![]() |
![]() |
|
| پرسه های یک ولگرد... |
|
آنشب توی کل ساختمان من بودم و علی نجار و کتاب شاملو و خواندم... گریستم و خواندم. بلند بلند... دود سیگار علی میپیچید توی اتاق و من میخواندم و توقفی هم نبود مرگ به واسطه تر کردن گلو با چای داغی که علی میریخت گاه به گاه و من باز بلند تر میخواندم. سالگرد همان روز بود... همان روزی که حالا چقدر برایم دور است و برای همه نزدیک شاید... اما برای من دور. یکسال گذشت و هیچ نشد و قبلش هم هیچ نمیشد و هیچ فاصله ای نبود که چیزی بشود و حالا او چیز دیگری شده است و من راهرو تنگ و باریک زندگی خودم را دست مالان و کورمال کورمال جلو میروم و هر چه هم که جلو تر میروم هما تنگتر میشود درست مثل خلق خودم و انگار این دالان میرود رو به پایین و میرود میان حفره ها لا به لا و دیگر برایم فقی نمیکند یکدانه سیگار یا یک پاکت... یک دانه قرص خواب یا یک بسته... یک فحش بشنوم یا هزارتا... یکی سلام نکند یا همه... یکی مرا به جا نیاورد یا هیچکس حتی بخاطرش هم نرسد من را.... اصلا اشتباهی بود... اشتباهی من بدنیا آمدم... از اولش... مگر نه اینکه قرار بود من نباشم و بودم و بعدش هزار بار مریض شدم و همیشه اشتباهی گمانم عزرائیل زنگ خانه بقلی را زد... اشتباهی آمدم جلو... اشتباهی فکر کنم کنکور دادم یا دانشگاه یا اصلا اشتباهی چشمها... چشمها... چشمها... ای کاش ای کاش ای کاش قضاوتی قضاوتی قضاوتی در کار در کار در کار در کار.... خوابم نمی آید... مدتهاست... شبها تا صبح بیدارم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 0:13 قبل از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
خوبا اغلب خودشون خودشون رو میکشن/ تا خلاص شن/اونائی ام که می مونن/ اصلا درست نمی فهمن/ چرا همه/ می خوان/ از دستشون/ خلاص شن.
( چارلز بوکوفسکی) |
| پیوندها |
|
دکتر فکوهی فواد خاكنژاد احمد طالبي مجتبی بیات دکتر عباس کاظمی زهرا مينايي هادي دوست محمدي كورش عموئي قورقور ساجده زارع پور سلمان سعادت طلب سودابه |
|
RSS
|