ما بگیرد... جدایی تن و روح... جدایی عقل و احساس... هر دو همسویند... یعنی باید باشند...بدین ترتیب میتوان به تمام آرزوها رسید وقتی بدانی که میپری و بعد پریدی... اینگونه است که نازلی سخن نمیگوید یا علی کوچیکه با ماهی آب صحبت میکند...یا نیلوفر شادمانه در مرداب میروید... با جهش... جهش از روی زیستن به سمت زندگی... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 9:31 قبل از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
چشمهايت را ميبندي و گوش ميسپاري به صداي نرم سايش ساده باد به موهايت... موهايت گشوده ميشوند و مشامت به بوي خوش پونه هاي وحشي آغشته ميشود. راه كه ميروي گامهايت سبز ميشوند به سبزي سبزه هاي سبز دشتي سرسبز... دستهايت را ميگشايي و ميخواهي همه دشت را در آغوش بكشي... همه تك درختهاي گردو را... همه باد را ميخواهي شاخه اي بكني از گلهايش و بگذاري ميان لبهايت يا فرو كني ميان گيسوانت و ميدوي و ميدوي و ميدوي و بعد چشمانت را كه باز ميكني آسمان ابري و نيم آفتابي و سايه اي كه روي سبزه ها انداخته است و اسب كه آندورها دارد ميچمد براي خودش و سگي كه پارس ميكند و بوي آتش كه نيم گر گرفته است لاي چوبها... همه چيز را فراموش ميكني... فراموش ميكني دردها را... فراموش ميكني رنجها را... دلت ميخواهد تا ابد همانجا زير باران بماني و بچرخي و گوش بدهي به صداي جيل جيل گنجشكها... و بعد... و بعد حتي اين را به خواب هم نميبيني... خوابت كابوس هست و ديگر هيچ... وقتي هم كه بيدار ميشوي توي همان اتاقي... همانجاي هميشگي... تنهاي تنها... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 0:16 قبل از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
بارن كه بيايد چه فرق ميكند چه كسي ايستاده باشد گوشه خيابان. خيس ميشوند همه... حتي آنها كه كراهتشان ميشود حتي از باران كه نكند گوشه لباسشان تر شود كمي. مثل سنگ قبري است كه براي همه مان هست. براي يك بيشتر و بزرگتر و براي يكي كوچكتر. حالا چه فرق ميكند براي استخوانهاي پوسيده ات وقتي كه كوچك باشد آن يك تكه سنگ يا بزرگ؟... همه مان وقتي بدنيا مي آييم نميخواهيم كه بياييم بيرون و به زور ميشكندمان بيرون بعد ميزنيم زير گريه... آنقدر ميزنند پشتمان تا فراموش كنيم كه نميكنيم هيچوقت... سنگ كه به سر بخورد ميشكند... آتش كه به موهايمان بخورد ميسوزاند... ديگر چه فرق ميكند كه مرد باشيم يا زن يا سياه يا سفيد... سيگار دود ميكند.... حالا چه فرق ميكند وينستون باشد يا تير؟.... آتش هم ... حالا آتش زغال بساط ترياكيهاي گوشه خفته خيابانها شبهاي سرد باشد يا گر گرفته گوشه آلاچيقي در صحراي تركمنها.... وقتي تنهايي مرا ميگرد چه فرق ميكند در اتاقم باشم يا در خيابانهاي گر گرفته تشنه لب شهرمان يا شهرتان يا شهرشان؟... وقتي مريض ميشوم چه فرق ميكند بيمارستان باشم و جواب نه بشنوم يا خانه باشم و بازهم همان جواب؟ وقتي مينويسم ديگر چه فرق ميكند كاغذ سفيد باشد يا كاهي؟ مهم دردي است كه شره ميكند... مهم صدايي است كه از ته حلق بيرون نمي آيد... مهم خوره اي است كه به جان افتاده... مهم طعم تلخي است كه بر زبانم است... مهم صدايي است كه بود و حالا ديگر نيست...مهم فريادي است كه شكسته است درگلو... مهم بغضي است كه راهش بسته مانده... مهم تن رنجوري است كه نايش رفته...مهم... مهم؟...مهم!!!! ديگر مهم است اين اهميت؟... وقتي فرقي نميكند مهم است اين مهم بودن؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 1:32 قبل از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
روز سختي است امروز... روز سختي است... روزي كه همه رفتند و من مانده ام... همه قبول شدند و من هم اما يكي دو تا ستاره آمدن يك جورهايي چند وقت قبل و ... حالا بايد ماند... بايد يكسال صبر كرد... قبول شدم اما قبول نشدم... قبول نشدم و ماندم توي همين اتاق و شايد هم بمانم... شايد هم بمانم هميشه توي همين اتاق... شايد هم اصلا ميخواهم كه بمانم هميشه توي همين اتاق... توي ... همين... اتاق... اگر هم سردم شد با همين كاغذها خودم را گرم ميكنم... با همين... كاغذ... ها... عجب دردي كه قبول بشوي با رتبه خوب و نتواني بروي ارشد مجبور بشوي صبر كني يكسال... شايد سرنوشت ميخواهد ببيند او سرسخت تر است يا من... و من ميگويم او.. به حتم او...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم شهریور 1388ساعت 1:3 قبل از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
كوچه باغ هنوز روشن بود كه من واردش شدم. عطر شكوفه هاي روزهاي بهار بود يا ياد طعم شيرين توتهاي باغهاي نيم خشك و نيم سبز كه مرا خيز داد به سوي كوچه ها؟ نميدانم... براي خودم ميرفتم و ميرفتم و ميرفتم و دست را كه دراز ميكردم توتهاي شيرين بودند و آلوچه هاي ترش و گاهي هم كه خسته ميشدم ميرفتم از لاي درهاي بي كلون ديوارهاي گلي ميان علفزارها و گندمزارها و دراز ميشدم روي بوته هاي خشك و گوش ميسپردم به آواز ياكريم ها و كاكلي ها و گنجشكها و ساقه بلند علفي ميان لبهايم و اگر كه خيلي هم دلم ميگرفت ميزدم زير آواز و خوش بودم. آدمي نميديدم ميان كوچه باغها و اگر هم ميديدم انگار كه نه من او را ديده ام و نه او مرا... مثل همه آدمها... هر چند كوچه ها تنگ بودند و تنها به تنها ميساييد و من از اين سايش چاره نداشتم و هيچ خوشم هم نمي آمد اما گذري بود و عبوري و بعد هم مهم نبود اصلا... دنياي كوچك خودم بودند اين كوچه باغهاي ديگران كاشته و من برداشته... هيچ خيالم نبود كه بهار ميگذرد و من بايد برگردم و تفريح روزي تمام ميشود و تفريح ميان كوچه باغها و گشت گذار شد هزارتوي بي بازگشتي كه وقتي ميان ملال تابستانهاي كودكي و پاييز نوجواني خسته شدم راه بازگشتن را ديگر نجستم... راهي نبود انگار.. همه راهها مثل هم بودند... همان جوي آب... همان خارها رسته بر كناره ي ديوارهاي گلي و آدمها هم كه رد ميشدند به صدايم هيچ پاسخ نميدادند كه : (( آقا راه برگشت كجاست؟)) يا (( خانم، من گم شده ام... راه خانه ي مرا ميدانيد؟)) همه دست در جيب يا به انگشت اشارهاي ميكردند به يكي از هزاران كوچه يا لبخندي ميماسيد بر لبهايشان يا شانه اي كه بالا ميرفت يا... انگاري كه آنها هم گمشده بودند... انگاري كه آنها هم ميخواستند از من بپرسند كه بايد از كجا بروند؟... شب شد... ميان همهمه زمستان شب شد و من نفهميدم ديگر دارم كجا ميروم؟... فقط ميرفتم و ميرفتم و تنها ميخواستم گرمايي باشد كه تنم را گرم كند و نوازشي... بعد يكهو كه چشم را باز كردم فهميدم ميان بيابانهاي خشك و بي آب و علف و درست وسط كويري كه پايت فرو ميرود در خارها و شب هم بود سوز رخنه كرده بود ميان تن پوشه هاي بهاري ام... ديگر نميدانستم كجايم و نميدانم كجايم؟... تنها ميدانم ديگر حتي كوچه باغها را هم گم كرده ام.... ديگر حتي راه بازگشت به باغها را هم نميدانم... ديگر نميدانم... من فقط ميدانم كه ديگر هيچ نميدانم... جز آنكه سردم است و هيچ وقت خدا هم شايد گرم نشوم... چون من فقط راه خانه ام را گم كرده ام... آنقدر كه انگار هيچ وقت خانه اي نداشته ام... اصلا من خانه اي داشته ام؟... يادم نمي آيد... هيچ يادم نمي آيد... ديگر هيچ خاطره را به ياد نمي آورم... ديگر هيچ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 8:57 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
خوبا اغلب خودشون خودشون رو میکشن/ تا خلاص شن/اونائی ام که می مونن/ اصلا درست نمی فهمن/ چرا همه/ می خوان/ از دستشون/ خلاص شن.
( چارلز بوکوفسکی) |
| پیوندها |
|
دکتر فکوهی فواد خاكنژاد احمد طالبي مجتبی بیات دکتر عباس کاظمی زهرا مينايي هادي دوست محمدي كورش عموئي قورقور ساجده زارع پور سلمان سعادت طلب سودابه |
|
RSS
|