تبليغاتX
در هر حال از دست رفته ايم.... - چیز بودن چیزها...
پرسه های یک ولگرد...

بعضی چیزها هیچوقت چیز نیستند... مثل پدر من که هیچوقت پدر نبود... مثل خواب من که مدتها است خواب نیست... مثل کتابهای عامه پسند که کتاب نیستند... مثل روزه های کله گنجشکی که روزه نیستند و دلخوشکنکی هستند برای اینکه بزرگ شده ایم و دیگر بچه نیستیم به معیار دین... مثل سگهای دست آموز که دیگر سگ نیستند بخصوص آنهایی که کوچکند قد یک کف دست یا مثلا پشمالویند... مثل خاطره ها. که هیچ واقعیت نیستند و تنه رگه ای هستند که ما تلاش میکنیم واقعیتشان بدهیم. سعی میکنیم...

واقعا روحم سرجایش نیست... مثل عقیده آفریقایی ها البته یک عده شان که روح را جدای از بدن میدانند و میگویند مداوما با ما همراه است و اگر زیاد تند بروند به پایشان نمیرسد روحشان و صبر باید بکنند... انگار من هم باید صبر کنم تا روحم به من برگردد... انگاری باید صبر بکنم... نمیتوانم الان بنویسم... بعدا شاید ادامه اش بدهم...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... |