تبليغاتX
در هر حال از دست رفته ايم.... - دور...
پرسه های یک ولگرد...

خواست که دست بزند به ستاره از خواب پرید. بیدار شد از خواب و خیس عرق سرد تمام تنش... ستاره که داغ باید باشد؟ با خودش گفت زیر لب و خواست بلند شود که نتوانست. انگار میخکوب شده بود. انگار که دوخته بودندش به تخت. دوباره دراز شد روی همان ملافه و همان تخت و چشمهایش را بست. کاش دایی جان بود که برایش خواب را تعبیر میکرد. نمیدانست خوب است یا بد... هیچ نمیدانست. ستاره ای بود و او در آسمان و هی مدام نزدیکتر میرفت و نزدیکتر میرفت و میخواست دستش را برساند به ستاره که انگار دستش خورد به آب حوضی که نقش ماه افتاده باشد روش و همه چیز غوطه زد در امواج. انگار که آسمان را موج برداشته بود. انگار آسمان دریا شده بود و او دیگر نمیتوانست خوب ببیند و فقط میدید ستاره دارد پر میزند و فرو میریزد و خواب... خواب... خواب...

از عیدها خوشم نمی آید. چند سالی است... دیگر نه از مسافرت خبری است نه از خوشیها و شادکامیها و آنکه میرفتیم شمال یا شاهرود یا اینطرف یا آنطرف و انگار نحس شده است چند سالی است که هیچ جا نرویم. بمانیم کنج خانه. کنج خانه من و مادرم و بابک هم که گاهی هست و گاهی  نیست... گاهی میرود و گهی می آید این چند روز هم رفته است باز سرکار... من حوصله ام سر میرود از کتاب و فیلم و پربار است ولی نمیدانم تن چسبم نیست... هیچ تن چسبم نیست این نشستن در خانه... من عشق مسافرت... باید انگار ماشین را بخرم. باید بخرم که حداقل سال دیگر عید نتمرگم توی خانه و بروم اینطرف و آنطرف و هر طرف که میشود فرقی نمیکند... فقط یک طرف باشد... حالا مهم نیست چه طرفی... شمال؟ جنوب؟ مشرق؟ مغرب؟ هچ مهم  نیست... فقط مهم اینست که نباشم... نمیخواهم باشم... هیچ جا نباشم... دور باشم... دور باشم... خیلی دور... آنقدر دور که هیچ نبینم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... |