تبليغاتX
در هر حال از دست رفته ايم....
پرسه های یک ولگرد...

...تفاوت در تنها در رنگ نیست.... نمیشود نقاشی فلاماندری را تنها از رنگهای متفاوتش با سبکهای دیگر شناخت همانطور که امپرسیونیستها و دیگران را... حرکت هم مهم است و حجم تصویر... رنگهای امپرسیونیستها تخت نیست... برجسته است... پستی و بلندی دارد...چون رنگها را بر روی همان بوم ترکیب میکردند لایه لایه در می آمده و مداوما بازی میکردند با رنگها... جا به جا میکردند... لایه جدید میزدند  و دستشان هم به رنگ میرفت... همه اینها قبول اما موضوع چطور؟ تخیل؟ خب پاسخ ساده ای است که همگان تخیل داشته اند حداقل قدری... ال گرگو همانقدر که بوش یا پیکاسو یا حتی رافائل... تخیل تنها موضوع نیست... همان چگونگی انتقال تصویر مورد نظر از ذهن به روی بوم است... اما با همه تفاوتها من شباهتی را حس میکنم میان تمام نقاشان به زعم خودم تراژیک...رئالیست یا سورئالیست یا اکسپرسیونیست تفاوتی نمیکند... دهشتی که احساس میکنم مهم است...دهشتی تمام عیار... مهم نیست که هریمونس بوش باشد و کشتی دیوانگانش یا رامبرانت باشد با تصویری از قایقی در طعمه آبهای خروشان یا غول عظیم تکیه زده بر زمینی که به عقب نگاه میکند یا انسانهای در حال تیرباران فرانسیسکو گویا... یا هجوم مرگ پیتر بروگل پدر... مهم دهشت است... حالا میخواهد با رنگهای پس زمینه تند و تیره قرمز و قهوه ای باشد و پر از جزئیات فلاندری هایی مثل بوش و پیتر بروگل یا تصاویر واضح صورت یخ زده و بی حالت اتاق تشریح رامبرانت یا حتی کلیشه های اسیدی و چاپ های سیاه و سفید یا قهوه ای کم رنگ گویا یا بمهای بزرگی چون بالکنش... زنانی با رنگهای شاد و صورتهای جذاب و دو سایه تیره رنگ در پشت سر... مردانی فرو رفته در لباسهای تیره شان با صورتی پوشانده اما دهشت انگیز... برخلاف نظر امپرسیونیستها آنها از واقعیت دور شده اند... بخصوص مونه و مانه و پیسارو... آنها بخوبی سرما و غم را تداعی میکنند... شلوقی و سردرگمی... میان خیابانها... همانقدر که رنگهای شادشان مثلا در کارهای دگا نشانم میدهد که انسانها میتوانند شاد باشند و نزدیک به طبیعت... خطوط را حتی واضح مجزا نمیکند... در نقاشی ۴ رقصنده اش حتی متوجه نمیشویم که فاصله میان دامنهای رنگ به رنگ و پس زمینه کجاست... کجا لباسها از برگها و چمنها و درختها جدا میشوند؟... متوجه میشوم... اما گویا چسبیده اند به یکدیگر... شادی در قرن ۲۰؟ نزدیک جنگ اول؟... گویا عکاسی تراژدی و بیانش را از نقاشی گرفت و خودش هم بلد نبود انتقال دهد... تراژدی چه رئالیستی و چه سورئالیستی در آثار اسپانیاییها و فلاندرها یا همان فلامانها بهتر مشخص است... دهشت و نه غم فی المثل آثار رنسانسی رافائل یا داوینچی یا هر کس دیگر در آن دوره...

دهشت چیزی است که من به دنبال توصیفش هستم و در جستجویش...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

تنش سرد بود وقتی آوردندش پایین از بالای طناب اما لبخندش گرم بود و برفهای نشسته به روی صورتش را آب کرده بود... چشمانش را بسته بود که بخوابد و خستگیها را از تن به در کند... هیچ ترسی دیگر برایش نبود که هیچ وقت آدم دوباره نمیمیرد و همان یکبار است مرگ و هرچه که با خود دارد... انگشتان پایش قرمز شده بودند و گونه هایش هم از سرما... درست مثل آنروزها میان کوهها... وقتی میجهید از پس صخره به پس صخره ای دیگر و پوستینی یک لا تنها بر تنش تن پوشه بود و پایپیچه هایی که گرم نمیکردنش اما سرما هم نمیزد پایش را و حالا دیگر برایش چه فرق میکند که بزند یا نزند... گفته بودند زیاد طول نمیکشد و زیاد هم طول نکشید... چند ثانیه و بعد رها شد... رها... بلندش کردند و پیچیدندش میان یک تکه پتو و بعد انداختند جسمش را عقب وانتی و یکی فریاد زد که برو و رفت... او نه... که جسمش رفت... رفت... آنقدر که وانت نقطه شد... وانتها همیشه نقطه میشوند... طنابها لق میزنند تا بعد کی نوبتشان بشود که باز دوباره آویزان کنند تنی را که چه قرص و محکم است اولش و بعد چقدر یکهو سبک میشود از هرچه که هست و از هرچه که نیست... مثل صدای تنبور میشوند بعد از رها شدن... پر میکشند آرام و همه جا میروند و از در هر خانه ای سرک میکشند و خیز میکنند بالای سر همه و بعد از میان پنجره پر میزنند بالا... بالاتر... آنقدر بالا که پرشان هیچ نسوزد... که هیچوقت پرشان نمیسوزد... میان گوش همه لانه میکنند و تخم میگذارند میان یادها و خاطرها و طنابها... طنابها نه... همینطور شل و ول آویزانند و منتظر... همیشه منتظر... همیشه...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 8:18 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

تو خواب بودی و هیچ حواست نبود که من نرم خیز برداشتم و از پنجره بیرون رفتم. آنقدر دیر بود که ابرها هم دراز به دراز خوابیده بودند و ستاره ها هم چشمهای کوچکشان را بسته بودند. ماه خرخر میکرد... نه آنقدر بلند که خورشید بپرد از خواب و زودی شال و کلاه کند... نیم بند بود قیلوله ی ماه. همینطوری دستهایش روی شکم و پاهایش از ابری که رویش نشسته بود آویزان مانده چرتکی میزد... نمیشد ستاره ها را برداشت و برد میان جیب وگرنه حتما چندتایی را برایت یواشکی بر میداشتم... حتمی خوشت می آمد از این ستاره ها به این نازی... ولی خب ستاره ها خشک میشوند میان ستاره دان خانه مان... نه؟ همینطوری بیشتر قشنگ نیستند؟ تازه دستم هم میسوخت و بعد هم جیغشان بلند میشد و باد بالا بلند هوار کشان خدمتم میرسید...آنوقت همچین پرتم میکرد یکجایی که دیگر معلوم نبود کجاست... گم میشدم دیگر... وقتی پایم کشید به پاچین دشت به نرمی علف بود لمسش... ترد... عینهو شیرینیهای خاله جان وقتی آن قدیمها درست میکرد... قرچ و قروچ و خش و خش میکردند میان دندانهایمان... میخواستم شنل شب را بقاپم... نمیدانی چقدر قشنگ بود... بزرگ بود مثل چهل تکه ی مادربزرگم که شبهای بلند یلدا وار می انداخت روی مان... وای... دیدم دارد خورشید خان زیر سماورش را آتش میکند و از پشت کرسی کوهها بلند میشود نم نمکو لحاف گلدار دامنه ها را کنار میزند و اوغور بخیر میخواهد بگوید و سلام و چونی... برگشتم میان چارچوب پنجره و میان موهای بلند فر دارت قایم شدم مثل هر روز...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 2:39 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 
وقتی در هر ۲۴ ساعت حداکثر یک ساعت بتونی بخوابی ناچاری بنویسی هر مزخرفی رو...

خوب تقریبا تفاوت داره یه جورایی دوربین با نقاشی یخصوص دوربین عکاسی... کادر رو میگم... نقاشی میتونه کادر نداشته باشه... بری روی زمین خدا رو هر سمت سویی که میخوای کار رو پهن کنی... ولی واسه دوربین عکاسی باهاس یه قاب رو بگیری... برش بدی یه تیکه از جهان رو با اصلش... لامصب مثل دوربین فیلم برداری هم نیست که بتونی اون کادر رو شونصد و ان درجه بچرخونی و ببندی و باز کنی و جلو و عقب تا بتونی سر و تهش رو در بیاری... عکاسی یه لحظه است... مثل افتادن چشم تو چشم دوتا دختر و پسر تو فیلمهای آبگوشتی قدیمی...نه؟

خب دیگه همینه روانکاوی... تو میشی مثل یه مترسک سر جالیز تا خربزه ها برسن...

گاهی بعضی آقایون میشن مثل اون بچه هایی که میخوان یه شلغم از تو زمین در بیارن و بعد به باباشون میگن یه رسشو من گرفته بودمو یه سرشو زمین... خب تا اینجا میگیم بچس ولی باهاس حساب اونجا رو کرد که یه مثل ما سمنانیها داریم که میگیم آدم حروم بخوره اونم شلغم؟ آخه شلغم زمونای قدیم دیگه بی ارزش ترین منبع غذایی بوده... نمیدونم تا حالا ننه بزرگتون واستون درست کرده یا نه... فقط میفهمی یه چیز داغ که اصلا طعمی هم نداره رو داری میجوی... یعنی باهاس بجوی... گشنه میمونی آخه... بعدش گند بگیرن زندگی رو که گمونم باهاس با این وضعیت هممون گوشه خونمون کم کم شلغم بکاریم...نه؟...

راستی غلط فرمودن اهالی باربیزون که ادعا دارن خیلی رئالیستن... باهاس برن جلو فلاندری ها بوق بزنن... اصلا از قدیم الایام من با این ملت هلند حال میکردم بخصوص تو این تیم فوتبالاش که ون دار سر اسم همشون... ون پرسی... وندرساد... ون بومل... حالا هم شدید حال کردم با ون آیک... رامبرانت رو چیکار کنم که ون نداره... ) البته ارادت خاضعانه دارم به ملت اسپانیا از توفبالیستاش تا استاد گویا ال گرگو و بقیه رفقا... و بخصوص اهل ادبش و تو دهن هرکی میزنم که بگه رمان از دن کیشوت شروع نشده...!!!!)

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 8:16 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... | 

وقتی هنوز چشمانت گرم نشده خوابت تمام میشود... وقتی هنوز رویاهایت آغاز نشده حتی بی آنکه پایان بیابد میمیرد... مردن که نه... میرود... میرود به جایی؟... نمیدانی... حتی این را هم نمیدانی... فقط میدانی خیلی چیزها عوض شده... آدمها... صداها... اتاقها... بوها... نگاهها... دستها...خاطره ها... که نه... خاطره ها هیچوقت عوض نمیشوند... نه برای بابک خاطره آن لحظه ای که انگشتانش را دستگاه بلعید و بعد تکه گوشتهایی چسبیده به آهن سرد و بندهای خونین درست و درست جلوی چشمانش... نه برای تو که وقتی بعد از تا صبح بیدار ماندن ها برایش و کنارش و زمانی که او فریاد میکشید از درد بازگشتی به اتاقت... توی خوابگاه کوی و شیشه های شکسته و درهای خرد شده و دیوارهایی... کتابخانه عظیم زیر رو رو شده... کامپوترهایی که به صف خرد شده بودند... مثل روح تو و خیلیهای دیگر... مثل صدای بچه ها که بیرون نمی آمد از ته حلق... شهری که دیگر شهر نبود... شهر تو که از اولش هم نبود... جای تو که هیچوقت نبود و تو مثل دوستانت به قول همان استاد... بچه های پاپتی بودید که نهایتا خیلی که دیگران به شما فکر میکردند.... به پرسه های شما... به حرفهای شما میان یک اتاق خیلی که بود دو متر در دو متر و کتابهای روی هم چپیده که حالا نیستند و آنوقت فهمیدی هیچوقت که اصلا از ازل جای شما نبوده است آنجا... حالا آن یکی باید برود جایی در شهرستانی کوچک و گرم میان تکه های گوشت و ژوست و خون گوسفندان آنهم نیمه های شب عرق بریزد و آن یکیها بروند آن سر دنیا درس بخوانند و ادامه بدهند و تو هم که مانده ای این وسط که چه؟ که آخرش چه؟ گیریم که رفتم بالا و بالاتر و بعد یک دست جلوی سینه ام را میگرد و یک آدم بدعنق از من میپرسد پدرت کیست و اهل کجایی و نه اصلا... چقدر داری؟... حالا تو باید غصه روزهای از دست رفته را بخوری یا یک نیم ستاره ی کوچک روی شانه ات را که آخر هم نفهمیدی چه شد و کی به کی بود و بعد بنشینی میان اتاق خودت... میان همین کتابهایی که به هزار زحمت خریدی و نخوری کردی و نپوشی کردی و بادمجانهای شهرت را سق بزنی که هرکاریش کنی این سمنانی چسبیده است ته اسمت و بد هم نیست... یعنی هست دیگر... حالا تهرانی یا نیویورکی هم میچسبید توفیری نداشت چون شپش میان جیبهایت قاپ می اندازد... و قصه ی کلوچهای نیم پخته افتاده ته تنور که یک روز نوشتی توی همان دفتر سبزت؟... سبز تیره که مادرت اول راهنمایی خرید برایت که شعرهایت را میانش بنویسی که بعد تغییر کاربری داد به دفتر خاطره و بعد شد دفتر همه چیز... و رورزی هم که بمیری میشود دفتر هیچ چیز... همانطور که وقتی تو نبودی و دفتر نبود هم هیچ چیز بود...

یادم آمد جمله زیبایی را که بهروز وثوقی گفت... نه آن که توی قیصر جلوی خان دایی دست کوبید روی دیوار گفت دایی جون حرف از مردی و مردونگی نزن که حالم بهم میخوره... نه... آن یکی که میگفت ثانیه های آخر فیلم گوزنها  به رفیقش با خنده: نمردیم و گلوله هم خوردیم!!! شاید... شاید بمیرم و گلوله هم نخورم یا بخورم... دیگر چه فرق دارد؟...مردن وقتی توی همین اتاق باشد دیگر چه فرق دارد؟....

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 5:51 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... |