تبليغاتX
در هر حال از دست رفته ايم.... - روز اول...
پرسه های یک ولگرد...

مادرم مضطرب بود. مدام ميگفت برويم بيرون. انگار گم كرده اي داشت. هيچ ملتفت نشدم. گفتم رها كن مادر. بيا چيزي نگاه كنيم با هم و بعد فردا يادش آمد كه نرفته است ديدن پيرمرد و پيرزن. شب جمعه بود و تربت و خاك و آنها هم چشم به راه كه به گمانم نه آْنها همينجا هستند هميشه كنارمان. كنار همان عكس خودش ايستاده است پيرمرد و دارد هنوز از ميان شكوفه هاي انار لبخند ميزند و شايد هم دستش روي شانه ام است و من هيچ حاليم نيست...

ميرفتيم خانه پيرمرد روز اول سال نو را و ميديديم گوش تا گوش آدم نشسته است  ما هم غريبي ميكرديم با آدمهاي ناشناس كه پيرمرد بزرگ خاندان بود و بزرگ محله و حتي بزرگ شهر. بوي گلهاي نرگس خانه شان را پر ميكرد. همان نرگسها كه هميشه از چند وقت قبل عيد پيرزن سفارش ميكرد كه باغچه اش را بيل بزنيم ما نوه ها و بعد پيازها را هم كه با وسواس نگه داشته بود ميداد دستمان و خودش مي ايستاد به نظاره كه يك وقت نكند رعايت نكنيم آداب كاشتن نرگسها را. بعد بايد ميرفتيم سراغ حوض خانه شان. آب را ميكشيديم و حوض را خوب صيقل ميداديم دسته جمعي. آب مي انداختيم زلال به عشق پيرمرد و ماهي هايش. و هر سال هم هر كسي از آشنايان ميخواست ماهي رها كند مي آوردش خانه پيرمرد و حوض بود و پيرمرد هم كه دلش دريا بود نه قد همان حوض و ميگفت بريزيد و موقع وضو گرفتن لب حوض مينشست و گاهي ساعتها به تماشا مينشست ماهي ها را كه ميچرخند و ميگردند و غوطه ميخورند شادمان و هيچ يادم نمي رود وقتي توي بيمارستان بود ميخواستيم براي روزهاي آخر بياوريمش خانه آرزويش خواندن دو ركعت نماز بود و ديدن ماهيهايش و از دنيا چيزي نميخواست كه دريا را رضايتي نيست جز به ماهي ها...

عيديها لاي قرآن بود و دشتي بود به سلامتي سالي نو. سالي كه مي آمد و پوست مي انداختند درختها و آدمها هم و ما چقدر ذوق داشتيم براي خريد عيد و لباس و كفش و عيدهايي كه ميشمرديمشان مرتب و به رخ هم ميكشيديم مدام نوه ها. مدام نقشه ميكشيديم و بعد خطش ميزديم كه اينكار را ميكنيم با پولها و آن كار را ميكنيم با پولها و بعد هم من ساعتها ميرفتم همان يك دانه كتابفروشي شهر را زير و رو ميكردم و يك كتاب ميگرفتم و ميخواندم ظرف يك روز و باز من ميماندم و همان كتابخانه كوچك شهرمان كه عين كف دست ميشناختمش... 

پيرمرد كم عيدي ميداد. نوه ها زياد بودند و آشنايان زيادتر و آن يكي پدربزرگ كه نه پدر بود و نه بزرگ و نيست حتي هنوز هم همان موقع كودكيها تراول چكها را ميفرستاد از راه دور. از همان ويلاي دور. بي هيچ بركتي. هيچ بركتي نداشت ثروتش و ندارد هم... ميدانم. اين را ديگر خوب ميدانم...

بايد بروم سر فرصت سر خاك پيرمرد و دعايي و حمد و فاتحه اي نثار روحش كنم و باز هم آب بريزم و سنگش را... تربتش را بشويم... 

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... |