تبليغاتX
در هر حال از دست رفته ايم.... - پرتقالهای ترش
پرسه های یک ولگرد...

کاش میشد باران را چید مثل گلهایی صحرایی که مادرم چیده بود از کویر حاشیه گورستان شهر و گذاشتشان میان گلدان ظریف شیشه ای جهزیه اش و بعد آبشان داد و به تماشایشان نشست و همیشه باشند و همیشه ببارند و بشود هر وقت که دلمان باران خواست حتی میان چله ی گرمای تابستان شهرمان صورتمان را بگیریم سمت گلدان و تر شویم و تازه. کاش میشد و این کاشها می آیند سراغ آدم همیشه خدا و دور و بر آدم را میگیرند و وزوزه میکنند میان گوشها و صدایت میزنند و کاش و کاش و کاش و بعد میمانند این کاشها مثل ستاره های آسمان شبهای شهرم که دستت را دراز میکنی انگار همین نزدیکند و دستت بهش نمیرسد و فاصله است از دست تو تا ستاره اما چشمهایت چقدر این فاصله را نزدیک میبیند... نه؟... نزدیک نیستند؟...

صدای تگرگ ها که میخوردند به شیشه های اتاق بُر خورده بود با صدای بلند خر و پف برادرانم و نمیتوانستم بخوابم اصلا. دراز کشیده بودم روی تخت و فکر میکردم مثل همیشه به همه چیز... به شبهایی که میگذرند پیاپی. به زندگی. به زمان... به زمان که غریب وار میگذرد و ما هم غریب مانده ایم در این زمان و تا به خود میجنبیم این غریبگی نشان میدهد خودش را و زمان که میگذرد و من تازه فهمیده ام در شهرم غریبم... صورتها دیگر مثل سابق برایم آشنا نیستند... غربیه اند... مثل گذشته ها که قدم میزدم میان کوچه ها و پس کوچه های شهر و همه را باید سلام میدادم که دوست بودند یا آشنای خودم یا آشنای آشنایان خودم یا فامیلی و در و همسایه ای و کس و کاری و نمیشد یکبار در خیابان نروی و آشنایی نبینی و میان این شهر پر از همهمه اما همه غریبند و مگر میشود آشنایی دید؟...

صدایش آشناست چقدر... انگار سالهاست که میشناسم این صدا را... انگار که با من بوده است... همین صدا؟ انگاری... صدا است که میماند؟... شاید...

کاش میشد اکنون کنارش بودم و میدیدم که خوابش برده است آرام و ساکت و خفته است و سرش را فرو برده میان بالش و موهایش شره کرده میان سفیدی رختخوابها و من نگران پتویش را میکشیدم رویش و صبر میکرد تا صدای تنفسش آرام و منظم بشود و بعد رویاهایش را شریک میشدم و تا صبح مینشستم همان کنار... میان تاریکی و گوش میدادم به صدای تنفس عمیقش و خوابم را میدید و خوابش را میدیدم بعدهایش... خیره میشد میان صورتی که پلکهایش بسته است و بسته است و بسته... داغ و لبخند هم میزند گاهی میان خواب و چقدر می آید به او این خواب و خواب و خواب...

نتوانستم کل عید را درست بخوابم... مدتها است سمنان نمیتوانم درست بخوابم... خسته میشوم و در میماند تنم و یاری نمیدهد و چشمها نیمه باز اما خواب نمیروم... همینطور میمانم... همینطور خسته... میخواندم... خیلی خواندم عید... خیلی هم نوشتم و فیلم هم که زیاد دیدم و خواب که نبود هیچ و بد خوابی و بی خوابی و اگر هم خوابی بود آشفته و بی سامان...

راستی میشود خوابت بشوم؟ خوابت باشم و شبهای بیایم در رویاهایت و خوابت باشم و خوابت بشوم خوابت ببری مرا؟... میشود؟ لالایی هیچ بلد نیستم اما قولت میدهم که خوابت بروم... قول میدهم...

- آقا اجازه؟

- بگو...

 -  پرتقالهای ترش کجا میرویند؟

(( میخندم))

- میان چشمها و قلبها پسر جان

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط يك دپرسه زن... |