تبليغاتX
در هر حال از دست رفته ايم.... - آشنا...
پرسه های یک ولگرد...

انتظار بود... نرم و آرام و بی دغدغه که نه هیچوقت هیچ انتظاری بی دغدغه و اضطراب نمیشود... میشود؟... ایستاده بود گوشه ای چشم میچرخاند به سوی چهره ای که آشنا باشد و آشنایی که هنوز چهره اش را ندیده است و آشناتر است از بسیاری که دیده است چهره هاشان را... آشنایی عمیق تر و نهانی تر و پنهان تر... مثل نسیمی که میلغزد روی گونه ها و نرم میخزد به درون تن پوشه های تن و حس غریبی دارد این نسیم که نادیدنی است و حس میشود اما و آشنا است با آنکه ندیدیش هیچوقت...

همان بود؟... همان بود... حتم داشت که همان است و غیر از این هم نمیشد... میشد؟ همان صورتی که میدانست آشناست... آشنا بود؟... به حتم آشنا بود... خندید... او هم خندید... لحظه ای مکث... ایستادن به روبروی هم... همان حس آشنا که میلغزد روی گونه ها... لغزید روی گونه ها؟... لغزید... لغزید... لرزید تنش... مثل لرزشی که نسیمهای بهاری به تن میدهد که به نرمی تن را غرق میکند در سردیه لذت بخشی که آرامش میدهد و سردی زمستان نیست که دندان به دندان بساید و تن را بلرزاند و سرما بدود به میان تن و خشکی و خست زمستان آدمی را به زانو در آورد...

آشنا کیست؟... هیچوقت دانسته نمیشود برای هیچکس که چطور میشود که این آشنا است و آن یکی دیگر آشنا نیست؟... راستی هم... نه؟...

صدای حسین پناهی آشناست برایم... حتی حالا که خودش نیست... جسمش رفته است زیر خروارها خاک... حالا که دیگر نمیتوانی چهره اش را ببینی و من هم هیچوقت ندیدمش ولیک و خوب میدانم صدایش آنقدر برایم آشناست که اگر حتی صورتش را هم هیچوقت ندیده بودم در تصویرها به حتم در خیابان اگر میدیدمش برایم آشنا بود... نبود؟... به گمانم بود...

صدایش از همان ابتدا آشنا بود... بی هیچ تصویری که دیده باشد حتی... حتی اگر هیچ تصویری هم نبود باز هم همان صدا مثل بوی خوش عطر گلهای بهاری صدایش میکرد از دور... میان اینهمه همهمه... به یقین...

شاید تنها صدا است که میماند...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط يك دپرسه زن... |