![]() |
![]() |
|
| پرسه های یک ولگرد... |
|
شب انگار پایانی ندارد ... هیچ... مثل آسمان که هر چه میچرخی آنهم میچرهد انگار... مثل شبهای دور کودکی... یادم هست شبی را که ابرها پاره بودند... پاره پاره... درست انگار پنبه زنی زده بودشان در هم و میریختند هوا و دوباره بر میگشتند سرجایشان... یادم هست پنبه زنها را و آخریش پیرمردی بود که آمد بود خانه قدیممان که همان خانه پیرمرد بود و پنبه ها را در آورد و صدای رینگ رینگش تا عصر پیچید در خانه و رینگ... رینگ... رینگ... شنبه ها پوش میشدند و پخش میان زمین و آسمان و تلو تلو میخوردند روی هوا انگاری مست و ملنگ و باز ولو میشدند میان هم و باز پوی میدادشان و درینگ درینگ یا شاید هم زینگ زینگ...و دیگر نییست پیرمرد ... یعنی در خانه ها نیست... میرود مغازه اش و پنبه ها را میریزد توی دستگاه و نه دیگر هیچ از درینگ درینگ خبری هست و نه از شنبه های مست... تکه تکه شان میکند و لهشان میکند میان مشت گره کرده آهنین دستگاه و بعد تفشان میکند بیرون و دستگاه عق میزندشان... پنبه های سفید را... شرافتت را میگذارند در گرو... بی هیچ تردیدی... بدون آنکه لحظه ای تامل کنند که این شرافت است... انگار معنایی ندارد... رستم رفته است از شاهنامه و لوطی ها زمانه شان سرآمده... همان حکایت قیصر و برادرش که برادر مردانگی میکند و میمیرد و نشان میدهد دوره مردانگی و شرافت و مبارزه تن به تن گذشته است و قیصر میگوید که دیگر حرف از مردی و مردانگی نزن که حالم بهم میخوره... آخه کی واسه ما یه جو معرفت رو کرده که ما یه خروارواسش رو کنیم؟ قیصر مرثیه ای است بر پایان شرافت... بر پایان یکرنگی... بر پایان زندگی سنتی... پایانی بر ملک مطیعی و پایانی بر فردین... پایانی بر همه چیز... قیصر از این نظرگاه اهمیت دارد که مرثیه است... چهارشنبه سوری هم مرثیه است بر خانواده... مرثیه ای که اصغر فرهادی شیوا روایتش میکند... روایتی بی کم و کاست از تنهایی در اوج با هم بودن که با هم بودن در عین نبودن است... در اینجا شخصیت محوری وجود ندارد.... قهرمانی نیست... هیچکس راست نمیگوید... و زوج جوان در آخر با موتورشان به سمت تاریکی فرو میروند... مرثیه ای بر اخلاق... بر پایان اخلاق... مرد دروغ میگوید... زن هم سعی میکند با دروغ سر از دروغ در بیاورد... زن دوم هم دروغ ها را با دروغ میچرخاند... خدمتکار هم راستش را نمیگوید و بعد هم به اشاره... کودک هم که راستش را میگوید کتک میخورد و شکنجه میشود و ... مثل از کرخه تا راین که مرثیه ای بود برای پایان ایمان... برای پایان شجاعت... کسی که میخواست کنار کرخه برود حالا کنار راین نمیخواهد... دوستانش میخواهند پناهنده شوند... خاطره گوزنها هم... مرثیه ای برای پایان انسان... انسان در نهایت پایانش... در نهایت نا انسانی اش... در نهایتی که انسان نیست... در نهایت ذلالتش... وقتی همه چیز آدمی میرود... شرافت... انسانیت... ایمان... دوستان... نزدیکان... شاید موسیقی علیزاده هم مرثیه ای است برای من... مرثیهای اینکه انسانها دیگر مثل پنبه زنها پنبه ای نیستند که زده شوند... میریزندشان میان یک دستگاه و بعد عقشان میزنند بیرون از جامعه... قییییییییژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ........... سریع... تند... وقتی که میزند تار علیزاده مرثیه آغاز میشود برای من... شاید راست میگوید شاعر همشهری ام محمد حسن جواهری که به سمنانی است شعرش و من ترجمه اش را میگویم که از شالیزار فقط مترسکش باقی مانده است... از انسانها تنها نمادها باق... نه حتی نمادها هم باقی نمانده اند... دیگر بازیگرانی مثل براندو و بوگارت و فردین و ملک مطیعی پیدا نمیشوند که یکی باشند... بازیگران امروز همه جور نقشی را بازی میکنند... بد ... خوب... ثباتی وجود ندارد... چشمانم را خواب گرفته است و خستگی... باید استراحتی کرد و ورقی زد کتابی را...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 11:49 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
خوبا اغلب خودشون خودشون رو میکشن/ تا خلاص شن/اونائی ام که می مونن/ اصلا درست نمی فهمن/ چرا همه/ می خوان/ از دستشون/ خلاص شن.
( چارلز بوکوفسکی) |
| پیوندها |
|
دکتر فکوهی فواد خاكنژاد احمد طالبي مجتبی بیات دکتر عباس کاظمی زهرا مينايي هادي دوست محمدي كورش عموئي قورقور ساجده زارع پور سلمان سعادت طلب سودابه |
|
RSS
|